Blog

اینجا مکتب اولادها، از ساعت ۹ صبح شروع میشه و تا ۲ الی ۴ بجه ادامه دارد. در ختم هر هفته، یک ایمیل اتوماتیک برای ما می‌آید که برنامه هفته آینده و ساعت شروع و ختم کلاسهایشان ذکر شده است. نان چاشت هم به عهده خانواده‌ها است و گاهی مکتب غذا می‌دهد. چند روز قبل، بچه‌ها صبحانه خوردند، هنوز نهار و نان چاشت آماده نشده بود که همراه خود ببرند. آنها رفتند و من گفتم غذایشان را می‌رسانم. بعد از اینکه برگهای خشکیده درختان در پیاده رو و حیاط‌مان را جمع کردم و در سطل مخصوص کمپوست انداختم، به سمت مکتب آنها حرکت کردم. در راه بودم که نوتیفیکشن لیکویید شدنم در binance آمد. از روزی که آمدیم ونکوور، ته حسابم حدود سه صد دالر مانده بود. هر چند وقت یکبار، بیست دلار را در یک پوزیشن می‌انداختم و تماشا می‌کردم که آخرش چه می‌شود. سرگرمی جالبی بود برایم. یک چیزی شبیه قمار. بیشترین سودی که کردم ۷۰ دلار بود. دیگر سراسر باخت بود تا اینکه با این نوتیفیکشن آخری، حساب صفر شد و اپلیکیشن را حذف کردم و یک نفس عمیق کشیدم و خیالم راحت شد. این لبخند رضایتم است که می‌بینید. واقعا گاهی آدم اندک اندک به بعضی چیزها معتاد میشود. درگیر میشود و به بند می‌افتد. حالا با خودم میخوانم: مه که قمار را باختم، اسب سیاه را تاختم.... اینجا در کتاب راهنمای تازه واردان، راجع به مساله قمار و کازینو و gambling تذکر داده شده و مشاوران مخصوص برای ترک این کار وجود دارد. به باخت و شکست خودم در دنیای تریدینگ اعتراف میکنم و بوسیدم و کنار گذاشتم. اما قابلیت‌های خوب دیگری هم داشت که با وجود سیستم بانکداری دقیق و سریع و آنلاین در اینجاها، زیاد نیاز احساس نمیشود و به درد خاورمیانه میخورد که باز کردن حساب در بانکهای افغانستان و محدودیت قوانین بانکی و مهاجرتی افغان‌ها در ایران و پاکستان ، این نیاز را ایجاد میکرد که از قابلیتهای این سیستم‌ها کار بگیریم. اما اینجا همه چی شفاف است و اولین توصيه، ایجاد حساب بانکی است‌. حالا احساس میکنم آزاد شدم. اما هربار که فیسبوک را باز میکنم و می‌خواهم چیزی بنویسم، غیر از اخبار ناگوار و مرگ و حسرت، چیزی نمی‌بینم. حالم واقعا بد میشود و خیلی نوتیفیکشن‌ها را غیر فعال کرده‌ام. من اگر عکسی یا چیزی در استوری و پست‌ها می‌گزارم، فقط و فقط جنبه شخصی دارد و نمی‌خواهم موجب ناراحتی دوستان باشم و احساس show off نداشته باشید. فقط شریک ساختن روزمره‌گیهای یک زندگی معمولی است که احساس میکنم چهل سال از آن محروم بودیم و خیلی وقتها، با یک حالت ناتوانی، در حسرت گذشته باقی می‌مانم. دنیای بدون استرس، دنیای با تمرکز و حواس جمع، تلاش نیاز دارد. در قدم اول، سلامت روحی و روانی ما مهم است. و بعد از آن، میشود زندگی سالم را تجربه کرد. تصمیم دارم تمام نوشته‌ها و مطالب و خاطراتم را به این وب سایت منتقل کنم: Http://pen.af چهار سال است که می‌خواهم این تصمیم را عملی کنم. اما هر بار عقب افتاده و نیمه کاره مانده است. در کانادا، اگر زنی مسن را با موهای تمام سفید دیدید که مک‌بوک ایر ۲۰۱۴ دارد و خیلی سریع تایپ میکند، تعجب نکنید. آنها از خیلی قبلها، حتی قبل از ۱۹۸۰ هم بلد بودند با ماشین تایپ کار کنند. دکمه خیلی از کیبوردها، رنگ و رویش رفته است. از بس که کار گرفته‌اند. آن زمانی که من به سیب زمینی می‌گفتم دیب دمینی، آنها مجله و روزنامه انتشار می‌دادند. باعث افتخار من است که در کنار همچین آدمهای باحال هستم. هوا سرد شده و دیگر دوچرخه سواری حال نمیدهد. با عیال و بچه‌ها تصمیم داریم بعضی وقتها، برویم بپریم داخل حوض آببازی. و کمی رویا ببافیم. برای تازه‌واردها، این خدمات، تقریبا رایگان است. کنجشگگ اشی مشی، لب بام ما نشین بارون میاد خیس میشی، برف میاد گوله میشی می‌افتی در حوض نقاشی. با اینها زمستان را سر می‌کنیم. تلاش میکنم با چیزهایی که دور و برم است محیط شاد و سرحال را برای خودم و خانواده و دوستانم ایجاد کنم. شما هم که مرا می‌شناسید. هر که هستید، هر جا هستید، دوستتان دارم، شاد باشید که چاره‌ای جز مستی و شادی برای ادامه‌ی زیستن نداریم. آزاد و رها و با برنامه. سه تا بوس قلبکی 😘😘😘
Posted by atiq | نوامبر 9, 2023
اینجا مکتب اولادها، از ساعت ۹ صبح شروع میشه و تا ۲ الی ۴ …

اینجا مکتب اولادها، از ساعت ۹ صبح شروع میشه و تا ۲ الی ۴ بجه ادامه دارد. در ختم هر هفته، یک ایمیل اتوماتیک برای ما می‌آید که برنامه هفته...

