Blog

تک درختی در نگاه جاده‌ام باورم کن مثل چشمت ساده‌ام با امید مالک قلبت شدن خوب من پاییز هم گل داده‌ام نام تو روییده بر پیشانی‌ام عشق تو گل کرده در سجاده‌ام این شعر را چند سال پیش در جایی خوانده بودم. هر چی گوگل را سرچ کردم نیافتم‌. همینقدرش را یادم مانده بود. ادامه‌اش را می‌شود بنویسید؟
Posted by atiq | نوامبر 15, 2021
تک درختی در نگاه جاده‌ام

تک درختی در نگاه جاده‌ام باورم کن مثل چشمت ساده‌ام با امید مالک قلبت شدن خوب من پاییز هم گل داده‌ام نام تو روییده بر پیشانی‌ام عشق تو گل کرده...

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان این روزها دارم خا‌کبرگ جور میکنم. برگهای خرانی را در یک چوقوری می‌ریزم و رویش خاک پوش میکنم. تا بهار برگها پوسیده می‌شود و از آن برای خاک گلدانی کار میگیرم. اگر امید به زندگی بشر حتی به یکسال هم برسد، این کار را تکرار میکنم. خیر ببینه کسی که یادم داد صبکی بعد از بیدار شدن، ۴ گیلاس آب شیرگرمک (وِلَرم) بنوشم. با همین راه حل ساده، از کلان مصیبت نجات یافتم. اگر نه هر روز سردردی و بدخویی داشتم. این روزها، دو ساعت پیاده گردی، دوساعت کدنویسی و دو ساعت کارخانگی با اولادا دارم. از همه سخت‌تر، جواب دادن سوالات عجیب و غریب اولادا است. باید روزانه دوساعت آمادگی برای درس دادن به کودکان را هم تمرین کنم.
Posted by atiq | نوامبر 14, 2021
Good morning Afghanistan

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان این روزها دارم خا‌کبرگ جور میکنم. برگهای خرانی را در یک چوقوری می‌ریزم و رویش خاک پوش میکنم. تا بهار برگها پوسیده می‌شود و...

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان تایم، ساعت، زمان، ثانیه، دقیقه، بجه، لعنت به لحظه‌های دوری. آیا کسی که حیوان خانگی نگاه می‌کند، حتما با همه حیوانات مهربان است؟ یا تنها با حیوان خودش که ادای آدمها را تقلید می‌کند خوشخوی است؟ آیا شیر واقعا کلسیم دارد؟ و ما با خوردن شیر، کلسیم قابل جذب وارد بدن خود میکنیم؟ فیل و زرافه با آن همه عظمت و استخوان، که شیر نمی‌خورند، کلسیم خود را از کجا می‌کنند؟ آیا سیستم برق سولر واقعا برای محیط زیست مناسب است و جمله انرژی پاک به شمار میرود؟ آن همه خرابی که ساخت یک پنل خورشیدی ایجاد می‌کند چه؟ آن همه سرب و لیتیم که برای ساخت باتری مصرف می‌شود و ضایعات سیستم؟ آیا کسانی که پول دارند، واقعا قدر پول را می‌دانند؟ یا با زور و دزدی و فریب آنرا به دست آورده‌اند؟ آیفون ۱۳ آمده، کمیپوتر دارم CPU در حد لالیگا، فلان کِرمِچ (کفش ورزشی) برند را خریدم. پتلون فلان و عینک ریبان. همه این برندها، خار و مادر طبیعت را به هم می‌دوزند تا یک چیزی را به خورد ما بدهند. چرا ما پشت کلمه‌ی گرین Green خود را پنهان می‌کنیم؟ چند روز میشه شامل یک برنامه شدم. استارت‌اپ گرین ری‌وی‌یو. Startup green review بین خودمان باشد، به این نتیجه رسیدم وقتی که همه ما انسانها بمیریم، طبیعت آب خوش از گلویش پایین خواهد رفت. اما نمیتوانم این را اظهار کنم. باید مشخص کنم فلان برند و فلان کمپنی خوب است نایس است، کیوت است. خلاق و اینوویشن داره. در حالی که واقعا دلم می‌خواهد گلوی همه‌شان را فشار بدهم. از بس که طبیعت را آلوده می‌کنند. یک چیز جالب را بیان کنم: تا حالا از پیش کارخانه ترشی سازی رد شدید؟ تا حالا فابریکه کشمش پاک کردن را دیدید؟ تا حالا سمپاشی یک مزرعه سبزیکاری را دیدید؟ آیا میدانید در ساخت پول از روده حیوانات کار می‌گیرند؟ تا حالا کشتارگاه دیدید؟ تا حالا گاوی که از کشتارگاه گریخته باشد را چطور؟ تا حالا دیدید همین پتلون کابوی رنگ رفته را چطور جور میکنند؟ چه مقدار اسید و تیزاب مصرف می‌شود تا او رقم رنگ و روی رفته شود؟ تا به حال فابریکه ذوب فلزات را دیدید؟ یک چال وطنی برایتان بگویم: بسیاری فابریکه ها، شبها کار می‌کنند. چرا؟ چون دود سیاه وحشتناک آنها دیده نشود. خار طبیعت را آبستن می‌کنند اینها. راستی یک چیز دیگه: بهترین قماربازها و قمارخانه هایی که دیدم وسط باغ بودند زیر درخت، در هوای آزاد، لب جوی آب، در دل طبیعت. قماربازها، صاحبان همان فابریکه‌ها بودند، آدمهایی نایس و دست و دلباز و گرین و طبیعت دوست. یک جای کار می‌لنگد، میخواهم ابراهیم‌وار و خلیل‌ الله رقم وارد جمعیت قماربازها شوم و بت‌ها را بشکنم. استشهاد کنم یا انتحار؟ هوس یک قمار بزرگ را دارم. تفنگچه‌ها را پر کنید. دوئل می‌کنیم. یا من یا شما. بی‌بی طبیعت هم به داد بابای طبیعت برسد.
Posted by atiq | نوامبر 12, 2021
Good morning Afghanistan

