Blog

#better_Afghanistan
Posted by atiq | دسامبر 27, 2021
حضرت پیر

حضرت پیر 🔗 https://youtube.com/watch?v=XOv20mJZijA&feature=share

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان آنقدر صبر کنم در غمت ای آفت جان منِ پُر حوصله را کار عجولانه کجا؟ قبل از دهمین سال آوارگی و مهاجرت، تمام اندیشه‌ی پدر و کاکای کلانم این بود که برمیگردیم وطن بخیر.... یک شب چله بود، جمع خانواده‌ی ما گرداگرد یک بخاری نفتی تلق‌دار علاءالدین نشسته بودیم. برق هم رفته بود و روشنی خانه از یک چراغ نفتی گردسوز شیشه بلند بود، صنف چهار مکتب بودم. آن شب پدرم با ما یک تصمیم گرفت، گفت: بر نمیگردیم وطن. میمانیم. از برای خدا ده سال شد مهاجر هستیم، هنوز یک خانه از خود نداریم.در قدم اول خانه می‌خریم. پدرم، در یک مجلس فاتحه، چند تا از قوماندان‌های جهادی را دیده بود که هنوز ۶ ماه نشده که مهاجر شدند و وقت برای خود حویلی و خانه خریده‌اند. آنجا بود که آن فکر بکر به سرش آمد: "وطن اگر جور می‌شد و اگر امیدی به جور شدن‌اش بود، اینها پای را اینجا بند نمی‌کردند، آن هم در این مدت کم" کاکای کلانم که خبر شد، جنجال کرد با پدرم. گفت سر تو را مار گزیده، لوده شدی در ملک مردم خانه میخری؟ پدرم گفت: داداش من، هر سال پیسه رهن خانه دو برابر میشه، با همی پیسه می‌شد سال قبل خانه خرید. اونه، فلانی و فلانی و فلانی را ببین، شش ماه نمیشه که آمدن وخت خانه خریدن، وطن جور شدنی نیست، اگر نه آنها نباید خانه می‌خریدند. بعد از آن‌روز، پدرم خانه خرید. دوسال بعدش، یک خانه دیگر هم خرید و یکسال بعد، یک موترک لاری و باربری، سال بعدتر یک زمین برای ایجاد گاوداری و سال بعد ۲۵ گاو شیری. در حالیکه کاکای کلانم، رفته بود در جنوبی‌ترین نقطه‌ی شهر تا خانه‌ای ارزان‌تر برای گرو پیدا کند. گاهی آدم از هر چیز کده، به یک مشاور احتیاج دارد. به یک مشاور لایق و بی طرف و دلسوز، خرج یک مشاور در یک سال هر چه که باشد، بسیار کمتر از خسارت‌های مالی و عاطفی و روحی و زمان هدر رفته است. اما لازم است که نیم‌ جَو، از تعصب و غیرت و غرور افغانی خود کم کنیم و پذیرش و شنوایی و فروتنی داشته باشیم. یک مشاور خوب، یک روز آموزش یک زندگی عالی، یک عمر آسایش
Posted by atiq | دسامبر 27, 2021
Good morning Afghanistan

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان آنقدر صبر کنم در غمت ای آفت جان منِ پُر حوصله را کار عجولانه کجا؟ قبل از دهمین سال آوارگی و مهاجرت، تمام اندیشه‌ی...

