Blog

من به اعداد، به چیدمان آنها علاقه دارم، مخصوصا به آنها که از هر دو طرف یکی است. مثلا ۱۵۱ یا ۵۸۴۸۵. یکی از تفریحاتم در کابل، وقت رانندگی، بازی با نمبر پلت موترهای پیش رویم بود... تا اینکه دیدم اعداد نمیتوانند جلوی کرونا را بگیرند. یکی از بهترین نمبر پلتهایی که در کابل دیده بودم این بود: ۴۴۴۴ منفی ۴ مربوط حاجی صاحب بود. یک روز خبر شدم حاجی صاحب فوت شدند، بخاطر کرونا. دیدم دویدن پشت نمبرها، یک بازی کاملا طفلانه است. یا قدرت انفجار چهارراهی زنبق را با دهمزنگ مقایسه می‌کردم، یا آن سالن عروسی در سرک چهارقلا را، کدامش عدد بیشتری داشت؟ خدایا توبه. پناه بر خدا. یک روز دیگه شفاخانه رفته بودم، فشار خون و تپش قلب و دمای بدن و درجه تب، فارنهایت و سلسیوس، همگی عدد بودند. مرگ و زندگی ما به این اعداد بستگی داشت. دیروز دویدم، راه رفتم، قدم زدم، آخری که اپلیکیشن را دیدم ۵۵ بود. خوش شدم. زیرش هم نوشته بود ۸۵۹۵ بیشتر خوش شدم. امیدوارم خیلی زود، خیلی زود زود طرحم جواب بدهد و پولدار شوم. خیلی خیلی پولدار، فکر کنید به ازای هر نفر در روی کره خاکی، ۰.۰۰۰۱ دلار گیرم بیاید. آنهم هر ماه. پول چیز خوبی است، مخصوصا وقتی نداشته باشیم. یکی میگفت پول و شعور آدمها با هم رابطه مستقیم دارند. پول که نداشته باشم خیلی بی شعور می‌شوم. حرفهایم چرت و پرت می‌شود و اندامم بی ریخت. اما کافی است یک بندل دالر در جیب خود بانم، بعد آن شکم گرد و چاق، اعتبار می‌شود. ببین احاطه کرده است، عدد فکر خلق را... دیروز دویدم، می‌خواهم شبیه فارست گامپ فقط بدوم. بدوم تا حالم بهتر شود و از این همه عدد فرار کنم.... فرار کنم به سوی یکی. شما بگویید دو.
Posted by atiq | نوامبر 30, 2021
من به اعداد، به چیدمان آنها علاقه دارم،

من به اعداد، به چیدمان آنها علاقه دارم، مخصوصا به آنها که از هر دو طرف یکی است. مثلا ۱۵۱ یا ۵۸۴۸۵. یکی از تفریحاتم در کابل، وقت رانندگی، بازی...

Posted by atiq | نوامبر 29, 2021
Good morning Afghanistan

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان اینها فوتوشاپ نیست، تخمدانهای گل میمون است‌. Snapdragon شاید کلمه اسنپ‌دراگون را فقط در مورد CPU گوشی‌های موبایل شنیده باشیم. اما آن کلمه نام...

