Blog

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان جدی ، دیماه ۱۳۶۶، January 1988, ده‌کوره‌های اطراف تهران برف می‌بارید، برف شدید و سنگین. آغای کَلو، آمده بود خانه ما. مادرم کله و پایچه بار گذاشته بود. به همراه سیرابی. بعد از مدتها بود که بوی گوشت در خانه ما می‌پیچید، از بس که کچالو و اشکنه خورده بودیم، روده‌های ما قاق شده بود. تمام خانه بوی باحال سیرابی گرفته بود. لذتی بود در هر تنفس ما که پرسان نکنید. بیرون برف باشد و درون، خانه‌ای گرم با بوی سیرابی و کله و پایچه. پشت کلکین‌ها را پرده‌های دبل و "ایستور" گرفته بودیم که خنک نیاید داخل. اوضاع اقتصادی خوب نبود آن‌سالها، در یک خانه‌ای رفته بودیم که به جای دروازه، یک کمپل گیرنگ و چرک و چتل را به عنوان دروازه کار می‌گرفتیم. سر کوره بود. جنگ ایران و عراق بود و نجیب، نو رئیس جمهور افغانستان شده بود. پدر کلانم خوشحالی می‌کرد که بالاخره مملکت صاحب پیدا کرد، اما کسی امیدوار نبود. مردم بعد از ۵ سال مهاجرت، دل بریده بودن از مملکت. و نو کم کم مردها، از جمله کاکاها و دوستهای پدرم، در بین قصه‌های کاری شان، یگان قصه صیغه و دلداری از کدام زنکه بیوه و مهاجر را می‌کردند. آغای کَلو آمده بود خانه ما. خبر شده بود پدرم از قرارداد شلغم کَنی زمینهای حاجی صَفَر سود خوبی کرده و برای بار دوم، پشت خمس‌اش آمده بود. پدرم شرط مانده بود که به یک صورت خمس میدهم، یگان زنکه بیوه مطمین و ثابت را خود آغای کَلو برای پدرم پیدا کند و حکم صیغه را هم بخواند. یک کسی که بعد دست به یخن نشود و خود را زن پدرم فرض نکند. آغای کلو قبول نکرده بود و با حالت قهر رفته بود. میگفت مه "مرده گوی" کسی را نمیکنم. پدرم می‌گفت صیغه مرده‌گوی نیست، یک زنگ تفریح است در بین تمام مشکلات مهاجرت، چرا در بلخ که اوضاع اقتصادی خوب بود، این کار را میکردی و اینجا نمیکنی؟ اما بعد از آن برف سنگین شرایط تغییر کرده بود. بوی خوش سیرابی هم بی تاثیر نبود. سید کلو و پدرم پهلوی هم نشستند، قصه از نرخ افغانی و تومان شد، قصه از بازار شوش و مولوی و دفتر حزب در میدان راه‌آهن شد. و قصه از یک خانواده بی سرپرست از اقوام آغای کَلو، که نو از وطن آمده بودند و مهاجر بودند. آغای کَلو، پیشنهاد خوبی داشت. اما در باور پدرم نمی‌گنجید. می‌گفت: بیا همی برادرزاده بیوه مرا یکسال برایت صیغه میکنم. به شرطی که برایش کدام خانه را کرایه کنی، دو اولاد خرد دارد، زن جوان است، اما پدرم میگفت: آغا صاحب، چطور زن سید را صیغه کنم؟ گناه دارد و قصه گرگ و گوسپند را پیش کشید... اما آغا اصرار داشت که گناه ندارد، هر کس گفته بد کرده. پدرم میگفت: خودت در بلخ چی میگفتی آغا صاحب؟ همی گپ خودت بود. حالا هم مشکل نیست. خانه میگیرم. خرج میدهم، اما نه به نیت خمس و صیغه، به نیت قرض باشد. و آغا میگفت در زندگی از قرض خوشش نیامده و قبول نمی‌کرد. آن روز گذشت، هفته بعدی آغا سراسیمه آمد خانه‌ی ما، اینبار عروس آقا، شهربانو را از وطن آورده بودند، بچه آغا کشته شده بود. تازه عروس جوان‌اش را آورده بودند. در خانه‌ی ما هم حال مساعد نبود. خبر کشته شدن کاکای خردم که همسنگر بچه آغا بود، رسیده بود. زن و اولاد او هم در راه بودند. خانه خرد بود، به جای دروازه، یک کمپل گیرنگ و چرک و چتل را آویزان کرده بودیم. و پدرم، در بین داغ از دست دادن برادر و نشه‌گی جور شدن صیغه‌های جدید می‌سوخت. روانی شده بود. بدخوی و بی تاب‌. تا بهار دو سه بار دیگ و کاسه شوربا، در خانه‌ی کوچک ما، چپه شد... نرخ افغانی در برابر تومان هم روزبروز بالا می‌رفت. به ۷ رسیده بود. این تنها دلخوشی پدرم بود. بعد از آن بود که با بازار دالر آشنا شد و من برای اولین بار از نزدیک بندل دالر را دیدم. یک روز در مسیر راه بازار مولوی و دفتر حزب از پدرم پرسیدم: آغای کلو را میشناسم،آغای کم کی است؟ پدرم خندید و گفت: آغای کلو، یعنی آغای کلان، اینجا کلو معنی زیاد را نمیدهد، آغای خرد بچه آغای کلان میشه که شهید شده. مادر مصطفی، شهربانو، زن آغای خرد است. مصطفی، نواسه آغای کلان، همبازی من، قواره هزارگی داشت. چون شهربانو مادرش هزاره بود. آن زمستان، به هر ترتیب، بهار شد. بهاری دل انگیز، یک حویلی کلان گرفته بودیم، مابین حویلی یک درخت توت کلان بود که تاب [گازگازی]بسته کرده بودیم. زیر درخت، یک حوض آب بود. گرداگرد حویلی پنج اتاق بود به همراه تاکوی و زیر زمین. در یکی از آنها ما بودیم. در یکی آغای کلان، در یکی عروس آغا و در یکی دیگر زن کاکایم. یک اتاق را هم مهمان خانه جور کرده بودیم. اعصاب پدرم خراب بود. یک بندل از دالرهایش را موش خورده بود.....
Posted by atiq | ژانویه 6, 2022
Good morning Afghanistan