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان روی زمین دراز کشیده بودم، داشتم فکر میکردم اگر کودک بودم، از بابا نوئل چی طلب می‌کردم؟ باز فکر کردم چرا خودم لباس بابا نوئل را نپوشم و به بهانه تحفه دادن به اولادهای مردم، به خانه‌هایشان سرک نکشم؟ باز فکر کردم ما چطور بابا‌نوئل را غافلگیر کنیم و برایش تحفه بدهیم؟ و در آخر، آن فکر بکر، در ذهنم جرقه زد. اگر من بابا نوئل بودم بهترین هدیه برای من، چه می‌توانست باشد؟ طبق معمول، همه چیز از یک ساجق جوهر دار با طعم نعنا شروع می‌شود. کیست که بعد از یک نان چاشت خوشمزه، و صرف یک گیلاس چای، جویدن ساجق را رد کند؟ قبل‌تر ها، نقشه‌هایم جزئیات زیاد داشت، اما حالا فقط ابتدا و انتهای نقشه و برنامه را می‌بینم. شبیه آن نینجایی که در یک تصویر شمشیر خود را می‌کشید و در تصویر بعدی، فرض مثال، تربوز دو‌نیم شدگی بود. یا مشابه آن، نفر زنجیرک پتلون کابوی خود را تا می‌کشید و در تصویر بعدی، شکم زن حامله را برآمده نشان می‌داد. به مابقی جزئیات که چطور تربوز دونیم شده و یا زن حامله شده، کاری نداشت. افکار من هم چند وقتی است از جزئیات خالی شده، و این بد است. جزئیات زیباست، و درک اینکه جزئیات را فهمیده‌ای زیباتر. جزییات، استایلهای زیبای CSS و HTML است‌ در میان انبوه کدهای PHP. جزئیات، نوشابه است. در کنار غذاهای مزخرف مک دونالد. اصلا جزئیات، آدم را پایبند می‌کنند. و با زبان بی زبانی فریاد می‌زنند که: یا بمان، یا که نرو، یا نگهت میداریم.... هیچ تحفه‌ای، در کریسمس، برای بابانوئل ریش سفید و پیر، بهتر از دیدن چاک سینه‌های سفید و مست، نبوده و نیست. بفهم اینو لعنتی. یک نفس عمیق، میان آن چاکها، با بوی عطر و کمی عرق، هر حال خرابی را خرابتر می‌کند. خوب خراب می‌کند. من عاشق این خراب شدن‌هایم. Merry Christmas Happy new year آرزو می‌کنم، تا بهار امسال ۳۶۵ مرتبه خوب خراب بشی. هر روز به صبح و ظهر و عصر و مغرب و شام.
Posted by atiq | دسامبر 26, 2021
Good morning Afghanistan

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان روی زمین دراز کشیده بودم، داشتم فکر میکردم اگر کودک بودم، از بابا نوئل چی طلب می‌کردم؟ باز فکر کردم چرا خودم لباس بابا...

Merry Christmas Happy New Year
Posted by atiq | دسامبر 25, 2021
Merry Christmas

Merry Christmas Happy New Year

#better_Afghanistan
Posted by atiq | دسامبر 25, 2021
آقای دکتر یعقوبی را خداوند برای ما حفظ کند و به ما لیاقت …

آقای دکتر یعقوبی را خداوند برای ما حفظ کند و به ما لیاقت استفاده از دانش ایشان را عطا فرماید. هر نکته و مشوره ایشان، دینامیتی است برای باز کردن...

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان قدیمها، یک تعداد آدم خیّر تهرانی، به ما مهاجرین افغانی که در سر کوره‌های خشت پزی بودیم، کمک می‌کردند. به خیالم، هر کدامشان که پیرها و پیچه سفیدهایشان می‌مرد، تمام وسایل و فرش و ظرفهای مرده را خیرات می‌کردند تا پیش چشمشان پشه پشه نشود و یادِ مرده را زنده نکنند. هر از چندگاهی، یک موتر می‌آمد پر از وسایل و مردم ما طرف موتر خیز می‌کردند. یادم است چند تا از ماماهایم، تازه از افغانستان آمده بودند و قوی هیکل بودند. آنروز خیراتی تشک و کَمپَل (لحاف) و پرده آورده بود، ماماهایم رفته بودند و هر چی بود گرفته بودند و آورده بودند خانه ما. مادرم خیلی خوشحال بود، می‌گفت چی تشکهای نو و نَزَنی (نازنینی). سر این ایرانیها را چی مار کنده که ایتو مالهای نو خود را خیرات میکنند؟ تمام خانه را تشک هوار کرد (پهن کرد). تشکها یک حالت اسپرینگی (فنری) بودند ما اطفال روی تشکها بازی می‌کردیم. دم شام، پیش خانه را آب و جارو کردیم و منتظر آمدن پدرم بودیم. پدرم آمد. مادرم به یک حالت مغرور و پیروزمندانه، پدرم را داخل خانه آورد و تشکها و پرده‌ها را نشانش داد، گفت: اینه مردگ، امروز نبودی، اینی‌قَس (اینقدر) کار کدیم. خوب یادم است، مثلی که همین لحظه اتفاق افتاده باشد، پدرم یک نگاهی به مادرم کرد، یک نگاهی به ماماهایم کرد، گفت اینها از کجا شده؟ گفتند خیراتی آورده بود و ما گرفتیم. یکدفعه پدرم با یک حالت اعصاب خراب گفت: جمع کنید اینها را. مه نَمُردم که شما خیرات خور شوید. ببر تشکها و کمپلها را به زن ملای پای‌مانده و یکی دو تا زن بیوه که همسایه ما بودند بدهید. تو هنوز شوی داری، هر چیز میخوای از شویت طلب کن. مَرد بودم پیدا کده میارم برایت، نبود، صبر میکنیم. مگم خیرات خور نیستیم. ای عادت را در زندگی از خودت دور کن. حالا هم اگر چه میدانم سخت است و روزگار آیینه را محتاج خاکستر میکند، اما کمک‌های جامعه جهانی، سازمان ملل، NGO, سازمانهای خیریه و غیره را یک کار عبث و بیهوده میدانم. ما را فقط بگزارید زندگی کنیم، دیگرایشه خودما جور می‌کنیم، حاجت کمک و خیرات و غمخواری نیست....
Posted by atiq | دسامبر 23, 2021
Good morning Afghanistan

