atiq

Posted by | اکتبر 1, 2023
added a new photo. – Oct 1, 2023
Continue Reading
دیروز صبح، در پارک قدم‌ میزدم، روی چمنها، یک چیزهایی شبیه ریگ و کمپوست و کود می‌پاشیدند بخاطر تغذیه چمنها و سبز ماندن آنها. به یاد وقتهایی افتادم که ما کورت گندنه (تره) را خاک می‌دادیم. تا بهتر تقویت شوند و سبز بمانند و نوک برگهایش کمتر سوخته سوخته بیاید. از روبرویم یک پسر و دختر بزرگسال میامدند. حدس زدم ممکنه از جامعه فارسی زبان باشند. حدسم درست بود. فارسی صحبت می‌کردند و در همان دو سه ثانیه که از کنار هم رد شدیم، بچه در گوش دختر، خوانده میرفت. صحبت از کلمات قلمبه سلمبه و ادیبانه از نظر فروغ در مورد زندگی بود. اگر چه از قضاوت و رای و دخالت در کار دیگران خوشم نمیاید، اما در دلم گفتم: پسر، زندگی این همه انتظار و دلهره و ترس نباید داشته باشد. آنهم در اینجا و این سرزمین، خلاصه کن. خیلی خلاصه. کش نده. آن کلام و جمله اصلی خودت را بگو و راحت شو. بیخیال اینکه فروغ چی می‌گوید و دیگران چه غلطی کرده‌اند. حالا، اینجا، این لب بوسیدن دارد. بدون proposal, بدون contract بدون مهر و امضا هم می‌شود کار کرد. دل به حال بده. بده یک بوسه، بستان هر چه دارم... گوگل یک جمله در ده اصل اساسی خود دارد: 3. Fast is better that slow. سریع کار را تمام کن، به نیاز وجودی خود برس و باقی مسائل را ماحول نیاز بچین. بده یه بوسه مرغ عشقی.... اصل مطلب زندگی چیست؟ چه بود و چه شد؟ هوا، عالی است، نفس عمیق میکشم، دو سه بار دیگر هم نفس عمیق میکشم. از خیالات خودم هم بیرون میایم. احساس میکنم دوباره متولد شده‌ام. جوان ۱۹ ساله‌ای هستم که از دشت‌های گرم ورامین، به هوای مطبوع و خنک دانشکده کشاورزی کرج دعوت شده‌ام. آنزمانها، هیچ جا و هیچ چیز را بلد نبودم. اما اینبار و اینجا، همه چی هست. همه چی دارم. جوانی هستم که خودم، پدر خودم هستم. به هر ضرب و زوری بود، از زیر سایه و سلطه پدر برآمدم. خوشحالم. اگر چه پوست هر دوی ما کنده شد. به یاد حافظ می‌افتم. ای بی‌خبر بکوش که صاحب خبر شوی تا راهرو، نباشی تو کی راهبر شوی در مکتب حقایق و نزد ادیب عشق هان ای پسر بکوش که روزی پدر شوی... از آب هفت بحر، به یک موی تر شوی باید که خاک درگه اهل هنر شوی هوا کم کم سرد شده، روی سبزه‌ها، خاک می‌پاشند، بخاطر تغذیه، بخاطر طاقت آوردن، بخاطر سرسبز ماندن.. خاک میشوم، خاک خوب.
Posted by | سپتامبر 30, 2023
دیروز صبح، در پارک قدم‌ میزدم، روی چمنها، یک چیزهایی شبیه…

دیروز صبح، در پارک قدم‌ میزدم، روی چمنها، یک چیزهایی شبیه ریگ و کمپوست و کود می‌پاشیدند بخاطر تغذیه چمنها و سبز ماندن آنها. به یاد وقتهایی افتادم که ما...