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان تایم، ساعت، زمان، ثانیه، دقیقه، بجه، لعنت به لحظه‌های دوری. آیا کسی که حیوان خانگی نگاه می‌کند، حتما با همه حیوانات مهربان است؟ یا...

داستان شما چیست؟ آن مشت محکم را در زندگی زده‌اید؟ آن شمشیر را از نیام کشیدید؟ من یکبار یک مشت خیلی محکم در زندگی‌ام زدم، آنقدر محکم که دستم شکست، دوبار عملیات شد و داکتر سیخ تیر کرد. چهار ماه در گچ بود. دو تا دو ماه. اما بعد از آن من آن آدم سابق نبودم. خیلی هم راضی بودم از مشتی که زده بودم. خیلی هم برایم گران تمام شد. اما راضی بودم‌. به خیال خودم، به عشق خود، ارادت خود را ثابت کردم. خیلی وقت بود که میخواستم یک مشت محکم به صورت روزگار بزنم و خود را از قفس اجبار و انکار رها کنم. رضای رهای رها. آن روز چرخید و چرخید و یک دم شام شبیه یک گردباد کوتاه فرود آمد. مشت را زدم. محکم هم زدم. همه چیز هم در چند ثانیه اتفاق افتاد. شبیه یک گردباد، و مرا بلعید و با خود برد بالا، هر بار هم که آن حادثه فکر میکنم می‌بینم دقیق و فریم به فریم در ذهنم ثبت شده است. به حالت اسلوموشن. سالها از آن روز می‌گذرد و من راضی‌ام. شبیه رضایت کسی که این روزها پاسپورت خود را می‌گیرد و حس می‌کند قهرمان است. هر زمان آثار زخم دستم را لمس می‌کنم، احساس هویت می‌کنم. احساس میکنم تاریخ تولد من اصلا همین زخم است‌. و من قبل از آن وجود نداشتم‌. این روزها بدجور تنم می‌خارد، برای زخمی شدن. برای گرفتن عکس یادگاری با روزگار لعنتی. گاهی زخمی شدن از زخم زدن بهتر است. خنجرهایتان را تیز کنید. یا سُیوف خَذینی. من این زخم‌هایم را دوست دارم. من فکر می‌کنم داستان زندگی، چیزی به جز خوردن و خوابیدن و مصرف بی‌جای اکسیژن باید باشد.
Posted by atiq | نوامبر 10, 2021
داستان شما چیست؟

داستان شما چیست؟ آن مشت محکم را در زندگی زده‌اید؟ آن شمشیر را از نیام کشیدید؟ من یکبار یک مشت خیلی محکم در زندگی‌ام زدم، آنقدر محکم که دستم شکست،...

