چند روزی مرا با همین لباس می‌بینید، شاید ۶۰ روز. شاید ۹۰ …

چند روزی مرا با همین لباس می‌بینید، شاید ۶۰ روز. شاید ۹۰ روز شایدم صد روز. صد روز نخست.

زندگی صد سال اولش سخت است یا صد روز نخست‌اش؟

بعدش عادت میکنیم. می‌شویم یکی از همانهایی که ازشان بدمان می‌آمد. بعد می‌بینیم چقدر خوبه آدم بد باشد. بد بودنی که خیلی خوبیها دارد.

یاد وقتهایی افتادم که یک دوست داشتم، یک دوست دختر، بعد از چهار ماه یکهو گذاشت رفت، دهنم سرویس شد. تنها راه ارتباطی مسج موبایل و زنگ بود که الحمدولا بلاک شده بودم. نه اهل آی تی بود و نه کدام اکانتی داشت. برای پیدا کردن دوباره‌اش چه خفتی را که به جان نخریدم. آخر گفتمش فلانی، از ما و تو که گذشت، حالا بگو چی بدی و عیبی دیدی از من که دیگه تکرار نکنم؟

گفت: یکبار به سر و وضع‌ات ببین، چهار ماه است همین کفش و لباس تنت است، فهمیدم از تو چیزی گیر من نمیاد.

زیاد کوشش کردم به سر و وضع ام برسم. اما نمیشه، من آدمی نیستم که از کفش خوشم بیاید، یا از فلان شال و کلاه. یا چشمم پشت فلان عینک دودی بماند. یک لباس تا وقتی لباس است که کهنه نشده باشد، که قابل پوشیدن باشد. تا به حال هم، خیلی کم یادم می‌آید خودم یک کفش یا لباس برای خودم انتخاب کرده باشم. همه‌اش انتخاب عیال بوده. و دستش هم درد نکند.

بهر حال، صد روز مرا با همین لباس و همین وضع ببینید. شاید این‌ یک بازی باشد، اصلا تمام زندگی ما یک بازی است. یک گیم است.

دارم فکر میکنم چطور آدم می‌تواند وقتی سر را روی بالشت می‌گذارد، آرام بخوابد؟ زن خود را محکم در بغل خود بگیرد و آرام بخوابد؟ روزگار لعنتی که با یک نسیم ملایم، دفتر ایام را بر‌هم می‌زند و ورق را می‌گرداند، که نمیفهمی فردا همین وقت آیا زنت در بغلت خواهد بود یا نه، دیگر چطور آدم می‌تواند روی آرامش را ببیند و خود را آرام کند. برای همین است که به عیال میگویم بیا طوری بغلت کنم که انگار بار آخر است. او هم می‌گوید خاکدسرت با این توصیف‌ات. آرام تر بغل کن،

یک حدیث خواندم، زن و شوهر لباس همدیگرند، هن لباسکم و انتم لباسهن. خیلی بین هنّ عربی و hen انگلیسی، از دید یک فارسی زبان ارتباط معنادار وجود دارد!!!

به ترسهایم فکر میکنم، من از چی میترسم؟ این زندگی در کجا ممکن است باگ پیدا کند؟

یک بحث خواندم امشب، انواع باگها در برنامه نویسی، خیلی جالب بود برایم، اگر کسی از برنامه نویسی لذت نبرد، دائم در ترس زندگی می‌کند و تمام برنامه شبیه یک کوه بر سرش خراب می‌شود. مخصوصا اگر صاحب کار بدخویی داشته باشد.

اما اگر از برنامه نویسی لذت ببرد، می‌تواند بهترین برنامه ها را بنویسید. زندگی هم شاید همین باشد، خیلی ها دنبال باگهای همدیگر هستند، خیلی‌ها هم بیخیال همه چی در حال کدنویسی و تولید بچه هستند. اما واقعا ما از چی میترسیم؟

خیلی از این کدها و برنامه ها، حتی اجرا نمی‌شوند.یا فقط روی کاغذ، اجرا می‌شوند. مثل خیلی از پروژه‌هایی که در مورد منابع طبیعی و حقوق بشر و غیره و ذالک پیش برده شد.

میخواهم یک کدنویس خوب شوم، کدنویس خوب باید اول از زندگی لذت ببرد، و با قصد لذت به کیبورد دست بزند. در قدم بعدی، اولین پولی که از برنامه نویسی در آوردم، میخواهم چشمهایم را عمل کنم و از شر عینک راحت شوم. بعدش شاید رفتم و یک کفش ورزشی خریدم. و یک عینک دودی برند،

میخواهم یک کم به سرو وضع‌ام برسم. اما بعد از صد روز نخست. شما فعلا بگویید یک.

Add a comment

*Please complete all fields correctly

Related Blogs

#better_Afghanistan
🎉 It's my fan-iversary! I've been a top fan of VanDusen Botanical Garden since November 15, 2023. @[100064771598345:2048:VanDusen Botanical Garden]
خاصیت برگ دارد آدمی،