Continue Reading
من مهتاب شب چهارده را دوست دارم. امشب هم هوا صاف بود. بیرون بودم و این عکس را گرفتم. مهتاب، با همه سادگی و سکوتی که دارد، زیباست. اصلا هیچ چیز کانادا، قابل قیاس با کابل نیست. گاهی که دوستان زنگ می‌زنند و می‌گویند آیا گلها آنجا بوی دارد؟ به خاطر گل روی آنها میگویم، گل فقط در وطن بوی داشت. اینجا گل هست اما بوی ندارد. وقتی می‌گویند خربزه‌هایش مزه دارد؟ تربوزهایش چطور؟ و من می‌گویم: نه، انگار مزه‌ی کدو و کاه می‌دهند. شما این حرفها را بشنوید و باور نکنید لطفا. آیا میدانستید اینجا نان سنگگ و تافتون و بربری و نان لواش هم پیدا میشود؟ یادم می‌آید توصیه پدرم این بود که اگر در جنگ و دعوا، ده تا خوردی، اشکال ندارد، حداقل یکی را بزن تا دلت کوفت نکند که زده نتوانستی. (که اصلا این رویکرد را توصیه نمیکنم، چون نتایج فاجعه بار آنرا در کودکستان بچه‌هایم دیدم.) در زمان تحصیل در دانشگاه تهران، گاهی بین من و یکی از دوستان بحث اصالت و پیشرفت پیش می‌آمد. یکی از همان وقتها، همه چی گفت و با دلیل ثابت می‌کرد که ایران از افغانستان پیشرفته تر و با اصالت تر است. دیدم راست می‌گوید و ده تا خورده‌ام و هیچی نتوانسته‌ام بزنم. ناخودآگاه یک فکری به نظرم رسید. با تمام ایمانی که داشتم گفتم هر چقدر هم که تلاش کنید، هر چه قدر هم که پیشرفت کنید، باز از یک نظر همیشه از افغانستان عقب‌ترید. دوستم با تعجب گفت چی مثلا؟ گفتم همیشه ایران یک ساعت از افغانستان، عقب تر است. خورشید اول در کابل می‌تابد و بعد در تهران. ولی از شوخی گذشته، یک مدت بود که قشنگ می‌دیدم تکنولوژی در ایران، پنج سال از دنیا عقب بود و افغانستان، پنج سال از ایران عقب‌تر بود. برای بازاریابی هر چیزی می‌دیدیم که امروز چه چیزی در ایران روی بورس است، سه چهار پنج سال بعد، همان موارد را در افغانستان شاهد بودیم. چیزهایی مثل وایبر و لاین و تلگرام و واتسپ اول در ایران فراگیر میشد و بعد به کابل سرایت می‌کرد. بده بستان همیشه هست. داد و گرفت وجود دارد. کاری ندارم عرضه چیست و تقاضا کدام است. از این حرفها میایم بیرون. بامیان، زیباترین مهتاب شب چهارده دنیا را دارد. باور نداری؟ برو خودت ببین.
Posted by | سپتامبر 30, 2023
من مهتاب شب چهارده را دوست دارم.

من مهتاب شب چهارده را دوست دارم. امشب هم هوا صاف بود. بیرون بودم و این عکس را گرفتم. مهتاب، با همه سادگی و سکوتی که دارد، زیباست. اصلا هیچ...

Continue Reading
چند روز است که می‌خواهم در مورد احساسم وقتی برای اولین بار این لوگو را دیدم بنویسم. STEVE MADDEN در فیلم Wolf of wall street بود که اسم استیو مدن را شنیدم. یک برند کفش بود که یارو جردن بلفورد و تیمش، سهامش را پامپ کرد و قشنگ، فروووووووش کرد به خلق الله. اینجا نقش برندها، بسیار پررنگ است و هر کدام یک مشخصه خیلی خاص دارند که هیچ برند دیگری آنرا ندارد. کپی‌رایت در هر مساله‌ای وجود دارد و تقلید جایز نیست مگر اینکه مبتکرانه باشد. شهرها بدون برندها، معنا ندارند و در واقع این برندها هستند که کلاس شهر را تعیین می‌کنند. دارم یک مقاله را می‌خوانم در وب سایت ترجمان: چطور یک کشور را بفروشیم؟ یک زمانی، به سرم زده بود که وقتی نام افغانستان را در گوگل سرچ میکنیم، تمامش گل و بلبل بیاید. تمامش باغهای کابل بیاید. اما نشد که نشد، هر بار که سرچ میکنم و عکسها را میبینم، جنگ و خشونت و بدبختی است و در بهترین حالت عکس چند دختر با چشمهای آبی و فیروزه‌ای و یا نهایت عکس شربت گل می‌آید که جوان بود و حالا پیر و مریض شده. قبل از فروش هر چیز، قبل از خرید هر چیز، یکبار نامش را در گوگل سرچ کنید. هم به فارسی هم به انگلیسی، از دیدن نتایج، متعجب خواهید شد. استیو مدن، جردن بلفورد، غولام‌ ریضا، گل و بلبل. وقتی استیو مدن را دیدم، یاد وقتی افتادم که اولین بار نویسنده‌ی یک کتاب را از نزدیک می‌دیدم. استاد حسین لسانی، مترجم و نویسنده کتاب فیزیولوژی گیاهی اولین نفری بود که از نزدیک دیدمش. خیلی احساس جالبی بود. به سرم زده در مرکز و قلب شهر ونکوور، یک گلفروشی باز کنم. آدم وقتی با سبزی فروشی در یک کنج شابدالعظیم، بتواند چهار تا داف پایه برای خودش جور کنه، در گلفروشی آنهم در مرکز و قلب شهر، تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل. زندگی بدون برندها، زندگی بدون شهرها، زندگی بدون در و داف‌ها، زندگی بدون نوشابه و ساندویچ، زندگی بدون نور و چراغ، زندگی بدون سیگار و دود، بی همگان به سر شود، تو هم روش....
Posted by | سپتامبر 29, 2023
چند روز است که می‌خواهم در مورد احساسم وقتی برای اولین با…