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان جدی ، دیماه ۱۳۶۶، January 1988, ده‌کوره‌های اطراف تهران برف می‌بارید، برف شدید و سنگین. آغای کَلو، آمده بود خانه ما. مادرم کله و...

سخت ترین کارهای زندگی من چی بود؟ یک چند مورد را اینجا لیست میکنم:
Posted by atiq | ژانویه 5, 2022
سخت ترین کارهای زندگی من چی بود؟

سخت ترین کارهای زندگی من چی بود؟ یک چند مورد را اینجا لیست میکنم:

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان November 2003 نوامبر ۲۰۰۳ بعد از سقوط صدام، مرز مهران، بین ایران و عراق: یک جماعتی از افغانها، از راه پیاده و قاچاق در مسیر سفر کربلا هستیم، زن و مرد، پیر و جوان، خرد و کلان، همراه موی سفیدها و جوان‌ها و مقداری مَیدَه بچه‌ها. طبق معمول در مسیر پیاده روی، بحث و خاطره گویی بین ریش سفیدها گرم است. اما من فکر می‌کنم از ما جوان‌ها به عنوان خر بارکش استفاده می‌کنند در این مسیر قاچاق. پیرها یک کیف کوچک دستی دارند و بر شانه‌ی ما جوان‌ها، ۴-۵ ساک کلان است چیزی حدود ۵۰ کیلو. مسیر پیاده روی ده پانزده کیلومتر است... بدون موبایل و نقشه و جی پی اس، هوا سرد و نیمه ابری، به همراه چند راه بلد کُردستانی. داریم چند دقیقه‌ای، دم‌راسی و استراحت می‌کنیم. پیرمرد قوطی گرد و آینه‌دار نسوار را از جیب کُرتی خود کشید، یک کپه نسوار را بالا انداخت و گفت: " هِی صدقه خدا شوم، خدا کار دل خوده موکونه، بنده و دعایشه، گوی خر خو هم حساب نموکونه. یک عمر در صف جماعت و مسجد و نماز جمعه دعا کردیم و شعار دادیم: خدایا خدایا، تا انقلاب مهدی، خمینی را نگهدار همی که جنگ ایران و عراق خلاص شد، گَدَپ خدا از بیخ کَتوگ خمینی گیروفت و کُشتش. هر چی شعار دادیم و بدوا کردیم که صدام را سرنگون کن، صدام نَر واری زنده بود و تا آمریکا پیش کَدَه پیش کَدَه نکوشتش، زور دعای ما و عزرائیل د او نرسید.. اینمی خدا و آمریکا یگان معامله با هم دارند... " پیر مرد دیگر با یک ریش بزی قشنگ[ که پسرش در گلشهر مشهد کورس آموزش زبان انگلیسی دارد] گفت: کربلایی به کدام زبان دعا کردی؟ هزاره‌گی؟ فارسی؟ عربی یا انگلیسی؟ به خیالم خدا انگلیسی بلد است، فارسی یاد نداره، اینمی آمریکا هم نفر خداست، کدام نفر به انگلیسی صدام را بدوا کرده، خدا وقت خشتک صدام را در سرش بالا کد. شما که هر چه به فارسی دعا و بدوا کردید، خدا متوجه نشد. از ای پاس انگلیسی دعا و بدوا کو، باز سی کو چطو زود زود جواب میته. پیرزنی که یک سوزن کوچک را از کلاه خود کشیده بود و خاری را از پای نواسه خود بیرون می‌کرد، گفت: مچم که خدا انگریزی یاد داره یا پارسی، مگم خدا رقم آته غلام سخی واری گوش‌ شی گیرنگ است. یگان وقت گپه سرچپه موفامه، ما هر چی آته غلام‌سخی را می‌گفتیم او مردگ، بخه بیا کربلا موریم زیارت کَدو، او "زیارت کَدو" در گوش‌شی آمده بود "کودَدو"، جنگ را شروع کده بود که کربلا کجا "ماچه‌خَرله" کده کودَدو مورید شما لامذهب‌ها؟ همی قم و شابدالعظیم کم بود که حالی کربلا را مردار می‌کنید؟ تا که غلام سخی گفته گفته فاماند که راه کربلا واز شده بوریم زیارت کَدو، کودَدو نموریم.. و غش غش میخندید. غلام سخی‌، بچه پیرزن، همرنگ بیرق افغانستان واری، سیاه و سرخ و سبز شد و گفت: نه‌نه‌ی، تو ره ولا اگه اَمی گپا را بزنی؟ چی ضرور که هر گپه هر جای بگویی؟ همی چی گپ بود که گفتی؟ بخاطر ریشخندی خودت هر گپ راس و دروغ را سر هم میکنی و میگی، آبرو برای ما نمیمانی... پیر زن گفت: چی میفامم بچم، گپ خنده دار بود گفتم. مقصد مانده‌گی از جان ما بور شوه... اینجه هم شکر کُللَه گی از خود استیم. دختر جوان، در حالی که شَرَق شَرَق ساجق می‌جوید، آمد طرف ساک خانوادگی خودشان که پیش بچه جوان بود، تا برای لالای خُردش که خون بینی شده بود!!! دستمال کاغذی بگیرد. یک لحظه چادر گُل گُلی خود را باز کرد و طرف بچه چشمکی زد، سینه‌های برجسته دختر، از زیر جاکت چسب تن‌اش، خوش‌نماتر از گنبد تمام مسجد‌ها و زیارتها بود. در آن هوای سرد، از فرق سر تا نوک پاهای بچه، گرم گرم شد و بچه زیر آب و عرق شد. هیچ دیگه، ثواب و زیارت و سفر، ضرب صفر شد. #صدام #آمریکا #کربلا #زیارت #انگلیسی #کابل #افغانستان #immigration #Afghanistan #kabul #HolyShrine
Posted by atiq | ژانویه 5, 2022
Good morning Afghanistan