این دستگاه Hydro Excavator است که با کمک فشار آب، در زمین چاله میکند. بدون اینکه به ریشه‌های درختان و کابل‌های تلفن و برق و لوله‌های آب و فاضلاب آسیب برسد. برای اطلاعات بیشتر، می‌توانید وب سایت آنها را ببینید: https://www.mcraesenviro.com/hydro-excavating/
Posted by atiq | نوامبر 8, 2023
این دستگاه Hydro Excavator است که با کمک فشار آب، در زمین…

این دستگاه Hydro Excavator است که با کمک فشار آب، در زمین چاله میکند. بدون اینکه به ریشه‌های درختان و کابل‌های تلفن و برق و لوله‌های آب و فاضلاب آسیب...

دیروز خبر شدم در مهتاب قلعه کابل، انفجار شده، یک مینی بوس را انفجار دادند. آدم‌های زیادی هم کشته و زخمی شدند. دیروز هر برگی که از درخت می‌ریخت را آدم و مردم فکر می‌کردم. مثل برگ درخت، در کابل آدمها دسته دسته کشته می‌شود. من اینجا، خشک می‌شوم. همین. این حال و روز همه‌ی ماست. گریه‌ام میگیرد و دلم درد می‌کند. مهتاب قلعه، فقط یک نقطه روی گوگل مپ نیست. آدمها هم فقط عدد نیستند. تمام بدنم درد می‌کند. حس و حال هیچ چیزی را ندارم. کرخت و بی احساس شده‌ام. شبیه ماهی مرده‌ای که بر روی آب شناور است. من تمام شدم. مُرده‌ام. دیگر از جان ما چه میخواهی؟ ما که با مرگ بی حساب شدیم.
Posted by atiq | نوامبر 8, 2023
دیروز خبر شدم در مهتاب قلعه کابل، انفجار شده، یک مینی بوس…

دیروز خبر شدم در مهتاب قلعه کابل، انفجار شده، یک مینی بوس را انفجار دادند. آدم‌های زیادی هم کشته و زخمی شدند. دیروز هر برگی که از درخت می‌ریخت را...

#better_Afghanistan
Posted by atiq | نوامبر 7, 2023
added a new video. – Nov 8, 2023
دیشب برای اولین بار، انگلیسی خواب دیدم. دقیق یادم نیست جریان چی بود، اما یک چیزی شبیه خوابگاه پسران در دانشگاه بود که همه داشتند انگلیسی صحبت می‌کردند که تظاهرات شده و دانشگاه فعلا تعطیل است. دوره شش ماهه کامپیوتر را کنسل کردم. همه میگفتند درست است که اینجا کاناداست، ولی دوازده هزار دلار هم پول خیلی زیادی است برای یک دوره شش ماهه. آن موسسه که من رفته بودم Vancouver Career College بود که یک موسسه خصوصی است. و آن چیزی که من مد نظرم بود Vancouver Community College است که یک نهاد دولتی است و هزینه تحصیل اینجا بسیار بسیار کمتر از آنجاست. مخفف هردوی اینها VCC می‌شود. برای همین اشتباه کرده بودم و در سرچ گوگل هم موسسه خصوصی را اول برایم نشان داده بود. به یاد شرکتهای beco و beko در کابل افتادم که این کجا و آن کجا. بهرحال، این روزها، در هفته چهار روز از ساعت ۹ تا ۱۲ برای تمرین انگلیسی می‌رویم به یک نهاد به نام Collingwood که با همکاری LINC کلاسهای زبان را به طور رایگان برای ما برگزار می‌کنند. در واقع علاوه بر آموزش زبان انگلیسی، ما را با فرهنگ و قوانین و شرایط کانادا هم‌ آشنا می‌کنند. دیده بودید یک وقتی در کتاب آموزش الفبا در کابل نوشته بودند: احمد و محمود ټوپک لري. که در واقع آموزش الفبا نبود، آموزش جنگ بود. اینجا هم در مورد tourist, environment, peace, jobs, weekends, و غیره صحبت میکنند. معلم ما، یک خانم ایرانی نازنین است که حدود پانزده سال است اینجا زندگی می‌کند. تقریبا همدردیم. و هر کدام بیش از چهل سال خاطرات و سرنوشت مشترک داشتیم. اینجا، Mailbox خانه‌ها خیلی مهم است. بسیاری از اسناد و مدارک را روان می‌کنند به آدرس خانه. مثلا تذکره و کارتهای هویتی ما همگی به آدرس خانه روان شده. حکومتداری واقعا الکترونیک است. اما هنوز نمیشود از طریق ایمیل هر کاری را انجام داد. در کنار ایمیل، mail هم بسیار رونق دارد و مجله‌های ماهانه و بسته‌هایی که آنلاین خرید می‌کنیم به آدرس خانه روان می‌شود. دلم است یکبار دیگر هند بروم و مزرعه‌ی هِل و زردچوبه و زنجفیل را از نزدیک ببینم. تازه بعد از آن چین مانده. دنیایی است چین برای خودش. این را از روی میوه‌ها و سبزی‌های عجیب و غریبی می‌گویم که در فروشگاههای چینی می‌بینم. یکبار موتور دیزلی یادگیری زبانم گرم بیاید، بسیار کارها خواهم کرد. هنوز اول عشق است. هزار باده‌ی ناخورده در رگ تاک است هنوز... ای تو روحت تسلا.
Posted by atiq | نوامبر 7, 2023
دیشب برای اولین بار، انگلیسی خواب دیدم.

