اینجا، پول که باشد، قدرت خرید باشد، بهشت است.
پول که نبود، یا از دسترس دور بود، دیگه کم کم سخت میشه.
این روزها، تب و تلاش پیدا کردن یک وظیفه را دارم. میخواهم کار کنم تا احساس ارزشمندی برای خودم و خانوادهام داشته باشم. و بتوانم با دستمزد و پول، نیازهای زندگی را جوابگو باشم.
برای کار به اداره workbc.ca رفتم. وب سایت مجهز و کاملی دارد که خیلی ریسورسها دارد. به نظرم کار کردن با بخشهای مختلف این سایت، خودش یک آموزش مفصل نیاز دارد.
این روزها، به شکل حضوری و in person دارم تستهای مختلف شخصیت، رنگشناسی، روحیات و روانشناسی و هدفمندی را میگذرانم.
اگر آموزش دیگری هم برای پیدا کردن کار نیاز باشد، تا ۳۵۰۰ دلار کمک هزینه میدهند.
استاد، یک خانم مسن خوش پوش و شیک هنگ کنگی است که مدل موی زیبایی دارد و خیلی خیلی با احترام و تواضع مباحث مغلق روانشناسی را قابل فهم میسازد. در کلاس، حدود هفت هشت نفر هستیم از ایتالیا، کنیا، هند، روسیه، کانادا که خیلی از آنها شاید نسل دوم و سوم مهاجران باشند.
این روزها، با راهنمایی استاد، با خودم آگاهانه کلنجار میروم. با خودم درگیرم که واقعا از زندگی چه میخواهم؟ یک سال بعد، سه سال بعد، پنج سال بعد، ده سال و پنجاه سال بعد، چه خواهد شد؟
این روزها، خودم را خیلی فقیر حس میکنم.
بعد از چهل و چند سال زندگی، چه حاصلی داشتهام؟
حالا و بعد از این، ریشه را در کجا بند کنم و چطور بیخ پیدا کنم؟
هیچ کجا برای ما وطن نشد. هیچ سور و سامانی از گذشته به همراه نداریم و وقتی از افغانستان برآمدیم، تمام زندگی را چپاندیم در چندتا جامهدان و دوسال همراه خود کشیدیم تا رسیدیم اینجا.
حالا گاهی دلم هیچ چیزی نمیخواهد، گاهی دلم میخواهد پس برگردم به کابل، اما گاهی همه چیز میخواهد، گاهی که به گذشتهی پر از دستانداز و پر فراز و نشیب خود نگاه میکنم و با خود میگویم:
رضا، بچش این صافترین سرک و جادهای است که در مقابلت قرار گرفته است، فقط باید گازش را بگیری و بدوانی و خواستنیهایت از این دنیا را به دست بیاوری.
با خودم میگویم: مگر در کابل نمیگفتی که اگر امنیت باشد، اگر برق باشد، اگر تعصب و سمت و قوم نباشد، چنین میکنم و چنان میکنم؟
این امنیت، این برق، این سیستم، این جاده و سرک، این حمایت، این تفریح و طبیعت، این آزادی، این وسعت، از اقیانوس آرام تا اطلس، یالا، بدو ببینم چه میخواهی کنی؟
این روزها، یک قلم و کاغذ ورداشتهام و فقط دارم خیالپلوهای زیبایم را یادداشت میکنم. یادداشتهای پنج شش سال قبلام را میخوانم تا بهتر بتوانم مسیرم را پیدا کنم و نامحدود، لایتناهی، بیکران، بیخیال، بدون ترس و وحشت، دارم رنگارنگ رویا میبافم.
اینجا، ونکوور، سرزمین من است.
من از اینجا هستم و اینجا از من است.
پشت پلاکهای موتر اینجا، با محبت و عشق نوشتهاند:
Beautiful British Columbia
سیب، از سیب رنگ میگیرد.
من بریتیش کلمبیا و ونکوور زیبا را دوست دارم.
📍 Vancouver, British Columbia


![🎉 It's my fan-iversary! I've been a top fan of VanDusen Botanical Garden since November 15, 2023. @[100064771598345:2048:VanDusen Botanical Garden]](https://pen.momtazhost.com/wp-content/uploads/2026/02/10239312730815507.jpg)