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان November 2003 نوامبر ۲۰۰۳ بعد از سقوط صدام، مرز مهران، بین ایران و عراق: یک جماعتی از افغانها، از راه پیاده و قاچاق در...

دوران تحصیل در دانشگاه تهران دانشکده کشاورزی، شهر کرج زمستان ۱۳۷۸، December 1999 اولین ها: ۱. یک وقتایی بود که ماه روزه و شب چله یک جای برابر میشد. ما در لیلیه دانشکده بودیم. هوا سرد شد و سرد شده رفت و یک شب برف بارید. همگی خوشحال بودیم و رفتیم برف بازی، در محوطه سبز لیلیه که سفید پوش شده بود ، یک نفر را دیدیم ، که بسیار بازی و خرمستی می‌کرد، گفتم چی شده او را؟ دوستایش گفتند دفعه اولش است که برف می‌بیند. از شهر یزد می‌آید و اونجا در این بیست سال برف نباریده. او بار اولی بود که برف می‌دید و من بار اولی بود که یک نفر را می‌دیدم که تا هنوز در زندگی برف ندیده. ۲. تازه در اتاق و لیلیه جابجا شده بودیم. مه و @[1532973933:2048:Mousavi Nader] و کریم در یک اتاق بودیم. اتاق بچه‌های افغانستان. یک شب دوستای محصل ایرانی را به چای سبز وطنی دعوت کردم اتاق ما. یکی بود نامش یاور بود. یاور شرفی. از ولایت آذربایجان ایران بود. با لهجه ترکی غلیظ به فارسی پرسان کرد: شما از کجا هستید؟ گفتم از افغانستان. یک رقم از دور خود را خم کرد نزدیکم آمد و عینک خود را برداشت و دقیقتر سیل کرد و گفت: این افگانی افگانی که در اخبار می‌گویند شمایید؟ گفتم: آره، چطور؟ گفت من دفعه اول است که از نزدیک یک افگانی را می‌بینم. بابا شما هم آدم هستید. آدمخوار نیستید. من فکر می‌کردم افگانی چطور یک هیولا باشد که اوضاع کار و کارگری در ایران را به هم ریخته است و همه از دستش به عذابند. و از آن‌روز تا به امروز با آقای دکتر یاور شرفی، رفیق هستیم و به شوخی بهش میگویم تو را به باور شرقی رساندم. ۳. برف می‌بارد. خوشحالم. بذرهای امیدم در زیر خاک است.... بی ثمر هر ساله در فکر بهارانم ولی چون بهاران میرسد، با من خزانی می‌کند.... #شهریار #برف #دانشگاه_تهران #کشاورزی #چله #افغانی #یزد #آذربایجان #کابل #افغانستان #بهار #خزان
Posted by atiq | ژانویه 4, 2022
دوران تحصیل در دانشگاه تهران

دوران تحصیل در دانشگاه تهران دانشکده کشاورزی، شهر کرج زمستان ۱۳۷۸، December 1999 اولین ها: ۱. یک وقتایی بود که ماه روزه و شب چله یک جای برابر میشد. ما...

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان دو تا استاد دارم. یکی شراب و کبابی، دیگیش سم صحی، ملا و آگاه و لفظ قلم و روانشناس. ذهنم را چند وقتی این قضیه #deep درگیر گرده بود که این روزها این دیپ و عمیق چیست که در مورد همه چی میشنویم؟ #Deep_thinking, #deep_study, #deep_web, deep deep deep. از اساتید پرسان کدم، استاد ملا و روانشناس و ادیب گفت: ببین رضا، تو هر روز نفس میکشی؟ گفتم عا، گفت خب بعضی وقتها نفسهای عمیق هم میکشی. گفتم عا. گفت خب دیگه، چیز جدیدی نیست، از سابق هم وجود داشته، نحوه‌ی مارکتینگ قضیه را تغییر دادند تا ما و شما فکر کنیم یک چیز جدید است و پیسه را از جیب ما بکشند بیرون. نمی‌شود زیاد عمیق بود که احساس خفگی دست بدهد، نمیشود زیاد هم سطحی بود که احساس بی ریشه‌گی ایجاد می‌شود. این بود و بود تا اینکه از استاد شرابی پرسان کردم. زنگ زدم برایش، نشه بود، گفت خوب شد زنگ زدی گشاد. اگر نه غرق شده بودم در غم‌های خود. در همو حالت نشه‌گی اش پرسان کردم: بچش این قضیه دیپ و عمیق چی است؟ گفت: سَی کو غم درون، اینمی حالت ماست دیگه، مه غرق بودم، دیپ بودم، زنگ تو مرا نجات داد، هوش کده باشی تنهایی دیپ نشوی، لامصب غرق‌ات میکنه. یگان تا را داشته باش پس بیاره تو را به زندگی عادی.
Posted by atiq | ژانویه 4, 2022
Good morning Afghanistan

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان دو تا استاد دارم. یکی شراب و کبابی، دیگیش سم صحی، ملا و آگاه و لفظ قلم و روانشناس. ذهنم را چند وقتی این...