دیشب برای اولین بار، انگلیسی خواب دیدم. دقیق یادم نیست جریان چی بود، اما یک چیزی شبیه خوابگاه پسران در دانشگاه بود که همه داشتند انگلیسی صحبت می‌کردند که تظاهرات...

Posted by atiq | نوامبر 6, 2023
این عکس‌ها با اختلاف شش سال بین اواخر سالهای ۲۰۱۱ و ۲۰۱۸ …

این عکس‌ها با اختلاف شش سال بین اواخر سالهای ۲۰۱۱ و ۲۰۱۸ است. چند وقت دیگه که موهایم در بیاید و یک کمی از حساب ذخیره شکمم کم کنم و...

بعد از مدتها، تصمیم گرفتیم دور همی بشینیم و فیلم ببینیم. خیلی دلم می‌خواهد یک روز همگی برویم سینما و تخمه بشکنیم و فیلم ببینیم. چیزی که در کابل نشد که نشد که نشد. در سینمای پامیر که اصلا نمیشد با زن و بچه رفت. سینمای پارک را هم که خراب کردند، ولی کسی را ندیدم که گفته باشد آنجا رفته. سینما بهارستان که از منطقه ما دور بود و خبر ندارم که چه شد و اصلا میان آن‌همه مصیبت، سینما مهم نبود. یک شعری از کودکیها یاد گرفته بودیم و میخواندیم: این دختر بی حیا همیشه میره سینما در سینما بسته است حسن کچل خسته است... ولی خب، سینما رفتن، بی حیایی نیست. به یاد سینما رفتن‌های خودم می‌افتم. زمانی که در ایران، خرد بودم و جنگ ایران و عراق جریان داشت. روزهای جمعه، داییهایم با دوستانشان جمع می‌شدند که سینما بروند. خانه ما حمام داشت که آبگرمکن نفتی خوبی هم داشت. یکی از دایی‌ها که در خانه خودشان نوبت حمام نمیرسید، بدو بدو میامد خانه ما و حمام می‌کرد. مادرم هم میگفت: سینما می‌روید رضا را هم ببرید. و سریع لباس‌های شیک و مجلسی را که در مدرسه حق پوشیدن‌شان را نداشتیم تنم می‌داد و راه می‌افتادیم. در راه دوستان تقسیم وظایف می‌کردند. مثلا یکی میگفت کرایه ماشین را من میدهم، پول بلیط با شماها و پول رستوران و ساندویچ و غذا با فلانی. سیستم طوری بود که هر کس از شش روزی که کار میکرد، پنج روزش را می‌داد به خانه و پول یک روز و اضافه کاری‌هایش را می‌گرفت و میامد سینما. فیلمها هم اکثرن جنگی بودند. وقتی برمی‌گشتم خانه، مادرم می‌پرسید: نان چی خوردید؟ و وقتی می‌گفتم چلوکباب خوردیم، با یک حالت کودکانه میگفت: بیا که دهنت را بوی کنم. و از بوی دهان من، مادرم لذت می‌برد. تا اینکه بین ماماها و دوستان، اختلاف شد و برنامه سینما کنسل شد و کم کم جای خود را به مجلسهای ویدئو و دیدن شو و رقص و فیلم هندی داد. از مراکز فیلم دیدن خانوادگی در کابل، یکی مرکز فرهنگی فرانسه بود که بعد از حادثه انفجار در داخل سالن، شانس آوردیم زنده بیرون شدیم و دیگه جرات نکردیم شرکت کنیم. بعدشم که این سینماهای پنج بعدی و هفت بعدی آمده بود که اصلا سینما نبود، بیشتر وسیله بازی بچه‌ها بود. الان که نگاه میکنم و این مراسمهای ترسناک و هالووین و سوسول بازیها را می‌بینم، با خودم فکر میکنم خود ما یک عمر در داخل یک صحنه واقعی و ترسناک بودیم. نیازی به سینما و هیجان بیشتر نبود. دیشب فیلم دیدیم، انتخاب اولادها، یک فیلم بود که از زبان یک سگ بیان میشد. نور اتاق را کم کردیم و چیپس و انرژی مونستر و تخمه آفتابگردان و سایر مخلفات را آوردیم و یک بالشت زیر سر و یک کمپل هم روی پاهایم انداختم. دیدم که شهریار و شاهرخ هم آمدند سرشان را روی شکمم گذاشتند و گفتند: پدر شکم تو بهترین بالشت دنیا است. به من با تاکید و اخطار و هشدار گفتند: فقط تا آخر باید ببینی، نشود که وسط فیلم خوابت ببرد. بی بی روی مبل، پشت سرم نشسته بود. بعضی صحنه‌ها که سگ را میبوسیدند و نوازش میکردند، بی‌بی اخ و توف می‌کرد که سگ نجس و مردار را چرا میبوسند؟ که ما همگی بی‌بی را به آرامش دعوت میکردیم و می‌گفتیم اینجا فرق میکند، کسی سگ را نجس و مردار فکر نمی‌کند. سگ بسیار قدر دارد. نشستم و تا آخر دیدم و بعد از مدتها، توانستم یک فیلم را تا آخر ببینم. چه افتخاری از این بالاتر! حالا که فیلم می‌بینیم، تمام صحنه‌ها و خانه‌ها و خیابان‌ها، آشنا به نظر می‌رسد. انگار همین جلوی خانه‌ی ما فیلمبرداری کرده‌اند. این هم از عمر، شبی بود، خوش گذشت. نوشتم تا بماند یادگاری.
Posted by atiq | نوامبر 5, 2023
بعد از مدتها، تصمیم گرفتیم دور همی بشینیم و فیلم ببینیم.