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان قدیمها، یک تعداد آدم خیّر تهرانی، به ما مهاجرین افغانی که در سر کوره‌های خشت پزی بودیم، کمک می‌کردند. به خیالم، هر کدامشان که...

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان گفتم: میثم جان، شما چند نفرید؟ گفت: ما شش برادرا استیم از دو مادر. پدرم دو دفعه زن گرفته، یکبار خودش زن گرفته، یکبار دیگه کاکایم کشته شده، زن و اولاد او را هم گرفته. گفتم: خو خدا رحمت کند، چند خواهرا استید؟ یک کم چشمهای خود را طرفم تنگ کرد و گفت: بچش کس تعداد خواهر کسی را پرسان نمیکنه.. میخواستم ادامه بدهم برایش، باز گفتم ناراحت نشود. قبول کردم و بحث را عوض کردیم. اما باور کنید این قصه کشاله دار است. مثلا وقت میراث و تقسیم و ترکه هم اگر کسی قبلا می‌توانست تعداد خواهرها را پرسان نکند و نادیده بگیرد، حالا عمرن اگر بتواند. یا اگر قبلا کسی احساس می‌کرد اختیار خواهر خود را دارد و می‌توانست خواهر جوان خود را به شوی بدهد، حالا خود خواهر تصمیم می‌گیرد که چطور و با چی کسی زندگی مشترک را شروع کند. هیچ مربوط برادر نمیشود. یادم آمد پدرم هم به ما یاد می‌داد در مکتب، به دوستای بیگانه خود نباید تعداد خواهرهای خود را بگوئیم. چه برسد به اینکه نام آنها را کسی بداند. انگار گناهی بزرگ باشد. عجب تربیت مزخرف و عجب طرز فکر بیخودی بوده. یاد شعری از عبدالرحمان جامی "در کتاب هفت اورنگ، بخش سلامان و ابسال" افتادم در وصف لیلی و مجنون: ناچشیده جرعه‌ای از جام او عشق بازی می‌کنم با نام او و ما در خلوت خود، با نام‌های زیادی عشق بازی کردیم.... - دیروز فهمیدم نوشیدن آب باعث سلامت دندان می‌شود. اگر آب کم بنوشیم، ممکن سلامت دندان‌های ما با خطر مواجه شود.
Posted by atiq | دسامبر 22, 2021
Good morning Afghanistan

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان گفتم: میثم جان، شما چند نفرید؟ گفت: ما شش برادرا استیم از دو مادر. پدرم دو دفعه زن گرفته، یکبار خودش زن گرفته، یکبار...

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان در یک گروپ تلگرامی گل و گیاه عضو استم. یکی از اعضای گروپ Laura بود. در بخش خصوصی پیام کرد که: - سلام رضا چطوری خوبی؟ + گفتم شکر خوب استم. - چکارها میکنی؟ روزگار خوش می‌گذره ؟ + فضل خدا. استم در همی کار گل و گیاه و آی تی . - منم آرایشگر هستم. ۲۸ سالم است. + خو خوبه. تو کجا استی؟ - من در آمریکا هستم. خوشحال شدم همرایت آشنا شدم. + چند سال است آمریکا رفتی؟ چی خوب فارسی گپ میزنی. - من از اول آمریکا بودم. + خو ، پدر و مادرت اهل کجا هستند؟ اونا که از اول آمریکا نبودند. - اونا هم در آمریکا متولد شدند. + تو چطور آمریکایی هستی که نه تنها فارسی بلدی، بلکه اینقدر فارسی را خوب مینویسی؟ نه خودت و نه پدر و مادرت هم در کشورهای فارسی زبان نبودید؟ - من از گوگل ترانسلیت استفاده میکنم. اینجا بود که دود از کله ام بلند شد. یکی راهکار عاشقانه وزیرگل یادم آمد و یکی راه باریک و ریزبین و دقیق و تکنولوژیک Google translate با توانایی اتوماتیک تشخیص صحبت و نوشتن به زبان مخاطب. آن هم رایگان. در عصر حاضر، هدف اصلی چیست؟ اینکه چه بگوئیم یا اینکه چطور بگوییم؟ تکنولوژی و عشق خیلی قدرتمند هستند. مردان خدا پرده‌ی پندار دریدند یعنی که یکی را ز دو عالم طلبیدند
Posted by atiq | دسامبر 21, 2021
Good morning Afghanistan