سی سال قبل، زمستان است و بیکاری، دیشب، خانه همسایه ما که در یک حویلی استیم #جنگ شده بود، آغا صایب، یکی از اولادای خوده با #چمچه کشکوخوری زده بود. دیگ میگ را هم چپه کده بود، وارخطا از سرو صدایی که شده بود رفتیم خانه‌شان که چی شده، مینه گیر شویم. پدرم پرسان کرد: چی گپ است، چی شده؟ آغاصاحب، با حالت اعصاب خراب اولادای خوده دو و دشنام می‌داد، که د ای پس پیری مره میگن بخه بیا بوریم #ایسترلیا، اونجا گوشت خوک و حرام بخورم. هر چی سید اکبر، بچه کلانش میگفت: پدر جان اونجه گوسپند هم است، رفته گوسپند زنده میخرم خودم قربانی میکنم و اسلامی ذبح میکنم، آغا گوشش بدهکار نبود. خلاصه جنجالک تیر شد و فردایش زن آغا صاحب، بی‌بی، مادر سید اکبر آمد خانه ما. ما در خانه، پخته مالوج (محلوج، حلاجی)می‌کردیم. گِرد بخاری نفتی نشسته بودیم و یگان برگهای خشک شده و دانه‌های پخته را از پخته‌ها جدا می‌کردیم تا مادرم با پخته‌های سفید و تمیز، کمپل و تشک جور کند برای ما. می‌گفت در این کمپلهای پلاستیکی گلبافت یزد، آدم هیچ گرم نمی‌آید. کمپل باید چهل تیکه پخته‌ای باشد. کمپلِ گیرنگ خوبه. زن آغا، بی بی، بسیار یک زن با حوصله و خوش صحبت است. صدای خوبی هم دارد. وقت صحبت، یگان اشارتهای ابرو و #ایلمَک های قشنگی هم می‌کند که به حلاوت سخنانش می‌افزود. قصه را شروع کرد که اولادا کیس انداختن سازمان ملل، نام ما برآمده برای ایسترلیا، حالی آغا میگه یک عمر با تقوا و با عزت زندگی کردیم، اونجا کجا بریم د ملک کافرا، حلال و حرام بخورم، بار گناه خوده زیاد کنم؟ پدرم گفت: آغا را گمش کو ، نظر خودت چیست بی بی جان؟ بی بی گفت: ولا دلم است یکبار خارج را ببینم. دیگه‌شی به کنار، از طفولیت همی مزه آب‌بازی د دلم مانده، یکبار خوده در میان آب و دریا پورته کنم، دیگه در دلم حرمان نمی‌ماند. اکبر بچه خوده گفتم اونجا میشه آب‌بازی کرد گفته که میشه. پدرم که عاشق همین توصیفات بی‌بی بود، مادرم را گفت بخه یک چای سیاه خوب دم کن که نو، بی‌بی سر گپ آمده. بی‌بی گفت و گفت و گفت و در آخر به پدرم هم پیشنهاد کرد که بیاین شما هم گد شویم یکجای بوریم. پدرم گفت: بی‌بی شما نام خدا، بچه‌های جوان دارید، درس خوانده و تحصیلکرده، راه و چاه را بهتر بلدید، ما بیسوادها کجا شویم با این چوچ و پوچ خرد و ریزه، خو خیر است شما پیشتر بروید. باز بخیر رسیدید احوال بدهید ما هم از پشت شما میایم. بی‌بی گفت خو ما بالاخره یک قِسم نه یک قِسم، آغا را راضی میکنیم که برویم. شما را چطور کنیم؟ پدرم گفت: هَی هَی بی‌بی جان، شما یکبار بخیر بروید. بخیر برسید، ما هم میایم. بی‌بی ناز کده میگفت: آخر چی وقت؟ تا کی صبر کنیم که شما بیایید؟ بدون شما خوش نمیگزره. پدرم گفت: بی‌بی، لب بحر که رفتی بخیر، جان را که لوج کدی، تن را که به‌ آب زدی، یک عکس بگیر و برایم روان کن، باز ما را هم آمده گی بگیر.... . . یکسال بعد از سی سال قبل: در خانه ما جنگ شده بود، مادرم با چمچه کشکو خوری، د پس کله پدرم زده بود....دیگ میگ را هم چپه کده بود... پستچی یک عکس را دم خانه رسانده بود و مادرم عکس جان لوج بی‌بی را دیده بود... . . امروز: در خانه خودم جنگ شده است، زنم با چمچه کشکو خوری د پس کله‌ام زده است.... دیگ میگ را هم چپه کده....یک عکس فقیرانه را د موبایلم دیده...
Posted by atiq | ژانویه 3, 2022
سی سال قبل، زمستان است و بیکاری،

سی سال قبل، زمستان است و بیکاری، دیشب، خانه همسایه ما که در یک حویلی استیم #جنگ شده بود، آغا صایب، یکی از اولادای خوده با #چمچه کشکوخوری زده بود....

