atiq

Posted by | اکتبر 14, 2023
امروز این وب سایت را دیدم.

امروز این وب سایت را دیدم. خیلی برایم‌ جالب بود. Https://Su.org اگر در مورد سینگولاریتی به فارسی بیشتر میخواهید بدانید این پادکست هم جالب است: رادیو جادی، شماره یک. https://jadi.net/audio/jadi-net_radio-geek_001_singularity.mp3...

Continue Reading
Posted by | اکتبر 11, 2023
اینجا یک اپلیکیشن است به نام هویج یا Carrot 🥕 که برای خر…

اینجا یک اپلیکیشن است به نام هویج یا Carrot 🥕 که برای خرید و فروش اجناس است و کمی بهتر از marketplace فیسبوک است. چند وقت قبل، در خانه برایم...

Continue Reading
آسمان ابری است، با ابرهای سرد و خاکستری رنگ که نم نم می‌بارند. انگار که کسی شیر را از سینه‌ی ابرها می‌دوشد. در آشپزخانه بر روی چوکی نشسته‌ام و دمپایی‌هایی که داخل‌اش پشم دارد، پوشیده‌ام. اینجا می‌گویند: Six months of the year is wet and sky is gray. You must eat vitamin D for prevent depression. من میگویم: همین که برق هست و آب شیرین وجود دارد، دیگر غمی نیست. من که عادت به دیدن آسمان ندارم. چرا که همیشه دو تا مانیتور و یک ماوس و کیبورد پیش رویم است و در جهان خودم غرق می‌شوم. برای من همین یک وجب فضای امن کافی است تا دنیای خیالی خودم را بسازم. گاهی شده که طبق برنامه باید نیم ساعت پشت کامپیوتر می‌نشستم، اما چون ماهیگیری که یک صید کلان در تورش خورده باشد، بیشتر از ده ساعت زدن و کندن، بالاخره خودم را از پشت سیستم خلاص کرده‌ام و تازه فهمیدم که نه آب خورده‌ام و نه نان. من فعلا به آسمان کاری ندارم. چه صاف باشد یا ابری. هر چقدر هم میخواهد ببارد. خیالی نیست. اما بعد از این شش‌ماه، طبق برنامه‌ای که در بیست و پنج سالگی‌ام داشتم، دیگر کمتر به سمت کامپیوتر میروم. می‌خواهم باغ و باغچه خودم را داشته باشم و برای خریدن کاهو و اسفناج و گلپی، پول ندهیم. هزار تا گلدان کوچک از گلهای پتوس آماده میکنم برای همسایه‌ها، برای نوروز. برای سال نو. دیروز به گمانم اینجا thanks giving بود. روز شکرگزاری. برای یکی از دوستان که حالش خوب نبود، غذا آماده کردیم و من بردم. یک ساعت مسیر برگشت را پیاده آمدم. اینجا پیاده روهای خیلی خوبی دارد.صاف و دراز و طولانی، خلوت، امن، زیبا. برای من این پیاده‌روها، حکم بازیهای آتاری را دارد. می‌خواهم بروم تا آخرش ببینم به کجا میرسم. جذاب است. مخصوصا که بار نخست است که در این جاها قدم میزنم. بار نخست هر چیز که باشد، هیجان دارد. آدم، تن‌اش مور مور میشود و کیف می‌کند. در آشپزخانه، کنار میز غذا، بر روی چوکی نشسته‌ام و باران را با صدای ترق و ترق باریدن‌اش تماشا میکنم. یک آهنگ گوش میکنم: صبحدم ای دختر فیروزه‌ چشم در سبد از باغ چه آورده‌ای عطر گل وحشی و بوی بهار... اگر این زلزله‌ی هرات در کابل میشد؟ چند سال قبل که در بدخشان زمین لغزیده بود! ما تا کجا می‌خواهیم لاف بزنیم؟ و کلوخ را مانده و از آب بگذریم؟ به دنبال کارد میگردم تا آووکادو را چهار تقسیم کنم. می‌خواهم یک کاری کنم کارستان. به فکر یک سقف‌ام...
Posted by | اکتبر 10, 2023
آسمان ابری است، با ابرهای سرد و خاکستری رنگ که نم نم می‌ب…

آسمان ابری است، با ابرهای سرد و خاکستری رنگ که نم نم می‌بارند. انگار که کسی شیر را از سینه‌ی ابرها می‌دوشد. در آشپزخانه بر روی چوکی نشسته‌ام و دمپایی‌هایی...