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان در یک گروپ تلگرامی گل و گیاه عضو استم. یکی از اعضای گروپ Laura بود. در بخش خصوصی پیام کرد که: - سلام رضا...

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان وزیر گل، کلانِ تاجرای میوه خشک بود، یک مرد جاافتاده و رسیده با چهره‌ای جوان و استقامتی شبیه ورزشکارها، سن و سالش حدود ۶۵ الی ۷۰ بود. از آن مدل پیرمردهایی که هنوز دخترها دوست دارند یکبار زبری ریش "دَرچَل" اش را بر پوست بدن خود لمس کنند و در زیر پستهای فیسبوکی‌اش برای هم بنویسند که: او دختر هوش کده باشی، وزیر گل خوش کدگی خودم است. طرف‌اش دور نخوری... هر آنچه میوه خشک از انجیر و کیشته و غولینگ و بادام و چارمغز و پسته و جلغوزه بود، از میدان‌شار و قندهار و زابل و کابل و جلال‌آباد و حتی دایکندی و پنجاب و ورس صادر میشد، او طرف می‌رسید به دست وزیر گل، و هر آنچه زردچوبه و هل و مرچ سیاه و دارچین و مُمپَلی و کاجو که ما و شما در کابل میخوریم، از زیر دست وزیر گل حتما تیر شده‌. تازه‌گی ها زعفران را هم کارش را شروع کده بود. وزیر گل تیم خوبی داشت، حدود ۱۵۰ نفر توزیع کننده عمده و نزدیک به ۱۵۰۰ نفر دست فروش پرچون در سطح شهر. همگی آشنا به لسان هندی و پشتو و کم کم فارسی. خودش اما ترکی و عربی و انگلیسی و هندی و فارسی را شیرین صحبت می‌کرد. شیرین یعنی به رقم خودش. مثلا وقتی چای سبز می‌خورد و قصه جوانی‌هایش در کابل را میکرد، افسار زمان و مکان را خوب به دست خود می‌گرفت و تو را می‌برد به همان دوره و زمان. چهل و پنج سال قبل، سر یک قصه عشق و عاشقی از وطن آمده بود اینجا. همینجا هم ماندگار شده بود. یک رقم شبیه پیرمرد فیلم الیور‌تویست بود. واقعا سیستم اش همو رقم بود. جزء به جزء فرایند فروش را به آنها یاد می‌داد. اصلا هیچ درسی به جز فروش در زندگی برایش معنی نداشت. گفتم چطور این همه لسان را یاد گرفتی؟ گفت شنیدی میگن لسان و زبان مادری؟ گفتم عا، گفت بین خودمان باشد، از هر لسان یکی را کم از کم سه ماه، شب و روز در پهلوی خود داشته باشی، خود بخود یاد میگیری. از هر لسان یک زن بگیر. شیرین برایش خرج و مصرف کن، شیرین برایت لسان را یاد می‌دهد. یک کُرًّه‌ هم ازش بگیر و جمع اینها آهسته آهسته می‌شود چی؟ وزیر گل. وزیر گل دوست داشت همیشه کارها روی روال باشد. بلد بود خوب صحبت کند و گفته خودش غیر از زبانش هیچ سرمایه‌ای ندارد. و هر گره‌ای را با دندان و دست نه، بلکه با زبان و بیان‌اش باز می‌کرد. حتی اگر پیش طناب دار هم ببرندش، فقط اجازه بدهند که دهانش باز باشد، حتما خود را خلاص می‌کند. و واقعا راست می‌گفت. قصه شهر کلکته را کرد که یکی از وطندارهای شما از غزنی، در کار پرزه‌جات الکترونیک بود، پولیس از روی قواره‌اش خیال کدام چینائی کرده و اسناد خواسته از او، این هم لسان بلد نبوده و بند مانده بوده. بعد وزیر گل واسطه شده و گفته این آقا ایزنه ما است‌ داماد خانه ما است و پولیس ایلایش کده بود. بعد قصه مهمان‌نوازی آن نفر غزنیچی را که وزیر گل را در یک سفر به غزنی دعوت کرده در غزنی چقدر عزت و احترام وزیر گل را کرده و بعد وزیر گل گفته بیا همو دروغ خود را راست کنیم و داماد ما شو. بعد تاجر غزنیچی یک زن از طایفه وزیر گل گرفته و وزیر گل هم یک زن از طایفه آنها. وزیر گل حتی با لهجه جاغوری بلد بود فارسی و هزارگی صحبت کند. وزیر گل، واقعا وزیر بود. اما یک افسوس داشت. می‌گفت این بچه‌ها عجله میکنند، حوصله ندارند. نمیگزارند یک مطلب و یک معامله و میوه خوب برسد، زود می‌چینند یا که وقتی گنده شد جمع می‌کنند. در طول چهل سال نتوانستم کسی را پیدا کنم که بتواند این را خوب بفهمد. من هم برایش یک شعر از شهریار را خواندم: در باغچه‌ی همسایه‌ی ما شاخ گلی هست تا غنچه‌ی نازش به نیاز که بخندد وحشی است بدانگونه که تا بنگری از دور در خانه رود زود و در خانه ببندد چون من که به خود بینم و خود را نپسندم او نیز به من بیند و ما را نپسندد هان ای دل پوسیده‌ی من عبرت‌اش آموز سیبی که نچینند به هنگام، بگندد چای را خوردیم و معامله خلاص شد و هر کدام دوباره طرف کارهای‌مان روان شدیم. ** ریش درچل: ریش جوگندمی یا سیاه و سفید
Posted by atiq | دسامبر 21, 2021
Good morning Afghanistan

