Blog

#better_Afghanistan
Posted by atiq | آوریل 22, 2023
جا دارد یادی کنیم از افسانه‌ی شجاعان، که هرگز وضو باطل نک…

جا دارد یادی کنیم از افسانه‌ی شجاعان، که هرگز وضو باطل نکردند. نماز و روزه و نذر و نیازهای خالصانه و صادقانه‌تان قبول. خانه آباد‌ و پیش رویتان خوبی.

یک باجه‌(باجناق) دارم در استرالیا است.( آهسته میگویم، کسی نشنود، البته آنجا دو باجه دارم!!) امروز صبح خانم‌ام با خواهرش صحبت می‌کرد. بین صحبت هایشان پرسان کردم: خورشید گرفتگی کامل را چند روز قبل را در استرالیا دیدید؟ با تعجب گفت: نه، اینجا هوا ابری و بارانی بود. کجا دیده می‌شد؟ مگر قرار بود خورشید گرفتگی شود؟ برایم جالب بود. یاد وقتهایی افتادم که در کابل انتحاری که می‌شد، از اطراف و اکناف، از طرف اقوام و دوست و آشنا، برایم زنگ می‌آمد که چطور استی رضا؟ جور استی؟ وقتی پرسان میکردم که چی گپ است، می‌گفتند کابل انتحاری شده، خبر نداری؟ و من می‌گفتم نه ولا. هنوز خبر نشدیم. و آنها با دهان باز و با تعجب می‌گفتند که برو شکر که بخیر گذشت و خبر نشدی. ما اینجا دلمان هزار راه رفته که خدای نخواسته تو چیزی نشده باشی... امشب هم که گپ و قصه دیدن هلال ماه و عید فطر و زکات روزه و دید و وادید عید است. اگه از من تو بپرسی که در مورد ماه و هلال و بدر و moon lover یک مسأله شگفت‌انگیز را بازگو کنم، همین قدر برایت میگویم که: اگر در بامیان زندگی می‌کنی که فَبِها، اما اگر میخواهی توریستی و گذری چند شبی را در بامیان سپری کنی، طوری برنامه ریزی کن که در یک شب صاف، که قرصِ ماهِ شب چهارده است، در دشتی که بالای شانه‌های بتِ بامیان است قرار بگیرید و رو به دره‌ای که شهر در آن قرار دارد در کنار حضرت یار، زیباترین منظره‌ی عاشقانه‌‌ی جهان را دو نفره ببینید. اگر دیدید و چیزی در دل‌خانه‌ی وجودتان تکان نخورد، بیایید و پول خود را پس بگیرید. بهت قول میدم، در این حالت، و تنها در این حالت است که از هر معشوقی که خواستگاری کنی، نه نمی‌شنوی. در همچنین شبی است که انگار دروازه‌‌های آسمان باز میشوند و هر چه ستاره در کهکشانها است به افتخار شما، چون کفترهای چاهی جَلد، گرداگرد چرخ میزنند و بر زمین می‌بارند و شما را به مهمانی آسمان دعوت می‌کنند. و تو خواهی دید که زمین دو قمر دارد. یکی دور و بعید و یکی در دسترس و قریب... من غلام قَمَرم... عاشقان عیدتان مبارک باد....❤️❤️ هر کی ز حور پرسدت، رخ بنما که همچنین هر کی ز ماه گویدت، بام برآ که همچنین هر کی پری طلب کند، چهره خود بدو نما هر کی ز مشک دم زند، زلف گشا که همچنین هر کی بگویدت ز مه، ابر چگونه وا شود باز گشا گره گره، بند قبا که همچنین گر ز مسیح پرسدت، مرده چگونه زنده کرد بوسه بده به پیش او، بر لب ما که همچنین
Posted by atiq | آوریل 21, 2023
یک باجه‌(باجناق) دارم در استرالیا است.( آهسته میگویم، کسی…

یک باجه‌(باجناق) دارم در استرالیا است.( آهسته میگویم، کسی نشنود، البته آنجا دو باجه دارم!!) امروز صبح خانم‌ام با خواهرش صحبت می‌کرد. بین صحبت هایشان پرسان کردم: خورشید گرفتگی کامل...