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان یادت است یکبار پُرسان کردی سامان چیست؟ گفتم سامان به تنهایی معنی ندارد، باید گفته شود سر و سامان، باز گفتی: خَی (پس) سَلمان چی معنی میدهد؟ او سر را سامان میدهد. او را سلمان بگوئیم یا سامان؟ سلمانی که سامان دارد را ماساژ می‌گویند و در فیلم‌ها و دیگه مملکتها یافت میشه. پشت ازو نگرد. سر کوچه ما چند روز شده یک سلمانی باز شده، یک مرد لاغر میانسال با موهایی بسیار کم پشت و بروت نازکگ پشت لبش، رنگ و رخی شبیه ته گیلاس قهوه، سیگاری بر لب و شانه و قیچی در دست، در سمت آفتاب‌رخ بلاک، هر سر ۵۰ روپه. تمام تجهیزات دکان سیار اش، یک چوکی و یک دستمال است که گرد گردن مشتری پیچ میدهد و با یک نفس عمیق هم سیگرت خود چالان میکنه و هم قصه‌اش را. خوبی‌اش این است که تو را هم درگیر می‌کند، خوب بلد است دنبال نقاط اشتراک مشترک بگردد. مَچُم (نمیدانم یا نمی‌فهمم) آرایشگر است یا نیست، مَگَم (اما) با زبانش، زمان را خوب لَشم (تر و تمیز) می‌بُرد. شبیه قصاب که با کارد بِلَوخورده‌ی تیز، شَرت شَرت گوشتهای لُخم را از لاشه‌ی گوسفند جدا می‌کند. مه اصلا بخاطر کوتاه کردن موهایم نمیروم پیش‌اش، چند روزی میشه هر روز میروم برایش چای دم کنم. قصه بدون چای نمیشه. برای مشتری: هر پیاله چای ۵ روپه. ۱۰ روپه را ۲ دانه
Posted by atiq | نوامبر 9, 2021
Good morning Afghanistan

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان یادت است یکبار پُرسان کردی سامان چیست؟ گفتم سامان به تنهایی معنی ندارد، باید گفته شود سر و سامان، باز گفتی: خَی (پس) سَلمان...

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان از شمار دو چشم، یک تن کم.
Posted by atiq | نوامبر 8, 2021
Good morning Afghanistan

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان از شمار دو چشم، یک تن کم.

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان بدون کدام گپ و سخن، آهسته آهسته کِرمِچ (پوتین یا کتانی)هایم را می‌پوشم و تک و تهنا، طرف تپه‌های شهرک، کَش میتم. (راه می‌افتم) از ترس دزدها، جیبهایم را خالی کردم. تنها و تنها یک بوتل آب گرفتم و یک مشت کشمش نخود. وقتی افکار هجوم می‌آورند و کاری از دستم ساخته نیست، دیوانه میشوم. باید آب زیاد بخورم و بعدش دوان دوان بروم یک جای خیلی بلند و از آنجا، از آن بلندیهای مشرف بر شهر، بشاشم به دنیا و شر و شور اش و اینگونه حداقل کمی راحت میشوم و احساس قدرت میکنم. یک جمله از برتراند راسل وطنی خودمان نقل میکنم: آنها که می‌گویند گریه در زیر باران را دوست دارم، چون کسی اشکهایت را نمی‌بیند، همان لاشی‌هایی هستند که در حوض آب‌بازی شاش می‌کنند. من مدیتیشن و سکوت و این سوسول بازیها را نمیخواهم. مدیتیشن برای من همان است که گفتم. فقط بروم بالای بالای بالا، من جاهای بلند را دوست دارم.
Posted by atiq | نوامبر 7, 2021
Good morning Afghanistan

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان بدون کدام گپ و سخن، آهسته آهسته کِرمِچ (پوتین یا کتانی)هایم را می‌پوشم و تک و تهنا، طرف تپه‌های شهرک، کَش میتم. (راه می‌افتم)...