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان بعضی آدمها، شبیه ستاره دنباله‌دار، هر ده بیست سال، یکبار در زندگی آدم ظهور می‌کنند، خیلی از ما عاشق این ستاره‌هاییم. ستاره‌هایی نورانی‌تر و جذاب‌تر از بقیه ستاره هایی که هر شب می‌بینیم. بار اولی که در کودکی، اصطلاح شهاب سنگ و ستاره دمباله دار را در #مجله_دانشمند آن روزها خواندم، خیلی کیف کردم، یک احساس شاعرانه برایم دست داد و رفتم برای مادرم توضیح بدهم که چه چیز جالبی را فهمیدم، بعد از لکچر دادنم، مادرم گفت: این ستاره‌ها چرا در خانه خود، پیش مادرشان نمی‌شینند و از خانواده خود قهر می‌کنند و می‌روند ایلاگشتی؟!!! ستاره های احمق. یعنی تمام مزه دهانم را خرد و خاکشیر کرد. انگار که به جای ساجق گلابی رنگ جوهر‌دار شوگرفری، قیر سیاه را جویده باشم..... بار اولی که در خانه، از طریق اینترنت کم‌زور آن روزها و به زور غیژ و غیژ مودم دایل‌اپ، به وب سایت BBC.com وصل شدم، خیلی کیف کردم، اصلا بیان دابلیو دابلیو دات کام برایم کلاس داشت، وقتی مودم کمپیوتر خانه، شبیه امواج رادیوی بی‌بی‌سی پدرم غیژ و غیژ می‌کرد، پدرم وار خطا شد و گفت: نسوزانی کمپیوتر را حالی، بد رقم صدا میته. بعد اخبار بی بی سی را برایش خواندم، گفت: عا همی چیزها را در رادیو هم گفت. بعد آن لحظه‌ی دل‌انگیز فرا رسید و با یک حالت اشتیاقِ بی تفاوت از من پرسید: اینترنت چیست؟ منم انگار که خدا داده باشد و منتظر همچین فرصتی بودم با شوق و آب و تابِ تمام، برای پدرم اینترنت را تشریح کردم که یک دنیای دیگر است، چطور است و چکار است و چکارها که نمیشه اونجا. پدرم گفت بیشی بیشی، وایه وایه، تو که حالا همینجا بودی، چطو د او دنیای دیگه رفتی از آن تلمیزون پیش رویت، باز گفتم، درست است یک دنیای دیگر است، یک دنیای مجازی اما واقعی، انگار که روزنه‌ای است در یک دیوار و ما از آن روزنه، آنسوی دیوار را می‌بینیم.... پدرم سرش را خاراند و گفت: خَی بگوی اینترنت یک " چُولَنگی" است دگه..معمولا چولنگی‌ها برای شیطنت است.. شبیه بی بی سی که تمام اخبارش راس نیست... و این بهترین تعریفی بود که تا به امروز از اینترنت داشته‌ام. اینترنت یک چولنگی است در زندگی انسان. این روزها، ماه‌هاست که دخترم برایم گیم #Roblox را تشریح می‌کند و #world هایی که آنجا برای خود می‌سازند و من هنوز نتوانسته‌ام هضم کنم او چه می‌گوید. این دیگر یک چولنگی نیست، یک واقعیت افزوده در معنای زندگی است.‌... بعد از خواندن دوباره‌ی داستان "وَرقَه و گُلشاه"، و عشقهای نافرجام و تلخی‌های هجران، به این نتیجه میرسم که بشر امروز، در دوره‌های مختلف، برای فرار از تنهایی، برای غلبه بر این وحشت، چیزهایی را برای خود ساخته است‌. اگر قبلا، داستان‌ها ساخته و پرداخته‌ی ذهن خیال‌انگیزش بوده، امروز کم کم آنها خیال‌ها را به واقعیت تبدیل میکند. و باز شهریار ما میگوید: نه پدر، نه از ترس است و نه از وحشت، هیچ ترس و وحشتی وجود ندارد، اینها تمامش برای ما "سات‌تیری" است. میزنیم که سات ما تیر شود. شاید مجنون به این نتیجه رسیده باشد که به جای اینکه بیخود ناز لیلی را بکشد و هر روز هر روز دنبال لیلی بگردد، خودش دست بکار شود و برای خودش " ویلا با ژیلا" بسازد که شبانه روز در خدمتش باشد. شاید لیلی از بوی گَنده دهن مجنون خوشش نیامده و دلش را زده، باز پیش خود میگوید: ای دیگه گنده‌گی.... تو که دهان خود ششته نمیتانی، ناز مره چطو می‌ورداری؟ شاید بشر، از خدا و وعده‌های نامعلوم و طولانی مدت او ناامید شده و خودش می‌خواهد جنت را بر روی زمین ایجاد کند. شبیه اولادهایی که از بازگشت پدرشان از سفر کارگری به ایران و عربستان، ناامید شدند و خودشان گِل و گِلکاری خانه را شروع کردند و شاید پدر مصروف لیلای بهتری شده است... اگر نه با این همه تلفن و رسانه و مدیا، یک زنگ چی باشد که نزند؟ یک احوال چی باشد که نگیرد؟ مَچُم ولا. آدمی تشنه‌ی وصل و وصال است و بیمناک و هراسان از هجران و هجران هجران. این هجران بدتر از نیش کژدم، دردناک است. میفهمی لعنتی؟؟ ای خدا، این وصل را هجران مکن.... همیشه کانکت باشید. دوستتان دارم. ❤
Posted by atiq | ژانویه 3, 2022
Good morning Afghanistan

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان بعضی آدمها، شبیه ستاره دنباله‌دار، هر ده بیست سال، یکبار در زندگی آدم ظهور می‌کنند، خیلی از ما عاشق این ستاره‌هاییم. ستاره‌هایی نورانی‌تر و...

