این منم. سر کلاس انگلیسی نشسته‌ام. ده دوازده نفر شاگرد هس…

این منم. سر کلاس انگلیسی نشسته‌ام. ده دوازده نفر شاگرد هستیم. از کشورهای مختلف:

چین، ایران، افغانستان، مالی، اریتره، اسپانیا، روسیه، هنگ کنگ. فضای کلاس خیلی بزرگ است، یک سالن بزرگ چند منظوره است. با صندلی ها و میزهای تاشو. و امکانات پروژکتور و پرده نمایش.

همچنین برای ورزش و زومبا و یوگا هم می‌شود از این سالن استفاده کرد. امکانات تهویه هوا و سیستم صدا هم دارد. در کنار دیوار، آینه‌های بزرگی دارد که موقع درس یا یوگا، آینه‌ها را با پرده می‌پوشانند. در ضمن پنجره‌های بزرگی دارد. از آن مدل پنجره‌های مستطیلی که از کف تا سقف ادامه دارند و نور و منظره بیرون در روزهای بارانی و برفی دیدنی است.

کفپوش سالن چوبی است. و زیر پایه‌ی میزها و صندلی‌ها، یک وسیله پلاستیکی و پارچه‌ای، پیچانده‌اند که اگر روی زمین کشیده شد، صدا ندهند.

این جزئیات را در ذهنم ثبت کرده‌ام تا دوباره اینجا یک سالن اختصاصی یوگا دایر کنیم. به دردم میخورد.

البته اینجا را به طور ساعتی و روزانه هم کرایه می‌دهند.

این روزها، کلاس انگلیسی میروم. دوباره سر کلاس نشسته‌ام. به یاد این شعر از فردوسی می‌افتم:

میاسای ز آموختن یک زمان

به دانش میفکن دل اندر گمان

یکی نغز بازی کند روزگار

که بنشاندت پیش آموزگار

هر روز یک بحث جدید را کار می‌کنیم. هم لغت یاد میگیریم و هم با بحث‌هایی که به درد تازه‌واردان میخورد آشنا می‌شویم.

چیزهایی مثل نوشتن resume, job search, networking, dialogue, Bob Dylan

یادگیری خوب است. حتی اگر پدر باشم.

دیروز به فرنگیس گفتم پشتم را لقد کند، نزدیک بود نفسم کنده شود. خیلی سنگین بود. اصلا آمادگی این همه وزن را نداشتم. آن دختر کوچولوی پدر، امروز همقد مادرش شده. صدای شهریار هم خروسی شده. و گاهی پشت لبش را نشان می‌دهد و میگوید: پدر، بروت کشیدم.

صبحانه چی باید بخوریم؟

در برچی انتحاری شده؟

در میان صدها و هزارها خبر ناگوار، از گوشه و کنار جهان، فقط یک آغوش می‌تواند تسکین دردهای من باشد.

همدیگر را محکم بغل کنیم. شاید فردایی نباشد.

Fear is Pear. Old is gold

Today is a nice day.

چند روز قبل، در کنار یک رودخانه‌ی بزرگ، در حالی که باران نم نم بر روی گندمهای پاییزه می‌بارید، با دوستان، آتش روشن کردیم و آب آتشین در گلو ریختیم.

به یاد جمله‌ای در یکی از مکتب‌های کابل افتادم :

آبی که ابرو بریزد، در گلو مریز.

خندیدم و گفتم: دیوانه در کار خود هوشیار است.

از دوستانم تشکر میکنم. حال دادید در حد لالیگا.

دارم فکر میکنم اگر ده سال در کانادا کار کنم، چند مکتب را می‌شود در افغانستان ساخت؟ حالا که اکثر مکتب‌ها، آنلاین است. آیا نیاز به ساخت و ساز و زیربنا است یا همینطور آنلاین پیش برویم؟ چون کلاسهای یوگا را هم داریم آنلاین پیش می‌بریم و خیلی بهتر از کلاسهای حضوری جواب داده.

زیربنا، لازم است. دنیا هر چقدر هم مجازی و آنلاین شود، بوسه به پیغام نمیشود. باید بود، باید حضور داشته باشیم. بله جانم. بله. غم مخور. .کشمش نخود بخور.

Add a comment

*Please complete all fields correctly

Related Blogs

#better_Afghanistan
🎉 It's my fan-iversary! I've been a top fan of VanDusen Botanical Garden since November 15, 2023. @[100064771598345:2048:VanDusen Botanical Garden]
خاصیت برگ دارد آدمی،