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان در متاورس، ما دنیای خودمان را می‌سازیم. واحد پولی دلخواه خودمان را داریم و ارزش‌های خود را ایجاد می‌کنیم. و آنها را می‌توانیم بفروشیم. تخیل زیبا، خیلی در ایجاد این دنیا به ما کمک می‌کند. در شرایط امروز وطن، می‌دانم سخت این سخن، اما بگذارید یک تجربه را از سال‌های ۲۰۱۳ با شما شریک کنم. در گولایی (سه راهی) دواخانه، در تاکوی(زیرزمین) یک مارکت، تماما گیم نت بود. یک روز رفتم اونجا، یک ایرانیگک (افغانستانی با لهجه کاملا تهرانی) را دیدم که ردمرز شده بود، جوان بود و قواره کارگری داشت. گچکاری می‌کرد و اطراف ناخنهایش همیشه از گچ سفید بود. گفت وقتهای بیکاری، اینجا می‌آید گیم می‌زند و هیرو(قهرمان) جور می‌کند و می‌فروشد. بعدتر ها یاد گرفته بود هیروها را به عربها با قیمت بالاتر بفروشد. هفته یک هیرو ۳۰۰ دلاری جور می‌کرد. بهتر از درآمد گچکاری بود. دائمی هم بود. نقد بود و پشت صاحب کار برای پیسه نمی‌دوید و تحقیر نمی‌شد. آن‌زمان برایم قابل هضم نبود که چرا یک نفر باید هیرو بخرد. گیم فقط برای وقت تلف کردن است. اما اینگونه نبود. برای تم دادن و رقابت و شاخ و شانه کشیدن هم است. برای شرط بندی و ایجاد افتخار. حالا میخواهم موضوع انشا بدهم به شاگردهایم: دنیای کودکانه خود را چطور می‌سازید؟ و تک تک دنیاهای ذهنی آنها را در متاورس به واقعیت تبدیل کنیم. شبیه طرح 3D خانه‌ها، قبل از ساخته شدن. ذهن زیبا، ارزشمند است. تفکر خوب خریدار دارد. من متاورس دوست دارم.
Posted by atiq | نوامبر 6, 2021
Good morning Afghanistan

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان در متاورس، ما دنیای خودمان را می‌سازیم. واحد پولی دلخواه خودمان را داریم و ارزش‌های خود را ایجاد می‌کنیم. و آنها را می‌توانیم بفروشیم....

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان تصمیم گرفتم به جای گراف، از اینها ببافم. سریع و ساده، با نخ و تار سیاه و سرخ، چند خط منحنی و صاف را روی دل سفید تکه (پارچه) رسم میکنم و به نرخ عشق می‌فروشم. Simple & Fast می‌دانید چرا مولانا به بلخ بازنگشت؟ خیلی ساده است جواب. چون با بازگشت به بلخ، خود را پیر احساس می‌کرد. می‌دانید چرا پدرم بعد از سی سال که از تهران به بلخ بازگشت تنها دو روز آنجا ماند؟ چون خود را پیر احساس می‌کرد. من‌ هم وقتی بعد از مدتها، برای ادامه تحصیل به دانشکده محل تحصیل خود در شهر کرج رفتم احساس کردم همه‌ جا آرد پاش‌داده‌اند. همه چی رنگ پیری و فرسودگی داشت برایم. ترسیدم و فرار کردم و اطلبوالعلم من المهد الی‌الحد را بوسیدم و فعلا گذاشتم کنار. خیلی از ماهایی هم که مهاجر میشویم، دیگر به زادگاه و مکان قبلی برنمیگردیم، مگر اینکه در آنجاها احساس جوانی کنیم. ما مردها هم شبیه زنها می‌خواهیم سن و سالمان را کسی نفهمد. اول از همه خودمان را می‌خواهیم فریب بدهیم. پ.ن: در شرکت کالیکو، Calico Lab از زیر مجموعه‌های آلفابت، داریم روی احساس Juvenility کار میکنیم. کیفیت شبهای جمعه را باز هم می‌خواهیم در سنین بالاتر، ببریم بالاتر. تا دوصد سالگی. باز هم بگویید رضا بد است. دوستتان دارم. ❤
Posted by atiq | نوامبر 4, 2021
Good morning Afghanistan

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان تصمیم گرفتم به جای گراف، از اینها ببافم. سریع و ساده، با نخ و تار سیاه و سرخ، چند خط منحنی و صاف را...

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان گاهی به جای تسکین سردرد و مصرف استامینوفن، شاید به یک شاخه گل از یک محبوب شدیدا نیاز داشته باشیم. این را از هم دریغ نکنیم. الانسان عبد الاحسان. آدمی بنده‌ی مهربانی است.
Posted by atiq | نوامبر 3, 2021
Good morning Afghanistan

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان گاهی به جای تسکین سردرد و مصرف استامینوفن، شاید به یک شاخه گل از یک محبوب شدیدا نیاز داشته باشیم. این را از هم...

