تا به امروز، در زندگی حسرت و غبطه‌ی هیچ‌ چیزی را نخوردم. …

تا به امروز، در زندگی حسرت و غبطه‌ی هیچ‌ چیزی را نخوردم. غیر از دو مورد:

یکی اینکه مادرم سواد نداشت تا برایمان دیکته و املاء بگوید و ما بنویسیم. دیکته را خودم از روی کتاب می‌نوشتم و به خودم نمره می‌دادم. گاهی بخاطر اینکه عذاب وجدان نداشته باشم، تمام متن درس را حفظ میکردم و از بَر، می‌نوشتم.

این حسرت را به هر ضرب و زوری بود با کمک خواهرانم تا حدی جبران کردیم.

مادرم امروز برای نواسه‌هایش، کتاب میخواند، شعر هم خوانده میتواند. خانه‌اش حویلی دارد و گل‌های رز و یاس خوشبو و موّاجی را که در حویلی پرورش داده، برایم قابل تحسین است.

مورد دوم این بود که سالها قبل، بعد از چهار سال از کابل به ایران رفتم که هم دیداری تازه شود و هم اینکه پدر و مادر را خوب چکر بدهم.

اما انگار روی همه چیز آرد پاشیده باشند. همه جا گرد پیری و فرسودگی و چروکیدگی داشت. هیچ چیز آن طراوت و شادابی سابق را نداشت. مخصوصا گوشه‌ی چشمها و خط‌های پیشانی که چون ردّ شیارهای زمین کشاورزی عمیق بود. و یا پوست دستها که شبیه زمین‌های تشنه‌ای که از شدت خشکی، ترک خورده باشد.

موتر و پای‌کَش و اسباب سفر و چکر مهیا بود، اما کسی گردن و کمر و پای و زانوی جور و سرحالی نداشت تا راه بروند. خیلی ضد حال خوردم. تمام شوق و اشتیاقم، بیریده شد. شبیه کسی که ماست مایه میکند ولی خراب میشود.

یا شبیه وقتی که حواس آدم نباشد و ساجق را با نان بجوی.

چه بگویم که ضد حال، ضد حال است و تعریف ندارد.

اما برای جبران این دومی، تلاش داریم تا مادر را بعد از فوت پدر، بیشتر سرحال نگه داریم ، خودش هم تلاش می‌کند اما گاهی خجالت میکشد و می‌گوید حالا دیگه از من گذشته که سرخی و سفیدک کنم و کالاهای جَل و بَل بپوشم. مردم چی بگویند؟

بعد دیدم اگر ناخواسته این حسرت را در دل اولادهای خودم بگذارم چطور خاد شد؟

برای همین تصمیم گرفتم دقیقا از همین لحظه، کم کم ورزش کنم، به تغذیه و خواب و خوراک خودم و خانواده بیشتر توجه کنم و خود را برای دوران جوانی اولادها، سرحال نگه دارم. نمیخواهم یک آدم پیر فرتوت لایموت باشم که از بی دندانی، طوری باد در دهانش خانه میکند که حتی گوز خود را هم گرفته نمی‌تواند.

میخواهم در برابر چشم نواسه‌های خود، با پدرشان کشتی و پهلوانی بگیرم و مردانه زمین بخورم، نه اینکه با دلسوزی پیروز شوم.

آره، من میتوانم خودم را جمع و جور کنم. من نباید پخش و پلا شوم. اگر چشم و بینایی‌ام مشکل دارد، باید حافظه و شنوایی‌ام را تقویت کنم تا فردا‌ روزی نگویند که پیرَکی آلزایمر دارد.

باید بتوانیم در مراسم شب نشینی‌های جوانان و فامیل، قصه بگوییم و شعر بخوانیم و درخشش داشته باشیم. هر چه باشد گاهگاهی در زمستان، شب نشینی لازم است و هزار باده‌ی ناخورده در رگ تاک است هنوز….

آره، ما باید بتوانیم زندگی را جرعه جرعه تا آخر به مستی بنوشیم.

Add a comment

*Please complete all fields correctly

Related Blogs

#better_Afghanistan
🎉 It's my fan-iversary! I've been a top fan of VanDusen Botanical Garden since November 15, 2023. @[100064771598345:2048:VanDusen Botanical Garden]
خاصیت برگ دارد آدمی،