به توصیه دوست و رفیق خوبم، دارم مدیریت پروژه به سبک گوگل را می‌خوانم. یک دوره که اگر جَمپ‌ها را بگیرم و نرمال و آهسته، بیت‌‍ِ خود را بخوانم و پیش بروم، شش ماه طول می‌کشد و اگر جان را تلخ کنم و با گوپس‌گوپس آهنگ Modern Taking و Ariana Grande ریز بتم و تیز بروم، شاید در یک و نیم الی دو ماه خلاص کنم. یک زمانی، وطن و افغانستان برایم معنایی نداشت جز داستان‌هایی که از زبان پدر و مادرم می‌شنیدم. مادرم زیاد حرف نمی‌زد و می‌گفت: بلا به پس افغانستان، ایران خوب است، دوا است، داکتر است، برق و روشنایی است. در کالا شویی بی‌غم استی، زمستانها، آب و گل نیست، سرکها پخته است و سوخت گاز است و از دود آتش و خاکشتر باتَک تندور خانه، خبری نیست. مردهای خانه هم ایرانی‌ها را دیده، نسبت به وطن، خوش خوی‌تر شده‌اند. خوی و خاصیت اینها در وطن سگ‌واری بود. کجا خنده مرد خانه را می‌دیدیم؟ مرتکا، فقط پشت بهانه می‌گشتند که زنهایشان را لت کنند. پدرم می‌گفت: قربان افغانستان شوم، مسلمانی همونجا بود. زن که از گفت نمی‌شد، سوته چوب را می‌گرفتی وار میکردی. می‌زدی، خون و خیلیم‌شان یکی می‌شد، کی جرات داشت پیش بیاید؟ اینجا اندک گپ بزنی، دادگاه و پاسگاه و پولیس است. و باز قصه از شجاعت‌ها و دلاوری‌های دوران عسکری خود میکرد. تا که بعدها از کاکای کلانم خبر شدیم که پدرم به خاطر وضعیت دستهایش، مُعافیت گرفته و اصلا عسکری نکرده و بیشتر آن قصه‌ها را لاف میزند. اما خدایی قشنگ تعریف می‌کرد. مخصوصا وقتی اصطلاحات «تولَی مِشر» و «قومندان» و «پِشک» و «کَندَک» و «عسکر گریزی» و پَیرَه‌داری شبانه و نعره‌ای که وقت گفتن «دِرِش» به معنی ایست را با هیجان خاص‌اش می‌گفت، خیلی کیف می‌کردیم. یا قصه میله نوروز و گل سرخ و چار باغ سخی را می‌گفت و صانه‌ (صحنه و کنسرت) های قمرگل و رُخشانه را فریم به فریم تعریف می‌کرد. اما باور به خدا کنید روزی که در سال ۸۳ رفتم مزار شریف و زیارت سخی، فهمیدم یا چیزی از آن زیباییها نمانده، یا پدرم پیاز داغ قضیه را زیاد کرده بود. غیر از سگهای ولگرد اطراف و پوچاقهای تربوز و خربزه در داخل حوضهای روضه، با وضعیت افتضاح تشناب ها و انواع دریوزگی‌ها، کدام خاطره خوشی ندارم. گاهی با خودم فکر میکنم، اگر ما مهاجر نمی‌شدیم، چی میشدیم؟ با آن همه خشونت و خشم نظامی رقم که ما از بزرگان خود شاهد بودیم و ناخودآگاه به ارث برده‌ایم، و به تبع آن تخلیه آن تحقیرها در محیط خانه و خانواده، که هنوز رگه‌هایی از آن، در من هم وجود دارد، (مثلاً به اولادها میگویم بخه یک گیلاس آب بیاور) اگر چه تا به‌حال از گفتم شده‌اند و بی‌گفتی نکرده‌اند، اما بعد خیلی خودم را نهیب میزنم که رضا بچش، چرا خودت نمیخیزی و آب نمی‌گیری؟ که اولادها را توش می‌کنی؟ اینها که مزدور و نوکر تو نیستند. یا شب به همه میگویم هله دندانها را بشویید و بخوابید و بعد خودم دندانهایم را نمی‌شویم، خیلی شرمنده می‌شوم. تصمیم گرفتم یعنی تصمیم محکم گرفتم که از این فرصت استفاده کنم و روی روابط خودم با خانواده زیادتر دقت کنم تا اگر کار اساس و خوب و قابل تحسینی انجام ندادم، اقلا، کار اشتباه و غیر اصولی هم نداشته باشم. هر چه باشد، چند نفر نسل جوان آینده، در خانه داریم و ما امانت‌دار آینده می‌باشیم. اینکه قبلاً با من چه برخوردی شده، مربوطِ گذشتگان است. مهم این است که حالا من چه میکنم؟ آیا انتقام بزرگان را از کودکان خود می‌گیرم و یا شبیه مهندس‌ها و جنتلمن وار، با بررسی ابعاد زندگی، افکار و رفتار و گفتار درست و مناسب را انتخاب میکنم و نتیجه را پنج ده سال بعد شاهد خواهم بود. زیربناهای شجاعت، اعتماد و عزت نفس، باید از استوارترین‌ها باشد. از این پس در خانه، نمی‌خواهم کون گیرَنگ (تنبل) باشم و از کسی گیلاس آب طلب کنم. دندانهایم را هم هفته‌ای دو بار با خمیر دندان و مسواک خواهم شست. اگر چه هر روز، با کِلکهایم می‌شویَم. و نسبت به مسواک، تئوری توطئه دارم و فکر میکنم داکترهای دندان، به خاطر منفعت خودشان، میگویند روزی دوبار، همان هفته دو بار هم بس بس است و بیشتر از آن دهان و دندان، می‌شارد. تا قبل عید، چند گلدان گل سبک و سنگین آماده کرده‌ام برای تحفه دادن، گل هدیه می‌دهم و این یکی از لذت بخش ترین کارها است. خوشحال و شاد و خندانم. قدر دنیا را می‌دانم.
Posted by atiq | آوریل 19, 2023
به توصیه دوست و رفیق خوبم، دارم مدیریت پروژه به سبک گوگل …

