Https://workbc.ca
قصه جمع کردن برگهای درختِ روبروی خانه تمام شد. این هفته، تمام برگهایش ریخت و ما هم دیروز، همه را جمع کردیم. تا دوباره بهار شود و برگهای نو برویاند.
اما هفتهی قبل، یک هفتهی پربار بود. در کلاس انگلیسی، پرزنتیشن دادیم،
در workbc.ca هم چهار جلسه آموزش گروهی تمام شد و این هفته، استاد با هر نفر، تک به تک، جلسه یک ساعته خواهد داشت.
تمام آخر هفته را با خودم، با خودآگاه و ناخودآگاه خودم درگیر بودم.
من از این دریای فرصت و کار و زندگی و امنیت، چه میخواهم ؟
از این تمرین، بیشتر از اینکه به آینده نگاه کنم و امیدوار باشم، از زجری که در گذشته بر من تحمیل شده بود، رنج بردم. یاد روزهای امتحان کنکور افتادم، محدودیتهای آموزشی و شرکت در امتحان برای مهاجران افغانستان و محدودیت در انتخاب شهرها برای ادامه تحصیل.
حالا این به کنار، اطلاعیههایی که هر از چندگاه، نشر میشد و مشخص میکرد افغانها به جز چند کار شاقه، اجازه هیچ کار دیگری را نداشتند، برای مایی که درس میخواندیم هم شبیه زلزله بود این خبر که بعد از فارغالتحصیلی ما در ایران چکار خواهیم کرد و آخرش چکاره خواهیم شد؟ همیشه شبیه یک علامت سوال بزرگ و سنگین روی سر ما بود و بود.
برای همین در کنار رشته اصلیام که کشاورزی و گل و سبزی و گلکاری و دیزاین باغ و پارک بود، رو آوردم به کامپیوتر و یادگیری آن.
شاید باورتان نشود، اما تا مدتها، کامپیوتر را شبیه تاریخ، از روی کتاب میخواندم و در ذهنم بازسازی میکردم. چون مثل خیلی چیزهای دیگر، همیشه به سیستم دسترسی نداشتیم. کسی هم نبود که بتوانیم سوالات خود را بپرسیم.
در دانشگاه، استادهای خوب کم نبودند، اما من شخصیت و رنگپذیری خودم را بیشتر مدیون همنشینی و همصحبتی با هم اتاقی های خوبِ دوران تحصیلم میدانم. هر کدام به نحوی، چیزی برای ارایه داشتند که در طول دوران زندگی، واقعا استفاده کردهام.
تا مدتها فکر میکردم مهمترین بخش کامپیوتر، کیبوردش است و نرمافزار یعنی اینکه دکمههای کیبورد، نرم باشد و سخت افزار، یعنی دکمههایی کیبورد حالت سفت و سخت داشته باشد. تا اینکه سر کلاس عملی، این ابهام و توهم از من رفع شد.
روزی که بعد از سن هجده و نوزده سالگی، به مشهد رفتم و در منطقه گلشهر و شلوغ بازار دکاندار و خواروبار فروش با قیافه هزارگی دیدم، دهانم باز مانده بود. آزادی و کار و بار و بازار، در گلشهر مشهد، بالاتر از شهرری تهران بود.
یا روزی که برای ادامه تحصیل ماستری، حدود سالهای 2003 مجبور بودیم بیاییم افغانستان و ویزا بگیریم، در هرات دیدم افغانیها، راننده هستند، دکان دارند و تمام شهر و بازار از اینهاست. در کابل و مزار بیشتر حس اعتماد به نفس پیدا کردم. چون تمام ادارهها و مسیولین پر از افغانیها بود. حتی پولیسهای ترافیکی هم افغانیها بودند. هیچ کسی به فارسی ایران صحبت نمیکند و از شنیدن لهجه فارسی کابلی، هم احساس قدرت میکردم و هم لذت بخش بود برایم.