بعد از مدتها، تصمیم گرفتیم دور همی بشینیم و فیلم ببینیم. خیلی دلم می‌خواهد یک روز همگی برویم سینما و تخمه بشکنیم و فیلم ببینیم. چیزی که در کابل نشد...

روزهای آخر پاییز است و خزان خوشرنگ، بار خود را بسته کرده و می‌رود. بعد ما می‌مانیم و یک دنیا خاطره از قدم زدن‌های طولانی در این خیابان‌های خیلی خیلی دراز. اینجا، هوا بسیار پاک است. آبِ شیرین، مفت است و کیفیت زندگی هم بالاست. برای همین باید با طرز فکر و اندیشه مردم و دولتمردان این شهر بیشتر آشنا شوم که اگر صحبت از سرویس شد، چی سرویسی می‌خواهند و چقدر پرداخت می‌کنند. مثلا تصور ما از دسته گل چیست؟ گلها اصلا یک ذره، گرد و خاک ندارند. از دور انگار پلاستیکی هستند و تا وقتی آنها را لمس و بو نمیکنم باورم نمیشود که طبیعی باشند. یا همینطور میوه‌ها و سبزی‌ها و نیش پیاز (پیازچه) و کچالو (سیب زمینی). چنان تمیز و درخشان هستند. مگر میشود یک چیزی را در میان خاک پرورش داد و در نهایت حتی یک ذره خاک هم نبینی؟ این روزها، برای سرگرمی بی‌بی و افزایش اطلاعات خودمان ، ویدئوهای کشاورزی و باغداری در آمریکا و کانادا را در یوتیوب پلی می‌کنیم. یک سوال خیلی مهم، این است که یک کشاورز برای چند نفر می‌تواند غذا تولید کند؟ و بازدهی تولید چقدر است. خلاصه اینکه فعلا در حال حیرانی خویش هستم. کیفیت، و ارایه سرویس بسیار بالاست. خب از این حرفهای منطقی بگذریم. دیگه چطوری ؟ دیروز به یاد یک مصاحبه جالب از خودم در کابل افتادم. سالهای ۲۰۱۳ بود. یک جوانی آمده بود دفتر ما برای کار. حالا همان جوان کارمند آمازون است. این را اول گفتم که حساب دستتان بیاید. وقتی ازش پرسیدم چی بلدی؟ گفت چی میخوای؟ گفتم مثلا html و css، این دو تا الفبای کار دیزاین وب سایت است. گفت: پنج گیگ کتاب pdf در بخش html و css دارم. گفتم: mysql و دیتابیس چقدر بلدی؟ گفت: در اون مورد هم یک عالمه کتاب pdf دارم. هر چه سوال می‌کردم می‌گفت یک عالمه کتاب pdf در موردش دارم. بعد پرسیدم چند تای اینها را خواندی؟ گفت اینها را کسی از اول تا آخر نمیخواند. هر جا که در کار بند ماندم، میایم و در بین تمام کتابها، جستجو میکنم و جواب سوالم را پیدا میکنم. اینجوری بهتر یاد میگیرم تا اینکه بدون تجربه کردن، فقط بشینم و بخوانم. روش و راهکارش جالب بود. مخصوصا در آن روزهای کابل، که اینترنت و برق چندان در دسترس نبود. اگر چه آنروز آن بنده خدا را خیلی ریشخند کردیم که یارو دیوانه است. بشین مثل بچه آدم یک کتاب را از اول تا آخر بخوان. بعد میفهمی که لازم نیست بیست گیگ کتاب را جمع کنی. اما برای ایشان، ده بیست گیگ مهم نبود، مهم این بود که مطمئن باشد به تمام سورسها، دسترسی دارد و در موقع مناسب، بلد است که بین همه‌ی آنها جستجو کند. این روزها، منم در حال جستجو و گشتن هستم. چه در بین وب سایتها، و چه در کوچه و خیابان‌ها. بدون هدف، بدون پیش بینی و بدون قضاوت‌. فقط باید گنجایش و ظرف وجودم را بزرگ در نظر بگیرم. حالا هم که اخبار را کم و بیش دنبال میکنم، به این نتیجه میرسم که در دنیای آینده، ارائه سرویس مناسب، از پول و کسب پول، اهمیت بیشتری دارد. اگر چه پول مهم هست و نقش خون را در رگ بازی می‌کند. اما مهم‌تر از آن، نحوه ارائه خدمات و تولیدات است. چه در سطح خصوصی، چه در سطح دولت و حکومت. Welcome to Canada 🇨🇦 اولین جمله‌ای که وقت ورود به کانادا دیدم، این بود. نه تنها دیدم که کاملا درک کردم. یک جمله که با دیدن آن، همزمان احساس شخصیت و امنیت و کیفیت و قدرت کردم. اینکه آدم در این چند ماه اول بهم می‌ریزد، طبیعی است. من حتی احساس می‌کنم ذهنم گرد و خاک دارد، چه برسد به پوست و گوشتم. خودم را شبیه همان کچالویی احساس میکنم که تازه از زیر خاک کشیده شده‌ام و باید خاکهایم شستشو داده شود. وقتی که اینها برای آماده کردن کچالو و نیش پیاز، این همه برنامه دقیق دارند، برای آماده کردن افراد هم حتما کار کارشناسی شده و صبر و حوصله نیاز است تا درک کنم. بیا قدم بزنیم. هیچ چیز مهمتری از تو در این جهان نبوده و نیست‌. بیا قدم بزنیم و از گذشته‌ی خویش عبور کنیم. جوانی ما هم چندان جوانی standard نبود. از استندرد، فقط درد را دیدیم. بیا قدم بزنیم و از اول جوان شویم و جوان بمانیم . هیچ چیز مهمتر از جوان‌ها و جوانی‌های خود ما نیست. بیا قدم بزنیم. بیا که در هوس هم، کمی هوا بخوریم. Welcome to Canada 🇨🇦 My work, My profile, My notes, My life, My Travels, My Flowers 💐 Welcome to my Canada 🇨🇦 🌼 🌸 🌻 🌹 🏵
Posted by atiq | نوامبر 4, 2023
روزهای آخر پاییز است و خزان خوشرنگ، بار خود را بسته کرده …