چند روزی مرا با همین لباس می‌بینید، شاید ۶۰ روز. شاید ۹۰ روز شایدم صد روز. صد روز نخست. زندگی صد سال اولش سخت است یا صد روز نخست‌اش؟ بعدش عادت میکنیم. می‌شویم یکی از همانهایی که ازشان بدمان می‌آمد. بعد می‌بینیم چقدر خوبه آدم بد باشد. بد بودنی که خیلی خوبیها دارد. یاد وقتهایی افتادم که یک دوست داشتم، یک دوست دختر، بعد از چهار ماه یکهو گذاشت رفت، دهنم سرویس شد. تنها راه ارتباطی مسج موبایل و زنگ بود که الحمدولا بلاک شده بودم. نه اهل آی تی بود و نه کدام اکانتی داشت. برای پیدا کردن دوباره‌اش چه خفتی را که به جان نخریدم. آخر گفتمش فلانی، از ما و تو که گذشت، حالا بگو چی بدی و عیبی دیدی از من که دیگه تکرار نکنم؟ گفت: یکبار به سر و وضع‌ات ببین، چهار ماه است همین کفش و لباس تنت است، فهمیدم از تو چیزی گیر من نمیاد. زیاد کوشش کردم به سر و وضع ام برسم. اما نمیشه، من آدمی نیستم که از کفش خوشم بیاید، یا از فلان شال و کلاه. یا چشمم پشت فلان عینک دودی بماند. یک لباس تا وقتی لباس است که کهنه نشده باشد، که قابل پوشیدن باشد. تا به حال هم، خیلی کم یادم می‌آید خودم یک کفش یا لباس برای خودم انتخاب کرده باشم. همه‌اش انتخاب عیال بوده. و دستش هم درد نکند. بهر حال، صد روز مرا با همین لباس و همین وضع ببینید. شاید این‌ یک بازی باشد، اصلا تمام زندگی ما یک بازی است. یک گیم است. دارم فکر میکنم چطور آدم می‌تواند وقتی سر را روی بالشت می‌گذارد، آرام بخوابد؟ زن خود را محکم در بغل خود بگیرد و آرام بخوابد؟ روزگار لعنتی که با یک نسیم ملایم، دفتر ایام را بر‌هم می‌زند و ورق را می‌گرداند، که نمیفهمی فردا همین وقت آیا زنت در بغلت خواهد بود یا نه، دیگر چطور آدم می‌تواند روی آرامش را ببیند و خود را آرام کند. برای همین است که به عیال میگویم بیا طوری بغلت کنم که انگار بار آخر است. او هم می‌گوید خاکدسرت با این توصیف‌ات. آرام تر بغل کن، یک حدیث خواندم، زن و شوهر لباس همدیگرند، هن لباسکم و انتم لباسهن. خیلی بین هنّ عربی و hen انگلیسی، از دید یک فارسی زبان ارتباط معنادار وجود دارد!!! به ترسهایم فکر میکنم، من از چی میترسم؟ این زندگی در کجا ممکن است باگ پیدا کند؟ یک بحث خواندم امشب، انواع باگها در برنامه نویسی، خیلی جالب بود برایم، اگر کسی از برنامه نویسی لذت نبرد، دائم در ترس زندگی می‌کند و تمام برنامه شبیه یک کوه بر سرش خراب می‌شود. مخصوصا اگر صاحب کار بدخویی داشته باشد. اما اگر از برنامه نویسی لذت ببرد، می‌تواند بهترین برنامه ها را بنویسید. زندگی هم شاید همین باشد، خیلی ها دنبال باگهای همدیگر هستند، خیلی‌ها هم بیخیال همه چی در حال کدنویسی و تولید بچه هستند. اما واقعا ما از چی میترسیم؟ خیلی از این کدها و برنامه ها، حتی اجرا نمی‌شوند.یا فقط روی کاغذ، اجرا می‌شوند. مثل خیلی از پروژه‌هایی که در مورد منابع طبیعی و حقوق بشر و غیره و ذالک پیش برده شد. میخواهم یک کدنویس خوب شوم، کدنویس خوب باید اول از زندگی لذت ببرد، و با قصد لذت به کیبورد دست بزند. در قدم بعدی، اولین پولی که از برنامه نویسی در آوردم، میخواهم چشمهایم را عمل کنم و از شر عینک راحت شوم. بعدش شاید رفتم و یک کفش ورزشی خریدم. و یک عینک دودی برند، میخواهم یک کم به سرو وضع‌ام برسم. اما بعد از صد روز نخست. شما فعلا بگویید یک.
Posted by atiq | نوامبر 28, 2021
چند روزی مرا با همین لباس می‌بینید، شاید ۶۰ روز. شاید ۹۰ …

چند روزی مرا با همین لباس می‌بینید، شاید ۶۰ روز. شاید ۹۰ روز شایدم صد روز. صد روز نخست. زندگی صد سال اولش سخت است یا صد روز نخست‌اش؟ بعدش...

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان نمردم و گیاه بابای آدم را هم دیدم. اسم این گیاه، بابای آدم است. روایت است که اولین لباس بر تن بشر، از برگهای این گیاه، تهیه شد.
Posted by atiq | نوامبر 28, 2021
Good morning Afghanistan

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان نمردم و گیاه بابای آدم را هم دیدم. اسم این گیاه، بابای آدم است. روایت است که اولین لباس بر تن بشر، از برگهای...

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان دوست دارم سرسبز و خرمست باشم. همین. همدیگر را دوست داشته باشیم و احترام لحظه‌های با هم بودن را با گشت و گذار در گوشی موبایل خراب نکنیم. کمی در چشمهای همدیگر ببینیم. صفت همدیگر را کنیم و د پوست هم ندراییم. دست در دست هم دهیم به مهر بچه‌های خویش را کنیم داماد این دیوار سبز و خرم تقدیم نگاه‌های مهربان شما.
Posted by atiq | نوامبر 27, 2021
Good morning Afghanistan

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان دوست دارم سرسبز و خرمست باشم. همین. همدیگر را دوست داشته باشیم و احترام لحظه‌های با هم بودن را با گشت و گذار در...

