Good morning Afghanistan

Good morning Afghanistan

صبح بخیر افغانستان

روزی که برای بار اول وارد شهر مزار شریف شدم، ساعت ۳ صبح روز ۱۷ سنبله سال ۱۳۸۳ بود. روزی که به نوعی سالگرد تولدم هم بود.

برای گرفتن ویزای دانشجویی آن وقتها، باید می‌آمدیم کابل یا هرات. و من که از تهران تا کابل آمده بودم، پدرم گفت: بعد از ۲۵ سال یک بار طرف ملک پدری و سرزمین آبا و اجدادی‌ات در مزار و بلخ و سر پل هم برو که ضرر نمیکنی.

پدر آنقدر توصیف و تمجید از مردم مزار و داستان‌های رنگارنگ و مستی‌ها و راستی‌هایشان، مهمان نوازی و مهربانی و شجاعت شان، برای ما بافته بود که از حد بیرون است.

چند شماره موبایل از قَومای (اقوام) ایران آمده‌گی و قومای سابقه داشتم.

تک تک زنگ‌شان زدم. هیچ کدام رخ نکرد. همه خاموش و آف.

تا صبح مجبور با سگهای ولگردِ گِرد روضه باید صبح می‌کردم. برق درست و حسابی هم نبود و هوا بوی همه چی می‌داد. سکوت بود اما صداهای گوناگونی در کله‌ام پیچ می‌خورد.

رفتم طرف چهارباغ و حوضهای روضه، آنجا چند حوض نیمه خالی و نیمه پر بود که داخلش پوست‌های تراش شده خربزه دیده می‌شد.

موهایم از خستگی سفر کابل مزار و خماریِ خواب، بهم چسبیده و لنگردار شده بود. دلم فقط یک حمام داغ می‌خواست و خواب و دیگر هیچ‌.

یک پیراهن آستین کوتاه و پتلون د جانم بود، یکی دو نفر، کمپل دورشان پیج کدگی از پیشم تیر شدند و تیره‌تیره و خیره خیره طرف هم سیل کردیم. حتما در دلشان گفته باشند بخیر گذشت…

چند نفر نقشه بردار با کامره و تیرَکهای مدرَّج و دراز دراز، اطراف روضه در حال سَروِی و محاسبه بودند. رفتم پیش‌شان، سلامی کردم و ایستاد شدم. بین خود ترکی و ازبکی گپ میزدند. یکی دو کلام خواستم صحبت کنیم اما اونا گپ مره نفهمیدند و من هم گپ اونا را.

وقت اذان صبح شد، تشناب رفتم و وضو ساختم و رفتم داخل روضه، در صف جماعت، در او گُلِ صبح، نفر، مول (بسیار) جمع شدند. مه هم در صف ایستاد شدم. مُهرِ داشتَگی خود را پیش روی خود ماندم، یکی از پیشم تیر شد و مهر را عمدا یا سهوا با سر لگد دور پَراند. از پشت مهر، خیز کردم. تا مهر را یافتم، گَشتَه آمدم، دیدم جای پُر شده، در صف بعدی قامت بستم. باز مهر را پیش روی خود ماندم، دیدم در آن صفهای طولانی غیر از من هیچ کسی مُهر ندارد. تیز تیز، نماز خواندیم. یکی که قواره هزاره‌گی داشت، با لهجه ترکی گفت: قومای شیعه استی؟ گفتم عا، همرایم قول داد و گفت: خوش قلدم… و لبخند زدیم و دلم شیرین شد.

پدرم گفته بود افغانستان که رفتی، در مسیر های بین شهری و راه چند نکته را توجه کو:

یکی برای تشناب، زیاد از سرک دور نرو که خطر پراندن مین است. خجالت نکش و در همان لب سرک راه عمومی، کار خود را خلاص کن.

دوم دیگه هر جای بودی، دست‌واز نماز بخوان و تقیه نکنی که تو او مردم را بازی داده نمیتوانی، اونا می‌فهمند که تو شیعه استی، راست خود را بگوی و راست خود را بگیر، از هیچ چیز هم نترس. اونا آدمهای شجاع را خوش دارند. و بزرگترین سرمایه تو در افغانستان و بین او مردم، شجاعت تو است نه پولی که در جیب‌ات داری. اگر شجاع نباشی، پول و پیسه‌ات را هم می‌گیرند و چوب را د ک..ن‌ات می‌زنند و نامت را کشمش می‌مانند. آنجا شجاع باش بچم.

آدم شجاع را هر دوست و حریفی خوش دارد.

آن شب، صبح شد، تلفن‌ها رخ شد، زنگ زدم، قوما پشتم آمدند و مرا بردند به دیار پدری. سمتِ شمال، عشق است…. سمتِ شمال زیباست.

Add a comment

*Please complete all fields correctly

Related Blogs

#better_Afghanistan
🎉 It's my fan-iversary! I've been a top fan of VanDusen Botanical Garden since November 15, 2023. @[100064771598345:2048:VanDusen Botanical Garden]
خاصیت برگ دارد آدمی،