روزهای آخر پاییز است و خزان خوشرنگ، بار خود را بسته کرده و می‌رود. بعد ما می‌مانیم و یک دنیا خاطره از قدم زدن‌های طولانی در این خیابان‌های خیلی خیلی...

از وقتی بیست و پنج سالم بود، فکر می‌کردم دیگه پیر شدم. هر بار که جلوی آینه ایستاد میشدم، دستی به موهایم میکشیدم و انتظار کچل شدن و سفید شدن موهایم را داشتم. اما تا به الان که حدود بیست سال از آن روزها میگذرد، به این نتیجه رسیده‌ام که این جوجه تیغی با این موهای سیخ سیخی، همیشه کله سیاه باقی خواهد ماند. و بادمجان بم، آفت نداره. احساس پیری و زوال و ضعف، همیشه بوده و هست. اما هر از چند وقتی خود را از قید و بندهای بیخود رها میکنم، هر روز احساس میکنم از نو متولد می‌شوم. گفته بودم که امسال در جشن تولدم، شمع یک سالگی گذاشتم و مبدا و مبنای سن‌ام را امسال گذاشتم. حالا کم کم دارم اثرات این تصمیم‌ام را واقعا می‌بینم. برای ذهن، هر چیز یک نسبت دارد. گرم، گرمتر، سرد، سردتر، دور، دورتر، زیبا، زیباتر. ذهن زیاد با خط‌کش و گونیا و نقاله کار ندارد. بیشتر به کلیّت و انسجام نگاه میکند. همان‌طور که میشود چت جی پی تی را فریب داد، ذهن هم دوست دارد فریب بخورد. امسال یک قلمه‌ی جدید از گذشته‌ی خودم را در یک گلدان کاشتم. اگر چه در حافظه‌ام، هنوز بقایای گذشته وجود دارد، اما هر روز و هر هفته، احساس میکنم شاخ و برگهای جدید در وجودم رشد می‌کنند. سوالی که برای من باقی مانده، این است که چرا اکثر دوستان می‌گویند: هوش کرده باشی با افغان‌ها و ایرانی‌ها نگردی. وقتی می‌پرسم: چرا؟ مشکل چیست؟ می‌گویند: اینها چیزی ندارند که بخواهی ازشان یاد بگیری، تمام فکر و ذکرشان شکم و خشتک‌شان است. اکثرن هم به دروغ خود را ناکار و معیوب و معلول و دیوانه و روانی سر می‌دهند تا پول مفت از دولت بگیرند. بیشتر هم به فکر پوره کردن سیال و سیالداری هستند. من هم میگویم: چشم! صحیح میفرمایید. اما باور کنید نمیشود اینگونه زندگی کرد. خیلی بی رحمی است. و باز به این فکر میکنم که حتما یک چیزی هست که مردم خود ما چیزهایی می‌گویند. اما خب، مثل همه‌ی موارد اجتماعی، همیشه درست نیست. نسل جدید روی کار آمده در کانادا، زیاد خود را متعلق به ایران و افغانستان نمی‌داند. کاری هم ندارد که کیست و کجاست. من هم بیشتر به گلها و درختها و سنجابها و مدل موی سگها توجه میکنم و دنبال لقمه نانی و گوشه‌ی امنی برای خانواده. از ۲۰۱۲ به بعد یاد گرفتم تصمیم‌گیریهایم بر اساس آمار و دیتا باشد نه بر اساس آنچه در ذهنم جریان دارد و هر چیز را اول روی کاغذ بیاورم و بر اساس مدل pain & gain آنها را سنجش کنم. حالا هم یک لیست از دوستها و آشناها دارم تهیه میکنم. با کی‌ها نشست و برخواست کنم. من فکر میکنم خانواده باید در اولویت تصمیم‌گیریها باشد. مگر اینکه بخواهم یک کارهای خارق‌العاده‌تری کنم. بعضی دوستان هم میگویند: خانواده خوب است. اما وقتی اولادها جوانتر شدند، نشود که احساس کنی چوب سوخت قرار گرفته باشی و کار هم از کار گذشته باشد. بهر حال، ورزش، تغذیه، کار ، روابط و مناسبات مهم هستند. آدمی نیاز دارد حرف بزند، شعر و ایکس‌شعر بگوید. من می‌توانم به انگلیسی، جمله بگویم، منظورم را بفهمانم. ولی صد سال نوری هم بگذرد، نمی‌توانم شعر و مخصوصا ایکس‌شعرها را متوجه شوم. اینها هنوز فارسی است. بیشتر از تهرانی هم کابلی و مزاری است. برای همین است که هر هفته اگر یکبار، پادکست وطنی گوش نکنم، میمیرم. چشمان مرا به بلخ زیبا ببرید... دوست دارم اولادها که کلان شدند، شبیه جوجه پرنده‌ها، هر کدام از خود خانه بسازند و ما را یک کمی تنها بگذارند. ما به تنهایی نیاز داریم گاهی. امروز، هوا بارانی و دلچسب است. فردا هم شنبه و یکشنبه. امروز چکار کنم که فردا و پس فردا، بیشتر خوش بگذرد؟ Networking, planing, strategy, wage, business card, talking, contact, talent, skill, knowledge, mentor, idea, push, support and support and support and support always. I love you ❤️
Posted by atiq | نوامبر 3, 2023
از وقتی بیست و پنج سالم بود، فکر می‌کردم دیگه پیر شدم.