چند روز است که می‌خواهم در مورد احساسم وقتی برای اولین بار این لوگو را دیدم بنویسم. STEVE MADDEN در فیلم Wolf of wall street بود که اسم استیو مدن...

Continue Reading
Posted by | سپتامبر 28, 2023
آشپزخانه‌ی ما کم از آشپزخانه‌ی دربار در فیلم یانگوم Jang …

آشپزخانه‌ی ما کم از آشپزخانه‌ی دربار در فیلم یانگوم Jang Geum نیست. صبح‌های زود، اولین کار، تهیه صبحانه و نان چاشت، برای مکتب اولادها است. گاهی حسرت میخورم به این...

Continue Reading
نمیدانم حالا که این مطلب را می‌خوانید، شب است یا روز، دیر است یا زود، چهارشنبه است یا پنج‌شنبه، آنجا خزان است یا بهار. اما امیدوارم با انرژی و گرم باشید. هنوز سیستم کار این مدل قفل‌ها را بلد نشدم. اولین بار آنرا بر روی دروازه انبار خانه‌مان دیدم. رمز آن، سه تا عدد دو رقمی در کنار هم است. مثلا به این شکل: 32 15 08 و باید برای تنظیم عدد ۳۲،سه بار بچرخانیم، برای ۱۵، دو بار و برای ۰۸ یکبار. چپ و راست هم دارد که به چپ بچرخانیم یا راست. اصلا دغدغه اصلی من این است که تا هنوز، گاهی چپ و راست را غلط میکنم و از پیشم خطا می‌شود. اگر نه حافظه‌ی خوبی دارم. این قفل، مربوط locker فرنگیس در مدرسه‌شان است. دیروز صبح، وقتی به مدرسه فرنگیس رفتم و در کنار دیوار، locker ها را دیدم، ناخودآگاه به یاد صحنه‌هایی از کلیپ one more time از خواننده‌ی دوران جوانی ما، britney spears افتادم. یک دختر صنف ۱۲ که از قندهار بود و شش سال را در هند سپری کرده بودند و دو سال میشد کانادا آمده بودند، به عنوان راهنمای tour مکتب، همراه فرنگیس آمد و با مهربانی تمام امکانات و کلاسها و کتابخانه و سالن ورزشی را نشان‌مان داد. همان فضا و امکانات و شاگردان و دخترهای نوجوان با همان کادر مدیریتی پیر و پاتال و معلمهایی جوانتر که در کلیپ one more time دیده بودم. یک دختر صنف ۱۲ فارسی زبان دیگر هم برای تبریکی فرنگیس آمد. پدرش ایرانی و مادرش جاپانی بودند و خودش متولد اینجا بود. چند تا بچه رشید و قد بلند کابلی هم آمدند و خود را معرفی کردند که با فامیل آنها در کابل آشنا بودیم. آنها هم دو سال میشد کانادا آمده بودند. یادم آمد، در دورانی که ما نوجوان بودیم، وقتی از یک مضمون درسی خوشمان میامد که در قدم اول از معلم آن درس خوشمان میامد. بعضی معلمها، واقعا عقده داشتند و انگار پدرشان را ما کشته باشیم. و باز به توصیه پدرم، که گفته بود وقتی سر دوراهی قرار گرفتی، راه سخت‌تر را انتخاب کن، ما هم درسهای این معلم‌های عقده‌ای را بیشتر می‌خواندیم تا بالاترین نمره را در کلاس درس بگیریم که از دو جهت خوب بود: یکی اینکه با گرفتن نمره‌ی بلند، ما ضرر نمی‌کردیم. و دیگر اینکه ممکن بود ذهنیت معلم را نسبت به خودمان تغییر بدهیم تا بعد از این، رفتارش تغییر کند. سیستم آموزشی اینجا، واقعا سیستم فعال و دلچسبی است. امیدوارم اولادها، بتوانند بار و توشه‌ی خودشان را بردارند و برای آینده مجهز شوند‌. آینده‌ای که شاید درخشان‌ترین دوران باشد. در کابل هر بار که با خبر انفجار و انتحار روبرو میشدم این جمله را با خودم می‌گفتم: The future is bright این شعار یکی از شرکت‌ها بود که اعلانش از تلویزیون نشر میشد. آنجا bright و روشنی برای ما نماندند، اینجا بهترش را می‌سازیم. می‌سازیم، می‌سازیم، می‌سازیم، می‌سازیم. بدون کینه، بدون عقده، بدون تعصب، با دل کلان. کنج جهان تنگ نیست، پای فقیر لنگ. به بی بی یاد میدهم زمزمه کند: دلم قلف است و قلفش وا نمیشه کلیدش گم شده، پیدا نمیشه کلیدش کابل، و ....
Posted by | سپتامبر 27, 2023
نمیدانم حالا که این مطلب را می‌خوانید، شب است یا روز، دیر…