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان وزیر گل، کلانِ تاجرای میوه خشک بود، یک مرد جاافتاده و رسیده با چهره‌ای جوان و استقامتی شبیه ورزشکارها، سن و سالش حدود ۶۵...

#better_Afghanistan
Posted by atiq | دسامبر 20, 2021
Good morning Afghanistan

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان نوشته ها را انتقال دادم به یک صفحه جدید. کسی را دعوت نکردم. هیچ کسی را. یک تعداد دوستان گفتند بخی از چوکات برآمدگی...

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان اسم این گل ختمی درختچه‌ای است. در کابل هم دیدش، به رنگهای زرد و سرخ و سفید و گلابی... ۱. تولد من ۱۳۵۹ است. در هفت هشت سالگی، یک روز از خانه پول دزدی کردم، روی طاقچه، یک سکه ۵ تومانی مسی رنگ بود. بچه دکاندار گفته بود اگر سکه، تاریخ‌اش ۱۳۵۹ باشد، آنرا معادل ده تومان قبول می‌کند. و این سکه همان بود. یک طرف عکس پالایشگاه تهران و چند شاخه گندم و سمت دیگر، پشک چاق جمهوری اسلامی. سکه را به دکاندار دادم و گفتم ۱۳۵۹ است. گفت درست است، چی میخوای؟ گفتم ۵ تومانش را پس بدهید و ۵ تومان دیگر را لواشک مواشک خریدم. دویده دویده ۵ تومان دیگر را آوردم سر طاقچه ماندم. مادرم لواشک‌ها را دستم دید، گفت او خاک‌سر، باز پیسه دوزی کردی از خانه؟ گفتم نه و قضیه را برایش گفتم. یک خنده کرد و نصف لواشک را از دستم گرفت و گفت همه‌اش را نخور که دل درد میشی.... امروز در اینترنت دیدم همان سکه ۲ میلیون تومان قیمت دارد. همان سکه که تاریخ ضرب اش، ۱۳۵۹ است. سکه ۱۳۶۱ و غیره هم است. آنها سی چهل هزار تومان قیمت دارند. اما ۱۳۵۹، قیمت‌اش ۲ میلیون تومان است. حالا میفهمم که در چه سال خوبی متولد شده بودم. ۲. تولد من ۱۵ آگست است. روزی که برادران ناراضی آمدند کابل، روز تولدم بود. یکی گفت عجب روز بدی به دنیا آمدی، گفتم آنها عجب روز خوبی آمدند کابل. ۳. بخاطر همه "صبح بخیر افغانستان" گفتن‌هایم، پشیمانم. مثل سگ پشیمانم که چرا امید واهی داشتم و امید واهی دادم. وقتی که همگی بار و بساط خود را می‌بستند و از این مملکت می‌رفتند، من هر روز مثل خروس بی‌محل آواز سر میدادم و میگفتم صبح بخیر افغانستان. اما چه کنم؟ شعر دیگری بلد نیستم، رقص دیگری یاد ندارم. غیر از افغانستان، برای که بخوانم؟ غیر از افغانستان، برای چه بخوانم؟ هر طرف که نگاه میکنم، بیگانگی می‌بارد، خودم را بازی می‌دهم که زبان طبیعت در تمام جهان یکی‌ است. خودم را بازی می‌دهم که آسمان هر جا همین رنگ است. رنگ آسمان بامیان کجا و رنگ آسمان دهلی یا فرانکفورت کجا. موقع گشت و گزار در طبیعت، گوشم برای شنیدن دو جمله فارسی یا پشتو، تیزتر میشود. تا کمی همکلام شویم با هم. تا راز دل کنیم و کمی لاف بزنیم... ۴. دیتاساینس خیلی عالی است. قدرت تصمیم گیری را بسیار بالا می‌برد و خطا را کاهش می‌دهد. ۵. اگر قبلا در تولد اولادها می‌گفتم درخت بکاریم، حالا در هر سالگیره آنها، کمی BTC , ETH , BNB , ADA بخریم. تا با خیال راحت بتوانند تحصیل خود را ادامه بدهند. تصور اینکه یک ADA دو دلاری یک وقتی بشود دو صد هزار دلار در کمتر از ده سال، تصور دور از انتظاری نیست.
Posted by atiq | دسامبر 19, 2021
Good morning Afghanistan