Continue Reading
Posted by | اکتبر 10, 2023
shared a link. – Oct 10, 2023

🔗 https://zarclass.com/python-string-methods/

Continue Reading
وقتی این جمله را روی این قفل دیدم، خنده‌ام گرفت. با همه‌ی احترامی که به ساحت عشق دارم، اما خیلی وقت است به کلماتی مثل "همیشه" و "هرگز" باور ندارم. از اوان نوجوانی تا الان که شاید سی سال گذشته باشد، خیلی اسم‌ها و نامها در زندگی‌ام آمدند و رفتند، اما به جز خودم، به جز خودِ خودم، کسی حال مرا نمی‌فهمد. من حتی گاهی نام خودم را هم فراموش میکنم. چه برسد به اینکه نام کسی را به یاد داشته باشم. آن هم برای همیشه، تا ابد. زندگی جریان دارد، زندگی بی بازگشت است. باید رفت و رفت و رفت و آخرش همه چیز ناپیداست. زندگی پاره‌خط نیست، که دو انتهای مشخص داشته باشد، نیم خط است. تازه آن هم اگر سر رشته دستت باشد، اگر نه که چون گردونه‌ای آدم را میچرخاند و سرگیجه می‌دهد. این هم از عمر، شبی بود، گذشت. خوب گذشت. جمعه‌ها باید خوب بگذرد، فرقی نمی‌کند که در کدام بلاد باشم. تا جایی که می‌توانم باید قوی باشم، هم از لحاظ جسمی و هم از نظر فکری و روانی. از تمام چیزهای دنیا، از خواب خوشم می‌آید. دوست دارم یکبار بروم به سمت قطب شمال و در یک کلبه‌ی یخی اسکیموها، چاق شوم، شکم بندازم و به خواب زمستانی بروم. بعد از آن آهسته آهسته، شش ماه را با پای برهنه، به سمت جنگل‌های آمازون برای خودم بچرخم و زندگی کنم. من اگر حرفهای پدرم را گوش میکردم و پسرخوب پدر میبودم، حالا شاید سه تا زن می‌داشتم با پنج تا خانه که دوتای آن مهمانخانه می‌بود. حاجی رضایی بودم برای خودم. من از مهمانی رفتن و مهمانی دادن خوشم می‌آمد. اما از وقتی پشت صحنه‌ی این همه کش و فش را دیدم، بیزار شدم. شستن کوهی از ظرفها در هوای سرد زمستان و آن دیگهای کلان. خوب است اما جالب نیست. دوست دارم شبیه تارزان بروم در جنگل بدوم. بدون نام و نشان و منصب. این روزها، لباس‌های ما بشور و بپوش است. خیلی خوب است که اتوکردن کار ندارد. ولی خب بعضی لباس‌ها را اتو می‌کنیم تا بهتر ضد عفونی شوند. فخریه قبول ندارد غذای خانه فست فود باشد. می‌گوید fast برای کار خوب است، Work fast Fast food اما نه در زندگی و نه در خانه، fast خوب نیست، زندگی آرام‌اش خوب است. در خانه باید آرامش باشد. میخواهم بروم و چون خرس سفید قطبی، شش ماه از سال را آرام بخوابم. خوب می‌دانم که دو روز بیشتر طاقت نمی‌آورم و مثل سگ، باز برمیگردم به سمت خانه. چون من آشپزی بلد نیستم. بگزار دلم خوش باشد که شش ماه میتوانم چون خرس بخوابم. I love you forever ❤️ 😍 💖 ❣️ 💕🥰😘 💘 ❤️
Posted by | اکتبر 7, 2023
وقتی این جمله را روی این قفل دیدم، خنده‌ام گرفت.