نمیدانم حالا که این مطلب را می‌خوانید، شب است یا روز، دیر است یا زود، چهارشنبه است یا پنج‌شنبه، آنجا خزان است یا بهار. اما امیدوارم با انرژی و گرم...

Continue Reading
دارم برای میانسالی خودم را آماده میکنم. نگران نیستم و مهم هم نیست، تا اینجای زندگی را که با اُفت و خیز آمده‌ام، بعد از این را هم نرم نرمک قدمی بر‌میدارم و دانه‌ی شُکری می‌کارم. امروز، همراه با فخریه، بعد از خریداری سودای خانه، سوار اتوبوس شدیم. هر دو کنار هم، بر روی چوکی نشسته بودیم. فخریه سفارش می‌کند که حتما و حتما زودتر موتر شخصی بگیر که از شر ترانسپورت عمومی راحت شویم. تازه کمرم از شخی نرم شده بود و ضربان قلب و جریان خون را در پاهایم حس میکردم که یک زن خیلی خیلی چاق همراه با طفل خود بالا شد. طفل‌اش جیغ می‌زند و گریه دارد و نا آرام است. فخریه به من می‌گوید از جایم برخیزم تا زن بنشیند. زن تشکر می‌کند و بر روی چوکی می‌نشیند و طفل نا‌آرام خود را روی پاهایش می‌نشاند. از جیبش، آیفون خود را می‌کشد و یک کارتونی را به طفل خود نشان میدهد تا کمی آرام بگیرد. زن، آنقدر چاق است که فخریه در برابرش، باربی دیده می‌شود. اگر من و فخریه را شبیه چوبکهای آسپاراگوس، با هم دسته میکردند، باز برابر جثه و اندام زن نمی‌شدیم. چاق که میگویم همانقدر چاق منظورم است. در حالی که شبیه گوشتهای آویزان از چنگگ دکان قصابی، از میله اتوبوس گرفته بودم، در خیالاتم به این فکر می‌کنم که این زن در زمان حاملگی چه سایزی داشته است؟ آیا با این حجم از گوشت و پیه و چربی، حمل گرفتن برایش خطرناک نبوده و ضرر نداشته است؟ اصلا با این سایزی که دارد کالاها و لباسهایش را از کجا می‌خرد؟ برای دور کردن افکارم، نگاهم را به عقب اتوبوس می‌گردانم. یک بچه و دختر هندی تبار، کنار هم نشسته‌اند، دختر خسته به نظر می‌رسد و سرش را بر روی شانه پسر، تکیه داده و پسر، فارغ از این حس عاشقانه، سرش در صفحه گوشی، گرم است. یک لحظه به این فکر میکنم که این روزها در کابل، آیا ناز دختران را کسی می‌وردارد؟ آیا چیزی برای ناز کردن دارند و آیا فضایی باقیمانده است؟ چشمم به یک لوحه می‌افتد که کلمه Centre را می‌بینم که با همین اسپل نوشته شده و در لهجه انگلیش، درست است. تنِ لَش و خسته‌ام را از دستگیره‌ها آویزان کرده‌ام و با هر تکان اتوبوس، من هم تکان میخورم و یک حس خوشایندی در وجودم مور مور می‌شود. یک دختر بالا می‌شود. چاک سینه‌هایش پیداست و باتری های وجودم، از حالت low power mode بیرون میاید‌. خودم را جمع و جور میکنم و صاف ایستاد می‌شوم تا با کسی، مزاحمت نشود. از جلوی یک بانک عبور میکنیم، یادم می‌آید که یک ماه قبل، در همین بانک اکانت باز کردیم. دوست دارم همیشه بانک اکانت فامیل، پر از پیسه باشد تا نگرانی از بابت خرید سودای خانه وجود نداشته باشد. خیال آنها راحت باشد، خیال منم راحت است. در ایستگاه بعدی، دو جوان، در زیر بارانِ ریز، سیگار روشن کرده‌اند. یک لحظه به سرم می‌زند که پیاده شوم و بروم با آنها سیگار بکشم و همکلام شویم. بعد یادم می‌آید که من در زندگی به جای سیگار، ساجق (آدامس) جوهر دار شوگر فری را انتخاب کرده‌ام. در دلم میگویم، اشکال ندارد، وقتی به خانه رسیدم، در اینترنت سرچ می‌کنم کجا توتون Capitan Black می‌فروشند، میخرم، نمیکشم، فقط بو میکنم. یاد ترانه‌ای می‌افتم که میخواند: زندگی سیگار کاپتان بلکه، میکِشی تلخه، ولی بویش خوبه... انگلیسی‌ام فعلا در حدی است که از صداها نمیترسم، از کلمات بلندگوی اتوبوس هم فقط next stop را می‌فهمم و هنوز گوشم با اسم‌های سرک‌ها و خیابان‌ها آشنا نیست. به ایستگاه خودمان می‌رسیم. شبیه پرنده‌ای که از روی شاخه‌ی درختی پر بزند و برود، روحم، در میان هیاهوی جوانان آخر اتوبوس جا میماند و جسمم با لبخند و Full of charge به سمت خیابان، به پرواز در می‌آید تا سودای خانه‌ی ما را با قوت تمام، شانه‌ی به شانه‌ی فخریه، در زیر نم نم باران، تا خانه برساند. هزار باد‌ه‌ی ناخورده در رگ تاک است، هنوز.
Posted by | سپتامبر 27, 2023
دارم برای میانسالی خودم را آماده میکنم.