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان نام این گیاه مقبول، آلوکازیا Alocasia است. دفعه اولی که شروع به گل و گلکاری کردم، نوجوان بودم، نزدیک نوروز و سال نو بود و مردم‌ها، خانه تکانی داشتند. از پیش یک خانه تیر میشدم (می‌گذشتم) که دیدم همراه باقی آشغالهای الماری و کوچ و خرت و پرت، یک شاخه بلند از گیاه پوتوس را هم دور انداختن‌. من هر بار که کارتونی رنگو Rango را می‌بینم، فکر می‌کنم همو شاخه گلی که آنروز در بین آشغالی‌ها افتاده بود، شبیه همو جانوری است که زیر موتر شده بود و رنگو او را نجات داد و او رنگو را. شاخه گل را آوردم در لیلیه(خوابگاه)، و ازش مواظبت کردم. قدم اول برای مواظبت از گلها، یاد گرفتن نام گل است. وقتی که نام گل را یاد گرفتیم، بهتر ارتباط برقرار میشه. شاخه گل آهسته آهسته رشد کرد و کلان شد، هر چند وقت قلمه میگرفتم و تکثیر می‌کردم و میدادم به دوستها و مهمانهایم. در هر گلخانه و باغی، یک پایه گیاه مادری وجود دارد که همیشه برای تهیه قلمه و تکثیر از آن استفاده می‌شود. معمولا هم کلفت‌تر و مسن‌تر و پر‌هیبت‌تر از بقیه گلدان‌ها است. بعد از ۲۲ سال کار و تلاش، چندین بار صاحب گلدانهای مادری شدم، صاحب یک گلدان مادری از نخل مرداب، صاحب یک گلدان مادری پوتوس، صاحب گلدان مادری کراسولا و چند درخت چنار در پغمان. در جشن و غم، گل جانشین ندارد. خودتان هم می‌دانید. من امیدوارم روزی را ببینم که دوستان، به جای آیفون ده و دوازده، به جای گلکسی نوت و انگشتر طلا، یک گلدان سرخ رنگ کوچک از یک کاکتوس زیبا را به هم هدیه بدهند، در حالی که نام آن گل یا گیاه را هم می‌دانند. اسم گل شما چیست؟ آیا گلهای خود را کدام وقت دور انداختید؟ آیا گلهای خود را فروختید؟ یا نگاه می‌کنید؟
Posted by atiq | نوامبر 26, 2021
Good morning Afghanistan

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان نام این گیاه مقبول، آلوکازیا Alocasia است. دفعه اولی که شروع به گل و گلکاری کردم، نوجوان بودم، نزدیک نوروز و سال نو بود...

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان این روزها غیر از کدنویسی و سکس هیچ چیزی در کله‌ام نمی‌گردد که بنویسم، بعد نوشتن هم انتقادها بلند می‌شود که ما را گمراه میکنی. آها، آب کردن شکم‌ام، بالاخره جواب داد و اولین نشانه‌ها را دارم می‌بینم. یک هفته می‌شود که ایزاربندم را محکم‌تر می‌بندم. این موفقیت را به خودم تبریک می‌گویم. در اقتصاد و بازارهای مالی، به اندازه جلبک دریایی، خلاقیت ندارم و از دست دادن پول تا دلار آخر را با هیجان تماشا میکنم. تا به حال سه بار لیکویید شدم و با هر کسی هم که رفیق شدم، آنها هم لیکویید شدند. در این‌ مورد با من رفیق نشوید. شبیه فیلم 127 hours آدم در معامله بند می‌ماند. باید برای خروج برنامه ریزی کنیم، حتی اگر یک دست خود را از دست بدهیم، اگر نه خیلی باحال لیکویید می‌شویم. شعر میخوانم، شعرهای سکسی هزارگی. سر کوه بلند زردگ نموشه، دلی دختر در پیرمردگ نموشه که پیرمردگ دگر عیبی نداره، سینگیرشی سوسته و کگرگ نموشه... کگرگ باشید، مست باشید، مرا هم دعا کنید.
Posted by atiq | نوامبر 25, 2021
Good morning Afghanistan

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان این روزها غیر از کدنویسی و سکس هیچ چیزی در کله‌ام نمی‌گردد که بنویسم، بعد نوشتن هم انتقادها بلند می‌شود که ما را گمراه...