وقتی این جمله را روی این قفل دیدم، خنده‌ام گرفت. با همه‌ی احترامی که به ساحت عشق دارم، اما خیلی وقت است به کلماتی مثل "همیشه" و "هرگز" باور ندارم....

Continue Reading
نزدیک به یکماه پیش بود که این کتاب‌ها را دریافت کردیم. راهنمای تازه‌واردان به منابع و خدمات دولت کانادا را توضیح می‌دهد. در بخش‌های مختلف آموزشی، کاری، حقوقی، تفریحی، امنیت و جابجا شدن بهتر. با دقت کتاب را می‌خواندم، اما چیز زیادی از آن نمی فهمیدم. چون منطقه و جغرافیای اینجا را بلد نبودم. در این یک ماه، با راهنمایی و کمک دوستان، معمولا آخر هفته‌ها را برای خوشگذرانی، به چکر رفته‌ایم. یک دوچرخه هم خریده‌ام و بیشتر جاها را بدون کمک google map، میروم و میایم. دیروز که اندکی از خواندن کتاب راهنمای رانندگی، فارغ شدم، چشمم به این کتاب افتاد، دوباره ورق زدم و خواندم. اما اینبار واقعا معنای خیلی از توضیحات آنرا می‌فهمیدم. چون با فرهنگ و جغرافیای منطقه تا حدودی آشنا شده‌ام و این روند یادگیری را آسان می‌کرد. گاهی که با اولادها در انجام مشقهایشان کمک می‌کنم، همین که کتاب آنها را برمیدارم و ورق میزنم، در اندیشه‌ی خودم غرق می‌شوم. یاد روزهایی می‌افتم که ما هم این درسها را می‌خواندیم، اما آن‌زمان بخاطر گرفتن نمره کامیابی در دبستان بود. حالا، بعد از سی چهل سال، بهتر مفهوم آن سبق و آموزش را میفمم. گویا که باید از نو در کلاس درس بشینم و بیشتر زندگی را یاد بگیرم. من قبل از ازدواج، کتاب‌های زیادی را در مورد عشق، همسرداری، هنر پدر بودن، تربیت، اقتصاد و کار خواندم. به خیال خودم با برنامه پیش میرفتم. به قول یکی از قهرمانان بوکس جهان: همه چیز مطابق برنامه پیش میرود، تا اینکه اولین بوکس به صورت‌ات میخورد. بعد از آن است که مهارت شخص، فهمیده می‌شود. ناگهان، همه چیز بهم میریزد. تیت و پرک (پخش و پلا) میشویم و حتی خودمان را می‌بازیم. این زیربنای ساخته شدن است. تا دوباره خود را بسازیم. یکماه از آمدن ما گذشت، سخت بود. من که فکر می‌کردم سابقه‌ی بیست سال مهاجرت در ایران را دارم، دو سال آخری هم در پاکستان مهاجر بودیم، شاید حالا در کانادا، واکسینه شده باشم. اما باور کنید گاهی شیرِخوردگی مادر، از بینی آدم کشیده می‌شود. آدم با تجربه و بی تجربه ندارد. آدم خورد و خمیر و خاکشیر می‌شود. حالا که شعر مولانا را می‌خوانم بهتر می‌فهمم که چرا میگوید: گفت که دیوانه نه‌ای لایق این خانه نه‌ای رفتم دیوانه شدم سلسله بندنده شدم گفت که سرمست نه‌ای رو که از این دست نه‌ای رفتم و سرمست شدم وز طرب آکنده شدم مرده بدم، زنده شدم، گریه بدم، خنده شدم دولت عشق آمد و من، دولت پاینده شدم. دیوانگی اینجا، چرس اینجا، مستی اینجا، درس اینجا، با همه‌ی جاها فرق دارد. همان‌طور که درس و چرس و مستی و دیوانگی مسیر کابل و مزار، با همه‌ی جاها فرق داشت. خزان شده و اینجا غرق در رنگهای مختلف است. اگر چه به خزان پغمان خود ما نمیرسد، ولی خب، کم از آن هم نیست. یک چیز دیگر است. لعنتی یک چیز دیگر است. چهره‌‌ی چشم بادامی و قواره آسیایی و شرقی مثل چین و ویتنام و کوریا اینجا جلوه‌ی دیگر و بسیار کَش دارد. آرزو میکنم بیایی و ببینی. اندکی آرامش و خوراک و استایل و لباس که فراهم باشد، بتهای سایر مناطق، به گَردِ بت نازنین و مَه مهربان ما نمیرسد. خداوراستی کیف میکنم وقتی این همه زیبایی را یکجا می‌بینم. گاهی باید بعضی کتاب‌ها را از اول خواند. اما تاریخ را باید خط زد، پاره کرد و دور انداخت و از اول باید نوشت. من تاریخ خودم را می‌نویسم. من به هزار زبان زنده‌ی دنیا، تاریخ جاودانگی خودم را، واژه به واژه و خط به خط می‌نویسم. هر روز، بلاناغه(بدون گسست).
Posted by | اکتبر 6, 2023
نزدیک به یکماه پیش بود که این کتاب‌ها را دریافت کردیم.