Posted by atiq | ژانویه 2, 2022
Good morning Afghanistan

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان این روزها، جمع کردن دوباره‌ی اولادها، در وسعتی به اندازه‌ی یک قاب عکس کار سختی است. ساده به نظر میرسد، اما سخت است. این...

چشمهایم را می‌بندم و دهانم را باز میکنم. هر چیز هر چیز با خودم می‌گویم، وگرنه دل و درونم می‌کَفَد.. وقتی که به افغانستان فکر میکنم، احساسم شبیه احساس جوانی است که دلبرش را به زور به نکاح پیرمردی درآورده‌اند.... یک پیرمرد ریشوی نسواری، با اندکی بوی گُه، که نشان می‌دهد کونش را نمی‌شوید و آنرا عطر مطلوب خود فرض میکند. وقتی به افغانستان فکر میکنم، با خودم‌ می‌گویم مگر قرار نبود جهانگردی را از وطن شروع کنی؟ در این ده پانزده سال، کجاهایش را گشتی؟ باز این احساس پیدا می‌شود که از ترس همان پیرمرد ریشو، هم نتوانستی با این دلبر باشی. هر کجا تو را دست به دست می‌دیدند، احوال را برای برادرها و پدر دلبر می‌رساندند، و آنها به جای من، دلبر را شبانه کتک می‌زدند، و صبح فارغ از همه غمها و دیوانه‌گیهایمان، ناگهان جای زخمها و کبودی ها را بر دل و جان دلبر می‌دیدم و عیش ما کوفت میشد. ای کاش پولدارتر بودم و می‌توانستم تو را بخرم، ای کاش دلاورتر بودم و می‌توانستم تو را بدزدم،... و گاهی فکر میکنم شاید همان پیرمرد ریشو، او هم شبیه من روزی در جوانی‌هایش عاشق این دلبر شده و تصمیم گرفته پولدارتر و دلاورتر شود. اگر من ده پانزده سال قبل آستین بالا زده‌ام، او سی چهل سال قبل.... و حق دارد دلبر را به نکاح خود درآورد. و باز به خودم نهیب میزنم در تمام این مدت، دلبر، این دلبر شیرین، دست به دست با من، زن شوهر داری بوده که میخواسته دل خودش خوش باشد یا دل مرا خوش نگاه کند؟ باز شبیه فیلم دوازده مرد خشمگین، یک فکر دیگری در سَرَم میگوید: نه اینگونه نیست، اگر آن پیرمرد اینقدر پیر است، دلبر چرا جوان مانده؟ بکر، دست نخورده، با حال و هوایی دیوانه کننده... باز آن فکر دیگر بلند می‌شود و میگوید؟ مگر خبر نداری؟ عشق هر آدمی زادی را به وادی پریان میبرد...جایی که کسی پیر نمی‌شود. ذات پری دارد این وطن.. گیج میشوم، از این تعارض، از این دوگانگی، از این تضادها و از این احساس‌های درهم و برهمی که : ای کاش ای کاش ای کاش... تاریخ را ورق میزنم، در صد سال اخیر، ده خواستگار ده جوان و ده دلاور و مجاهد غیور را، این دلبر به جنون رسانده و خودش همچنان ناز می‌فروشد. حتما کاسه‌ای زیر نیم کاسه است،،، ممکن او دوجنسه است و ما او را دختر فرض کرده‌ایم... شاید او دوجنسه باشد. و نمی‌خواهد تا زمان مرگ دستش رو شود ، و نمی‌تواند از عیش و نوش با جوانان، خود را بی بهره بگذارد. چیزی که تسلایم می‌دهد، این است که خدا کند وطن، این دلبر رعنا و فریبنده، دوجنسه باشد... و در شب زفاف، پیرمرد حریص را، بغایت بگاید. این درد، این دوری، این داغ، این بربادی سال‌های جوانی ما، کم از گاییدن ما نبوده دلبر. ای کاش آن پیرمرد هم به گا برود. همو که این همه سال از ترس او، عیش ما کوفت بوده،، نه خودش عیش کرده و نه چشم دیدن معیشت ما را داشته... دلبر ای دلبر شیرین، آرزو میکنم مشخص شود دو جنسه‌ای. هم تو راحت شوی و هم ما و هم آن پیرمرد اوبنه‌ای و کونی، بیرق‌ات برافراشته و بلند و به جای سه رنگ، بِخی هفت رنگ... این بهترین حالتی است که می‌توانم فرض کنم، آرام‌آرام ساجق جوهر دار خود را می‌جوم، ناگهان کومه‌ی خود را می‌خَیَم... دلبر به یاد من است. من یاد دلبر....
Posted by atiq | ژانویه 1, 2022
چشمهایم را می‌بندم و دهانم را باز میکنم. هر چیز هر چیز با…

چشمهایم را می‌بندم و دهانم را باز میکنم. هر چیز هر چیز با خودم می‌گویم، وگرنه دل و درونم می‌کَفَد.. وقتی که به افغانستان فکر میکنم، احساسم شبیه احساس جوانی...

