Good morning Afghanistan
صبح بخیر افغانستان
سالهای ۱۳۷۲ بود.
آنسال تازه وحدتیها و حرکتیها میخواستند یکجای شوند. تکیه خانه شان را یکی کنند و به مجلس خودشان عظمت ببخشند تا ایرانیها هم آنها را آدم حساب کنند و در شورای شهر و روستای منطقه، افغانها هم صاحب رای و نماینده باشند.
اما مشکل، برای یک جای شدن، چند تا دیگ کاسه و مایک و آمپلیفایر و بلندگو و ساوند سیستم و فرش و ظرف تکیه خانه نبود. مشکل تعیین ملا و منبر تکیه خانه بود. هر دو گروه وحدت و حرکت، بین خود جور آمده بودند و یک جای کلان را دیده بودند که محل دائمی تکیه خانه باشد، مشکل چیز دیگری بود:
ملاهای زبردست دوگروه با هم کشمکش داشتند و جور نمیآمدند.
یک شب “سید اُتو”، که شیخ زبردستی بود، تمام وسایل تکیه خانه را ورداشته بود و کوچ و بار را از ایران، آورد سمت مزار،
سید اتو چند بچه داشت: بچه مابیناش که صنف پنج مکتب هم صنفی بودیم و اولین بار حروف انگلیسی و ورزش بوکس را از او یاد گرفتم، مرتضی نام داشت، بچه خردش مصطفی بود که او وقتها صنف دو بود.
یک بچه کلان صنف ۸ داشت. ورزشکار و سرشار و دیوانه رقم ، نامش باقر بود. باقر، هر کس را در مکتب گیر میکرد، میزد، حتی گاهی ما را در وقت بازی میزد، میگفتیم باقر جان، از دست بچه ترکهای ایرانی کم به عذاب هستیم که تو هم ما را میزنی؟ آن هم به شوخی و خرمستی گری. کاش کدام گناهی کرده باشیم.
یک روز مرتضی، سر صنف نیامد، موقع برگشت رفتم احوالش را بگیرم، کسی خانه شان نبود.
خبر آمد سید اتو، وسایل تکیه خانه و موتور برق(ژنراتور) و مخصوصا اکو و ساوند سیستم را برده مزار و یک تکیه خانه خوبیش جور کرده، موقع سخنرانی مردم عام و عادی اصلا محو صدای اکو میشوند تا بیانات خود ملا. آن الو،الو،الووو لو لو یک دو سه سع سع سع، گفتن ملا از همان ابتدا، ملت را فریز و میخکوب این قدرت الهی میکرد و اصلا به دیگر بیانات کاری نداشتند. همین که میدیدند سَلّه و لنگی ملا سیاه است و لابلای عبا و قبای سیاه ملا ، یک کمی رنگ سبز هم دیده میشود، خلاص بود کار.
آن صدای اکو، در واقع تیر خلاص بود بر باورهای سادهی مردم رنج دیده، یا مثبت تر بگویم: ملت مثل خمیر میشدند در دست نانوا، هر شکل و قالبی که میدادی در میآمدند.
حتی وطندارهای پشتون هم که از کنار تکیه خانه مزار رد میشدند و صدای اکو را میشنیدند و نگاه میکردند، میگفتند:
د هزارهگانه ملا تر ټولو ښه ده… (ملای هزارهها، بسیار خوبیش است)
اینش به کنار،
خبر آمد، باقر، قوماندان (فرمانده) شده، یا خدا، باقر دیوانه، قوماندان شده؟
پدر کلانم این را که شنید دفعتا گفت: وَطَّن جور نمیشه، یک دیوانگی او، برای بی عزت کردن (به فاک دادن) همه ما کافی است.
اگر چه قبل از آن کمی امیدوار بود که نجیب، رئیس جمهور شده و مملکت جور میشه. [یادم میآید موقع کار و بار در مزرعه، به هر نسیم و شَمالکی که از سمت شرق و “آفتاوبرآمد” میدمید، یکبار ایستاد میشد و با خوشحالی کودکانهای میگفت: بیا بخیر، شمالکهای نجیب جان است. وطن جور میشه]
اما بعد از این خبر، تنها تسبیح کلان خود را میگرفت و دور دور میچرخید و زیاد در مجالس نمینشست.
بعد خبر آمد از مزار که سید اتو را بردند، سر گم و نامعلوم تا به امروز، باقر و مصطفی بچه خردش را هم بردند و مرتضی هم گریخته. اینکه کی برد و چی برد، تا به امروز مشخص نیست. اما من در دنیای کودکانه خود غرق بودم و ناراحت از اینکه چرا مرتضی با ما در سر صنف نیست….
این اولین رفیق کودکیام بود که احساس کردم روزگار او را از ما جدا کرد… و بین بچه ترکهای جنگره، سخت احساس تنهایی میکردم.
مثل اینکه یک تکه از وجود آدم گم شده باشد….
امروز، با تک تک بچههای ترک، رفیق هستیم، روابط نیک داریم و گاهی به شوخی تلخی میگویند: از وقتی فهمیدیم جنگ خوب نیست، دیگر وطندارهای تو را رد مرز نمیکنیم، سرکارشان میگزاریم و کار دستشان میدهیم. حالا بگو ببینم تو کارآفرینی یا ما؟ 😉
اما مچم که ما آدم شویم. بین یک منجلابی به نام حرکت و وحدت و جنبش و اسلام و جمعیت و مردم و ملت گیر ماندهایم،
بدون ذرهای کار و امنیت و آرامش و آسایش. بدون پایین رفتن آب خوش از گلوی زن و مرد و پیر و جوان ما.
این واژههای زیبا، چقدر بی روح و بی رمق، پیش چشم آدم رقص میکنند…..
.
.
.
.
.
.
#تکیه_خانه #وحدت #حرکت #افغانستان #ترک #مزار #تهران #ساوند_سیستم #آمپلی_فایر #تبلیغات_اسلامی #قومندان #دیوانه #آموزش #کودک #مهاجر #افغان #جنگ #مهاجرت #مرتضی #شرق #افتاوبرآمد #آفتاب #کارآفرینی #روح #رمق


![🎉 It's my fan-iversary! I've been a top fan of VanDusen Botanical Garden since November 15, 2023. @[100064771598345:2048:VanDusen Botanical Garden]](https://pen.momtazhost.com/wp-content/uploads/2026/02/10239312730815507.jpg)