نزدیک به یکماه پیش بود که این کتاب‌ها را دریافت کردیم. راهنمای تازه‌واردان به منابع و خدمات دولت کانادا را توضیح می‌دهد. در بخش‌های مختلف آموزشی، کاری، حقوقی، تفریحی، امنیت...

Continue Reading
Posted by | اکتبر 5, 2023
میخواهم هفته یک روز برای کار داوخواهانه، بروم اینجا.

میخواهم هفته یک روز برای کار داوخواهانه، بروم اینجا.

Continue Reading
دیروز رفتم و این دوچرخه را خریدم. این سومین دوچرخه‌ای است که می‌خرم. می‌خواهیم یک روز من و فخریه و همه‌ی اولادها، برویم دور یک دریاچه، در حال دوچرخه سواری، هواخوری کنیم. ده سال است که این مورد، در لیست آرزوها bucket list ، تیک نخورده باقی مانده است‌. در marketplace فیسبوک قیمت زده بود صد دالر. پیشنهاد دادم ۷۰ دالر. بعد از دو روز موافقت شد و خریدم. داستان خریدن آن هم این است که از فروشنده لوکیشن و آدرس را پرسیدم و در گوگل مپ، دیدم پیاده حدود یک ساعت راه است. اگر با اتوبوس بروم، سی دقیقه طول می‌کشد و خب تاکسی زودتر می‌برد و بیست دلار کرایه میگیرد. خواستم پیاده بروم. نفس عمیق کشیدم، لباس و کفش مناسب پوشیدم که اگر باران شد، آماده باشم، کلاه ایمنی دوچرخه را هم سر کردم و و راه افتادم به سمت مقصد. به فروشنده پیام دادم که حدود دو ساعت دیگه، خواهم رسید. جواب داد: that sounds great یعنی که به نظر عالی می‌آید. و این بار نخست است که با این جمله انگلیسی روبرو می‌شوم. در روی نقشه، چشمم به پارکی خورد که وسطش آبگیر و دریاچه بود. گفتم در اطراف آبگیر، کمی ایلاگشتی میکنم و بعدش میروم به سمت مقصد، و میدانم بعدها، از این فرصت‌های ایلاگشتی یافت نمی‌شود. بعد از آنکه اکانت بانکی درست کرده‌ایم و کارت گرفتیم، کمتر پول و سکه را به چشم می‌بینیم و لمس می‌کنیم. بانک‌نوت و اسکناسهای اینجا کاغذی نیست، یک مدل پلاستیکِ لَشم است. یعنی وقتی اسکناس را با چشم بسته لمس میکنی و دست میکشی بهش، از لشمی و لغزندگی آن، یک جوری خوش آدم