Good morning Afghanistan

Good morning Afghanistan

صبح بخیر افغانستان

راستش را بخواهید، من در یک خانواده باسواد و مذهبی و فرهنگ دوست به دنیا نیامدم، اصلا در خانواده پدری ما، قبلا کسی باسواد نبوده، غیر از طایفه مادری که ماماهایم از سواد بهره داشتند.

اصلا من یک بی پدری هستم که دو تا پدر دارم، یک پدر قمارباز و یک پدر دهقان.

چطور؟

پدرم قبل ازدواج با مادرم، یکی از قماربازهای بلخ بوده. انواع و اقسام بازی‌ها را با رویکرد قمار بلد بود، بوجول (شیغَی) و قطه بازی را از همه بهتر یاد داشت و به قول معروف، حریف می‌طلبید.

یک روزی، یک جایی، یک وقتی، با یک نگاهی، عاشق مادرم میشود،

خانواده مادرم، شرط می‌گزارند که اگر قمار نزنی، و خَرج و بَرج طوی (عروسی) را از راه حلال پیدا کنی دختر می‌دهیم برایت.

بعد پدرم دوسال آزگار، برای پیدا کردن پول حلال، میرود کارگری ایران.

می‌گفت در وطن، وسوسه قمار زیاد بود، هر طرف که میرفتم، از هیچ و هیچ، بساط قمار را جور می‌کردم و می‌زدیم.

مجبور ایران رفتم، اونجا کسی مرا نمیشناخت، وسوسه هم نبود، و واقعا دوسال سخت زندگی را تیر کردم تا پول حلال پیدا کنم و مادرت را گرفتم.

بعد ازدواج با مادرم ، پدر قول داده بود که در زندگی مشترک، قمار نزند. که خب، این حرف و تصمیم‌اش تا ده سالگی من ادامه داشت. اگر قبل ازدواج، آشكارا قمار میزند، بعد ازدواج و مهاجرت اجباری، کار دهقانی را شروع کرد و پوتکایی (پنهانی)، قمار میزد. مخصوصا زمستانها که بیکاری هم بود.

آن روزهای مهاجرت، در آن محل ما، در کنار طوی و عروسی، حتما و بدون استثناء، یک گوشه، یک اتاق برای پَربازی و قطه و قمار هم دایر بود. سیگرت و چرس بود و کمپل و میدان گرم قمار و بازیکنان و جِزگر ها (تمویل‌کننده‌ها).

او زمانها، هتل نبود، مجلس عروسی را در خانه‌ها برگزار میکردند، سوخت گاز هم نبود، بوی دود علف و کُنده چوب و برنج و پلو بود. گوسفند را هم تازه می‌کشتند و پوست می‌کردند. آشپزها هم قدر و ناز خاصی داشتند و یگان نفرا، خوب خوش‌خدمتی آشپزها را می‌کردند تا غذای چرب‌تری گیرشان بیاید.

کَسِت و ساوند سیستم و رقص نور هم نبود، سازنده و بازنده (ساز و آواز، بازی کننده، رقص کننده) هم لایو live میزدند و می‌خواند.

آن ده سالگی، آن روز، آن صحنه، یادم نمیرود،

در طوی بودیم. من بین مجلس زنانه و مردانه در رفت و آمد بودم. گاهی به مجلس گرم رقص و بازی زنها و گاهی در مجلس یَخ و چَخ مردها، رفت و آمد می‌کردم. مخصوصا اگر دو تا شیخ و ملای ناشناس و سله سیاه (عمامه سیاه)، بخاطر کمبود جا، میامد در مجلس می‌نشست، اصلا مجلس مردانه، مثل قطب شمال یخ میشد.

اما خوبی مجلس زنانه این بود که همیشه گرم بود، شیخ و ملای سله‌دار نداشتند و پیرزنهای فامیل، یادِ جوانی‌های وطن، چنان رقص می‌کردند که خدایت بداند.

مادرم گفت برو از پیش پدرت پیسه بگیر که بوت خواهرت گم شده، فعلا برو برایش از دکان، یک چپلقک بخر که پایش لوچ است.

آمدم مجلس مردانه، پدرم نبود، از بچه ها پرسان کردم، کسی ندیده بودش، رفتم پیش رفیق آشپزش، در حالی که سیگار می‌کشید، گفت: خبر نداره.

یک میده بچه دیگه، مرا گوشه کرد و گفت: پدرت را دیدم که در آن حویلی درآمد. آنجا همان مجلس قمارِ کنار طوی بود. آنجا برای اولین بار، میدان قطه‌بازی را دیدم. پدرم را دیدم که گرم قطه‌بازی بود. سیگار بود و یک اتاق دود بند. با چند آدم گردن کلفت و سبیل کلفت و قیافه‌هایی شبیه آدم بدهای فیلم‌ها.

آرام و آهسته پشت سر پدرم نشستم، پدرم حواس‌اش به بازی بود، یک وقتی متوجه من شد، با ترس و خجالت پرسان کرد: تو اینجا چی میکنی؟ گفتم مجلس مردانه یخ بود، آمدم اینجا یاد بگیرم چکار می‌کنید، بدون مقدمه، یک تاسَکی (سیلی) جانانه زد. گفت گم شو برو، گفتم چرا؟ گفت این کار خوب نیست. گفتم اگر خوب نیست چرا خودت انجام میدهی؟ همانجا، میدان را ترک کرد و دستم را گرفت و با هم از مجلس بیرون آمدیم.

