صنف ده مکتب بودم. در درسها، بحث الکتریسیته و برق را می‌خو…

صنف ده مکتب بودم. در درسها، بحث الکتریسیته و برق را می‌خواندیم و شوق الکترونیک به سرم زد و خواستم خودم یک رادیو ترانزیستوری بسازم.

دو سال به دنبال این شوق دویدم. سر از کجاها که در نیاوردم. برای تهیه بعضی قطعات، مجبور شدم یک رادیوی کهنه قدیمی را بخرم، وقتی بازش کردم، داخلش پر از حشره بود.

با دو دکان پرزه(قطعات)فروشی، نزدیک مدرسه‌مان آشنا شدم. یکیش در فلکه اول دولت آباد بود و دیگری در خیابان روشن شهرری.

تمام پول و جیب خرجی مکتب را خرج پرزه‌جات الکترونیکی می‌کردم.

دوست داشتم برنامه آهنگ درخواستی روز جمعه بی‌بی‌سی را از رادیوی خودم بشنوم. بعداً فهمیدم آن رادیو AM است و این که من می‌سازم، رادیو FM.

تمام فکر و ذهن و خواب و خوراک‌ام، شده بود ساخت رادیو.

چند بار، با خطر برق گرفتگی، مواجه شدم. بخاطر هویه‌کاری و لحیم، دستم سوخت و خیلی خاطرات دیگر.

من هیچوقت نتوانستم رادیو را بسازم. اگر چه در کتاب راهنما، خیلی راحت نشان داده شده بود که در یک روز میشود آنرا ساخت. اما کیت و مدارهای آماده که ضمیمه آن کتاب بود، موجود نبود و تصمیم گرفتم به قول برنامه‌نویسها از اسکرچ شروع کنم.

چیزهای زیادی در ادامه مسیر یاد گرفتم.

یکی از بهترین مسایل، درگیر شدن فکرم بود. به جای دختربازی و متلک گفتن به دخترهای پارک، حداقل به یک چیز بهتر فکر میکردم.

من می‌دانم فکرم کمی فارغ باشد، سریع می‌رود به سراغ مسایل آنچنانی. بعدها که دانشگاه رفته بودم، علاقه عجیبی به گرده‌افشانی گیاهان پیدا کردم. یا گاهی وقتها، می‌رفتم و در تلقیح مصنوعی گاوهای شیری هلشتاین کمک می‌کردم. گاوهایی که در شرایط مناسب تا پنجاه لیتر شیر در روز تولید می‌کنند.

از اینکه می‌دیدم اسپرم گاو و اسب با نژادهای برتر چقدر گران‌قیمت است، یک حس خوبی بهم دست می‌داد و اعتماد به نفس به جنس نر، پیدا می‌کردم. و یا وقتی فهمیدم مهمترین عامل و گام اساسی در توسعه کار گلخانه‌ها، استفاده از تخم و بذر مناسب است، یک جور دیگه به تخم‌های خودم می‌دیدم.

خلاصه، من هرگز در مسیر ساخت رادیو ترانزیستوری، به موفقیت نرسیدم. اما چیزهای زیادی یاد گرفتم. با طرز تفکر منطقی آشنا شدم. کار قطعات را در مدار، تا حدود زیادی شناختم و مقاومتها را از روی رنگ‌هایشان از حفظ بودم.

مهمترین و ساده ترین چیزی که فهمیدم این بود که با دعا کردن جریان برق در مدار ایجاد نمیشود و باید کلید را فشار بدهم. باید منبع تغذیه وجود داشته باشد.

تفاوت برق باتری و مبدل‌ها را فهمیدم. باید فیوز وجود داشته باشد اگر نه همه قطعات میسوزد. طریقه تست و عیب یابی قطعات را فهمیدم. مفهوم System را یاد گرفتم و اینکه تعامل با سیستم چطور صورت می‌گیرد.

آنقدر در این کار، افراط کردم که کم کم دیوانه شده بودم. هر چه کتاب و مطلب از الکترونیک گیرم می‌آمد می‌خواندم،

پدرم رفته بود پیش رفیق ملای خود و یک تاویز برایم گرفته بود. یکبار هم آمد و تمام خرت و پرت های کارم را جمع کرد و در کوچه انداخت.

اما من الکترونیک دوست داشتم. من عاشق چراغهای LED سبز و سرخ و زرد بودم. من عاشق ایجاد رقص نور بودم و مثل کَنه، چسبیده بودم به الکترونیک.

یک روز پدرم، یک رادیوی کوچک FM خرید و گفت: بیا این هم رادیو، دیگه چی میخوای؟

تمام قطعات آن رادیو را باز کردم و خراب کردم تا خودم سر در بیارم که چطور کار میکند، اما نشد که نشد که نشد.

برق و الکتریسیته و الکترونیک، زیباست. خیلی زیباست. شبیه گلها، شبیه درختان.

کدام رفیق است که بیاییم با هم یک دستگاه اتوماتیک برای آب دادن به گلدان‌ها درست کنیم؟ می‌خواهم دسته‌گل به آب بدهم…

Add a comment

*Please complete all fields correctly

Related Blogs

#better_Afghanistan
🎉 It's my fan-iversary! I've been a top fan of VanDusen Botanical Garden since November 15, 2023. @[100064771598345:2048:VanDusen Botanical Garden]
خاصیت برگ دارد آدمی،