از وقتی بیست و پنج سالم بود، فکر می‌کردم دیگه پیر شدم. هر بار که جلوی آینه ایستاد میشدم، دستی به موهایم میکشیدم و انتظار کچل شدن و سفید شدن...

Posted by atiq | نوامبر 2, 2023
رفتم برای یک دوره شش‌ماهه کامپیوتر، از vancouver career c…

رفتم برای یک دوره شش‌ماهه کامپیوتر، از vancouver career college VCC اطلاعات بگیرم. مسئول admission یک جوان هندی‌الاصل بود. موقع وارد شدن به مرکز، دیدم یک دختر را تا دم...

کرایه خانه ماه اکتبر را پرداخت کرده بودیم، امروز سیستم را برای پرداخت کرایه ماه نوامبر دوباره چک کردم تا همه چیز مرتب باشد و کرایه اتوماتيک و به موقع، پرداخت شود و کردیت ساخته شود. تا به حال فکر می‌کردم داخل یک گیم هستم. اما حالا بیشتر احساس میکنم این گیم واقعی است. همه چیز روی روال و سیستم باشد خوب است. اگر نه سیستم دهن آدم را سرویس می‌کند. گرم و داغ و تنوری این یادداشت را از داخل sky train می‌نویسم که هر سه دقیقه به سه دقیقه، یکی پی هم میرسند. صدای خنده‌ی شاد و بلند جوانان، بخاطر مراسم امشب هالووین، روح مرا کرده مست. پر و پاچه‌ی لخت است که در این سرما، باد باد می‌شود. شادخواری میکنم. شاد باشید.
Posted by atiq | اکتبر 31, 2023
کرایه خانه ماه اکتبر را پرداخت کرده بودیم، امروز سیستم را…

کرایه خانه ماه اکتبر را پرداخت کرده بودیم، امروز سیستم را برای پرداخت کرایه ماه نوامبر دوباره چک کردم تا همه چیز مرتب باشد و کرایه اتوماتيک و به موقع،...

دلم میخواهد یک روز، قبل از اینکه پیر و چروکیده شوم، با یک جام پر از زیتون پرورده و یک کاسه پر از چیپس و یک خلته پر از تخمه آفتابگردان، و سه چهار بوتل ماءالشعیر لیمویی، و یک چادر بزرگ که زیر پایم انداخته‌ام، بشینم و تمام قسمتهای کارتون پینوکیو و پدر ژپتوی پیر را از اول ببینم. اینبار میخواهم دنیا را از دید پدر ژپتو ببینم. ببینم وقتهایی که پینوکیو نیست، چطور خودش را سرگرم می‌کند. حتی دلم است بروم نجاری یاد بگیرم و با چهار تا ارّه و رنده و سوهان و میخ و تخته و چکش، خرج روزگار را بکشم. چطور می‌شود به کارها روح بخشید، چطور می‌شود که آنها خودشان با مشتری، حرف بزنند، حتی بهتر از خودم. یک چیزی شبیه پینوکیوی چوبی که حرف می‌زد. دلم است وقتی تخمه می‌شکنم، پوست آنرا پرت کنم هر طرف که رفت و اصلا به این فکر نکنم که کجا بندازمش. گاهی فکر میکنم اگر پدر ژپتو، پینوکیو را دختر درست میکرد، اینقدر زجر نمی‌کشید. شاید آنوقت گربه نره و روباه مکار، یک فکر دیگری به حال پینوکیو می‌کردند و او را می‌کردند و کار بدتر بیخ پیدا میکرد. همان بهتر که بود. اینقدر اینجا مادر تنها و اولادهای رها شده، دیده‌ام که دلم از شب و زندگی و عشق و مستی سیر می‌شود. این بچه‌ی آدمها، به اندازه‌ی پینوکیو هم نیستند یا ما به اندازه‌ی پدر ژپتو، پیر نشده‌ایم؟ دلم میخواهد در این روزهای سرد، یک مرکز درست کنم که گرمایش از کف باشد. از آن مدل گرمایش از کف که در کابل شرکت یاساش (یاسین و آشور) کار می‌کرد. یک جور المنتهای برقی را در کف اتاق در زیر فرش کار می‌گذاشتند که مطبوع‌ترین گرما را داشت. فقط دل آدم میشد که بخوابد و بخواباند و فیلم ببیند، فیلم‌های ژولیوت پینوشه. اینجا که حتی یک ثانیه هم برق نمی‌رود و زمستان‌ها هم سرد است، فکر کنم این سیستم خوب جواب بدهد. گپ چی بود؟ آهان یک مرکز درست کنم که گرمایش از کف داشته باشد. زیر اتاق فرش هوار باشد و بدون کفش وارد اتاق شویم. دور و برم یک عالمه پینوکیوی سرگردان باشد. دلم میخواهد وقتی پیر شدم، زیاد پدر ژپتو شوم، هزار برابر بیشتر از خود ژپتو. و دور و برم پر باشد از گلدان و گل و آکواریوم و هزار تا پینوکیو. پینوکیوهایی که منتظر مادرشان هستند تا از کلاس انگلیسی خلاص شوند و به اینها شیر بدهند. خدا را چه دیدی، شاید یکیشان دلشان سوخت و به من هم شیر داد. دوست دارم یکبار دیگر، شیر بخورم، احساس میکنم اگر یکبار دیگر شیر بخورم، آنقدر سفید میشوم، که نامرئی خواهم شد. آنوقت دیگر کار تمام است. و شما یک آدم صاف و صادق و ترَنس پَرِنت transparent را در همین دنیا لمس خواهید کرد. یکی نیست به من بگوید در این زمستان سرد، چه مغز خر خورده بودی که موهایت را از بیخ تراشیدی. حالا هم مجبورم کلاه بپوشم تا سرم یخ نکند. تا مهملات نبافم. مرا چه به پدر ژپتو، مرا چه به بز بز قندی و مادر شنگول و منگول. من شیر می‌خواهم. حالیته؟
Posted by atiq | اکتبر 31, 2023
دلم میخواهد یک روز، قبل از اینکه پیر و چروکیده شوم، با یک…