می‌آید. کما اینکه پول همینجوری هم بوی خوب دارد و هم بهترین موسیقی، شَرَق شَرَق شمارش پول است. معمولا خرید و فروش از market place، با پول نقد است. از خانه حدود صد دالر ورداشته بودم، سه تا اسکناس بیست دالری، یک اسکناس پنج دالری و مابقی سکه‌های دو دالری و یک دالری و سنت های مختلف‌. در راه یک گلفروشی دیدم و یک گلدان کوچک سانسوریا را با قیمت بیست دالر خریدم. دو دالر و هم تکس گلدان شد!!! و گفتم دولت روی گلها هم تکس می‌گیرد؟ فروشنده که چینی تبار بود خندید و گفت: yes, of course. یک نکته را به شما بگویم که سانسوریا در گلدان کوچک، بهتر تکثیر می‌شود و جوانه و پاجوش می‌زند. دوچرخه را خریدم و وقتی میخواستم پول بدهم، گفت از کجا هستید؟ گفتم از افغانستان. داخل کیف پولم را دیدم که چند اسکناس پاکستانی بود. در مدت دو سالی که پاکستان بودیم، هیچ پول افغانی پیشم نمانده بود، همه را به دوستان پاکستانی داده بودم. به فروشنده هم چند اسکناس ده، بیست و صد کلدار پاکستانی دادم برای یادگاری. هوا ابری و دمای هوا خوب است. در مسیر راه، با یک گوش، پادکست گوش می‌کنم. با گوش دیگر، متوجه صداهای دور و برم هستم. همچون همیشه، ساجق(آدامس) هم می‌جوم. با خودم فکر میکنم آدمی از زندگی چه میخواهد؟ پادکست تنفسی میگیرد و آهنگ شکیلا را پخش میکند: منم و چند تا قناری با یه زندگی ساده یه درخت بید و سایه‌اش، همینم واسم زیاده، همینم واسم زیاده... در راه بازگشت، شاهرخ زنگ می‌زند که با shan که همکلاسی‌اش است، قرار است بیاید خانه و شب را هم در خانه ما میمانند. گفت با مادر هماهنگ کرده بودم. می‌خواهم گلخانه درست کنم. گل را نباید فروخت، گل را باید هدیه داد. As gift, comme cadeau
Posted by | اکتبر 5, 2023
دیروز رفتم و این دوچرخه را خریدم.

دیروز رفتم و این دوچرخه را خریدم. این سومین دوچرخه‌ای است که می‌خرم. می‌خواهیم یک روز من و فخریه و همه‌ی اولادها، برویم دور یک دریاچه، در حال دوچرخه سواری،...

