● خزان بود، سمستر اول سال تحصیلی ۱۳۷۸ در دانشکده کشاورزی دانشگاه تهران در شهر کرج.
یک واحد درسی داشتیم به نام “زندگی گیاه سبز”،
و استاد درس ما، آقای دکتر حسین لسانی بود. یک جوان شاید ۷۰ ساله قد بلند و خوش تیپ و شوخ.
در آخر، وقتی منابع و مآخذ درسی را معرفی میکرد گفت: این کتاب را بنده و حسین لسانی، ببخشید، بنده و حسین مجتهدی، ببخشید حسین مجتهدی و بنده، ببخشید، بنده و مسعود مجتهدی ترجمه کردیم.
صنف خلاص شد، رفتم پیشاش و همرایش قول (دست) دادم. دستهای گرم و نرم و کلانی داشت، دستهایم داخل دستهایش گم شد.
خوب به چشمهایم نگاه کرد و با صدای مهربان و محکمی گفت: خوش آمدی به دانشگاه…
تشکر کردم.
آن روز، در راه برگشت، انگار پاهایم، یک متر از زمین فاصله داشت و من از خوشحالی این دیدار نزدیک، غَرقِ کَیف بودم. بار اولی بود که کتابی را میخواندم که نویسنده و مترجماش را از نزدیک میدیدم.
در لیلیه (خوابگاه) برای دوستان، این حالت خود را تعریف کردم که خیلی کیف کردهام، خندیدند و گفتند زیاد جوگیر نشو، اینجا همه استادند و از خود کتابها دارند. اینجوری که اگر قرار باشد با دیدن هر نویسنده و استاد، یک متر از زمین فاصله بگیری و خَر کیف بشی، آخرش باید از آسمانها جمعات کنیم…
همه کیفها، به کنار. آن استقبال و آن لبخند استاد و آن دستهای کلان و گرماش، هنوز زیر دلم، خوشی میکند….
خوبی دیدن استاد از نزدیک، این است که میشود خیلی چیزها را بهتر درک کرد و از خود نفر پرسید. شنیدن اصل داستان از زبان خود نفر چیز دیگریست……
آن روز، استاد، با آن صدای گرم و نگاه مهربان خود، بذر محبت و دوستی و آدمگیری را در وجودم کاشت.
اینکه در طول دوران تحصیل، خیلی چیزها یاد گرفتم و خیلی چیزها از یادم رفته، [و بیشتر از زندگی گیاه سبز و گل و گلکاری، برنامه نویسی و کامپیوتر و ادبیات خواندم] اما آتش و حرارت آن برخورد و استقبال هنوز در دلم گرم است. و هر وقت شعر زمستان اخوان ثالث را میخوانم به خودم میگویم:
آهای مهدی اخوان، برو پیش استاد حسین لسانی، دستهایش هنوز گرم است، نگاهش گرم است، صدایش گرم است… وجودش گرم است.
■ من در زندگی بعدیام، شاید قاضی شَوَم، در شهر کابل.
در منزل سوم یک تعمیر (خانه) در یک اتاق خلوت و آفتابرُخ، با پنجرهای مستطیل شکل با چوکات چوبی و رو به درختان گِرد ناروَن، با بوی ملایم عود، چای سبز هِل دار و خَستهای باشد و پستهای و روی کَوچ (مُبل) بنشینیم و به داستانهای هر دو جانب دعوا گوش کنم.
قاضی باشم، اما قضاوت نکنم. فقط غرق داستانهای هیجان انگیز و آب و تاب دارِ دو طرف شوم.
در حالی که چای و نبات خود را با قاشق، شور میدهم، غمهای آنها هم گَدوَد شود و در هم حل گردد..
شنیدید سزای قوروت، آب جوش است… لیکن جَزا و سَزای گریه و اَشکِ چشم و آبِ دیده، سیلی نیست، یک جُفت گوش است….
بعد از ختم دعوا و داستان و صحبت، بدون اینکه کاری کرده باشم، به من پول بدهند و جلوی چشمانم، همدیگر را ببوسند و از اینکه شنیدند و شنیده شدهاند، دیدند و به چشم آمدهاند، لبخند ملیح و کودکانهای بزنند و شب، براحتی سر خود را روی یک بالشت بگزارند و بخوابند،
و به این فکر کنند که عجب پول مُفتی را در جیبهای من تخته کردهاند.
بعضی روایتها، شنیدنی است، بعضی قوارهها، دیدنی است،
بعضی قصهها، خودِ خود زندگی است… جایی که صدا و سیمای نفر برای شما جذاب است…
اگر همچین کسی را دارید که چهره و آوازش برای شما خوشایند است، آرامش بخش است، نصف راه خوشبختی را رفتید.
جونَمَرگی، قصصصه کووووو قصصه کوو….
● موقع سلفی گرفتن، تاخیر کامره (دوربین) را روی ۲ ثانیه تنظیم کردم و به قواره تُرش و اَخم کرده خودم نگاه کردم، لبخندهایم طبیعیتر و زیباتر شد.
۲ ثانیه به خودم فرصت دادم، گلِ لَبخند وجودم شِکُفت….
امتحان کنید.😉
دوستتان دارم. ❤


![🎉 It's my fan-iversary! I've been a top fan of VanDusen Botanical Garden since November 15, 2023. @[100064771598345:2048:VanDusen Botanical Garden]](https://pen.momtazhost.com/wp-content/uploads/2026/02/10239312730815507.jpg)
