در دل گل سرخ های زندگی‌ام غرق می‌شوم. به دوره‌ی چهل تا شص…

در دل گل سرخ های زندگی‌ام غرق می‌شوم. به دوره‌ی چهل تا شصت سالگی رسیدم.

دوره ای که ساخت و سازهای اصلی زندگی را قرار است اجرا کنم.

خیلی دوست داشتم در افغانستان باشم که خب به هر دلیل گریزان شدیم.

حالا و در این روزها، مصروف طرح ریزی و پی ریزی نقشه‌های جدیدی هستم.

دیده شود که کبوتر آواره و‌ مهاجر، کجا فرود می‌آید، اگر چه اصلا مهم نیست کجا باشم. طرح responsive و کاربرد پذیری usable ریخته‌ام که تعادلی پایدار دارد. با جذابیت‌ها و هیجانات پخته و بزرگسالانه. در کنار خیال‌پردازی‌های طفلانه و ساده.

من فکر میکنم پول و مفهوم آن در ده سال آینده، فرق میکند. دیگر در اقتصاد پول نقش خون را ندارد. شاید نقشی شبیه سیروم را داشته باشد.

اما طلا همچنان درخشش خود را دارد.

من دوست دارم در سیستم گردش خون، نقش قلب را داشته باشم، و زالو صفت نباشم.

پسرم برایم یک طرح خانه را نشان میدهد و میگوید، پدر این مدل خانه را می‌سازم، اما برای زندگی و آرامش نه پارتی و شب نشینی.

اما اگر تو خواستی، می‌توانی دوستهایت را دعوت کنی و پارتی بگیری.

پسر دیگرم، خواب‌هایش را برایم تعریف میکند. خوابهای پسرم شیرین است. شهاب سنگ‌هایی که به زمین برخورد میکنند.

به هر چیزی که در ۲۵ سالگی‌ام نوشته بودم رسیده‌ام. یک برنامه ۱۵ ساله در سه تا ۵ سال.

بزرگترین ترس‌ام، در آن موقع، تنها ماندن و نیافتن جفت مناسب و مسایل ژنتیکی بود. و بزرگترین دستاوردم، خاطر جمع و دل‌جمعی است که مدیون شریک زندگی‌ام هستم و دوستان خوب و با جان برابر.

حالا هیچ ترسی ندارم، تمام ذهن و فکر و اخلاق و رفتارم در ۲۵ سالگی فریز شده و نمیخواهم بیشتر از یک هفته آینده را ببینم.

آخر هفته‌ها هم همه چی را reset می‌کنم که بهتر برگردم سر خط.

تمرین و تکرار و تمرین و تکرار و تمرین و تکرار، و استمرار این روند.

دنیا به این همه رنج‌اش، هرگز نمی‌ارزد. بنویسم ننویسم. بگویم نگویم،

گلهایم، همیشه رنجهایم را کاهش می‌دهند. نقش گلها در این بیست سال پیش رو،، بسیار بسیار پر رنگ‌تر و در دسترس تر است.

اولادها را انداختم روی سیستم زورمندی و قوت و ورزش و شناخت و کنترل احساسات و مطالعه و تحقیق عمیق و دلخواه، با یا بدون مدرک دانشگاهی. Self study و مطالعه کتاب و ترکیب آن با یوتیوب و سرچ گوگل،

و تقسیم وقت و زمان روی این مسایل. اولویت همیشه با ورزش است.

آه ای آزادی، ای رهایی بی منت، ای منتهای خیال و خواب، ای نفسهای شیرین و با لذت، ای بوی نور با طعم جیرجیرک، ای بهار شوق، ای گل امید….

یک تمرین مسخره را هم شروع کردم. هر روز یک احساس خود را از کار می‌اندازم تا قدر آنرا بهتر درک کنم.

یک روز بینایی خود را از کار انداختم، دو بار قریب تصادف کرده بودم.

امروز گوشهایم نمی‌شنود.

آیا دندان هم حس دارد؟ چطور احساس بی دندانی کنم؟

احساس گردش خون و ورزشهای مربوط قفسه سینه، احساس راه رفتن، احساس دویدن، احساس استقلال. احساس آزادی و امنیت ،احساس آدم بودن. احساس تشنگی، احساس خلأ وقت مالیدن سنگ پا بر کف پا.

بعد از این تمرینات می‌خواهم صدا را ببینم. نور را بشنوم، کتاب را بخورم و راه را شبیه ساجق، بجوم.

احساس بی وطنی، بی بالی، بی سرنوشتی، احساس گمنامی و گنگی….

نشخوار کردن و هضم این احساسات،سخت نیست، تلخ است… اما زیباست.

من بعد از چهل سالگی، آن آدم سابق نیستم. کمی دیوانه ترم، کمی آرام‌تر، کمی تا قسمتی سرشارترم و یک‌بار برای همیشه، ۲۵ ساله می‌مانم.

می‌مانم تا کودکان دبستانی‌ام بیایند و بزرگ شوند و با هم یکبار دیگر رشد کنیم.

برای صعود، آماده‌اید دوستان؟

دوستتان دارم ❤️

Add a comment

*Please complete all fields correctly

Related Blogs

#better_Afghanistan
🎉 It's my fan-iversary! I've been a top fan of VanDusen Botanical Garden since November 15, 2023. @[100064771598345:2048:VanDusen Botanical Garden]
خاصیت برگ دارد آدمی،