سالهای ۲۰۰۷ بود. من باید مشتری جذب میکردم برای دیزاین وب سایت، آن هم در کابل با آن وضعیت برق و اینترنت آن سالها.
در یک اتاق مجردی همراه دوستان در منطقه کارته چهار بودیم. وضعیت برق اتاق ما خوب بود. از همسایه که جنراتور بزرگ و کم صدا داشتند یک لین برق گرفته بودیم و خدمات آیتی برایشان میدادیم.خیلی دوستهای دیگر هم برای شارژ موبایل و لب تاب خود میآمدند اتاق ما. و اتاق پر میشد از لب تابها و موبایلها و سه ساکتههای رنگارنگ. هنوز آیفون را ندیده بودم. اصلا فکر میکردم آیفون یک مدل زنگ دروازه است که وقتی نفر زنگ میزند، تصویر نفر را نشان میدهد و تو در را باز میکنی برایش. مثل حالا نبود که به لطف 4G و روابط دنیای مجازی و دوست پسرها و شوگر ددیهای اهل دل خرپول ، آخرین مدل آیفون قبل از اینکه در آمریکا release شود، شما آنرا در دست یگانتا در کابل به وفور میبینید.
آن موقع شیکترین مدل لب تاب که دیده بودم مارک دل بود. Dell latitude D630 که آن روزها خدا بود و هر شب خوابش را میدیدم و امروز میدانید که این لب تاب برای شروع کدینگ و برنامهنویسی و تایپنگ مَیدَه بچهها، خوب است و چندان شیپ و تیپ ندارد.
خلاصه، هر روز یک کاتالوگ و آلبوم از پرینت رنگی صفحات وب سایت را با خود میبردم پیش دکاندارها و شرکتها و صاحبان کسب و کار، و در شهر و بازار هم فقط به لوحه دکانها توجه میکردیم که آیا ایمیل و وب سایت دارند در تبلیغاتشان یا نه؟
اگر ایمیل داشتند کار راحتتر بود. حداقل میفهمیدم نفر با اینترنت آشنایی دارد.
یک روز با یک شرکت که در کار تورید ادویه (واردات دارو) بود، سَر خوردم.
یک پسر جوان و یک پیرمرد با خرمنی از ریش در دفتر نشسته بودند.
پرسیدم رییس کیست؟ پیرمرد را نشانم دادند.
رفتم پیشش و در مورد اهمیت وب سایت در تبلیغات برایش توضیح دادم. فکر کنم از لهجه نیمه ایرانی نیمه هزارگی و نیمه کابلی ام چیزی نفهمید. اما چشمکی زد و گفت بسیار مقبول گپ میزنی.
باز پرسید چطور است نرخ و نوای کارتان؟
وقتی قیمتها و نرخها را گفتم، گیلاس چای سبز را دوباره برایم پر کرد و گفت: اگر دیگه نفرها را بازی دادی و پیسهشان را گرفتی، کار ندارم. مگم مرا بازی داده نمیتوانی.
به بچه جوان خود اشاره کرد و گفت:شکر این بچه به این گپهای نو میفهمد. ما نفرهای سابقه استیم و به این گپها بلدیت نداریم. اما باز هم میفهمیم. این چیزها تمامش فری و مفت است و پیسه کار ندارد. و کمی قصه Gold Quest و کلاهبرداریهای آنرا گفت و گفت هر چیز که در اینترنت پیسه طلب کرد، فریب و کلاهبرداری است. و اضافه کرد: ما همیالی سه دانه وب سایت داریم.
با تعجب پرسیدم: سه دانه وب سایت؟
گفت: بله، سه دانه، هم در Yahoo, هم در Gmail, و هم در Hotmail
خندیدم و گفتم: حاجی صاحب اینها ایمیل است، وب سایت نیست.
گفت: هر چی که است مقصد کار میدهد و مفت بوده. حالا تو آهسته آهسته بگو وب سایت چیست؟ و چه فرقی با ایمیل دارد؟
دوباره آلبوم وب سایتها را باز کردم و آهسته آهسته برای حاجی توضیح دادم.
حاجی اصلا حواساش به توضیحات من نبود، در مدتی که حرف میزدم فقط به صورت و لب و دهانم نگاه میکرد و نگاهش به کاتالوگ نبود. به قول معروف: به نقد چسبیده بود و به آن نسیه کاری نداشت.
بعد بند دستم را گرفت و گفت: گپ کوتاه، دوصد دالر وب سایت میشه؟
گفتم: عا، برای شروع خوب است.
حاجی گیلاس چای خود را سر کشید و گفت: خیر ببینی برادر قندم. تو شروع کن.خدا مهربان است. تا او وقت میده میده ما هم بیشتر بلد میشویم و دیگه کارها هم میکنیم.
حاجی اهل معامله و مسایل نو بود. بعد از آن چند دوست و آشنای خود را برایم معرفی کرد تا وب سایت جور کنیم برایشان و امروز که دیتابیس را میدیدم، از آن زمان تا به حال، بیش از هژده هزار دالر در بخشهای خدمات وب سایت، ایمیل، طرح و دیزاین و دیتابیس با شرکتهای زیر نظر حاجی، کار کردیم و هنوز ادامه دارد.
همه چیز از یک جلسهی سادهی چای سبز شروع شد.


![🎉 It's my fan-iversary! I've been a top fan of VanDusen Botanical Garden since November 15, 2023. @[100064771598345:2048:VanDusen Botanical Garden]](https://pen.momtazhost.com/wp-content/uploads/2026/02/10239312730815507.jpg)