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان این گلهای داوودی مخصوص فصل سرد و روزهای کوتاه است. میتوانید در باغچه هم بکارید. طاقت خنکی و یخی را دارد. رنگارنگ گلها دارد. از گلابی و سرخ و زرد تا سفید و نارنجی هرگز باورم نمیشد روزی برسد که مادری اولادش را ده سال نبیند؟ چطور زنده می‌مانند؟ یعنی این دنیا آنقدر بزرگ است؟ تا ۱۸ سالگی، شاید دورترین مسیری که از خانه دور شده بودم، مسیر ۲۰ کیلومتری قرچک ورامین تا میدان شوش تهران بود.تمام دنیا و جهان بینی ام هم همان چیزهایی بود که در آن مسیر می‌دیدم. بیشترش هم دیوار نوشته های دوران جنگ ایران و عراق بود. عکس گلهای لاله و جوانهای شهید و بهشتی و باهنر و رجایی و خمینی. ما شیفتگان خدمتیم، نه تشنگان قدرت، ما راست قامتان همیشه‌ی تاریخ خواهیم ماند. پیروزی خون بر شمشیر.. حفظ حجاب، ارزنده است. شهیدان زنده‌اند، الله اکبر. همین مدل تبلیغاتی و دیوار نوشته‌ها که این روزها طالبان در کابل راه انداخته‌اند. هموطن آزادی‌ات مبارک ❤ هفت ساله بودم برای بار دوم با دایی‌هایم رفته بودم سینما فیلم کانی‌مانگا را ببینیم. همیشه ترس داشتم نکند ما در وقت دیدن فیلم باشیم و واقعا هواپیماهای عراقی بیایند و سینما را بمباران کنند. اون وقتها فیلمِ جنگی مد بود. دفعه اول که پرده سینما را دیدم، ۵ ساله بودم. ترسیدم. ناگهان چراغها خاموش شد و همه جا تاریک، پرده بزرگ و صداهای بلند. فیلم شروع شد، یک جای فیلم، یک نفر مستقیم تفنگش را طرف من نشانه رفته بود. وحشت کردم و جیغ زدم. مرا از سینما بیرون آوردند. وقتی افغانستان‌ آمدم، دیدم دنیا اصلا تمام نمیشود. این همه دشت و بیابان و کوه و کمر، خالی خالی، چرا مردم صاحب خانه نمی‌شوند و آواره هستند، بی سرزمین هستند؟ مردم تنبل اند که آباد نمی‌کنند یا کسی همه اینها را به نام خودش کرده، و به کسی هم نمیدهد؟ دوست داشتم تمام وطن را بگردم. بعد ۱۴ سال چی شد؟ دوسه بار تا سالنگ و پل خمری و مزار و بلخ و شبرغان و سرپل رفتم. دوبار جلال آباد و سه بار بامیان. با شنیدن اخبار هولناک در مسیر راهها، دیگه از کابل شور نخوردم. در کابل هم یکبار رفتم خیرخانه، یکبار هم کارته نو، چند محفل عروسی یا ختم قرآن هم رفتم و سر دسترخوان دوستان نشستم. اما دسترخوانها و خانه‌ها و آب دست گرفتن‌ها هیچ فرقی با خانه ما در قلای شاده نداشت. همه یکی بودیم. یک قسم. چرا یکی خود را تاجیک می‌گوید و یکی پشتون؟ جالب اینکه موقع صحبت می‌گفتند ما پشتونها یک متل داریم که چنان میگه، در حالی که ما هم مثل همان را فارسی داشتیم. چیز جدیدی نبود. ولی ما از هم بی‌خبر بودیم. در وقت سفر و دیدن دشتها و بیابانها، همیشه افسوس کله‌خری خود را می‌خوردیم که ما چی وقت آدم می‌شویم. چی وقت دشت‌های خالی ، آباد می‌شود و جا برای همگی برای زندگی ایجاد خواهد شد. این همه مردم در جهان، در کنار هم زندگی می‌کنند و ما نمی‌توانیم تا بامیان و قندهار برویم. افسوس افسوس. با این همه خوف و خطر، چطور بتوانم جهان‌بینی و شعور خود را بالا ببرم؟ دوباره احساس سرگردانی میان قرچک و میدان شوش برایم دست داد. اما یک فکر جالب به سرم زد. یکی از کارهای جالبی که در کابل میکنم این است. حداقل کابل را خوب ببینم. یک بایسکل گرفته‌ام و کوچه به کوچه کابل را می‌گردم. و بیشتر میخواهم سر دسترخوان وطندارهایم باشم و آنها خودشان کتاب دلشان را برایم بخوانند. هر آدمی یک عالمی دارد. یک افغانستان کوچک است کابل. هر آدمی یک دنیای عجیب و جالب است. اگر پذیرش داشته باشیم و از غرور خود نیم جَو کم کنیم.
Posted by atiq | نوامبر 2, 2021
Good morning Afghanistan