به توصیه دوست و رفیق خوبم، دارم مدیریت پروژه به سبک گوگل را می‌خوانم. یک دوره که اگر جَمپ‌ها را بگیرم و نرمال و آهسته، بیت‌‍ِ خود را بخوانم و...

Posted by atiq | آوریل 19, 2023
هوا خوشگوار و زمین پر نگار

هوا خوشگوار و زمین پر نگار نه سرد و نه گرم و همیشه بهار

Posted by atiq | آوریل 18, 2023
این درخت نزدیک خانه‌ی ما است. درخت نازنینی است. هر بار که…

این درخت نزدیک خانه‌ی ما است. درخت نازنینی است. هر بار که از کنارش می‌گذرم، یک سلامی عرض میکنم و او هم اگر حال داشته باشد، جوابم را می‌دهد. گاهی...

Posted by atiq | آوریل 17, 2023
این مسیر خلوت و دنج را خیلی دوست دارم.

این مسیر خلوت و دنج را خیلی دوست دارم. نسیم خنکی را که صبحهای زود، از لابلای بوته‌های شبنم زده و برگهای درختان رد میشود و به پوست صورتم می‌خورد...

فرزندانم این روزها امتحان دارند و خوشبختانه به خاطر کمک به سپری کردن امتحانات آنها، چند روز است درگیر مباحث ریاضیات طبیعی هستم. اینکه چطور عدد پی کشف شد. عدد نپر چیست و لگاریتم و ماتریسها چه کاربردی دارند. فهم دوباره ‌و بهتر این مسایل، چیزی است که در برنامه نویسی هم کم و بیش کمکم میکند. قبل از اینکه دست به کد ببرم، باید کلیت مسأله در ذهنم قابل حل باشد. موضوعات و کتابهایی را که سی سال قبل خوانده بودیم، امروز رنگ و روی دیگری دارند. آنزمان هر چه به مغزم فشار می‌آوردم که دیگر چه چیزی باقی مانده که باید اختراع و کشف شود، هیچ چیزی به فکرم نمی‌آمد. تلویزیون و رادیو بود، یخچال بود، مجله بود، ماشین بود، دوچرخه و چرخ خیاطی هم بود. اما حالا که می‌بینم، به لطف شبکه و نتورک و اینترنت، ماهیت که نه اما طرز عمل این وسایل تغییر کرده است. نامه‌ی مجنون به حضور لیلی، میرسه اینترنتی و ایمیلی موضوع هوشمندی و روباتها، موضوع مهارت در ارتباطات و شبکه‌های کامپیوتری و انسانی، در آینده به شدت میتواند زندگی امروز ما را متحول کند. این روزها، به جای بالا بردن مدل گوشی و سرعت WiFi، دارم روی کیفیت ارتباطات و به اشتراک‌ گزاری داستانها، میان خودم و خانواده‌ام کار میکنم. جای دوری نمی‌روم. دنیای فرزندانم، زیباتر است. دو سال قرنطین و کرونا و یکسال و نیم مهاجرت، فرصتی شده تا داشته‌ها ‌و دستاوردها و کمبودهایم را بازنگری کنم. بدتر از کرونا، این مهاجرت دوباره برای من، بسیار سخت گذشت، اما گذشت و شادم که آن آدم سابق نیستم. این روزها که میگذرند، شادم... شادم که این روزها میگذرند... دارم مسایلی مانند مورگیج، اینوست، اینترست و لوریج را برای خودم بلغور میکنم. آرام‌تر، پیرتر، پخته‌تر، شادتر و سرِحالترم و در دل عطر و بوی گلهای زندگیم، غرق میشوم. شاید کم کردن از فکرها و خیال‌های خام خود را دلیل پختگی بدانم. اما من دوست دارم آن همه خامی خیالاتم را بزنم به سیخ و کباب کنم تا جِلِز و وِلِز کنند و بزنم بر بدن. نمیخواهم بیخیالشان شوم. من دوست دارم واقعا به پختگی برسم. با عطر و بوی ریحان و کباب، کباب و نوشابه!! گور مرده بچه حاکم.
Posted by atiq | آوریل 16, 2023
فرزندانم این روزها امتحان دارند و خوشبختانه به خاطر کمک ب…

فرزندانم این روزها امتحان دارند و خوشبختانه به خاطر کمک به سپری کردن امتحانات آنها، چند روز است درگیر مباحث ریاضیات طبیعی هستم. اینکه چطور عدد پی کشف شد. عدد...

Posted by atiq | آوریل 13, 2023
چند تار موی قاش‌(ابرو) هایم دراز شده بود، خیلی دراز که بخ…

چند تار موی قاش‌(ابرو) هایم دراز شده بود، خیلی دراز که بخی (از بیخ) بد معلوم میشد و امروز مجبور قیچی شان کردم. دلم است یک روز سرمه به چشمهایم...