دلم میخواهد یک روز، قبل از اینکه پیر و چروکیده شوم، با یک جام پر از زیتون پرورده و یک کاسه پر از چیپس و یک خلته پر از تخمه...

#better_Afghanistan
Posted by atiq | اکتبر 28, 2023
added a new video. – Oct 28, 2023
این منم. سر کلاس انگلیسی نشسته‌ام. ده دوازده نفر شاگرد هستیم. از کشورهای مختلف: چین، ایران، افغانستان، مالی، اریتره، اسپانیا، روسیه، هنگ کنگ. فضای کلاس خیلی بزرگ است، یک سالن بزرگ چند منظوره است. با صندلی ها و میزهای تاشو. و امکانات پروژکتور و پرده نمایش. همچنین برای ورزش و زومبا و یوگا هم می‌شود از این سالن استفاده کرد. امکانات تهویه هوا و سیستم صدا هم دارد. در کنار دیوار، آینه‌های بزرگی دارد که موقع درس یا یوگا، آینه‌ها را با پرده می‌پوشانند. در ضمن پنجره‌های بزرگی دارد. از آن مدل پنجره‌های مستطیلی که از کف تا سقف ادامه دارند و نور و منظره بیرون در روزهای بارانی و برفی دیدنی است. کفپوش سالن چوبی است. و زیر پایه‌ی میزها و صندلی‌ها، یک وسیله پلاستیکی و پارچه‌ای، پیچانده‌اند که اگر روی زمین کشیده شد، صدا ندهند. این جزئیات را در ذهنم ثبت کرده‌ام تا دوباره اینجا یک سالن اختصاصی یوگا دایر کنیم. به دردم میخورد. البته اینجا را به طور ساعتی و روزانه هم کرایه می‌دهند. این روزها، کلاس انگلیسی میروم. دوباره سر کلاس نشسته‌ام. به یاد این شعر از فردوسی می‌افتم: میاسای ز آموختن یک زمان به دانش میفکن دل اندر گمان یکی نغز بازی کند روزگار که بنشاندت پیش آموزگار هر روز یک بحث جدید را کار می‌کنیم. هم لغت یاد میگیریم و هم با بحث‌هایی که به درد تازه‌واردان میخورد آشنا می‌شویم. چیزهایی مثل نوشتن resume, job search, networking, dialogue, Bob Dylan یادگیری خوب است. حتی اگر پدر باشم. دیروز به فرنگیس گفتم پشتم را لقد کند، نزدیک بود نفسم کنده شود. خیلی سنگین بود. اصلا آمادگی این همه وزن را نداشتم. آن دختر کوچولوی پدر، امروز همقد مادرش شده. صدای شهریار هم خروسی شده. و گاهی پشت لبش را نشان می‌دهد و میگوید: پدر، بروت کشیدم. صبحانه چی باید بخوریم؟ در برچی انتحاری شده؟ در میان صدها و هزارها خبر ناگوار، از گوشه و کنار جهان، فقط یک آغوش می‌تواند تسکین دردهای من باشد. همدیگر را محکم بغل کنیم. شاید فردایی نباشد. Fear is Pear. Old is gold Today is a nice day. چند روز قبل، در کنار یک رودخانه‌ی بزرگ، در حالی که باران نم نم بر روی گندمهای پاییزه می‌بارید، با دوستان، آتش روشن کردیم و آب آتشین در گلو ریختیم. به یاد جمله‌ای در یکی از مکتب‌های کابل افتادم : آبی که ابرو بریزد، در گلو مریز. خندیدم و گفتم: دیوانه در کار خود هوشیار است. از دوستانم تشکر میکنم. حال دادید در حد لالیگا. دارم فکر میکنم اگر ده سال در کانادا کار کنم، چند مکتب را می‌شود در افغانستان ساخت؟ حالا که اکثر مکتب‌ها، آنلاین است. آیا نیاز به ساخت و ساز و زیربنا است یا همینطور آنلاین پیش برویم؟ چون کلاسهای یوگا را هم داریم آنلاین پیش می‌بریم و خیلی بهتر از کلاسهای حضوری جواب داده. زیربنا، لازم است. دنیا هر چقدر هم مجازی و آنلاین شود، بوسه به پیغام نمیشود. باید بود، باید حضور داشته باشیم. بله جانم. بله. غم مخور. .کشمش نخود بخور.
Posted by atiq | اکتبر 27, 2023
این منم. سر کلاس انگلیسی نشسته‌ام. ده دوازده نفر شاگرد هس…

این منم. سر کلاس انگلیسی نشسته‌ام. ده دوازده نفر شاگرد هستیم. از کشورهای مختلف: چین، ایران، افغانستان، مالی، اریتره، اسپانیا، روسیه، هنگ کنگ. فضای کلاس خیلی بزرگ است، یک سالن...

