راستش را بخواهید، اینجا در ونکوور، آنقدر زیبایی و مهربانی…

راستش را بخواهید، اینجا در ونکوور، آنقدر زیبایی و مهربانی و احترام و ادب و چشم سیری می‌بینم که گاهی خجالت می‌کشم عکسی را از اینجا پست کنم یا حرفی بزنم. نگران این هستم که مبادا دوستانی که در کابل و افغانستان و ایران و پاکستان هستند، احساس ناراحتی و نارضایتی از وطن را نکنند.

این به این معنی نیست که وطن یا مهاجرت به کشورهای همسایه زیبا نیست، به این معنی است که ما هر چه قدر هم که تلاش کنیم، زحمت بکشیم، بدویم و خیز برداریم، باز هم شبیه مسابقات ورزشی، در برابر اینها، پسمان هستیم.

اما به هر ترتیب، یک چیز و یک صحنه در کابل برایم همیشه غرور انگیز و امید بخش بود، اینکه در ساعت ۵ و ۶ صبح، کورسها باز است. و مخصوصا در زمستان‌ها که ساعت ۵ و شش هوا تاریک و سرد است، جوانها را می‌دیدم که دسته دسته در کوچه‌‌ها، در مسیر کورس در حرکتند.

این صحنه را شما در هیج جای دنیا نمی‌بینید. شاید چون نیاز نباشد که صبح به آن زودی بیدار شوند و تلاش کنند.

چیزی دیگر این است که اینجا یک جورایی شهروندان، پیر هستند. واقعا پیر و چروکیده‌اند که آدم هیچ جور نمی‌تواند با آنها حال کند. هر چه قدر هم تحصیلکرده و خوش تیپ و خوش صحبت و دانشمند باشند، باز هم پیر هستند.

اگر کسی به دنبال شوگر ددی و شوگر ممی پولدار می‌گردد، شاید اینجا جای خوبی باشد.

برای همین به جوانان وطن می‌گویم که قدر جوانی و طراوت و نشاط خود را بدانید. از فرصت‌های زندگی خود خوب استفاده کنید و فعلا افسار زمان را در اختیار خود بگیرید، بخیر روزی می‌رسد که افسار مکان را نیز در اختیار خواهید گرفت. اگر اراده‌ای برای ساختن وطن بود که خب، اگر هم نبود و نشد هم، غم نخورید و د غصه‌اش نشوید. بلا به پس‌اش. خودتان را عشق است.

کنج جهان تنگ نیست و پای فقیر لنگ نیست، آخر نه آخر یک راهی پیدا می‌شود که خود را در جای مناسب مستقر کنید.

توصیه میکنم بیشتر از آنکه به فکر ساختن وطن باشید، به فکر یافتن همسفر و شریک زندگی خود باشید که هر کجا که رفتید، وطن همان یار و دلدار شماست. و بدون یار، زندگی زهر است.

که کیمیای سعادت، رفیق بود رفیق.

این روزها بیکارم و می‌خواهم کتاب بنویسم، در زمینه گلها، در زمینه میوه‌ها، در زمینه سبزی‌ها، در زمینه طبیعت.

با بهانه‌های کوچک شادابی خویش، خوش هستم و آنها را دست کم نمی‌گیرم.

امروز یک زنکه پیر که موهای قشنگش کاملا سفید شده بود و یک تار موی سیاه هم نداشت، برایم گفت:

از اینکه به کانادا آمده‌ام خوشحالم؟

آیا ترک وطن و تغییر کشور سخت است؟

من هم سوالش را با این سوال جواب دادم که؟

When you change your life partner, is it simple for you? While I have changed my country.

که دیدم اشک در چشمانش جمع شد و محکم بغلم کرد و گفت:

میتوانم بفهمم که چی میگی.

قدر همدیگر را بدانیم، قدر روزهای جوانی و طراوت و مستی را. به همدیگر بوس و ماچ و بغل فراوان بدهیم. قبل از اینکه دیر شود و دور شویم و دیدارها به بعد از شش سال و ده سال و بیست سال برسد.

اگر بخواهم در یک کلام، چهل سال زندگی را در یک نسخه بپیچم، میگویم:

مهم نیست آدمی کیست و کجاست. مهم این است که بفهمی قلبی برای تو می‌تپد و قلبت برای کسی در تپش است، و چه بهتر که آنکس از نظر فیزیکی نیز نزدیک تو باشد.

شبانه روز، دوستتان دارم.

شناسنامه و تذکره تمام گلها را برایتان لیست میکنم. به همین زیبایی، به همین سادگی.

Add a comment

*Please complete all fields correctly

Related Blogs

#better_Afghanistan
🎉 It's my fan-iversary! I've been a top fan of VanDusen Botanical Garden since November 15, 2023. @[100064771598345:2048:VanDusen Botanical Garden]
خاصیت برگ دارد آدمی،