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان این گلهای داوودی مخصوص فصل سرد و روزهای کوتاه است. میتوانید در باغچه هم بکارید. طاقت خنکی و یخی را دارد. رنگارنگ گلها دارد....

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان هوا کم کم سرد شده میره، گلها را باید بیاورم داخل شیشه خانه، تا خنک نخورند. من این روزمره‌گی‌ها و سات تیری (بازی) همراه گلها را دوست دارم. چای؟ سیاه یا سبز؟ بیا یک دودپَتی (شیرچای) بزنیم. چی گفتی؟ گور مرده بچه حاکم. گاهی وقتها خر آدم از پل تیر(رد) میشه، گاهی خود آدم خر میشه از پل تیر میشه. خوبه آدم سالی یکبار خر شود و خرمستی کند. بدون کدام قانون و قانون‌پوه (حقوق‌دان). همو رقم یگان روز (بعضی روزها) رضاکارانه (داوطلبانه) برود یک جایی مصروف شود. دودپتی و رضاکاری و خرمستی مزه میته، وَلَینه. مه دودپتی خوش دارم.
Posted by atiq | نوامبر 1, 2021
Good morning Afghanistan

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان هوا کم کم سرد شده میره، گلها را باید بیاورم داخل شیشه خانه، تا خنک نخورند. من این روزمره‌گی‌ها و سات تیری (بازی) همراه...

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان دست و روی گلها را کی می‌شوید که اینقدر تمیز و مرتب اند؟ مارک زاکر بلگ، در دنیای مجازی متا، دارد زمین توزیع می‌کند. برای معتادین به دنیای مجازی. یک شهرک جور نکنیم به نام عشق آباد؟ گاهی از خودم پرسان میکنم من دارم چی را می‌فروشم؟ Cloud? Email? Domain? Hosting? پدرم خدا بیامرز، هرگز نفهمید من چکار میکنم، هیچوقت هم پول مرا قبول نمی‌کرد، می‌گفت شبهه ناک است پیسه‌ات. معلوم نیست به مردم چی را فروختی که برایت پیسه دادند. من خودم هم نفهمیدم چرا مردم به چیزی که نه رنگ دارد، نه وزن، نه طعم و نه بو و مزه، پول میدهند. حالا یکی از مه پرسان کرده متاورس چیست؟ منم گفتم مِتاوَرس بر وزن خُداوَس، یعنی هر چی دادی، پشت گپ هم نگرد. از نظر پدرم کمپیوتر همان تلویزیون بود. تازه خوبی تلویزیون این بود که روشن میکردی و از دور نگاهش میکردی، کمپیوتر را باید نزدیک‌اش می‌نشستی و این برای چشم‌ها ضرر داشت. کمپیوتر کار کردن من برایش، یک قسم فرار کردن از زیر کار کشاورزی بود. وقتی برایش گفتم از کمپیوتر میشه پیسه پیدا کرد!!! با تعجب نگاهم کرد و گفت مرا بازی میدی؟ کدام دست از داخل شیشه ازو می‌آید و برایت پیسه میدهد؟ باش دیده شود. بعد یک روز که غرق گشت و گذار در منوهای برنامه پاورپوینت بودم، آمد بالای سرم و تمام بل برق و آب و گاز و تلفن خانه را روبرویم گذاشت و گفت: بچم اگر کمپیوتر برایت پیسه میدهد، این بل‌ها را پرداخت کن که تمام مصرف برق خانه بخاطر کمپیوتر تو است. حالا از آن روز بیست سال گذشته، و پدر با آن حرکت فهماند که در برابر زمانی که صرف چیزی میکنیم باید چیزی به دست بیاوریم. خیلی هم سریع که مصرف و خرج خانه با کسی شوخی ندارد. امروز گپ و صحبت از اینترنت و موبایل و مسج یک عادی گپ است. نامه‌ی مجنون به حضور لیلی، میرسه اینترنتی و ایمیلی دیده شود که آینده متاورس چی خواهد شد و علما در این زمینه چی نظر خواهند داد؟ من فکر می‌کنم گوگل همان انکر و منکر روز قیامت باشد. فقط کافی‌است بگویی من نبودم و نکردم، سریع با screenshot و coordinate و history و time و log برایت ثابت میکنه که خودت بودی. در این حالت مارک زاکربرگ می‌خواهد خدا شود آیا؟
Posted by atiq | اکتبر 31, 2021
Good morning Afghanistan

