Good morning Afghanistan
صبح بخیر افغانستان
جدی ، دیماه ۱۳۶۶، January 1988, دهکورههای اطراف تهران
برف میبارید، برف شدید و سنگین. آغای کَلو، آمده بود خانه ما.
مادرم کله و پایچه بار گذاشته بود. به همراه سیرابی. بعد از مدتها بود که بوی گوشت در خانه ما میپیچید، از بس که کچالو و اشکنه خورده بودیم، رودههای ما قاق شده بود.
تمام خانه بوی باحال سیرابی گرفته بود. لذتی بود در هر تنفس ما که پرسان نکنید.
بیرون برف باشد و درون، خانهای گرم با بوی سیرابی و کله و پایچه.
پشت کلکینها را پردههای دبل و “ایستور” گرفته بودیم که خنک نیاید داخل.
اوضاع اقتصادی خوب نبود آنسالها، در یک خانهای رفته بودیم که به جای دروازه، یک کمپل گیرنگ و چرک و چتل را به عنوان دروازه کار میگرفتیم. سر کوره بود. جنگ ایران و عراق بود و نجیب، نو رئیس جمهور افغانستان شده بود. پدر کلانم خوشحالی میکرد که بالاخره مملکت صاحب پیدا کرد، اما کسی امیدوار نبود. مردم بعد از ۵ سال مهاجرت، دل بریده بودن از مملکت.
و نو کم کم مردها، از جمله کاکاها و دوستهای پدرم، در بین قصههای کاری شان، یگان قصه صیغه و دلداری از کدام زنکه بیوه و مهاجر را میکردند.
آغای کَلو آمده بود خانه ما. خبر شده بود پدرم از قرارداد شلغم کَنی زمینهای حاجی صَفَر سود خوبی کرده و برای بار دوم، پشت خمساش آمده بود.
پدرم شرط مانده بود که به یک صورت خمس میدهم، یگان زنکه بیوه مطمین و ثابت را خود آغای کَلو برای پدرم پیدا کند و حکم صیغه را هم بخواند. یک کسی که بعد دست به یخن نشود و خود را زن پدرم فرض نکند.
آغای کلو قبول نکرده بود و با حالت قهر رفته بود. میگفت مه “مرده گوی” کسی را نمیکنم.
پدرم میگفت صیغه مردهگوی نیست، یک زنگ تفریح است در بین تمام مشکلات مهاجرت، چرا در بلخ که اوضاع اقتصادی خوب بود، این کار را میکردی و اینجا نمیکنی؟
اما بعد از آن برف سنگین شرایط تغییر کرده بود. بوی خوش سیرابی هم بی تاثیر نبود.
سید کلو و پدرم پهلوی هم نشستند، قصه از نرخ افغانی و تومان شد، قصه از بازار شوش و مولوی و دفتر حزب در میدان راهآهن شد. و قصه از یک خانواده بی سرپرست از اقوام آغای کَلو، که نو از وطن آمده بودند و مهاجر بودند.
آغای کَلو، پیشنهاد خوبی داشت. اما در باور پدرم نمیگنجید.
میگفت: بیا همی برادرزاده بیوه مرا یکسال برایت صیغه میکنم. به شرطی که برایش کدام خانه را کرایه کنی، دو اولاد خرد دارد، زن جوان است، اما پدرم میگفت: آغا صاحب، چطور زن سید را صیغه کنم؟ گناه دارد و قصه گرگ و گوسپند را پیش کشید… اما آغا اصرار داشت که گناه ندارد، هر کس گفته بد کرده. پدرم میگفت: خودت در بلخ چی میگفتی آغا صاحب؟ همی گپ خودت بود. حالا هم مشکل نیست. خانه میگیرم. خرج میدهم، اما نه به نیت خمس و صیغه، به نیت قرض باشد. و آغا میگفت در زندگی از قرض خوشش نیامده و قبول نمیکرد.
آن روز گذشت، هفته بعدی آغا سراسیمه آمد خانهی ما، اینبار عروس آقا، شهربانو را از وطن آورده بودند، بچه آغا کشته شده بود. تازه عروس جواناش را آورده بودند. در خانهی ما هم حال مساعد نبود. خبر کشته شدن کاکای خردم که همسنگر بچه آغا بود، رسیده بود. زن و اولاد او هم در راه بودند.
خانه خرد بود، به جای دروازه، یک کمپل گیرنگ و چرک و چتل را آویزان کرده بودیم. و پدرم، در بین داغ از دست دادن برادر و نشهگی جور شدن صیغههای جدید میسوخت. روانی شده بود. بدخوی و بی تاب.
تا بهار دو سه بار دیگ و کاسه شوربا، در خانهی کوچک ما، چپه شد…
نرخ افغانی در برابر تومان هم روزبروز بالا میرفت. به ۷ رسیده بود. این تنها دلخوشی پدرم بود. بعد از آن بود که با بازار دالر آشنا شد و من برای اولین بار از نزدیک بندل دالر را دیدم.
یک روز در مسیر راه بازار مولوی و دفتر حزب از پدرم پرسیدم: آغای کلو را میشناسم،آغای کم کی است؟
پدرم خندید و گفت: آغای کلو، یعنی آغای کلان، اینجا کلو معنی زیاد را نمیدهد، آغای خرد بچه آغای کلان میشه که شهید شده. مادر مصطفی، شهربانو، زن آغای خرد است.
مصطفی، نواسه آغای کلان، همبازی من، قواره هزارگی داشت. چون شهربانو مادرش هزاره بود.
آن زمستان، به هر ترتیب، بهار شد. بهاری دل انگیز،
یک حویلی کلان گرفته بودیم، مابین حویلی یک درخت توت کلان بود که تاب [گازگازی]بسته کرده بودیم. زیر درخت، یک حوض آب بود.
گرداگرد حویلی پنج اتاق بود به همراه تاکوی و زیر زمین.
در یکی از آنها ما بودیم. در یکی آغای کلان، در یکی عروس آغا و در یکی دیگر زن کاکایم. یک اتاق را هم مهمان خانه جور کرده بودیم.
اعصاب پدرم خراب بود. یک بندل از دالرهایش را موش خورده بود…..


![🎉 It's my fan-iversary! I've been a top fan of VanDusen Botanical Garden since November 15, 2023. @[100064771598345:2048:VanDusen Botanical Garden]](https://pen.momtazhost.com/wp-content/uploads/2026/02/10239312730815507.jpg)