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان تا حالا صحنه‌ی شیر خوردن یک طفل را دیدید؟ یکی از بهترین صحنه‌های دنیا است. طفل دست و پای میزنه، با هر دو دست کوچک خود، پستان مادر را می‌گیرد و شروع به چوشیدن (مکیدن) می‌کند. چشمهای طفل برق میزند، نگاه و حالت ابروهای مادر هم دیدنی است. مادر احساس می‌کند خداست، و واقعا مادر خداست. احساسی که پدر هرگز به گَرد اش نمی‌رسد. در منطقه ما یک خان زندگی می‌کرد، درست‌تر بگویم ما در منطقه یک خان، زندگی می‌کردیم! به نام علی اضغر‌خان، از خانهای هزاره ارزگان بود که دوره عبدالرحمان، ناقلین (جابجایی اجباری) شده بودند به بلخ، بسیار ملک و املاک و زمین و خدم و حشم و باغ و راغ و آب و تاب داشت. بسیار زیاد. آنقدر که وقتی سرگذشت‌اش را توصیف می کنند یاد فیلم The God Father می‌افتم. می‌دانید با آن همه مُلک و مِکنَت و دارایی، یکی از لذت بخش‌ترین کارهایش چی بود؟ تابستان‌ها، بعد از چاشت، از زینه به بام بالا میشد، زیر سایه درخت توت، در حالی که پیراهن کوچک و ناشُشته (نَشُسته) یک کودک شیرخوار را به صورت خود می‌انداخت، روی تخت خود می‌خوابید. شبیه طفلی که در آغوش مادرش خوابیده باشد، خوابش آرام‌ترین خواب جهان خواهد بود. من متاورس دوست ندارم، در آنجا این خوشبویی‌ها را چطور احساس کنیم؟
Posted by atiq | نوامبر 22, 2021
Good morning Afghanistan

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان تا حالا صحنه‌ی شیر خوردن یک طفل را دیدید؟ یکی از بهترین صحنه‌های دنیا است. طفل دست و پای میزنه، با هر دو دست...

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان تا حالا مادری را که اوشتوک (طفل)خود را شیر بدهد دیدید؟ یکی از زیباترین صحنه‌های زندگی، همین است‌. طفل دست و پای می‌زند، دهان خود را باز میکند، خوشحال است، با هر دو دست، سینه مادر خود را می‌گیرد و با چشمهایی براق، شیر را می‌چوشد (می‌مکد)‌. مادر هم برای طفل خود ناز میکند، حالت چشم‌ها و ابروهای مادر هم تماشایی است. مادر احساس می‌کند خداست، احساسی که پدر هرگز به گَرد اش نمی‌رسد. در منطقه ما یک خان بود، درست‌تر بگویم ما در منطقه و املاک یک خان زندگی می‌کردیم، از ارزگان، به نام علی اضغر‌خان، مال و منال و زمین و باغ و راغ و خَدَم و حَشَم بسیار زیاد داشت، نهایت زیاد، همه اولادهایش کلان شده بودند؛ گاه گاهی از زمینها و کارگرانش بازدید می‌کرد، می‌دانید بزرگترین تفریح‌اش چی بود؟ تابستانها، وقت خواب بعد از چاشت، از زینه به بام بالا میشد، زیر سایه درخت توت، لباس کودک شیرخواری را به صورت خود می‌انداخت و روی تخت خود می‌خوابید. خان به آن بزرگی و هیبت، چنان آرام می‌خوابید انگار که در آغوش مادرش باشد... من متاورس دوست ندارم، در متاورس چطور بوی را احساس کنیم؟
Posted by atiq | نوامبر 22, 2021
Good morning Afghanistan

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان تا حالا مادری را که اوشتوک (طفل)خود را شیر بدهد دیدید؟ یکی از زیباترین صحنه‌های زندگی، همین است‌. طفل دست و پای می‌زند، دهان...

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان آب است یا آینه؟ دوست داشتم آب می‌بود تا آینه. وقتی فهمیدم آینه است، دلم به حال سبزه‌های زیر آینه سوخت. محروم از نور آفتاب. Nature's reflection #thewhite_cube #icyandsot
Posted by atiq | نوامبر 21, 2021
Good morning Afghanistan

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان آب است یا آینه؟ دوست داشتم آب می‌بود تا آینه. وقتی فهمیدم آینه است، دلم به حال سبزه‌های زیر آینه سوخت. محروم از نور...