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان اسم این گل ختمی درختچه‌ای است. در کابل هم دیدش، به رنگهای زرد و سرخ و سفید و گلابی... ۱. تولد من ۱۳۵۹ است....

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان یک روز پیر و چروکیده خواهیم شد. یک روز باید همه چیز را برای آخرین بار ببوسیم و کنار بگزاریم. یک روز یک روز یک روز... عشق خود را در متاورس انتخاب کنید.... فرصت محدود است.
Posted by atiq | دسامبر 18, 2021
Good morning Afghanistan

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان یک روز پیر و چروکیده خواهیم شد. یک روز باید همه چیز را برای آخرین بار ببوسیم و کنار بگزاریم. یک روز یک روز...

گاه‌گاهی در زمستان، شب نشینی لازم است آتش و چای نبات و بوسه چینی لازم است ۱. ارباب داوود خر خریده بود، یک خرِ نرِ سیاهِ متالیکِ تمیز، خورجین دار با دندانهایی سفید و چشمهایی شهلا. شیرزمان دیگر لازم نبود زور بزند و کراچی یک تَیرَه(فرغون) را پر از خاک کند و زور زده زور زده ببرد وسط کُرت‌ها. مسکین خر این کار را انجام می‌داد. شیر زمان فقط کافی بود خر را کنار تپه‌خاک، پارک کند، و با یک حرکت هوشمندانه بیل، خورجین‌ها را پر از خاک کند و ببرد مابین کُرت‌ها. هوا، هوای خزان بود و پالَک‌ها (اسفناج‌) و گندنه‌ها (تره‌) خوش خوراک شده بودند. روز جمعه و بعد از چاشت بود، ناگهان چهار پنج موتر (ماشین) پیکان جوانان سفید، از سرک (خیابان) دَور خوردند و آمدند طرف چَیله (آلونک) باغ ترکاری، جوره جوانهای شهری بودند و سبزی می‌خریدند و باغ سبزیکاری، حکم پارک را داشت برایشان، در هر موتر دو نفر، خوش تیپ و خوشبو. خانمها طرف چَیله (آلونک) دور خوردند تا دسته های سبزی‌های چینده شده را ببینند و خوش کنند و آقایان خسته از رانندگی، نفس عمیقی کشیدند و سیگارها را روشن کردند و بین کرت‌ها قدم می‌زدند. شیر زمان هم مصروف پر کردن خورجین و خر بود که ناگهان، جناب خر متوجه حضور خانمهای خوشگل و جوان شد و به طُرفه‌العَینی، شش خانه فول آنتن داد و بلند بلند ring ton را play کرد. (عرعر کرد.) صدای خنده‌های نازک و ملیح خانمها بلند شد، خانم‌ها به شانه‌ی همدیگر می‌زدند و با اشاره‌ی ابروهای نازک‌شان به همدیگر، عظمت ریسپان Response سیگنال‌هایشان Signal بالای جناب خر را مشاهده می‌کردند. و ناراحت از اینکه چرا آدمها به اندازه یک‌دهم جناب خر، شعور ندارند و خوب سیگنالها را دریافت نمی‌کنند و ریسپانس نمی‌دهند.... گاه‌گاهی نه، همیشه باید اینگونه نوشت در زمستان یک شبی، با نازنینی لازم است..‌.
Posted by atiq | دسامبر 17, 2021
گاه‌گاهی در زمستان، شب نشینی لازم است

