چند تار موی قاش(ابرو) هایم دراز شده بود، خیلی دراز که بخی (از بیخ) بد معلوم میشد و امروز مجبور قیچی شان کردم.
دلم است یک روز سرمه به چشمهایم بکشم و از خانه برآیم.
اینجا در اسلامآباد، وقت افطار که سر دسترخوان مینشینیم، با الله اکبر اذان، سه صدای انفجار مهیب از فیر (شلیک) توپ میآید؛ لعنتی چنان با صدای انفجار و انتحار خو گرفتهام که بی جهت از جایم تکان میخورم و در ته دلم میگویم: یا الله خیر، باز چی گپ است و کجای کابل غرق در خون شد؟ و یادم میآید اینجا اسلام آباد است.کابل نیست جان.
ماه روزه است و این شاید دفعه بیستمی باشد که هر روز موقع مغرب، این سه صدای مهیب را میشنوم. اما هنوز وحشت مرگبار انتحار در رگ رگ وجودم نقش بسته و نمیشود باور کنم که این شلیکها، میتواند نشانه شادیانه و خوش خبری باشد.
در جایی خواندم که انسان وقتی دیروزش با امروزش یکی باشد، بیشتر ممکن است دچار روزمرگی و افسردگی و اضطراب شود.
اما یکنواختی دیروز و امروز برای من، شبیه آرامشی است که یک آب گل آلود سیلآسا، برای صاف و زلال شدن نیاز دارد. هر روز بخشهایی از ذهن و خاطراتم را فرو میریزم و آرام آرام ته نشین میکنم. میخواهم تمام خاطرات یخبسته و مضطرب جانم را جا بگزارم و از هرچه قید و قانون و بند و تبصره است، رها شوم و چون کوه یخی، که چند پنگوئن شوخ و شیطان، روی آن زندگی میکنند، در آبهای گرم اقیانوس، شناور باشم و در شبی مهتابی، به دیوارهی تایتانیکی بکوبم و به قول احمد ظاهر: غرق دریای شرابم کن و بگزار بمیرم….
میخواهم به چشمهایم سرمه بمالم، ابروهای درازم را بچینم و ریش بلند و پریشان بگزارم.
میخواهم هر جور که دلم میخواهد پیر شوم. به کَس چی؟



![🎉 It's my fan-iversary! I've been a top fan of VanDusen Botanical Garden since November 15, 2023. @[100064771598345:2048:VanDusen Botanical Garden]](https://pen.momtazhost.com/wp-content/uploads/2026/02/10239312730815507.jpg)