دارم برای میانسالی خودم را آماده میکنم. نگران نیستم و مهم هم نیست، تا اینجای زندگی را که با اُفت و خیز آمده‌ام، بعد از این را هم نرم نرمک...

Continue Reading
در ونکوور، گاهی تشخیص اینکه یک نفر مرد است یا زن دختر است یا پسر، مشکل است. بارها در مترو یا همان sky train دیده‌ام که یکی ریش بلند دارد و پستانهای کلان کلان هم دارد. یا یک دختر دیگه را می‌بینم که شلوارکی پوشیده که تا نیمه ران‌اش است. اما ران‌ و ساقهای پایش، شبیه جنگل‌های آمازون، پوشیده از موهای پرپشت است. اینکه نفر بینی یا گوش‌اش سوراخ باشد و یگان گوشواره آویزان داشته باشد، یک چیز کاملا طبیعی است و ملاک زن و مردی نیست. همه این کار را می‌کنند. یاد یک شعر افتادم. بخت برگشته را چو بخت برگردد گاوش اندر طویله، خر گردد شب اول، گرش به حجله برند عروس اندر حجله، نر گردد. خلاصه که از این مدل بخت برگشتی‌ها، اینجا فت و فراوان است. در قانون هم است که من، پدر خانواده، در سن چهل و چند سالگی، میتوانم درخواست بدهم که زین‌ پس، مرا خانم صدا کنند و از عنوان She برای خودم استفاده کنم. و اولادهایم دو مادره می‌شوند و عنوان Father بودن از من به Mother بودن تبدیل می‌شود.
Posted by | سپتامبر 25, 2023
در ونکوور، گاهی تشخیص اینکه یک نفر مرد است یا زن دختر اس…

در ونکوور، گاهی تشخیص اینکه یک نفر مرد است یا زن دختر است یا پسر، مشکل است. بارها در مترو یا همان sky train دیده‌ام که یکی ریش بلند دارد...