صاحب خانه‌ی ما در ونکوور، پزشک بود. متخصص طب سوزنی با تجربه‌ی بسیار زیاد‌. خدا رحمتش کند، چند سالی می‌شود فوت کرده و دیگر در میان ما نیست. اما زیاد یاد و خاطرات خوبش را از دوستان و همکاران سابق ایشان و همچنان از دخترش که طرف قرارداد هستیم، می‌شنوم. فعلا دختر ایشان @[1048920269:2048:Rhea Se] ، که متخصص کار خرید و فروش املاک است، طرف قرارداد ما است و یک قرارداد حرفه‌ای آماده کرده بود و تمام جزئیات را به خوبی بیان کرده بود. با راهنمایی و مشورت Rhea، در ونکوور یک خانه خواهم خرید. این یک گوشه از طبقه اول خانه‌ی ما است. که قبلا به عنوان مطب و آزمایشگاه، استفاده می‌کردند و این روزها در حال آماده سازی برای تغییر کاربری و اجاره دادن به کرایه نشین است. شاید به یکی دیگر از مهاجران کرایه داده شود. با تجربه کمی که دارم، پیدا کردن خانه‌‌ی مناسب با کرایه‌ی مناسب، در ونکوور، خیلی صبر و تلاش مداوم لازم دارد. من هم در بخش رنگ‌آمیزی دیوارهای اینجا می‌خواهم همکاری کنم. این عکس را هم موقعی که داشتیم در مورد نحوه‌ی شروع کار صحبت می‌کردیم، انداخت. در یکی از قفسه‌ها، چشمم به این حباب‌های شیشه‌ای افتاد و با دقت به آنها نگاه کردم. پرسید میدانی اینها چیست؟ گفتم: آره، برای حجامت است. بعد از اینکه با تیغ به پشت مریض خراش انداخته میشود، با کمک این شیشه‌ها، بهتر خون را بیرون می‌کنند. گفت: با حجامت کجا آشنا شدی؟ گفتم: به طور سنتی، مادر بزرگ و مادرم از قدیم حجامت را بلد بودند و چندین باز شاهد حجامت بودم. برای خوب شدن جای زخم هم از گیاه پنیرک استفاده می‌کرد، طوری که اصلا اثری از خراش و زخم باقی نمی‌ماند. یک کمی تعجب کرد و خوشحال شد. بعد این عکس را از من گرفت و گفت: بفرست برای مادر جان و بگو که اینجا هم وسایل حجامت را دیدی و داستان پدرم را هم برایش بگو. پدرم حتما خوشحال می‌شود. و گفت در میان انبوه کتابهای پدرش، میگردد و هر کتابی که در مورد گلها و گیاهان باشد را برایم کنار می‌گذارد. گفت ای کاش چینی بلد بودی و همه این کتاب‌ها را به تو میدادم. و به یاد بورسیه‌های وزارت تحصیلات عالی در سال‌های ۲۰۱۰ چین افتادم که غیر از بچه‌های غریب هزاره از ولایتهای دوردست، هیچ کسی اپلای نکرده بود و حالا هر کدام آنها، از جمله میلیونرها هستند. از جمله @[100009517029388:2048:Salman Raha] ، بچه پولدارها، بیشتر به فکر اروپا و آمریکا بودند و چین زیر نظر کسی نمیامد. واقعا با دیدن آنهمه کتاب و منابع در مورد طب سوزنی، فهمیدم علم و دانایی و توانایی چیزی است که قطره قطره جمع می‌شود و یک دانشمند و جویای علم، را به کمال می‌رساند. امیدوارم بتوانم خانه را خوب رنگ کنم. قبلا تجربه‌ی رنگمالی را فقط در خانه و دفتر خودمان @[100022040357385:2048:Momtaz Yoga] و @[100064500950428:2048:Momtaz Host] در کابل داشتم و در مدرسه‌ای که در تهران برای کودکان افغانستان با @[1532973933:2048:Mousavi Nader] کار می‌کردم. از بوی خانه‌ی تازه رنگ شده، خوشم می‌آید. بوی هیاهو و تلاش و رفت و آمدها. بوی تغییر، بوی نوآوری، بوی پیشرفت. دارم به تشابه اسم‌های Reza, Raha, Rhea فکر میکنم. شاید ما با هم فامیلیم و خبر نداریم. 😉
Posted by atiq | اکتبر 25, 2023
صاحب خانه‌ی ما در ونکوور، پزشک بود. متخصص طب سوزنی با تجر…

صاحب خانه‌ی ما در ونکوور، پزشک بود. متخصص طب سوزنی با تجربه‌ی بسیار زیاد‌. خدا رحمتش کند، چند سالی می‌شود فوت کرده و دیگر در میان ما نیست. اما زیاد...