Continue Reading
این وسیله دراز و دکوری، زنگ خانه‌ی ماست. با برق کار میکند. یک جور صدای دَنگ دَنگ ملایم دارد. یک جورایی هم باکلاس است صدایش. روز اول که دیدمش، فکر کردم شاید برای دکور است که از قدیم مانده. چندان چنگی به دل نزد و میخواستم وَرِش دارم. اما بعد که دیدم با برق هم کار میکند و در اصل زنگ دروازه است و صدای جالبی هم دارد، خوشم آمد. حالا این همه‌ی کمالاتش نیست. چیز دیگری که آنرا در ذهنم ماندگار کرده این است که سه میله‌ی آویزان دارد و سه مدل صدای زنگ می‌دهد. چند روز قبل بود که صدای زنگ آمد. رفتم جلوی دروازه و کسی نبود. گفتم شاید سیمها، شارت شده‌اند و شاید باد زنگ را نواخته باشد. یک روز صاحبخانه هم آمده بود که صدای زنگ آمد. رفتم دروازه را باز کنم که صاحبخانه گفت: این صدا، مربوط زنگ دروازه عقب خانه است. آن‌طرف کسی منتظر است. گفتم از کجا متوجه شدی که صدا مربوط زنگ دروازه عقب است؟ گفت: این زنگ سه مدل صدا دارد. ۱. دَنگ ۲. دَنگ دَنگ ۳. دَنگ ...دَنگ ، که هر کدام مربوط یک دروازه است. یک کمی دقت کن. بعد از رفتن صاحبخانه، بچه‌ها را همزمان جلوی هر کدام از دروازه‌ها، مقرر کردم و صدا میکردم که زنگ را بزنید. و با فشار دادن دکمه‌ی زنگ، صدای این وسیله بلند میشد. خیلی کیف کرده بودم. یک جورایی خر کیف شده بودم. احساس رهبر گروه ارکستر را داشتم که تمام گروه، اولادهای خودش هستند. خلاصه، چند دقیقه‌ای در خیالات خودم غرق بودم و واقعا زنگ زندگی را مینواختیم. زندگی مشترک و فامیلی، با تعداد اولاد زیاد، یا همه جِر خوردن‌ها و جنجالهایش، خوبیها و لذت‌های خاص خودش را نیز دارد. مثل همین مامور کردن همزمان بچه‌ها، برای نواختن زنگ دروازه. فقط خدا کند زنگ نسوزد. اگر نه نمی‌دانم مشابه این پیدا می‌شود یا نه. تازه دوزاری (دو قِرانی) من افتاد که گپ از چه قرار است و این وسیله‌ی ساده، چقدر multi task بوده. یک روز، وقتی کسی خانه نباشد و وقت کافی هم داشته باشم، می‌خواهم آنرا باز کنم و سر در بیاورم چطور کار میکند و داخلش چیست. تجاری سازی ایده‌های ساده، یک هنر است. این زنگ دروازه‌ی خانه‌ی ما، یک اثر هنری است که با عشق کار شده است. به برق هم وصل می‌شود. من عاشق مکانیکال قضیه‌اش شدم. از صدای سخن عشق، ندیدم خوشتر خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد. در نظر من، عشق، یک امر مکانیکال است و همیشه یک حرکت رفت و برگشتی در آن دخیل است. ای کاش دنیا هرگز وارد عرصه‌ی دیجیتال نمیشد و این روزها را نمی‌دیدیم که: نامه‌ی مجنون به حضور لیلی میرسه اینترنتی و ایمیلی ما کی قرار است بفهمیم که لعنتی، بوسه، با ایموجی و پیغام نمیشود. بوسه، یک سری خصوصیات و ریزه‌کاریهای دیگری هم دارد، از جمله دما، فشار، رطوبت، حرارت و این چیزها در محیط خاص خودش اتفاق می‌افتد. نه در دنیای دیجیتال. امروز در بازار یک چیزهایی دیدم که نپرس: E cigarette, E juice با این چیزها، ما داریم خودمان را گول میزنیم و این خوب نیست. عشق باید صدا داشته باشد، عشق باید لمس شود، در حضور عشق، زندگی جریان می‌یابد. عالم از ناله‌ی عُشّاق مبادا خالی... وای به حال کلاسهای روباتیک. می‌خواهم تمام روبات‌های انسان نما را نابود کنم. عشق باید کلاسیک باشد.
Posted by | اکتبر 4, 2023
این وسیله دراز و دکوری، زنگ خانه‌ی ماست. با برق کار میکند…

این وسیله دراز و دکوری، زنگ خانه‌ی ماست. با برق کار میکند. یک جور صدای دَنگ دَنگ ملایم دارد. یک جورایی هم باکلاس است صدایش. روز اول که دیدمش، فکر...