Continue Reading
یادتان باشد، اینبار میخواهم راجع به دوست بنویسم و سر رشته را نگهدارید لطفا. اینجا، در ونکوور، آدم زود گرفتار junk و آت و آشغال می‌شود. مثلا روز اول که میایی، هیچ اسباب و اثاثیه و لوازم نداری، بعد یکی از همسایه‌ها یا دوستان جدید می‌آید و می‌گوید: هی فلانی، میز و صندلی لازم نداری؟ خب تو هم با خوشحالی میگی: البته، چرا که نه، و آنها یک میز با پایه‌های فلزی و دو تا صندلی چوبی برایت می‌آورند‌. بعد، یکی دیگه از دوستان زنگ می‌زند که میگه: یک میز کار از چوب بلوط و دو تا صندلی چرخدار ارگونومیک دارد که شاید سه ماه است که استفاده کرده و در حد نو است. برایت بیارد؟ تو فکر میکنی که خب، آن میز قبلی را می‌شود در آشپزخانه به عنوان Dinner table استفاده کنی و این جدید را به عنوان Desktop و مساله حل می‌شود. و بعد یک میز غذاخوری شاهانه برایت پیشنهاد می‌شود و همه‌ی اینها فکر کن، رایگان باشد، با میز قبلی میخوای چکار کنی؟ چون اینجا نمیشود آنرا بگزاری جلوی در تا آشغالی آنرا ببرد و باید پول بدهی تا یک شرکت مخصوص برای بازیافت آن بیاید و ببرد. درست است که مفت آمده، اما قرار نیست مفت برود. اینجا تازه متوجه میشوی که باید از اول فکر کنی که آیا واقعا یک وسیله را میخوای یا نه؟ و دیگر اینکه خانه چقدر جا دارد؟ گاهی به سرم می‌زند که شومینه کنار دیوار را روشن کنم و هر چی آت و آشغال هست را، خرد خرد کنم و بسوزانم و از شرشان راحت شوم. اما در قرارداد خانه گفته شده که دست به شومینه نزنم و کار نگیرم! چون سالیان سال است که استفاده نشده و ممکن است جنجال داشته باشد و زندگی را به دود بدهم. برای همین دلم برای چَری چوبی و زغال سنگی کابل تنگ میشد که هر چه را که نمیخواستی مینداختی داخلش و بعد دود میشد و دود دود دود دود.... صبحهای زمستان، چون ابر سیاه بر روی شهر حلقه میزد. می‌خواستم راجع به دوست بنویسم، سر رشته را اگر دستتان هست تکان بدهید و لایکی، کامنتی، سوتی، سرفه‌ای، قلبی، بیلاخی چیزی بزنید تا تنور گرم بماند. این ماجرای خانه‌ی کوچک این روزهای ماست. و واقعا جالب است که آدم به امید چیز بهتری صبر کند؟ یا از همان اول قید همه چیز را بزند و چیزی نخواهد؟ و یا از همان اول هر چه پیش آمد خوش‌آمد را اجرا کند. این یک جنبه‌ی کوچک از هنر مدیریت است. حالا فکر کنید در مسیر ناهموار زندگی، انسان باید چکار کند؟ وسیله و ابزار و لوازم را می‌شود هر زمان از هر دکانی خرید. اما همی‌گویم و گفته‌اند بارها، دکانی نیست که دوست بفروشد... و انسانها مانده‌اند بی دوست. وقتی آدم جوان می‌شود، ممکن است سر مساله‌ای چیزی همراه خواهر یا برادر یا پدر و مادر خود قهر کند و دنبال کیس جدید و تازه برای دوستی بگردد. بیست سی سال می‌گذرد و دوباره لخشیده، بر می‌گردد پیش همان کسانی که عمری را به حالت پدر کشتگی با هم به سر برده بودند. چرا؟ چون هیچ کسی او را به خاطر خودش، دوست نداشته. او را دوست داشته باشد چون او، غلامرضا است. فقط همین. فقط همین و بس. چون غلامرضا، همین است. حالا، پول و زمان و انرژی و غیره و ذالک را بلا به پس‌اش، با خودش می‌خواند: به یاد عمر رفته گریم، بهار من گذشته شاید... و این سیکل و چرخه بارها و بارها، ادامه پیدا می‌کند.... اما، زندگی در کابل یک چیز به من یاد داد: چه را میخواهم بسوزانم و کی را برای ابد نگهدارم؟ یادم می‌آید در دوران دانشجویی، از لیلیه آمده بودم خانه، دوستان به شوخی زنگ زدند که خوابگاه آتش گرفته و باید زودتر اتاقها را تخلیه کنند، چی چیز ارزشمندی در کمد و الماری قفل شده من است که آنها زودتر بشکنند و ور دارند تا نسوزد؟ من هم بی اختیار گفتم: یک کیف مخصوص CD ویندوز و نرم افزارهایی که به زحمت از اینور اونور جمع کردم. بقیه‌اش مهم نیست. در دوران زندگی بی‌ثبات کابل، هر بار ‌که از شرکت به سمت خانه می‌آمدم، با خودم می‌گفتم: فکر کن حالا که از شرکت تا خانه میروی، فردا اینجا آتش میگیرد، بمباران میشود، راکت میخورد، زلزله می‌آید، جنگ می‌شود، انتحار و انفجار میشود، چه چیزی را میخواهی با خودت برداری؟ اوایل فقط یک لبتاب بود با هارد دیسک 2 TB که بعدها با مفهوم cloud آشنا شدم، همان را هم ور نمیداشتم. چون Cloud همه جا بود. هر کجا هستم باشم، آسمان مال من است... و تمام استراتژی کار و بار را طوری تنظیم کرده بودیم که به لحاظ فیزیکی، وابسته به ابزار و جا و مکان نباشیم. سر رشته راجع به دوست بود... خیلی وقتها، می‌خواهم خیلی چیزها را از ذهنم دور بسازم، چرا؟ چون جا برای رشد بیشتر داشته باشم. مطالعه و تمرینات Yoga و تشویق و دلگرمی دوستان در این زمینه خیلی موثر بوده است. یگان چیزها، بعضی حالها، دوستها و رفیق‌ها، Alternate ندارند. در دنیا یکی هستند. هزار تا هم که باشد، باز کم است. نمیشود آنها را کنار گذاشت و یا فراموش کرد، چاره این است که باید گنجایش خودم را ببرم بالاتر، تا جای کافی برای تمام دوستها و رفیقها باشد. رفیقهایی که یکی از یکی بهتر. دوستیهایی برای تمام فصول، برای تمام عمر. که کیمیای سعادت، رفیق بود رفیق
Posted by | سپتامبر 24, 2023
یادتان باشد، اینبار میخواهم راجع به دوست بنویسم و سر رشته…

