بعد از مدتها، تصمیم گرفتیم دور همی بشینیم و فیلم ببینیم.
خیلی دلم میخواهد یک روز همگی برویم سینما و تخمه بشکنیم و فیلم ببینیم. چیزی که در کابل نشد که نشد که نشد. در سینمای پامیر که اصلا نمیشد با زن و بچه رفت. سینمای پارک را هم که خراب کردند، ولی کسی را ندیدم که گفته باشد آنجا رفته. سینما بهارستان که از منطقه ما دور بود و خبر ندارم که چه شد و اصلا میان آنهمه مصیبت، سینما مهم نبود.
یک شعری از کودکیها یاد گرفته بودیم و میخواندیم:
این دختر بی حیا
همیشه میره سینما
در سینما بسته است
حسن کچل خسته است…
ولی خب، سینما رفتن، بی حیایی نیست.
به یاد سینما رفتنهای خودم میافتم. زمانی که در ایران، خرد بودم و جنگ ایران و عراق جریان داشت. روزهای جمعه، داییهایم با دوستانشان جمع میشدند که سینما بروند.
خانه ما حمام داشت که آبگرمکن نفتی خوبی هم داشت. یکی از داییها که در خانه خودشان نوبت حمام نمیرسید، بدو بدو میامد خانه ما و حمام میکرد. مادرم هم میگفت: سینما میروید رضا را هم ببرید. و سریع لباسهای شیک و مجلسی را که در مدرسه حق پوشیدنشان را نداشتیم تنم میداد و راه میافتادیم. در راه دوستان تقسیم وظایف میکردند. مثلا یکی میگفت کرایه ماشین را من میدهم، پول بلیط با شماها و پول رستوران و ساندویچ و غذا با فلانی.
سیستم طوری بود که هر کس از شش روزی که کار میکرد، پنج روزش را میداد به خانه و پول یک روز و اضافه کاریهایش را میگرفت و میامد سینما.
فیلمها هم اکثرن جنگی بودند.
وقتی برمیگشتم خانه، مادرم میپرسید: نان چی خوردید؟
و وقتی میگفتم چلوکباب خوردیم، با یک حالت کودکانه میگفت: بیا که دهنت را بوی کنم. و از بوی دهان من، مادرم لذت میبرد.
تا اینکه بین ماماها و دوستان، اختلاف شد و برنامه سینما کنسل شد و کم کم جای خود را به مجلسهای ویدئو و دیدن شو و رقص و فیلم هندی داد.
از مراکز فیلم دیدن خانوادگی در کابل، یکی مرکز فرهنگی فرانسه بود که بعد از حادثه انفجار در داخل سالن، شانس آوردیم زنده بیرون شدیم و دیگه جرات نکردیم شرکت کنیم.
بعدشم که این سینماهای پنج بعدی و هفت بعدی آمده بود که اصلا سینما نبود، بیشتر وسیله بازی بچهها بود.
الان که نگاه میکنم و این مراسمهای ترسناک و هالووین و سوسول بازیها را میبینم، با خودم فکر میکنم خود ما یک عمر در داخل یک صحنه واقعی و ترسناک بودیم. نیازی به سینما و هیجان بیشتر نبود.
دیشب فیلم دیدیم، انتخاب اولادها، یک فیلم بود که از زبان یک سگ بیان میشد. نور اتاق را کم کردیم و چیپس و انرژی مونستر و تخمه آفتابگردان و سایر مخلفات را آوردیم و یک بالشت زیر سر و یک کمپل هم روی پاهایم انداختم. دیدم که شهریار و شاهرخ هم آمدند سرشان را روی شکمم گذاشتند و گفتند: پدر شکم تو بهترین بالشت دنیا است.
به من با تاکید و اخطار و هشدار گفتند: فقط تا آخر باید ببینی، نشود که وسط فیلم خوابت ببرد.
بی بی روی مبل، پشت سرم نشسته بود. بعضی صحنهها که سگ را میبوسیدند و نوازش میکردند، بیبی اخ و توف میکرد که سگ نجس و مردار را چرا میبوسند؟
که ما همگی بیبی را به آرامش دعوت میکردیم و میگفتیم اینجا فرق میکند، کسی سگ را نجس و مردار فکر نمیکند. سگ بسیار قدر دارد.
نشستم و تا آخر دیدم و بعد از مدتها، توانستم یک فیلم را تا آخر ببینم. چه افتخاری از این بالاتر!
حالا که فیلم میبینیم، تمام صحنهها و خانهها و خیابانها، آشنا به نظر میرسد. انگار همین جلوی خانهی ما فیلمبرداری کردهاند.
این هم از عمر، شبی بود، خوش گذشت. نوشتم تا بماند یادگاری.


![🎉 It's my fan-iversary! I've been a top fan of VanDusen Botanical Garden since November 15, 2023. @[100064771598345:2048:VanDusen Botanical Garden]](https://pen.momtazhost.com/wp-content/uploads/2026/02/10239312730815507.jpg)
