یا تخت یا تابوت:
ناظم مکتب (مدرسه)، سر صف صبحگاهی تاکید میکرد از چیزهایی که در مکتب یاد میگیریم در زندگی استفاده کنیم.
ما بیخیال صحبتهای او، غرق دنیای کودکانه خود بودیم.
یکی از سرگرمیهای ما، تشله(تیله) بازی بود که معمولا بعد از رخصت شدن از مکتب، همگی ما را مصروف خود ساخته بود. در تمام کوچهها و سرکها، کسی نبود که تشله بازی نکند.
کار به جایی رسیده بود که در مکتب، جیبهای ما و بیک(کیف) ما را میگشتند و اگر تشله پیدا میکردند، بدبخت بودیم…
خانهی ناظم نزدیک مکتب، در محل خود ما بود. یک مرد میانسال که دوتا زن داشت و موقع راه رفتن کمی میلنگید، انگار یک پایش از آن دیگری کمی بلند تر باشد، شبیه زنهایش که یکیش از آن دیگری کمی بلند تر بود.
آقا ناظم دختر زیاد داشت، اما فقط یک بچه (پسر) داشت که تقریبا هم سن و سال ما بود.
آقا ناظم، هر وقت ما گرم بازی در میدان تشله بودیم، سرو کله اش پیدا میشد، دو تا نان بربری خشخاشی، در دستش، نانها را کناری میگذاشت، کمربندش را در میآورد و با فحش به طرف ما حمله میکرد، ما تا جایی که میتوانستیم، تشله ها را جمع میکردیم و الفرار، اما اگر کسی به گیرش میآمد زیر کمربند، سیاهش میکرد، چنان گوشش را میکشید که تا یک هفته گوشاش گرمگرم میشد. و بدتر از همه تمام تشله ها را از میدان جمع میکرد و میبرد.
با همهی این توصیفات، تا اینجا کدام چیز سوزناکی نداشتیم، غیر از نثار چند تا فحش در دلمان به روح امواتش، و بعد از رفتنش، دوباره بازی شروع میشد.
تا اینکه کم کم، سر و کله بچهاش به میدان باز شد و میدیدیم تشلههای سانقه ما (تیله های تیردست) در دست بچهی گَودول(خِنگ) اش است.
اما خب، خوبی کار اینجا بود که در میدانهایی که بچهاش بود، کاری به کار ما نداشت و تیر خود را میاورد (زیر سیبیلی ندیده میگرفت).
یک روز جمعه زمستانی، هوای عالی، آسمان صاف، زمین نمناک که گِل نبود و خاک هم بلند نمیشد. یک میدان کلان جور کرده بودیم، پانزده نفر، هر نفر حدود پنجاه تا تشله را در میدان مانده بودیم و میزدیم.
کلانترین میدانی که هر کدام ما بچهها دیده بودیم. تقریبا تمام دارایی و ماحصل و آبروی ما از تشله بازی همان میدان بود،
“یا تخت یا تابوت” گفته خود را در میدان انداخته بودیم و گرم یارکشی پنهانی و تعیین استراتژی بودیم.
صحنهی واقعا زیبایی بود. حدود ۷۵۰ تا تشله در میدان بود، و داشتیم با تعیین دور و نزدیک، (چِن کردن) نوبت را تعیین میکردیم.
ناگهان سر و کلهای آقا ناظم پیدا شد. اینبار دو نفر بودند، یک نفر از بسیج مسجد هم بود، مثل همیشه شروع به فحش و ناسزا کرد و کمربندش را باز کرد، ما هم طبق معمول تا میتوانستیم تشلهها را از میدانجمع کردیم و گریختیم آن گوشهی دیگر زمین. دوباره، تشله ها را تقسیم کردیم بین خود. نصف بیشتر تشله ها نبود. زورمان داده بود.
گفتیم همی آدم چی زِر میزند سر صف که از چیزهایی که در مکتب یا میگیریم در زندگی هم استفاده کنیم. ما را میگوید تشله بازی نکنید، در حالی که تمام تشلههای ما را میبرد به پسر خِنگ خودش میدهد.
یکی از بچه ها، گفت: باید زهر چشم بگیریم ازش.
نقشه و نقشه، تا اینکه یکی گفت: بچهاش را ک… میکنیم. ما همه شاک شدیم. اما کسی جرات اینکار را نداشتیم.
بچه وطنی گفت یکی را میشناسد که تازه از وطن آمده و ک.. بلندی دارد، ختنه هم نکرده. و قبلا هم تعریف کرده که ک… بچهها گذاشته و تجربه دارد.
رفتیم دیدن بچه، واقعا ک… بلندی داشت. حتی در حالت خوابیده هم بلند بود.
تصمیم همی شد،
بعد گفتیم چطور اجرا کنیم؟
یکی گفت: خب از مکتب چی یاد گرفتیم؟ پیامبر را عرب در شعب ابیطالب چطور میخواستند بکشند؟ از تمام قبایل مردان جنگی جمع شدند تا بهانه سر یک طایفه نشود و اگربنی هاشم به خونخواهی بلند شد، با همه طرف شود. کردن بچه ناظم کار یک نفر نیست. اولا باید شناخته نشویم. دوما باید دسته جمعی باشد.
او زمان، تازه کارتون پدر پسر شجاع را پخش میکردند و ماسکهای کاغذی و پلاستیکی پسر شجاع مد شده بود.
همگی ده پانزده نفر، ماسک خریدیم. لباسهای


![🎉 It's my fan-iversary! I've been a top fan of VanDusen Botanical Garden since November 15, 2023. @[100064771598345:2048:VanDusen Botanical Garden]](https://pen.momtazhost.com/wp-content/uploads/2026/02/10239312730815507.jpg)