جزییات، همه چیز است. آموختن، از گل صبح شروع است. ای خدا هاردِ دلم، فُرمَت نما از غم و غصه مرا راحت نما. تمام اندوخته‌ها و آموخته‌ها را دور ریختم. صفر و فرمت شده و بدون پارتیشن، از اول شروع کردم به یادگیری. همراه جوان‌های خانه، کار خانگی مکتب شان را کار میکنم. اولادها، خیلی تعجب میکنند که پدر و مادرشان، چطور اینقدر در ریاضی و کیمیا (شیمی) خوب هستند. آنها فکر میکنند دنیا از زمان تولد آنها شروع شده و جان گرفته و قبل از آن ما هم از جمله جمادات بودیم. خبر ندارند که این سخت پوستِ خشک دماغِ سگ نَمور، قبلاً دو دوره پوست انداخته‌ تا خودش را از دنیای جمادات جدا کند و متاهل شود. یک دسته بیل نتراشیده و نخراشیده را هم از پیش نجار گرفتم و هر روز دستهای خود را به آن مالیده راهی استم. میخواهم به جای اسکرول در صفحات مجازی، آواز بخوانم و دسته بیل را با دست، صیقل بدهم. به یاد قدیم ندیم ها. یک تولّه(فلوت) هم با نَی بامبو جور کردم و در شاخ بایسکل‌ آویزان کردم. هر زمان که گوشه‌ی خلوت و سایه‌ی درخت و لبِ آب روانی پیدا میکنم، پیاده میشوم و برای دل خود پوف پوف میکنم داخلش تا ببینم چه وقت میشود آوای دوست را از درون آن بشنوم... بروم برای بچه‌های دبستان صبحانه آماده کنم.... جزییات همه چیز است. آموختن از گل صبح شروع است... سر راهت بشینم خسته خسته، گل ریحان بچینم دسته دسته کمر باریک. آخ.
Posted by atiq | آوریل 12, 2023
جزییات، همه چیز است.

جزییات، همه چیز است. آموختن، از گل صبح شروع است. ای خدا هاردِ دلم، فُرمَت نما از غم و غصه مرا راحت نما. تمام اندوخته‌ها و آموخته‌ها را دور ریختم....

با احترام به جامعه خبری و رسانه‌ای، اما خیلی وقت است خبرهای افغانستان را از آدرسهای بولد شده و مشخص، دنبال نمیکنم. حتی خبرهای خوب‌اش را، چه برسد به خبرهای ساختگی و مزخرف‌ از فقر و فلاکت‌اش. هر بار که به کف دستم با پنج انگشت‌اش نگاه میکنم، به خودم می‌گویم: رضا، دنیای تو همین کف دست است. اختیارش را داری و حالش را ببر. با دست و کِلکهایت بنویس و کُد بزن! چه می‌کنی مالک چیزی باشی که اختیاری در آن نداری؟ یک فکاهی بود یا واقعا گزارش بود که خبرنگار از نفر پرسید خود را معرفی کنید. نفر میگه: بنده کریم کریم زاده، کارمند کارخانه کمپوت سازی کرج هستم. در بخش کندن کاغذهای کمپوت کار میکنم. حالا ما هم طبق روال گذشته، در حال کار و کُد نویسی برای سیستم‌های آموزشی مدرن هستیم. همچنان در جهت ارایه خدمات backup عکسها و فیلمها، با کمک هوش مصنوعی کار میکنیم و به دوستان در دهکده‌ی جهانی، خدمات میدهیم. به قول دوستان از #کود و زراعت به #کُد و کامپیوتر وصل شدیم. آخر و عاقبت ما چی خواهد شد 😃. از دیدن این کاکتوس‌ام که مار شکل‌ است و بعد از دو سال گل داده، خَرکیف هستم. گل سرخ را داشته باش....
Posted by atiq | آوریل 11, 2023
با احترام به جامعه خبری و رسانه‌ای،

با احترام به جامعه خبری و رسانه‌ای، اما خیلی وقت است خبرهای افغانستان را از آدرسهای بولد شده و مشخص، دنبال نمیکنم. حتی خبرهای خوب‌اش را، چه برسد به خبرهای...

