ساعت هفت صبح است. شاور گرفتهام و لباسهای تمیز پوشیدهام. آهنگهای گود مورنینگ انگلیسی را با volume 15 پلی کردهام و فقط آهنگ آنها را میشنوم. هنوز از متن و محتوای آن سر در نمیآورم. به آشپزخانه میروم و از فخریه میپرسم کاری هست که انجام بدهم؟ به سطل آشغال دانی نگاه میکند که خالی است و میگوید: آشغالیها را بردی آفرین. کارها را ما میکنیم و صبحانه تیار میکنیم. تو اولادها را بیدار کن که آماده مکتب رفتن شوند. دیگه زودتر کتاب را بخوان.
میگویم کدام کتاب؟
میگوید: کتاب راهنمای رانندگی Learn to drive smart
Your guide to driving safely.
کتاب را برمیدارم و میایم کنار پنجره، در جای بیبی مینشینم.
از پنجره بیرون را نگاه میکنم. این عکس را میگیرم و به این فکر میکنم که بیبی هر روز که ساعتها اینجا مینشیند، به چه فکر میکند؟
آیا برای او این درخت، همان معنا را دارد که برای من دارد؟
خزان شده است و تقریبا هر دو سه روز یکبار، برگها را از روی چمنهای حیاط، جمع میکنم.
چند روز قبل، بر روی چمنها، کمی خاک و کمپوست پاشیدم تا تقویت شوند و حالا که باران میبارد، میبینم سرسبزتر شدهاند و کم کم آثار خشکیدگی از بین میرود.
این روزها، ثبات ندارم. یک روز تصور میکنم یک شرکت بزرگ در بخش آی تی دارم.
روز دیگر خود را در نقش تولید کننده سبزیجات میبینم و روز دیگر احساس میکنم که گلها و گیاهان مرا صدا میزنند که به جمع آنها بپیوندم.
یک روز در نقش جردن بلفورد فرو میروم و خود را گرگ وال استریت فرض میکنم.
یک روز دیگر، فارغ از همه اینها، دوست دارم کولی شوم و سر به کوه و صحرا بزنم و فقط برای خودم بگردم و شعر بخوانم و بعد از این، اینجا و در کانادا، در غم زن و فرزند و خانه و کاشانه نشوم. بی سرزمینتر از باد، بروم به هر طرف که دلم خواست.
باز به خود میآیم و میفهمم دلم حوض آب بازی مختلط میخواهد. اما آنجا هم برای ساعتی خوب است. زیاد که شد دلزده میکند.
ساعت هفت و بیست دقیقه است. لیوان دوم آب را سر میکشم و دوباره به کتاب راهنمای رانندگی نگاه میکنم.
باید زودتر گواهینامه رانندگی را بگیرم. اگر چه بیشتر دوست دارم دوچرخه سواری کنم، اما آن کارت و لایسنس رانندگی اینجا خیلی اعتبار میآورد و باید در جهت کسب اعتبار، کار کنم.
اعتباری برای تمام فصلها، اعتباری برای تمام خانواده، اعتباری برای هفت نسل بعد از خودم. ای عشق، ای عشق،ای عشق.
میروم و خودم را در دریای مواج گل و گلخانه رها میکنم. هر چه بادا باد.
دلم میخواهد چارقد بیبی را به کمرم ببندم. دعایش را بگیرم و از خانه بزنم بیرون.
میخواهم توجه و تمرکزم را در سمت دلخواه، نگهدارم و خوش و خوشحال، با یک دعای خیر، حرکت کنم.
یاد شعری از خدامراد فروهر میافتم:
ای دختر سیاه جنوب، ساعت به وقت بادبان، پنج است. سایهات کمی عقب نیست؟


![🎉 It's my fan-iversary! I've been a top fan of VanDusen Botanical Garden since November 15, 2023. @[100064771598345:2048:VanDusen Botanical Garden]](https://pen.momtazhost.com/wp-content/uploads/2026/02/10239312730815507.jpg)