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان دست و روی گلها را کی می‌شوید که اینقدر تمیز و مرتب اند؟ مارک زاکر بلگ، در دنیای مجازی متا، دارد زمین توزیع می‌کند....

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان قدر اکسیژن را چی وقت می‌فهمیم؟ قدر سلامتی را، قدر امنیت را؟ تو تا حالا مهاجر شدی تا قدر وطن را بدانی؟ قدر زر زرگر بداند؟ قبول ندارم. قدر پدر را بی پدر و قدر مادر را بی مادر. اما مچم که قدر وطن را بی وطن مهاجر و دربه‌در می‌داند یا نمی‌داند. دلم به درخت‌های چناری که در تولد اولادها کاشته بودم، خوش است. ۱۰ ساله شدند. با قوت و محکم و استوار، از ما بماند یادگار.
Posted by atiq | اکتبر 30, 2021
Good morning Afghanistan

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان قدر اکسیژن را چی وقت می‌فهمیم؟ قدر سلامتی را، قدر امنیت را؟ تو تا حالا مهاجر شدی تا قدر وطن را بدانی؟ قدر زر...

صبح بخیر افغانستان Good morning Afghanistan این نقاشی فرنگیس جان است. خودش و خواهرش و دو برادرش را رسم کرده. من نمی‌دانم معلم‌ها و روانشناسان از روی نقاشی اولادها چی را می‌خواهند بفهمند که مثل رمال‌ها و فال‌بینها و جادوگرها گپ می‌زنند. او آفتاب نکشیده چون..... او مار کشیده چون.... او نان و تنور و دسترخوان (سفره) را یکجای کشیده، پس.... بگزاریم اولادها در دنیای خودشان باشند. چکار داری که چی کشیده و چطور کشیده، ما معنای ذهنی خود را در نقاشی کودکان جستجو میکنیم‌. فرنگیس همواره فکر می‌کند او قبلا روح یک پرنده بوده که امروز در وجود یک انسان ظاهر شده است. و بعدا ممکن است در وجود یک ماهی ظاهر شود.گاهی از خود سوال می‌کند ما هستیم یا نیستیم؟ واقعا وجود داریم یا نه. حیران میمانم چی جواب بدهم و برایش میگویم هر جور که راحت استی فکر کن جانم، من خودمم هم نمی‌دانم که هستم یا نیستم. اصلا بیا با هم فکر کنیم. دارم فکر میکنم خانه‌ی مادر و پدر تا چند سالگی برای اولادها می‌تواند هیجان انگیز باشد؟ ما با پدر و مادر چه کردیم که آنها کنند؟ یک فکاهی بود میگفت: خانه پدر و مادر تا بیست سالگی خوب است، بعدش به درد مهمانی رفتن می‌خورد. گپ حقیقت هم است. هر که بامش بیش، برفش بیشتر. میروم نقاشی خودم را بکشم. مهتاب بکشم، آب بکشم، تاب بکشم، گل و بلبل و یک چند درخت انگور. خدا یارم. ای مصور، صورت یار مرا بی ناز کش، چون به نازش میرسی، بگذار من خود می‌کشم. اگر در خواب و در نقاشی اینها را نتوانم بکشم، در بیداری هرگز حرف‌اش را هم نباید بزنم.
Posted by atiq | اکتبر 29, 2021
صبح بخیر افغانستان

صبح بخیر افغانستان Good morning Afghanistan این نقاشی فرنگیس جان است. خودش و خواهرش و دو برادرش را رسم کرده. من نمی‌دانم معلم‌ها و روانشناسان از روی نقاشی اولادها چی...