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان - یک روپه مه دارم، یک روپه هم تو داری، مه یک روپه خوده به تو میتم، تو هم یک روپه خوده به مه میتی، حالا باز هم هرکدام ما یک روپه داریم. این داد و گرفت است. بده بستان است، اقتصاد است. اگر تو یک چیزی به دست میاری، حتما کسی در جایی چیزی از دست داده. - یک چیز تو بَلَدی، یک چیز مه یاد دارم، یک چیزی که تو بلدی به مه یاد میتی، یک چیزی که بلدم را یاد میتمت، حالا هرکدام ما دو چیز یاد گرفتیم، بدون اینکه چیزی از کسی کم شده باشد. این قدرت آموزش و قدرت عشق است. اگر تو یک بوسه به من بدهی، من هم یک بوسه به تو می‌دهم. حالا هر کدام دوبار همدیگر را بوسیده‌ایم. این را با داد و ستد و اقتصاد اشتباه نکنید. این عشق است. قدرت است، طاقت است، توان است. نرخ بازار هر چه باشد، قیمت عشق کم نمیشه. در عشق از هم یاد می‌گیریم، دل داده نمیشه، دل گرفته نمیشه، دل یاد میکند، دل یاد می‌شود، آدم نادیده گرفته می‌شود، آدم به چشم می‌آید. اما در هر دو حالت عشق و اقتصاد، اعتماد شرط است. بدون اعتماد، بدون اعتبار، کاری پیش نمیره، آن پلتفرم و آن بستر ایجاد، اعتماد است. اعتماد همدیگر را حاصل کنیم، اعتبار به وجود بیاریم. بسترها نیاز است. چه در عشق چه در اقتصاد. چهار حالت اشتراک، افتراق، اختلاف و اجتماع در مجموعه‌ها را دوباره خواندم، بعد از حدود ۲۵ سال. اینبار آن نوجوان گیج و منگ سابق نیستم. کوله‌باری از تجربه دارم. میخواهید با شما شریک کنم؟ عاشقانه پیش برویم یا پیسه‌اش را می‌دهید؟ لایک کنید کمنت کنید، این عشق است. 😉 این دلخوشیهای کوچک را نثار همدیگر کنیم. دوستتان دارم. ❤ پ.ن: اسم این گل، ارکیده است.
Posted by atiq | نوامبر 20, 2021
Good morning Afghanistan

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان - یک روپه مه دارم، یک روپه هم تو داری، مه یک روپه خوده به تو میتم، تو هم یک روپه خوده به مه...

#better_Afghanistan
Posted by atiq | نوامبر 19, 2021
عجب خری بودم خدایی.

عجب خری بودم خدایی.

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان
Posted by atiq | نوامبر 18, 2021
Good morning Afghanistan

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان بِخه، بِخیز نماز بخوان، او خدازده بخیز نماز بخوان... ملا آذان گاه صبا، پدر پیر، راه راست را به زور سمت بچه جوان خود، کج می‌کرد. بچه یکی از رفیقای خود را هم خانه آورده بود، پدر از فرصت استفاده کرده و شَله‌تر، تذکر می‌داد. او ناشاد نامراد، بخه نماز بخوان.... تَذکُر و تُنگَه‌های پدر، در تاریک گاصبا، شبیه سیخی بود که در ران مرغ فرو می‌کنیم وقت باربیکیو کردن، یا شبیه درد آمپول پنی سیلین، انگار پدر پیر، با بخه بخه گفتن، تمام عقده‌ها و حقارتهایش را در جان جوان برومندش فرو می‌کرد؛ حتما پدر در دل خود میگفت: من اینجا گل صبح، نماز بخوانم و تو خووور زده خواب باشی؟ وَلَگَ بانُم‌ات...ولو که بچم باشی... اینجا خانه مه است، من هم قانون را تعیین میکنم. خلاصه، بچه اوچَت خِست، راست و استوار ایستاد شد و چشم در چشم پدر گفت: پدر جان، نماندی دیگه، ایتو یک نماز بخوانم که کَیف کنی... پدر گفت: خدازده، مه چرا کیف کنم، برای خدا بخوان، بچه گفت: خود خدا هم همیالی خواب است، همی که تو کَیف کنی، کافيست. بلند شد، رفت آفتابه پدر را آب شیرگرم جور کرد، گفت پدر جان دست‌نماز کن. خودش هم با آب یخ وضو کرد. دان و دهان‌ اش را شُست، موهایش را شانه کرد، پیران تنبان خور را مرتب کرد و یک کمی Essential Oil خوشبو به دست‌ و روی خود مالید و با یک صدای محزون و غمگین و با سوز و اشک، دو رکعت نماز صبح را با تعقیبات و تسبیحاتش، حدود نیم ساعت دوام داد و خواند. پدر که از تعجب، واقعا کیف کرده بود، گفت: خدازده چرا هر روز نماز نمی‌خوانی؟ بچه گفت: یکبار برای همیشه خواندم. دیگه از خیرت کارم نداشته باش که می‌خوانم یا نمی‌خوانم. بان که در خیالات خود باشم. شب عاشقان بی‌دل، چه شبی دراز باشد تو بیا، کز اول شب، در صبح، باز باشد چه نماز باشد آنرا که تو در خیال باشی تو صنم نمی‌گزاری که مرا نماز باشد.... (سعدی)
Posted by atiq | نوامبر 17, 2021
Good morning Afghanistan