Happy new year, Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان
Posted by atiq | ژانویه 1, 2022
Happy new year,

Happy new year, Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان رقصی چنان میانه‌ی میدانم آرزوست.... از پیر خود، یک بحث جامعه شناسی شنیدم از Pierre Bourdieu، به نام میدان.. هر کسی شبیه مغناطیس، میدان خاص خود را دارد، بیشترش را از جناب گوگل سوال کنید. حتما جواب می‌دهد. یادتان باشد صدای زنانه‌ی گوگل را انتخاب کنید تا برای شما متن را بخواند. پدرم خدابیامرز، یک زمانی خَر جلّاب بود. اصطلاح امروزی اش Broker Donkey بود. شما با امکانات حال حاضر فکر کنید یک چیزی شبیه نماینده خودروهای تسلا در افغانستان بوده. چون در زمینه مشکل حمل و نقل مردم را کمک می‌کند. دود نمی‌کند و هوشمند است، یک مسیر را که دو سه بار برایش کوردینات بدهید، خودش بدون نیاز به اینترنت، اتوماتیک میرفت و می‌آمد. سوخت سبز گیاهی نیاز دارد و دود آن برای طبیعت مضر نیست. بهرحال، پدرم قصه‌‌ی یک آقا معلم را می‌کرد که در میدان خر جلابها داخل شده بود. یک معلم مودب و خوش تیپ که یک خر را برای فروش آورده بود. پدر دید که خر کمی لنگ میزند. آقا معلم را گفت، اجازه است خر را طراحی کنم و کمی بدوانم؟ خر را گرفت و خوب دواند، برد یک جای دورترگ، از خر پیاده شد و زیر سُم خر را نگاه کرد، دید یک سنگریزه رفته داخل پایش، و علت لنگ زدن خر همان سنگریزه است. سنگریزه را دست نزد و خر را سریعتر، طرف آقا معلم دواند. خر بدبخت لنگ لنگان رسید پای معامله، آقا معلم را گفت: جناب، این خر را که دیدی، لنگ است، چندان نمی‌ارزد. آقا معلم، انج و منج، قسم و قرآن می‌کرد که لنگ نبود لنگ نیست، و اینها می‌گفتند که به چشم سر دیدی که لنگان زده راه می‌رفت. خلاصه خر را با یک قیمت ارزان از آقا معلم خرید و بعد از رفع اشکال خر، چند روز بعد آنرا به قیمت خوبی فروخت. این قصه بود و بود تا اینکه در ایران، رفتیم برای ثبت نام دوره دبیرستان، افغانها را ثبت نام نمی‌کرد در آن محدوده جغرافیایی، می‌گفتند باید بروید یک منطقه دیگر و آنجا نام نویسی کنید. یک جایی که شاید سی کیلومتر دورتر از محل ما بود. زده کند از ورامین رفتیم تا دولت آباد، نزدیکی‌های فلکه اول. دو نفر در دفتر مدرسه نشسته بودند، یکی شان آقای "پیری" با یک ظاهر اَخمی و تُخمی، دیگری آقای "قندهاری" با ظاهری ورزیده و شاداب. آقای پیری به ما محل سگ هم نداد، اما آقای قندهاری ما را برد یک اتاق دیگر و برای من و پدرم چای و آب آورد. آنجا گفت بین خودمان باشد، من اصلا از قندهار افغانستان هستم. فامیل‌ام هم قندهاری است‌، منتها شناسنامه دارم و قواره ‌ام هم شبیه اینها است.اجداد ما از دوران قدیم مهاجر شدند ایران. اما من افغانهای خود را دوست دارم. آقا پسر شما را ثبت نام میکنم. خیال شما راحت. این هم از میدان داری آقا معلم و مدیر مکتب در ایران. بعد از آن برخورد، پدرم با آن همه غرور، اعتراف به اشتباه خود در قبال آن آقا معلم افغانی کرد و گفت در آن روزگاران کار خوبی نکرده، به من گفت اگر تو روزی با معلم جماعت برخورد کردی و در میدان خود قرار گرفتی از جاده‌ی انصاف خارج نشو.و در میدان خود، هوای آقا معلم‌ها را بیشتر داشته باش. این بود بحث میدان و میدان داری و پیر و پدر و "پیر بوردیو" و قندهار و تهران. تا یک روز دیگر، بدرود دوستان.
Posted by atiq | دسامبر 31, 2021
Good morning Afghanistan

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان رقصی چنان میانه‌ی میدانم آرزوست.... از پیر خود، یک بحث جامعه شناسی شنیدم از Pierre Bourdieu، به نام میدان.. هر کسی شبیه مغناطیس، میدان...

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان ولا، با این حرص و طمعی که من در بعضی تاجران میبینم، بعید نمیدانم که اگر دستشان برسد، هوا را هم به من و شما خواهند فروخت. آنچنان متر و قیاس و سود و ضرر، زندگی و مغزشان را پر کرده که اصلا معنای زندگی را فراموش کرده‌اند. گفتمش بیا بریم حوض، گفت وقت ندارم، گفتم خیر است پیسه را مه میتم، بلافاصله گفت چند بجه بیایم؟ رفتیم حوض، به همین خلاصه نشد، در حوض دو دانه مانستر کلان هم گرفتم، گفت خوشم می‌آید بدونِ طلب، تیار میکنی. آهسته آهسته می‌نوشیدیم که سر صحبت‌هایش باز شد، با همه خسیسی‌اش، بسیار مهربان و خوش قلب است، مشوره‌های خوبی دارد. تیزبین و ریز بین است. گفته خودش روش یوزپلنگ را در معاملات خودش اجرا می‌کند. در حالی که روش من کُرتکی و دهقانی بود. جای شما خالی، بعد حوض، رفتیم شیشلیک زدیم، گفتم چطور کنم بچش؟ گفت با استراتژی پیش برو، سعی کن در وقت خرید فایده کنی، فایده در فروختن همیشه هست، پیدا کن کسی که به تو می‌فروشد، خودش چند خریده؟ تا حد امکان جگره کن. در حالی که من قبل آن فکر می‌کردم این چیزی که من میخرم، چه مشکلی را از مردم حل خواهد کرد و چه نفعی برای محیط زیست و مردم دارد. چند روز بعد، رفتم که استراتژی را پیاده کنم. هر چقدر جگره می‌کردم و تخفیف می‌گرفتم و ارزان می‌خریدم، وقت آخر با شیطنت به فروشنده می‌گفتم دیدی خریدن را؟ فروشنده هم لیست خرید خود را نشانم می‌داد و چشمک میزد و می‌گفت: دیدی فروختن را؟ و باز احساس می‌کردم چرا این‌کلاه‌ها اینقدر بر سرم گشاد است... دهقان را چه به یوزپلنگ؟ برو شخم بزن کچالو بکار پسر، در هوای آلوده‌ی شهر چکار میکنی؟
Posted by atiq | دسامبر 30, 2021
Good morning Afghanistan

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان ولا، با این حرص و طمعی که من در بعضی تاجران میبینم، بعید نمیدانم که اگر دستشان برسد، هوا را هم به من و...