یادتان باشد، اینبار میخواهم راجع به دوست بنویسم و سر رشته را نگهدارید لطفا. اینجا، در ونکوور، آدم زود گرفتار junk و آت و آشغال می‌شود. مثلا روز اول که...

Continue Reading
این گلدان پتوس را در یکی از گلفروشیهای Metropolis دیدم. هفت دلار ناقابل‌. اگر عمری باقی بود، تا سال دیگه، هزار تا از همین را دوباره درست میکنم و به تک تک دوستانم در ونکوور و حومه، با دوچرخه می‌رسانم تا حالشان خوب بماند. امروز برای خرید بوت زمستانی اولادها، رفتیم مرکز خرید Metropolis. خرید خوب است، اما خیلی هم حوصله نیاز دارد که من ندارم. معمولا وقتی برای خرید میرویم، من یک راست میروم به سمت Tim Horton یا Starbucks و خود را به خوردن قهوه عادت می‌دهم و می‌گویم هر وقت خرید شما تمام شد، زنگ بزنید بگویید کجایید که در قسمت باربری، کمک کنم. امروز آرام آرام‌ و با نرمی هر چه تمام‌تر، یک لیوان قهوه، دو بوتل آب معدنی و یک نوشابه انرژی زای سبزرنگ Monster خوردم. یک ساعت با خواهرم در ایران صحبت کردیم، نیم ساعتی در Apple Store چرخیدم، میخواستم بنویسم، اما حس نوشتن نبود، به دکان گلفروشی سر زدم و کمی گلها را دیدم، اما انگار خرید تمامی نداشت. در دلم میگفتم مگر خریدن یک جوره بوت زمستانی چقدر وقت نیاز دارد که خلاص نمیشود؟ زنگ زدم گفتند هنوز خرید تمام نشده و بوت را نیافته‌اند. با خونسردی گفتم: اشکال ندارد و به چند نفر دیگه از دوستان همشهری در اینجا زنگ زدم. همه تلفنها روی پیامگیر بود و کسی جواب نداد. به دوست مهندسم زنگ زدم که همیشه جواب می‌دهد. به شوخی گفتم میدونی چیه؟ گفت چیه؟ گفتم در تمام Metropolis mall بگردی، همه چیز پیدا می‌شود غیر از یک چیز، گفت چی؟ شبیه جمله کتاب شاهزاده کوچولو گفتم: چون دکانی نیست که دوست بفروشد، انسانها مانده‌اند بی دوست. گفت اگر اونجایی که صبر کن، تا چند دقیقه دیگه میرسم پیشت. تر و تازه و شاداب رسید پیش ما، ما را و سوداهای ما را ورداشت و سوار بر ماشین Corolla مشکی رنگ و شیک‌اش، با مهربانی تا خانه رساند تا با فراغ بال بیشتری بشینیم و با هم فکر کنیم که برای آینده چکار می‌شود کرد. زنگ آمد برایش و رفت تا برای امتحان آنلاین که امشب داشت آماده شود. بعد از آن، چند دوست دیگر پیام دادند که تازه متوجه زنگ و پیام و تلفن شده‌اند. از خانه بیرون شدم تا با آنها راحت‌تر صحبت کنم. همه از ذیق وقت و Appointment می‌گفتند و حتی برای سلمانی رفتن هم باید Appointment بگیریم. بدون هماهنگی قبلی، معمولا کاری انجام نمی‌شود. یک خانم ایرانی، به نام