من سال‌های سال، لابلای کتاب‌ها، سر کلاسها و کورسها و صنف‌…

من سال‌های سال، لابلای کتاب‌ها، سر کلاسها و کورسها و صنف‌ها، در کوچه پس کوچه‌های بی انتها و یا بن بست، و در چهارراه‌ها و پشت چراغ قرمزها، معطل و سرگردان ماندم تا که فهمیدم قوانین برای رعایت کردن نیست، قوانین برای شکستن است.

و تصمیم گرفتم آنقدر قوی شوم که خودم قانون تعیین کنم و آنقدر مهربان باشم که همه خود را ملزم به رعایت قوانین‌ام بدانند. بدون زور، بدون اجبار.

تا به‌حال، هیچ کارم به آدمیزاد نمی‌ماند.

نه راهم، نه روشم، نه طرز فکرم، و نه دیدگاه‌ها و گفتارها و رفتارهایم.

حتی غذا خوردنم که صبح زود بیدار شوم و روی ناششته، نیم سیر خربزه بخورم… یا حتی بعد مسواک شبانه، از خوشحالی، یک بشقاب قابلی پلو پیش خود بگذارم و شکم سیر با نیم بوتل نوشابه سیاه گازدار، بخورم، فقط بخاطر اینکه کارهایم مطابق میلم پیش رفته است.

تئوری‌های مدیریتی زیادی را خواندیم، نظریات زیادی را شنیدیم و امر و نهی‌هایی فراوان‌تر از ریگهای بیابان از پیش چشم ما، رقص کنان آمدند و رفتند. اما هیچ کدام چنگی به دل نزد که نزد. تمام زندگی برای من تنها این واقعیت است که:

آدمی که دلش به کار نباشد، داس خود را با کلوخ تیز می‌کند…

و اگر دل بسوزد، از چشم کور، آو دیده می‌برآید.

باید دل را به دست بیاوریم تا شاهد شکوفایی استعدادها باشیم.

کارها باید از دل باشد و راه‌ها باید دلها را به هم وصل کند…

می‌گویند از تفنگ پُر، یک نفر می‌ترسد و از تفنگ خالی، دو نفر.

همچنان است حکایت جیبِ خالی، در رستورانت عالی، با دوستان سیالی، اگر جیب‌ات خالی باشد، نان نمی‌خوری که، زَهرِ مار است…

جیب، پر باشد بهتر است تا خالی. تفنگ هم. و مغز هم.

اما بهتر است دلهایمان را خالی نگه داریم. از قضاوتها و پیش‌داوری‌ها.

همیشه و همه‌جا، استثنا وجود دارد.

دلم گرفته ای دوست، دلم گرفته…

می‌نویسم تا یادم بماند که چطور و چگونه، این مزرعه را با هم شخم زدیم و از دشتِ پر بیم و بلا، گلهای زرد گل آفتابگردان را رویاندیم.

می‌نویسم تا یادگار کمرِ همت بستن به آبادانی و ساختن وطن را به حکم دیوانگی و لوده‌گی من ، ننویسید و باور کنید می‌شود قید ترکیه و اروپا و آمریکا را زد و سرِ زمین‌های پدری، با چهار تا بیل و داس و گلنک، با یک باریکه‌ای از آب، می‌شود آزاد و مستقل زندگی کرد.

هر چیزی از خود یک مزه، دارد، درست است که می‌گویند:

آبت سرد باشه و نانت گرم، اما مزه به این است که تن‌ات خسته باشد و دندان هایت سالم و سیالِ هم نباشیم در سر یک دسترخوان.

بگذار خاک باشد، باشد که دستهای ما ناششته است و روزگار بی رونق است،

در کلبه‌ی ما رونق اگر نیست، مهم نیست….

نرخ بازار، هر چه باشد، قیمت عشق، کم نمیشه..

من عاشق این محیط هستم. من عاشق شبهای پر ستاره قشلاق خود ما هستم. مه ستاره دلخواه خود را خوش کردم و با ایلان ماسک، می‌رویم طرف آن ستاره. از آنجا حتما برای شما عزیزانم، دست تکان میدهم و به او میگویم که اونو که می‌بینی در زیر سایه‌ی چَیله، سر را به سایه و پای را به آفتاب داده است، همانی است که این بادام‌ها را در جیبم انداخت و گفت به ایلان سلام‌ مرا هم برسان….

چِشات از جنس مرغوبه، چقدر حال چِشات خوبه …

Add a comment

*Please complete all fields correctly

Related Blogs

#better_Afghanistan
🎉 It's my fan-iversary! I've been a top fan of VanDusen Botanical Garden since November 15, 2023. @[100064771598345:2048:VanDusen Botanical Garden]
خاصیت برگ دارد آدمی،