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان ۱۷ و ۱۸ ساله بودم. دلم به کار نبود، خسته بودم، خیلی خسته. پدرم به زور گفت بخه بیا سر کارت، تو که نباشی، کارگرها هم کار نمی‌کنند... دل مَیده و دلمُرده رفتم باغ ترکاری مان. هیچ میل کار نبود و کار نمیکردم. پدرم قارش آمد، در همان حالت ناراحتی گفت: بچم یا کون نتی، یا که دادی دیگه کوتوگ نکو، قرارَته بگیر، از این جمله بی ادبانه پدرم بسیار ناراحت شدم. از اینکه جلوی کارگرها هم این حرف را زده بود، خودش هم فهمید. یکی از کارگرها فهمید ناراحت شدم، یک بشکه آب پلاستیکی برای آب خوردن داشتیم خالی بود. همو را برداشت و ضرب را چالان کرد و ترانه‌ای خواند: سر راهت بشینم خسته خسته، گل ریحان بچینم دسته دسته کمر باریک کمر باریک من، شام تاریک و من بیا نزدیک من، نکو بانه، بزن چرخ و بزن شانه. با این ترانه، با این شعر، حالم دگرگون شد. غم رفت و شادی برگشت. ما و کارگرها شروع کردیم به کار، پدرم برگشت دید که کارها خوب پیش میره، باز دوباره گفت: آفرین، اینمی‌تو. یا نگای یا تا خایه گور کو. زندگی بالا و پایین داره، در وقت دادن زیاد ناله قاله نکو، در وقت کردن هم زیاد مستی نکو، آهسته و پیوسته پیش برو.
Posted by atiq | دسامبر 30, 2021
Good morning Afghanistan

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان ۱۷ و ۱۸ ساله بودم. دلم به کار نبود، خسته بودم، خیلی خسته. پدرم به زور گفت بخه بیا سر کارت، تو که نباشی،...

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان ** دوست دارم یک شب، از نردبان نگاه تو بالا بروم و از آسمان چشمانت ستاره بچینم.... جانِ من، پِلک نزن... شعر، چیز خوبی است، برای خر کردن آدمها. یکی از خوبیهای شعر، شعر جاندار و پرمایه، این است که قلب یک انسان را می‌تواند لمس کند و راه خود را به بی‌نهایت بگشاید. آدمی که احساس نداشته باشد و خر نشود، اصلا آدم نیست. من دوست دارم سالی چندبار که نَه، مَگم کم از کم، ماهی ده بار خر شوم، خرمستی کنم، خَرکَیف و خُرسَند از خر شدنم باشم و دندان‌های سفید خود را به رخ همه بکشانم. * این همه کتاب و مجله و مطلب خواندیم راجع به ستاره و مهتاب و پروین و آفتاب، برای هیچ؟ یکی را میخواهم که در شب بتواند مریخ و زهره و مشتری و اورانوس را، میچید و ثور و قوس و عقرب را درست برایم تشریح کند. یکی را میخواهم که شب‌هایش پر از ستاره های چشمک زن باشد. یک کسی که معنای واقعی گلکسی را بداند و به دانسته‌های بی روحم، جان ببخشد... *** دلم یک دوست می‌خواهد، دلم یک دوست می‌خواهد...
Posted by atiq | دسامبر 28, 2021
Good morning Afghanistan

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان ** دوست دارم یک شب، از نردبان نگاه تو بالا بروم و از آسمان چشمانت ستاره بچینم.... جانِ من، پِلک نزن... شعر، چیز خوبی...

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان گاهی از خودم میپرسم: پیشرفت چیست؟ تا کجا باید پیش‌ رفت؟ آیا رفتن، رسیدن است؟ یا گاهی تکان نخوردن بهترین استراتژی است؟ شبیه آن مردی که تک و تنها و یک تنه در برابر رژه تانکها در چین، ایستاد شد. ورزش میکنم، در حد مرگ، تنها چیزی که آرامم می‌کند همین دویدن است. برای آرام شدن، می‌دوم. شبیه مرغ سَرکنده.... چشمهایم، خوب می‌بیند، گوشهایم خوب می‌شنود، دستهایم، پاهایم، دندانهایم، تنفس‌ام، موهایم، و حتی تشناب رفتنهایم نرمال است. اما من آن آدم سابق نیستم. این آشوب در وجود و در نهاد من از کجاست. نمی‌دانم. فقط می‌دوم و جماعتی از پی من دوان‌اند.... سر ساقی سلامت...
Posted by atiq | دسامبر 28, 2021
Good morning Afghanistan

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان گاهی از خودم میپرسم: پیشرفت چیست؟ تا کجا باید پیش‌ رفت؟ آیا رفتن، رسیدن است؟ یا گاهی تکان نخوردن بهترین استراتژی است؟ شبیه آن...