Good morning Afghanistan
صبح بخیر افغانستان
■ ای کاش طیارهی جنگی (هواپیما) نمیبود…..
همیشه از طیاره و غرش آن هراس داشتم. اما نمیدانستم چرا…
تا که یک سرِ شب، دو تا قرص خواب قوی خوردم و پشت بندش، یک عدد پیتزای مدیوم وجیتیبل را با کچاب زیاد و تیز تیز (تند تند، منظور مزه مرچ و فلفل است)، تنهایی خوردم و یک لیوان آب رویش و خوابیدم.
شاید احمقانه به نظر برسد، اما خوابِ سرِ شب با شکمِ پُر با همراهی قرص خواب، اما این سوختِ سفرِ وجودِ من در طول زمان است.
من در خواب قشنگ تر از بیداری سفر میکنم. اینبار رفتم که ریشهی این ترس خود را در گذشته پیدا کنم که چرا از طیاره هراس دارم….
پنج ساله بودم، در کورهدهاتهای اطراف تهران، کنار یک آبگیر و چِهلی (جهیل و دریاچه)، که ماهی و بچه قورباغههایی شبیه ماهی داشت. همان وقتهایی که فراوانی بود و بخاطر آبگیری یکی از سَدهای تهران، تمام جنوب شهر و زیر زمین خانهها پر از آب شده بود.
یک موزه(چکمه) پوشیده بودم و کمی رفته بودم داخل آب تا با دست ماهی بگیریم. آن وقتها فکر میکردم چوچه قورباغهها هم ماهی هستند… موزههایم قهوهای رنگ بود، داخلش هم پَد (پشمی) داشت.
آب دقیقا تا لب گردن موزههایم بالا بود و من چون یک انسانِ شکارچی، نفسم را در سینه حبس کرده بودم تا ماهی قرمز کوچکی را بگیرم.
ناگهان صدای غرش طیارهها و تیرباران و بمباران شروع شد…
چند طیاره جنگی عراقی، آمدند و پالایشگاه نفت تهران را زدند…
از وحشت به جای اینکه طرف ساحل بیایم، دویدم طرف قسمتهای عمیق آب، و تمام موزههایم خیس شد. همانجا از ترس و از وحشت جیغ میزدم، از آن جیغهای بنفش که از نهایت ترس از نهاد آدمی میبرآید.
مادرم طرفم دوید و از آب بیرونم آورد. مرا کشید و برد در خانه.
دود سیاه، شبیه دیو سیاه رنگی، بالای پالایشگاه تهران حلقه حلقه میزد و میسوخت. طیارهها غرش کنان از بالای بام خانههای ما رفتند….
من هم ترسیده بودم و هم خوشحال بودم، ترس طیاره و آتش و دود سیاه و خیس شدن موزههایم یک طرف. و خوشحالی از اینکه از ترس خودم را هم خیس کرده بودم و مادرم نفهمیده بود و گوشم را نکشیده بود و همینطور نرمال، لباسهایم را تبدیل کرد و به خیر گذشت…
از آن به بعد تمام نقاشیهای مکتبم، یک طیاره جنگی بود و یک دافعه هوا (ضد هوایی) که با شلیکهای ممتد خود، طیاره را سرنگون کرده بود… تا جایی که معلم به والدینم اعتراض کرده بود که رضای شما غیر از طیاره و تیربار، چیزی دیگری بلد نیست بکشد؟
و بعد مادرم برایم کشیدن برگ و گل و گلبوته را یاد داد. خیلی قشنگ قلم آبی رنگ را بر روی پارچه های سفید تترون حرکت میداد و برای زنها، طرحِ قبل از گلدوزی را میکشید. بعد با قلم، در دفتر من طرح گل کشید و گفت: مقبولترین گلها را برای بچه خود میکشم….
من در زمان سفر کردم. شبیه سریال دارک، شبیه فیلم ماتریکس،
برای سفر به زمان، دو عدد قرص دیازپام، یک عدد پیتزای متوسط ویجیتیبل و خواب سرِشب با شکم پُر، برای من تا به حال بهترین و اقتصادی ترین گزینه بوده است. راحت میروم در اعماق و حدود نیمههای شب، از شدت تشنگی، برمیگردم بالا و بیدار میشوم.
من فهمیدم که چرا از غرش طیاره میترسم. فهمیدم که چرا از جنگِ آدم بزرگها میترسم… فهمیدم که آنها جور دیگری آتش بازی میکنند…
و فهمیدم چرا به صدای پرندهها و دیدن گلها بیشتر از طیارههای جنگی علاقه دارم.
من اینها را مدیون مادرم هستم….


![🎉 It's my fan-iversary! I've been a top fan of VanDusen Botanical Garden since November 15, 2023. @[100064771598345:2048:VanDusen Botanical Garden]](https://pen.momtazhost.com/wp-content/uploads/2026/02/10239312730815507.jpg)
