گاهی از خودم میپرسم: رضا چه میکنی این همه عکس از دار و درخت میگیری؟ بیخیال بابا. راهت را برو و تماشا کن، تو که داری میبینی، دلیلی ندارد ترق و ترق عکس بگیری. تو که نمیخواهی دل ملت را آب کنی؟
تا اینکه چند روز قبل این صحنه را دیدم عکس گرفتم.
اینجا در روی زمین، این همه درخت و بوته و گیاه و گل و سبزه و چمن و گلدان و خس و خاشاک هست، که به نظرم اصلا نیازی نیست یک نفر بیکار، بلند شود و بر روی بام خانه، درخت بکارد.
اما باز به این فکر افتادم که نه، یک چیزی باید باشد. همین حرص و همین ولع، آنها را به اینجا رسانیده است.
مگر غیر از این است که استادهای دانشگاه با آنهمه دانش، دوباره بیشتر از همه کتاب میخوانند؟
مگر غیر از این است که پولدارهای شهر، از همه گداتر و محتاجتر و مفلسترند؟
برای چه؟ برای جذب دانش و پول، باید ظرف ذهن و دخل دکان را هر شب خالی کرد. تا فردا دوباره پر شود.
ذهن پر و دخل پر، گنجایش جذب دوباره را ندارد.
و لعنتی این حرص و طمع و ولع جذب، پایان ندارد.
بالاخره باید یک نقطهی پایان برای آن قرار بدهم. اما نمیشود. پشت سر هم، زیبایی پدیدار میشود.
پشت سر هم، چیزهایی را میبینم که قبلا فقط در تصوراتم بود. این همه جذابیت را چکار کنم؟ همین کارها را میکنند که آدم دلش مدام میخواهد.
اما یک روز، روزی که از عکس گرفتن، سیر شوم، بیزار شوم و ظرف وجودم پر شود، مطمئن هستم شبیه زنبور عسل که کیسهی پاهایش را پر از گردهی گلها کرده، دوباره راه کندو و خانه و لانه را در پیش میگیرم. سر خرم را کج میکنم و برمیگردم کابل.
امیدوارم آن روز، کسی به من نگوید: تو که این همه سال رفتی آنجا عیش و نوش کردی، باز هم برگرد به همان جا، ما اینجا، جان دادیم، خون دادیم و جهاد کردیم و شهید پروردیم. اینجا حالا جای تو نیست. از خون جوانان وطن، لاله دمیده !!! و آمدهای دوباره که بر سر خوان نعمت، با ما شریک شوی، یعنی چه؟
یک ماه و نیم شد که اینجایم و حتی یک ثانیه، به فکر نوشیدن و میگساری نبودهام. حتی فکرش را هم نکردهام.
یادم میآید روزهایی که در کابل بودیم،گاهگاهی به دوستان اینطرفی زنگ میزدیم و میگفتیم بنوش، میگفتند لب نزدیم تا حالا، میگفتیم ای بابا، رفتی اونور مثبت شدی. در مرکزش قرار داری و کاری نمیکنی؟ میگفتند: مگر تو که در مرکز تریاک جهانی، تا حالا تریاک کشیدی؟ خب ما هم به همان دلیل، نمینوشیم. بحث عقیده و اراده نیست، وقتاش نیست، حساش نیست. در تنهایی هیچ چیزی حال نمیدهد.
گفته بودند، هر کجا که برویم، آسمان همین رنگ است. آری، اما نخیر.
هر که بامش بیش، برفش بیشتر. هر که آباش بیش، آبیاش بیشتر.
دلم پنتهوس میخواهد، دلم میخواهد بر شاخهی آن درخت بالای بام، تاب ببندم و گاز (تاب) بخوریم و بیتاب شویم. دلم میخواهد از آن بالا، مهتاب را ببینیم.
یک بام باشد و دو هوا. چه هواهایی، چه هواهایی که در سرمان نیست!
هوا خواه توام جانا، و میدانم که میدانی…
📍 Vancouver, British Columbia


![🎉 It's my fan-iversary! I've been a top fan of VanDusen Botanical Garden since November 15, 2023. @[100064771598345:2048:VanDusen Botanical Garden]](https://pen.momtazhost.com/wp-content/uploads/2026/02/10239312730815507.jpg)