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان بِخه، بِخیز نماز بخوان، او خدازده بخیز نماز بخوان... ملا آذان گاه صبا، پدر پیر، راه راست را به زور سمت بچه جوان خود،...

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان من تا مدتها فکر می‌کردم دین و آیین یعنی دین و آهن. یا جبهه شاید همان جعبه باشد. چون ما داخل جعبه‌های گوجه فرنگی (رومی)، سنگربازی می‌کردیم. تَخ توخ. تنها چیزی که بلد بودیم با چوب و تخته جور کنیم تیرکمان(غوللک) بود و شمشیر و یک رقم کلاشینکف چوبی که صدای تخ تخ آن را با یک قِسم قاشقک پلاستیکی که داخل قوطی شیرخشک بود، ایجاد می‌کردیم. همراه خیلی از دوستان ایرانی هم بحث می‌کردم که حرف من درست است و ما افغانها به آهن، آیین می‌گوییم. و دین و آیین، یعنی دینی که همچون آهن استوار باشد. آنها هم مرا مسخره می‌کردند، من نان می‌گفتم و آنها نون می‌گفتند. یا که خانه میگفتم و آنها خونه می‌گفتند. خیلی از استعدادهای ادبی خود را صرف ساختن فحش و دو دشنام به همدیگر می‌کردیم. مثلا: عباس، خلته ماس، ستاره، خشتک‌ات پاره و دیگرایش که خود شما بهتر می‌دانید. بعد که مکتب رفتیم مساله و اختلافات کودکانه و جزئی کاملا حل شد. و بحث سر مسائل اساسی‌تر زندگی شروع شد. نان همان نون بود و آیین نه آهن بود و نه پلاستیک.. بلکه یک چیزی بدتر از آن بود. من دیدم که این دین و این آیین خیلی‌های ما را به کشتن داد. سر هیچ سر پوچ... یکی پاسدار شد، یکی رزمنده و یکی عسکر و یکی مجاهد و یکی کماندو و تکاور، و هیچکدام زنده برنگشتند. بعد دیدم چقدر دید آدم کوچک می‌تواند باشد که فکر کند تنها یک نوع مورچه در دنیا وجود دارد، یا یک نوع سیب. و آن دقیقا همان مورچه دم خانه و سیب باغ خودشان است. دیشب همراه یکی از دوستان در نروژ گپ میزدم، گفت در اینجا هر جای میتوانی سکس کنی غیر از داخل موتر آمبولانس. یا پلت موتر خود را میتوانی هر چیزی که دلت است انتخاب کنی. یا یکی دیگر از دوستان می‌گفت در اوکراین دو چیز باید همیشه همرایت باشد، چتری و کاندوم. چرا که هر لحظه امکانش وجود دارد که زیر باران رحمت خداوند قرار بگیری! راستی چرا من هنوز اینجا هستم؟ من دوست دارم از راه اوکراین بروم نروژ. جا: پل باغ عمومی کابل گاه: ساعت ۴ عصر من از بحث بیزارم. اینقدر هم مرا پشت خود ندوان، یک بوس کوچولو بده بروم پشت کارم، گاه زندگی، بیگاه شد.
Posted by atiq | نوامبر 16, 2021
Good morning Afghanistan

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان من تا مدتها فکر می‌کردم دین و آیین یعنی دین و آهن. یا جبهه شاید همان جعبه باشد. چون ما داخل جعبه‌های گوجه فرنگی...