Good morning Afghanistan
صبح بخیر افغانستان
وزیر گل، کلانِ تاجرای میوه خشک بود،
یک مرد جاافتاده و رسیده با چهرهای جوان و استقامتی شبیه ورزشکارها، سن و سالش حدود ۶۵ الی ۷۰ بود. از آن مدل پیرمردهایی که هنوز دخترها دوست دارند یکبار زبری ریش “دَرچَل” اش را بر پوست بدن خود لمس کنند و در زیر پستهای فیسبوکیاش برای هم بنویسند که: او دختر هوش کده باشی، وزیر گل خوش کدگی خودم است. طرفاش دور نخوری…
هر آنچه میوه خشک از انجیر و کیشته و غولینگ و بادام و چارمغز و پسته و جلغوزه بود، از میدانشار و قندهار و زابل و کابل و جلالآباد و حتی دایکندی و پنجاب و ورس صادر میشد، او طرف میرسید به دست وزیر گل،
و هر آنچه زردچوبه و هل و مرچ سیاه و دارچین و مُمپَلی و کاجو که ما و شما در کابل میخوریم، از زیر دست وزیر گل حتما تیر شده.
تازهگی ها زعفران را هم کارش را شروع کده بود.
وزیر گل تیم خوبی داشت، حدود ۱۵۰ نفر توزیع کننده عمده و نزدیک به ۱۵۰۰ نفر دست فروش پرچون در سطح شهر. همگی آشنا به لسان هندی و پشتو و کم کم فارسی. خودش اما ترکی و عربی و انگلیسی و هندی و فارسی را شیرین صحبت میکرد. شیرین یعنی به رقم خودش.
مثلا وقتی چای سبز میخورد و قصه جوانیهایش در کابل را میکرد، افسار زمان و مکان را خوب به دست خود میگرفت و تو را میبرد به همان دوره و زمان.
چهل و پنج سال قبل، سر یک قصه عشق و عاشقی از وطن آمده بود اینجا. همینجا هم ماندگار شده بود.
یک رقم شبیه پیرمرد فیلم الیورتویست بود. واقعا سیستم اش همو رقم بود. جزء به جزء فرایند فروش را به آنها یاد میداد. اصلا هیچ درسی به جز فروش در زندگی برایش معنی نداشت.
گفتم چطور این همه لسان را یاد گرفتی؟
گفت شنیدی میگن لسان و زبان مادری؟
گفتم عا،
گفت بین خودمان باشد، از هر لسان یکی را کم از کم سه ماه، شب و روز در پهلوی خود داشته باشی، خود بخود یاد میگیری. از هر لسان یک زن بگیر. شیرین برایش خرج و مصرف کن، شیرین برایت لسان را یاد میدهد. یک کُرًّه هم ازش بگیر و جمع اینها آهسته آهسته میشود چی؟ وزیر گل.
وزیر گل دوست داشت همیشه کارها روی روال باشد. بلد بود خوب صحبت کند و گفته خودش غیر از زبانش هیچ سرمایهای ندارد. و هر گرهای را با دندان و دست نه، بلکه با زبان و بیاناش باز میکرد.
حتی اگر پیش طناب دار هم ببرندش، فقط اجازه بدهند که دهانش باز باشد، حتما خود را خلاص میکند. و واقعا راست میگفت.
قصه شهر کلکته را کرد که یکی از وطندارهای شما از غزنی، در کار پرزهجات الکترونیک بود، پولیس از روی قوارهاش خیال کدام چینائی کرده و اسناد خواسته از او، این هم لسان بلد نبوده و بند مانده بوده. بعد وزیر گل واسطه شده و گفته این آقا ایزنه ما است داماد خانه ما است و پولیس ایلایش کده بود. بعد قصه مهماننوازی آن نفر غزنیچی را که وزیر گل را در یک سفر به غزنی دعوت کرده در غزنی چقدر عزت و احترام وزیر گل را کرده و بعد وزیر گل گفته بیا همو دروغ خود را راست کنیم و داماد ما شو. بعد تاجر غزنیچی یک زن از طایفه وزیر گل گرفته و وزیر گل هم یک زن از طایفه آنها. وزیر گل حتی با لهجه جاغوری بلد بود فارسی و هزارگی صحبت کند.
وزیر گل، واقعا وزیر بود. اما یک افسوس داشت. میگفت این بچهها عجله میکنند، حوصله ندارند. نمیگزارند یک مطلب و یک معامله و میوه خوب برسد، زود میچینند یا که وقتی گنده شد جمع میکنند.
در طول چهل سال نتوانستم کسی را پیدا کنم که بتواند این را خوب بفهمد.
من هم برایش یک شعر از شهریار را خواندم:
در باغچهی همسایهی ما شاخ گلی هست
تا غنچهی نازش به نیاز که بخندد
وحشی است بدانگونه که تا بنگری از دور
در خانه رود زود و در خانه ببندد
چون من که به خود بینم و خود را نپسندم
او نیز به من بیند و ما را نپسندد
هان ای دل پوسیدهی من عبرتاش آموز
سیبی که نچینند به هنگام، بگندد
چای را خوردیم و معامله خلاص شد و هر کدام دوباره طرف کارهایمان روان شدیم.
**
ریش درچل: ریش جوگندمی یا سیاه و سفید


![🎉 It's my fan-iversary! I've been a top fan of VanDusen Botanical Garden since November 15, 2023. @[100064771598345:2048:VanDusen Botanical Garden]](https://pen.momtazhost.com/wp-content/uploads/2026/02/10239312730815507.jpg)