مژگان زنگ زد، برای جابجایی درخت انجیر در حیاط خانه‌شان، کمی با هم در مورد درخت انجیر صحبت کردیم و دیدیم چقدر اشتراکات زیاد داریم. دردهای مشترک، سرنوشتها، شادیها، غصه‌ها و امیدها. همه‌ی اینها از یک درخت انجیر شروع شد... یک پیام آمد از خانه که سودا برای صبحانه بگیرم. شیر ۳ فیصد سه لیتره، تخم مرغ، توفو، پنیر فیتا 😊 چندین جاها را گشتم. دکانها یا بسته بودند و یا نداشتند. زنگ زدم که سودا را نیافتم. گفتند خیر است بیا خانه فردا یک چاره می‌کنیم. گفتم خانه چی پخته کردید؟ گفتند: عدس مزه دار با ماست خانگی. زیاد گشنه شده بودم. در پیاده رو، بوی خوش غذا به مشامم خورد، نگاه کردم دیدم روی دروازه کوچک یک دکان نوشته: Fish Sandwich ناخودآگاه داخل رفتم. یک دکان جمع و جور کوچک بود. دو دختر و یک بچه کار می‌کردند. یکی از دخترها، آمد سفارش گرفت و پول را پرداخت کردم. دیدم یکی دیگر از دخترها جلو آمد و پرسید: where are you from? گشنه بودم، حال نداشتم، این دختر هم سوال پرسید، یک کمی فکر کردم، یک لحظه، تمام بدبختی‌ها و مصیبتهای زندگی از جلوی چشمهایم رژه رفتند. گفتم: I have no country. دیدم با خوشحالی به فارسی گفت: از افغانستان استی؟ پرسیدم: شما هم از افغانستان استی؟ گفت: عا، یکسال میشه که آمدیم. شما چند سال است که اینجایید؟ گفتم : یک ماه. گفت: تنهایی یا با فامیل؟ گفتم با فامیل. گفت: صبر کنید، سفارش شما را آماده میکنم. غذا آماده شد، غم به سراغم آمد، اصلا نفهمیدم چی خوردم. تا خانه فقط این آهنگ از هایده را گوش میکردم: مستی‌ام درد منو، دیگه دوا نمیکنه غم با من زاده شده، منو رها نمیکنه خانه رسیدم، گفتند بیرون نان خوردی یا نه؟ گفتم نه.چطور؟ فخریه گفت: فرنگیس جان دیده که عدس مزه دار است، سهم تو را هم خورده. تقصیر خودت است که تا دیروقت بیرون میگردی. زود می‌آمدی همه با هم میخوردیم. گفتم خیر است، یک گیلاس چای بیاورید. و قصه ساندویچ ماهی و دختر قوما را گفتم. این شعر از زنده‌یاد اکبری را با خودم زمزمه میکنم تا بلکه خوابم ببرد: آواره‌ی هر دشت و دمن، یعنی من افتاده‌ی بی غسل و کفن، یعنی من طیاره‌ی افسار رها، یعنی تو برج دوقلوی مَنهَتَن، یعنی من حال همه‌ی ما خوب است، اما تو باور مکن.
Posted by | سپتامبر 23, 2023
این گلدان پتوس را در یکی از گلفروشیهای Metropolis دیدم. ه…

این گلدان پتوس را در یکی از گلفروشیهای Metropolis دیدم. هفت دلار ناقابل‌. اگر عمری باقی بود، تا سال دیگه، هزار تا از همین را دوباره درست میکنم و به...

Continue Reading