گاه‌گاهی در زمستان، شب نشینی لازم است آتش و چای نبات و بوسه چینی لازم است ۱. ارباب داوود خر خریده بود، یک خرِ نرِ سیاهِ متالیکِ تمیز، خورجین دار...

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان وقتی خبر مرگ پدرم را شنیدم، اولش هنگ کردم، بعد هیچ احساسی نیامد، سعی کردم اشک بریزم، اما نمیامد، رفتم یک گوشه تا خجالت نکشم و اشک بریزم، اما باز هم اشکم نیامد.اصلا به تخمم هم نبود که پدرم مرده. دیروز موقع خریدن تخمه کدو، ناگهان چنان به یاد پدرم اشک ریختم که دکاندار برایم دستمال کاغذی آورد. جمع نمیشد اشکها و آب بینی. یادم آمد پدرم تخمه کدو را خوش داشت، از کدام رفیق داکترش شنیده بود که تخمه کدو برای تقویت میل جنسی خوب است. برای همین هربار که طرف شابدالعظیم میرفتم می‌گفت بچم امانتی مه یادت نرود. یک تابستان، همو سالهایی که روزه در ترق گرمی تابستان میامد، (قصه بیست سال قبل است) دچار یک دوست دختر شده بودم. در بالای شهر بود‌ خانه‌شان. یعنی وقتی نقشه شهر تهران را روی دیوار نگاه می‌کردم، از جنوب شهر تا شمال شهر، قشنگ سه بِلِست (وجب) فاصله بود. هر بِلِست در روی زمین با آن ترافیک شهر، یک ساعت راه بود. یک روز به تلفن خانه زنگ زده بود که کجایی تو بابا؟خیر سرمون ما هم دوست پسر داریم. زود بیا که حوصله موصله نمانده. حیران ماندم چی بهانه کنم پیش پدرم. تابستان درس و دانشگاه هم رخصت بود. تابستان فصل و جوشِ کارِ دهقانی ما هم بود. دیگه اینکه روزه و رمضان بود و کارگرها تا نیم روز بیشتر تاب نمی‌آوردند. به هر ضرب و زور بود، تا نه بجه صبح خود را از کار خلاص کردم. دویده دویده حمام کردم و خود را به سر سرک رساندم. موتر گرفتم و حرکت. قریب چاشت بود رسیدم به قرارگاه، حالی وقت دهقانی و قُلبَه و شخم زدن این زمین، خودم زیر آب و عرق شده بودم، اما هر کاری می‌کردم آب حیات نمیامد، نفر حیران پرسان کرد: چی زدی؟ تریاک؟ گفتم نه ولا، تخمه کدو خوردم. گفت این فن را از کی یاد گرفتی؟ گفتم از پدرم. گفته احمدظاهر "وَی"همانجا از من قول گرفت که یکبار ببرمش جنوب شهر پیش پدرم تا ببیند که این پدر خوب کیست که اینچنین پسر خوبی را به جامعه تحویل داده و از پدرم تشکر کند. و آن دیدار میسر گشت. خلاصه، آخرین دیدار من و پدرم دوسال قبل بود، قبل از همه گیری کرونا. پدرم سر تخت بیمارستان فیروزآبادی، با حالتی شبیه آن پیرمرد پولدار سریال اسکواد گیم، دراز کشیده بود. دستم را گرفت، آرام گوشم را طرف دهانش بردم. با صدایی نحیف و ضعیف، گفت بچم، خیر ببینی که آن ملاقات را ترتیب دادی. اگر در تمام چهل ساله دوران مهاجرت و آوارگی، یک روز به من خوش گذشته باشد و احساس کرده باشم که آدم هستم، همان یک روز بوده. خیر ببینی بچم. دیروز تخمه کدو خریدم و به یاد پدرم سخت گریستم. پدر جان بخاطر همه چیزهایی که صادقانه یادم دادی، دوستت دارم. پ.ن: ستاره اورشلیم، گل راعی، علف چای، هوفازیقون یا گل شهناز (نام علمی: Hypericum calycinum) گیاه بوته‌ای شکلی است که به صورت گسترده و به خاطر گل‌های زرد و بزرگش کشت می‌شود. این گیاه زینتی در استرالیا و بریتانیا به رز شارون معروف است این در حالی است که در آمریکای شمالی، رز شارون به ختمی سوریه‌ای درختی (گیاهی از راسته‌ای دیگر) گفته می‌شود. مصرف گل راعی فقط برای افراد بزرگ‌سال است علاوه بر این نباید این گیاه را بدون نظر متخصص بیش از ۱۵ روز مداوم مصرف کرد. این گیاه خواص ضدافسردگی دارد.
Posted by atiq | دسامبر 17, 2021
Good morning Afghanistan