Continue Reading
ساعت هفت صبح است. شاور گرفته‌ام و لباس‌های تمیز پوشیده‌ام. آهنگهای گود مورنینگ انگلیسی را با volume 15 پلی کرده‌ام و فقط آهنگ آنها را می‌شنوم. هنوز از متن و محتوای آن سر در نمی‌آورم. به آشپزخانه میروم و از فخریه می‌پرسم کاری هست که انجام بدهم؟ به سطل آشغال دانی نگاه می‌کند که خالی است و می‌گوید: آشغالی‌ها را بردی آفرین. کارها را ما می‌کنیم و صبحانه تیار می‌کنیم. تو اولادها را بیدار کن که آماده مکتب رفتن شوند. دیگه زودتر کتاب را بخوان. می‌گویم کدام کتاب؟ میگوید: کتاب راهنمای رانندگی Learn to drive smart Your guide to driving safely. کتاب را بر‌میدارم و میایم کنار پنجره، در جای بی‌بی می‌نشینم. از پنجره بیرون را نگاه میکنم. این عکس را می‌گیرم و به این فکر میکنم که بی‌بی هر روز که ساعتها اینجا می‌نشیند، به چه فکر میکند؟ آیا برای او این درخت، همان معنا را دارد که برای من دارد؟ خزان شده است و تقریبا هر دو سه روز یکبار، برگها را از روی چمن‌های حیاط، جمع میکنم. چند روز قبل، بر روی چمنها، کمی خاک و کمپوست پاشیدم تا تقویت شوند و حالا که باران می‌بارد، می‌بینم سرسبزتر شده‌اند و کم کم آثار خشکیدگی از بین می‌رود. این روزها، ثبات ندارم. یک روز تصور میکنم یک شرکت بزرگ در بخش آی تی دارم. روز دیگر خود را در نقش تولید کننده سبزیجات می‌بینم و روز دیگر احساس میکنم که گلها و گیاهان مرا صدا می‌زنند که به جمع آنها بپیوندم. یک روز در نقش جردن بلفورد فرو میروم و خود را گرگ وال استریت فرض میکنم. یک روز دیگر، فارغ از همه اینها، دوست دارم کولی شوم و سر به کوه و صحرا بزنم و فقط برای خودم بگردم و شعر بخوانم و بعد از این، اینجا و در کانادا، در غم زن و فرزند و خانه و کاشانه نشوم. بی سرزمین‌تر از باد، بروم به هر طرف که دلم خواست. باز به خود می‌آیم و می‌فهمم دلم حوض آب بازی مختلط می‌خواهد. اما آنجا هم برای ساعتی خوب است. زیاد که شد دلزده می‌کند. ساعت هفت و بیست دقیقه است. لیوان دوم آب را سر میکشم و دوباره به کتاب راهنمای رانندگی نگاه میکنم. باید زودتر گواهینامه رانندگی را بگیرم. اگر چه بیشتر دوست دارم دوچرخه سواری کنم، اما آن کارت و لایسنس رانندگی اینجا خیلی اعتبار می‌آورد و باید در جهت کسب اعتبار، کار کنم. اعتباری برای تمام فصلها، اعتباری برای تمام خانواده، اعتباری برای هفت نسل بعد از خودم. ای عشق، ای عشق،ای عشق. میروم و خودم را در دریای مواج گل و گلخانه رها میکنم. هر چه بادا باد. دلم میخواهد چارقد بی‌بی را به کمرم ببندم. دعایش را بگیرم و از خانه بزنم بیرون. میخواهم توجه و تمرکزم را در سمت دلخواه، نگهدارم و خوش و خوشحال، با یک دعای خیر، حرکت کنم. یاد شعری از خدامراد فروهر میافتم: ای دختر سیاه جنوب، ساعت به وقت بادبان، پنج است. سایه‌ات کمی عقب نیست؟
Posted by | اکتبر 3, 2023
ساعت هفت صبح است. شاور گرفته‌ام و لباس‌های تمیز پوشیده‌ام…

ساعت هفت صبح است. شاور گرفته‌ام و لباس‌های تمیز پوشیده‌ام. آهنگهای گود مورنینگ انگلیسی را با volume 15 پلی کرده‌ام و فقط آهنگ آنها را می‌شنوم. هنوز از متن و...

Continue Reading