اولادها، زود کلان میشوند.
چشم به هم بزنی، همقد خودت شدند و کاملا با یک موجود جدید طرف هستی.
این چیزها را که میبینم، یقین میکنم که ما انسانها هم دگردیسی داریم. ما هم پوست میاندازیم و تغییر شکل و تغییر ماهیت میدهیم.
آن کودک نوپای دیروز، که دستش را میگرفتی و اگر از پای میماند، بغلاش میکردی ، امروز از اینکه تو دستش را بگیری و همراهش قدم بزنی، خوار میخورد. او میدود، خیلی چابکتر، خیلی سبکبالتر. خیلی بالاتر پرواز میکند.
چشم به هم بزنی، پدر و مادر پیر میشوند. دیگر اصلا آن اقتدار و هیبت گذشته را ندارند.
چشمی به هم زدیم و دنیا گذشت…
گاهی احساس میکنم شاید شبیه دانهی قهوه!!! میان دو سنگ آسیاب ماندهام و بوی سوختگی میدهم.
بین نسل قبل از ما، و نسل بعد از ما.
گاهی هم به خودم میگویم همچون سنگ زیرین آسیاب هستی، طاقت داشته باش جیگر. این گندمها خوراک توست. هنوز اول عشق است.
من، داستانهای مدیریت و بحران و جنگ و تجارت زیادی را خواندم. اما بیگانگی با کودک خودم را، هرگز تصور نمیکردم.
اصلا و ابدا.
باید دوباره شروع کنم. خط بزنم، چلیپا بکشم و دوباره یافتهها و بافتهها را دور بریزم و از نو با روش خودم شروع کنم. نوشتههای تربیتی کتابها، به درد عمه خود نویسنده میخورد.
کتاب زندگی خودم را، روابطم با کودکان سرزمینام را خودم باید تعیین کنم.
ای کودک درون، ای فطرت پاک، ای ضمیر روشن، به دادم برس…
کودک درون، فعلا خودش را خیس کرده، جایش هم میسوزد. باید زودتر پوشک را تبدیل کنم.
تو هم از کی کمک میخوای….
پاشو برو بیل بزن، کچالو (سیب زمینی) بکار.


![🎉 It's my fan-iversary! I've been a top fan of VanDusen Botanical Garden since November 15, 2023. @[100064771598345:2048:VanDusen Botanical Garden]](https://pen.momtazhost.com/wp-content/uploads/2026/02/10239312730815507.jpg)