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان وقتی خبر مرگ پدرم را شنیدم، اولش هنگ کردم، بعد هیچ احساسی نیامد، سعی کردم اشک بریزم، اما نمیامد، رفتم یک گوشه تا خجالت...

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان قوما از بلخ آمده بود کابل، یک جوان ۲۷ ساله با خانم جوانتر دو‌م‌اش. مهمان ما شده بود در کابل. گفت خبر شده بودم از ایران کابل آمدی، یک چَکَر میایم دیدن‌ات. پیش از آمدن زنگ زده بود که تیاری نگیری مقصد. میایم یک چای میخوریم و بخیر سونِ حج (طرف حج) روان استیم. جوانی رشید و بلند بالا، بروتهایی شخ و ساعت طلایی رنگ رادو (که نماد قاچاقچیان مواد مخدر شده برایم) یک لنگی پلوی وطنی با عطر خاص و ملایم و یک موتر کرولای ۲۰۱۰ سفید رسیدند پیش خانه. در دستهای خانم‌ نَوَکی‌اش هم شَرنگ و جرنگ صدای کَرَه‌ (النگو) می‌آمد. آمدند در خانه نشستیم. وقت پذیرایی و چای خوردن، پشتی را محکم زیر بغل خود زد و طرف مه و خانم‌ام سیل کد و با آن صدای بلند و مردانه‌اش گفت: قوما چند ساله استی چند کلاس سواد خواندی؟ گفتم ۳۶ استم. تا ماستری را خواندم. گفت ماستری چنده میشه؟ ما که سواد چندان نداریم. گفتم ۱۸ یا ۱۹ را میشه. خانم‌ام تا آشپزخانه رفت چای بیاره آهسته گفت: قوما همی یک زن را داری؟ گفتم عا قوما. چطو؟ گفت: هی هی مه قدر تو سواد هم ندارم، تا صنف پنج یا شش را خواندم یادمم نیست، دو سال پیش خان آته مه ( پدرم) یک زن گرفت برایم از دلم نبود،، اینی را خودم خوش کدم. اینه بخیر میبرمش حج، اونجا هم یک تبرک و زیارت کده پس میایم. تصمیم دارم بخیر کشت و کار و گله و رمه که خوب شد، سومی را هم بخیر می‌گیرم. حیف جوانی و سواد تو نکده، مه جای تو می‌بودم، با این همه تحصیل و کمال و لسان، ده دانه زن می‌گرفتم. گفتم: قوما، نرمال استی؟ چیزی که نزدی باز ایلا گویی را شروع کدی؟ گفت: عا که نرمال نرمال استم، خانه آباد چی میگمت؟ سون حج روان استم. حاجی که دست خطایی نمیکنه. اینه بخیر حج میرم مردم مره حاجی میگن، ینگه را زن حاجی... و بلند بلند خندید... دینه روز (دیروز) خبر شدم حاجی در ۳۳ سالگی فوت شد. فشار خون بهانه مرگ بوده. شاید هم زنهایش بین خود جور نامده بودن، حاجی را جوانمرگ کردن. نمی‌دانم. از یک چیز حاجی، خوشم آمد، به حرفی که میزد پایبند بود. زن سومی را مطابق پلان گرفته بود. فقط به آن ۷ اولادی فکر می‌کنم که قرار است زیر دست کاکا و پدر کلان شان، بزرگ شوند. راستی چه کسی بهتر از خود آدم از حال دل آدم باخبر می‌باشد؟ وای از بی خبری.
Posted by atiq | دسامبر 16, 2021
Good morning Afghanistan

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان قوما از بلخ آمده بود کابل، یک جوان ۲۷ ساله با خانم جوانتر دو‌م‌اش. مهمان ما شده بود در کابل. گفت خبر شده بودم...