من اگر غم نان نداشته باشم و بدانم کسی در چهار اطرافم در مرگ نیست، در هر بهار، با کلمات ازدواج میکنم و سوار بر بال پرنده‌‌ی کلمه چِرس(cheers) و چَرس(حشیش) را با هم از نزدیک، به ترکیب می‌زنم ... و چَرت و پَرت می‌بافم... از آن نوع و بُعدِ سوم‌اش که کنترل‌اش از مدار خارج شده باشد افسار گسیخته و رها و هراسان و وحشی، در لابلای گل‌برگ‌های گل سرخی، چون ذره به خورشید می‌رسم! لعنتی، کجایی که نیستی؟
Posted by atiq | آوریل 10, 2023
من اگر غم نان نداشته باشم

من اگر غم نان نداشته باشم و بدانم کسی در چهار اطرافم در مرگ نیست، در هر بهار، با کلمات ازدواج میکنم و سوار بر بال پرنده‌‌ی کلمه چِرس(cheers) و...

#better_Afghanistan
Posted by atiq | آوریل 9, 2023
گلدان‌ها را آب بدیم، سلام همسایه را جواب بدیم…

گلدان‌ها را آب بدیم، سلام همسایه را جواب بدیم...

Posted by atiq | آوریل 9, 2023
تنها جایی در زندگی که واقعا جنسیت ( نر و مادگی) را فراموش…

تنها جایی در زندگی که واقعا جنسیت ( نر و مادگی) را فراموش می‌کردم، یکی دانشگاه و یکی دکان سبزی فروشی پدرم بود. چند روز قبل در بازار خیاطهای زنانه...

Posted by atiq | آوریل 8, 2023
درو از دلتان، بولانی گندنه (تره) جور کردیم. گندنه‌هایی که…

درو از دلتان، بولانی گندنه (تره) جور کردیم. گندنه‌هایی که خودمان از زمین چیدیم. در افغانستان که نشد، مگم دوست دارم خارج که رفتم، یک باغ انگور و آلو گیلاس...

یک و نیم سال است از همه چی دور و بیغم استم. دیق شدم پشت شرکت در یگان عروسی و محفل و مجلس و دیدن جمعیت زیاد. از بس که سکوت و سکوت است، دلم در حال ترقیدن است. خدا رفتگان همه ما و شما را بیامرزد، در کابل که بودیم، اگر کدام جمعه مراسم ختم قرآن و فاتحه نبود، باقی کارها و تفریحات را پلان میکردیم. چرا که اولویت اصلی برای پدر خانواده، اشتراک در مجالس قومی و مردمی بود. مخصوصا در زمستان‌ها که پیرها و بزرگان، بیشتر می‌مردند. یکی از بهانه‌های خوب که سر زبان هر کسی بود، این بود که می‌گفت: یک جنازه شده بود و بخشش باشد که دیر کردم. یادم است یکبار کار وب سایت مشتری بخاطر سرعت اینترنت و پَرچَوی(قطعی)برق دیر شده بود. به همکار ما زنگ زده بودند که چی شد؟ همکار ما هم گفته بود که برق نبود اینترنت نبود، کارها دیر شده. من ناراحت شدم که چرا اینطور گفتید؟ همه جا اگر برق و اینترنت ندارند ما باید داشته باشیم. کار ما کار اینترنت و برق است. می‌گفتید یک جنازه شده بود و مراسم فاتحه بود، نشد که کارها را به موقع تحویل بدهیم. آقا جان، این گپ همان و فوت حاجی خسورم (پدر زن) فردای آن روز همان. اصلا دهانم به کارها و قدرت خدا، باز مانده بود و بعد از آن تصمیم گرفتیم همیشه در برابر مشتری، راستش را بگوییم. اگر برق نبود یا اینترنت قطع بود، بهانه دیگری نیاوریم که این خدای کابل، با ما نیمچه ایرانی‌گکها شوخی ندارد.
Posted by atiq | آوریل 8, 2023
یک و نیم سال است از همه چی دور و بیغم استم.

یک و نیم سال است از همه چی دور و بیغم استم. دیق شدم پشت شرکت در یگان عروسی و محفل و مجلس و دیدن جمعیت زیاد. از بس که...