علیایحال، به هر ترتیب، اینجا در کانادا، برای اولاد آدم غریب، فرصت بینهایت زیاد است. بچه باشد که بفهمد و درک کند و استفاده کند.
به قول خدابیامرز پدرم، که وقتی پیشش لکچر میدادم، سرش را میخاراند و میگفت: بچیم، همه گپهایت درست، چند پیسه در کون جیبت داری حالا؟
میگفتم هیچی.
میگفت: پول که نداشتی، حرفهایت اندازه گوز خر، ارزش ندارد. این را بفهم پسرم. در اذان آدم غریب، کسی نماز نمیخواند. در کنار دانش و تحصیل، باید پولدار هم باشی.
پول که بود، هر بدی کنی، خوب است. هر زشتی، زیباست و هر فکاهی و مزاق و کلامت، حکمت و گوهر است.اما باید اینقدر شخصیت داشته باشی که بد نکنی. خوب باشی و خوب کنی.
یا به قول خسور مرحومم که در زمستان های سرد و پر برف کابل میگفت:
اگر چوب و سوخت در تاکوی(زیرزمین) باشد، حتی اگر آتش نکنی، خانه خود بخود گرم است.
معنی خیلی حرفها را حالا بهتر میفهمم، اقتصاد، عشق، تحصیل، زندگی و حال خوب و آینده، همگی با هم بافت و پیوند دارند.
اقتصاد و پول، نقش خون در رگهای آدمی را دارد، دو تا آدم یکی کم خون و دیگری بیپول، تقریبا علایم مشابه دارند و خیلی بیماریها و حالات روانی، با پول بهبود مییابد.
به نظر من، کسب پول و اقتصاد و تجارت، بیشتر از آنکه یک فعالیت ریاضی و علمی باشد، یک هنر روحی و روانی است. یک چیز ادیبانه است. یک مهارت جدا است.
این هفته، خودم را برای جلسه تک به تک با استاد آماده میکنم.
تمام دلبستگیها و وابستگیها و اولویتها و خواهشهایم را دارم لیست میکنم. چیزی را سانسور نکردهام.
فهمیدم زندگی اینجا، شوخی نیست و منم خواب نیستم. اینجا جدی جدی میشود رویاها را لمس کرد. میشود شبیه درختان بلند اینجا، آزادانه رشد کرد و تنومند شد.
کار، بار، زار، خوار،
خوار و زار، کارزار، خواروبار، کاروبار، انتخاب با شماست که کدامش را میخوای. حالا که علم اینقدر پیشرفت کرده که میتوانی تعیین کنی اولادت پسر باشد یا دختر؟ یا حتی بیشتر از آن، اولاد آدم میتواند جنسیت خود را تغییر بدهد، کارشناسان دلسوز و ماهر کار و بار هم میتوانند تعیین کنند که چه سرنوشتی داشته باشیم. یا سرنوشت زندگی ما را از اینجا به بعد، تغییر بدهند.
انتخاب با ماست. و در ابتدا، باید بیشتر خود را بشناسیم.
برای من که همیشه احساس کردهام که کودک درون من ۳۰ درصد زن است!!! چه چیزی تجویز خواهد کرد؟
با لالههای گوشم، شمالکهای خوشبختی را احساس میکنم.
تا دوباره بهار شود و درخت روبروی خانه، برگ و بار نو بیاورد.
تا دوباره موهایم دراز شود، دراز دراز… فقط بخاطر خواهش کودک درونم.
ای استاد کار و بار، ای Mentor, ای غول چراغ جادوی من، سپاسگزارم. خیلی زیاد.

![🎉 It's my fan-iversary! I've been a top fan of VanDusen Botanical Garden since November 15, 2023. @[100064771598345:2048:VanDusen Botanical Garden]](https://pen.momtazhost.com/wp-content/uploads/2026/02/10239312730815507.jpg)
