اسلام آباد، سرسبز و گرم بود، خیلی گرم و تنوری و تفت کرده. شبیه سونای بخار، شبیه دوزخ، آنقدر سوزان، که اگر با پیراهن آستین کوتاه میگشتیم، دستهایمان زیر آفتاب مست، میسوخت.
این عکسها را امروز، گوگل فوتو برایم یادآوری کرد. تازه خودم را از خبر انفجار مهتاب قلعهی کابل، جمع و جور کرده بودم که دوباره بهم ریختم.
این روز در این عکسها، چقدر خوب بود. عباسعلی تازه به اسلام آباد آمده بود، فکر کنم از کابل میامد. به دیدارش رفتم. عباس به یکی زنگ زد، آدرس گرفت و با عباسعلی به یک مهمانخانه در منطقه G9 اسلام آباد رفتیم. یک مقدار اسناد و امانت را به یکی تحویل میداد. در حیاط مهمانخانه، گیاه آلوکازیا (بابا آدم) با برگهای بزرگ را دیدم. و برای اولین بار، یک گیاه پتوس با برگهای درشت را دیدم. وقتی به عباس گفتم برای اولین بار است که این گیاه را میبینم، کاش میشد یک قلمه بگیرم. به زبان اردو، با دوستش که مسئول مهمانخانه بود، صحبت کرد. که دیدم دوستش رفت و با یک چاقوی تیز برگشت و عباس گفت: هر چقدر که دوست داری ازش قلمه بگیر. منم از شوق و با عجله، دو سه تا قلمه از سربرگهای آن گیاه که در زیر سایه درختهای بلند، شبیه جنگل به هر طرف پیچیده شده بود، گرفتم.
عباس وقتی سرخوشی و ذوق مرا دید، قاه قاه میخندید و میگفت: های ریضا، حال میکنی باهام رفیقی؟ هاهاها…
گفتم: خدایی خیلی حال میکنم.
با هم عکس گرفتیم. گفت: سخت گرمی است، حال ندارم، برویم دو گیلاس جوس نیشکر بزنیم و جیگر ما یخ شود. رفتیم بیرون، دو گیلاس جوس نیشکر لیمویی نوشیدیم و باز هم گرم بود، در بازار آنجا کمی گشتیم. عباس کویته رفتنی بود. از bus station منطقه G9 یک تیکت گرفت و گفت شب میروم کویته. بعد با هم به خانهی من رفتیم. قلمه گلها را در حمام انداختم و خیس کردم تا سر فرصت بکارم. نان چاشت را خوردیم و کمی استراحت کردیم.
نزدیک غروب، عباس کویته رفت و منم این قلمهها را کاشتم. گل و گلکاری و گلبازی، تنها کاری بود که حالم را خوب میکرد.
از بس که در اسلام آباد منتظر مانده بودیم، دیگر انتظار و معطلی، معنا نداشت، بیخیال همه اخبار شده بودم و فقط از لحظهی حال لذت میبردم. از دیدن طبیعت، از دار و درخت، از حشره و پرنده و جک و جانوران ریز و درشت بین علفها، واقعا لذت میبردم. حتی رفته بودم در یک کتابفروشی که کتابهای ارزان و دست دوم میفروخت، چند کتاب و اطلس حشره شناسی تمام رنگی، خریده بودم.
عباس را بار دیگر همان سال در کابل دیدم. اواخر خزان بود، هوا سرد بود. در شهرک امید سبز، در خانه خودش که تازه کابینت و الماریهایش را نصب کرده بود، یکی دو شب مهمان شدیم. تنها با علی جمعه برادرش بود. زن و بچهاش کویته بود. میگفت: در کویته کار نیست، برای پیگیری چند کار، و فروش ماشین و زمین، کابل آمده تا کمی خرج روز و روزگار را بکشد.
در کابل، دقیقا صبح زود روز اول January 2023 بود که خبر مرگ عباس را شنیدم. شوک بودم. هنوز هم شوک هستم. با حبیب رفتیم برای جنازه. یک روز سرد و یخ زدهی زمستانی در کابل، جنازه را از یک مسجد در برچی ورداشتند و در قبرستان بالای تپههای شهرک امید سبز انتقال دادند.
چند نفر در میان یخ و برف، قبر را کندند، عباس را پیچیده در یک کمپل، آوردند که در قبر بگذارند، باورم نمیشد، هنوز هم باورم نمیشود. با شناختی که از عباس داشتم، هر لحظه احساس میکردم بلند میشود و همه را به دَو و دَشنام میگیرد و میگوید این دیگر چی ریشخندی است؟ گم شوید بروید. مگر بیکار ماندهاید که ما را آزار میدهید؟
همهاش فکر میکردم فیلم و فکاهی است.
اما فیلم نبود، فکاهی هم نبود، قضیه کاملا جدی بود. عباس را با سلام و صلوات در قبر گذاشتند، چند تخته سنگ و رویش خاک ريختند، خاک تیره، سرد، برف آلود و یخ زده.
بعد از آن، برگشتم اسلام آباد، هنوز منتظر بودیم. قلمهها رشد کردند، بزرگ شدند و به هر طرف پیچیدند. هر بار که آن گلدان را میدیدم، به یاد عباس میافتادم. حالم از این دنیای بد، گرفته میشد، گلدان را ورداشتم و بردم در یک جای دور از چشم، در یک گوشه گذاشتم، ولی گل گلدان بیخیال این مسایل، روز بروز رشد میکرد.
عباسعلی از بین ما رفت؟ یا او ماند و روزگار، چون جریان رودخانهای خروشان ما را با خود میبرد؟











![🎉 It's my fan-iversary! I've been a top fan of VanDusen Botanical Garden since November 15, 2023. @[100064771598345:2048:VanDusen Botanical Garden]](https://pen.momtazhost.com/wp-content/uploads/2026/02/10239312730815507.jpg)