دوستایش بعدها، می‌گفتند که دیگر ندیدیم که پدرت حتی برای تفریح و سات‌تیری قمار زده باشد. همان آمدن تو و همان ترک قمار پدرت.

یکی از طلایی‌ترین نصیحتهای پدرم که به‌ تکرار بیان می‌کرد اینها بود:

۱. در میدانِ مُفت، نشین:

که غیر از روز گُمی، چیزی گیرت نمیایه.

۲. مفت نباز:

تا میتوانی تلاش کن که برنده شوی، هر چال و فریب و حیله و نیرنگ که یاد داری کار بگیر تا میدان را ببری. هر چی دانش خود را در کار قمار، بالا ببری خوبتر است، حتی ممکن وقتی بردی، زد و خورد پیش بیاید، ورزش کن، قوی شو که قدرت دفاع داشته باشی و یا یکی دوتا زور دار پشتت باشه که مُفت از چنگت در نیارن. (به این میگن مفت باختن)

۳. بچم در هر کار که قمار را باختی، پس از همو کار پیسه را پیدا کو، نروی از این شاخه به آن شاخه، که بیشتر نُخس میکنی.

۴. پیسه خود را حرام نکن!!!!

یعنی پول و پیسه و دارایی خود را درست مصرف کن و سر خودت و زندگی ات سرمایه گزاری کن.

به مادرم می‌گفتم: پدرم چی میگه؟ قمار قمار گفته شیشته (نِشسته). قمار که حرام است. چرا آدم باید قمار بزند؟

مادرم می‌گفت: پدرت با اینکه دهقان است، اما در جوانی‌هایش قمار زیاد زده، همه چیز را از چشم قمارباز می‌بینه. حالا گپ دهقانی‌اش این است که بچم کشت کَدی (کردی)، جمع کو (کن)، حق نداری بیخیال شوی و میدان را ترک کنی اگر نه بیشتر ضرر میکنی.. پول شخم و تخم و کار و کارگری همه د گردن‌ات تاوان میشه. زمستان هم د پیش، جیب هم خالی، باید هر رقم شده چار دو بَغَل (شش دانگ) کار را بگیری و جمع اش کنی. یا از اول کشت نکو، یا که به حاصل برسان و جمع کو.

بیرادر جانی، کار دهقانی هم اگر خوب شد و خرمن خرمن حاصل داد، دادِ خداست و حلال است.. بیار خرج خود و خانه و خانواده‌ات کن.

پدرم سواد خواندن نوشتن نداشت. مگم ریاضیاتش خوب بود، خیلی خوب بود. من هر چه حساب و کتاب کارگرها را با ماشین حساب sharp و کاغذ و قلم سرجمع میکردم، باز او قبل از ما، به طور ذهنی، معاش یکماهه و یک ساله کارگر را منهای روزهای تعطیل و پولی که گرفته بودند کشیده بود و الباقی را تعیین کرده بود.

همیشه هم تاکیدش این بود که از اول ببین سرِ چند میزنی؟

سر چیزهای خرد و ریزه، خوده نزن، د میدان‌کلانها بشین. اما به همو نسبت، دل و گُرده را هم کلان بگیر.

و همه اینها را به نظرم مدیون قمار بود.

چند وقتی است به اولادها، میخواهم ریاضی و مفهوم جمع و کسر و ضرب و تقسیم را یاد بدهم. مفهوم چیزی بالاتر از جواب است.

ممکن آدم جواب را بداند اما مفهوم را درک نکرده باشد، بازی‌هایی با رویکرد قمار، خیلی زیبا این مفاهیم ریاضی را یاد می‌دهند.

این قصه را برای اولادهایم گفتم؛ فروهر ما میگه:

ما هم پدرِ اینجینری داریم که دنیا را با دیدگاه دهقانی می‌بیند.

واقعا، وقتی فکر میکنم، دهقانی، بزرگترین میدان قمار جهان است.

با حریفان چست و چالاکی چون ابر و باد و مه و خورشید و فلک، همزمان در مبارزه و همکاری هستیم، تا که نانی به کف آریم و به غفلت نخوریم.

این نان، این خمیر، این آرد، این گندم، این خوشه‌ی سبز، این دانه، از کجا به کجا به ما رسیده و بعد از خوردن، ما را از کجا به کجا خواهد برد….. خدا خودش میدانه.

مادر، دوستت دارم. بیشتر به خودت برس، ❤

بخیر در طوی نواسه‌هایت، در کابل و بلخ، با هم مستانه برقصیم.

گور مرده بچه حاکم 😉

Add a comment

*Please complete all fields correctly

Related Blogs

#better_Afghanistan
🎉 It's my fan-iversary! I've been a top fan of VanDusen Botanical Garden since November 15, 2023. @[100064771598345:2048:VanDusen Botanical Garden]
خاصیت برگ دارد آدمی،