دارم برای میانسالی خودم را آماده میکنم.
نگران نیستم و مهم هم نیست، تا اینجای زندگی را که با اُفت و خیز آمدهام، بعد از این را هم نرم نرمک قدمی برمیدارم و دانهی شُکری میکارم.
امروز، همراه با فخریه، بعد از خریداری سودای خانه، سوار اتوبوس شدیم. هر دو کنار هم، بر روی چوکی نشسته بودیم. فخریه سفارش میکند که حتما و حتما زودتر موتر شخصی بگیر که از شر ترانسپورت عمومی راحت شویم.
تازه کمرم از شخی نرم شده بود و ضربان قلب و جریان خون را در پاهایم حس میکردم که یک زن خیلی خیلی چاق همراه با طفل خود بالا شد. طفلاش جیغ میزند و گریه دارد و نا آرام است. فخریه به من میگوید از جایم برخیزم تا زن بنشیند. زن تشکر میکند و بر روی چوکی مینشیند و طفل ناآرام خود را روی پاهایش مینشاند. از جیبش، آیفون خود را میکشد و یک کارتونی را به طفل خود نشان میدهد تا کمی آرام بگیرد.
زن، آنقدر چاق است که فخریه در برابرش، باربی دیده میشود. اگر من و فخریه را شبیه چوبکهای آسپاراگوس، با هم دسته میکردند، باز برابر جثه و اندام زن نمیشدیم. چاق که میگویم همانقدر چاق منظورم است.
در حالی که شبیه گوشتهای آویزان از چنگگ دکان قصابی، از میله اتوبوس گرفته بودم، در خیالاتم به این فکر میکنم که این زن در زمان حاملگی چه سایزی داشته است؟ آیا با این حجم از گوشت و پیه و چربی، حمل گرفتن برایش خطرناک نبوده و ضرر نداشته است؟ اصلا با این سایزی که دارد کالاها و لباسهایش را از کجا میخرد؟
برای دور کردن افکارم، نگاهم را به عقب اتوبوس میگردانم. یک بچه و دختر هندی تبار، کنار هم نشستهاند، دختر خسته به نظر میرسد و سرش را بر روی شانه پسر، تکیه داده و پسر، فارغ از این حس عاشقانه، سرش در صفحه گوشی، گرم است.
یک لحظه به این فکر میکنم که این روزها در کابل، آیا ناز دختران را کسی میوردارد؟ آیا چیزی برای ناز کردن دارند و آیا فضایی باقیمانده است؟
چشمم به یک لوحه میافتد که کلمه Centre را میبینم که با همین اسپل نوشته شده و در لهجه انگلیش، درست است.
تنِ لَش و خستهام را از دستگیرهها آویزان کردهام و با هر تکان اتوبوس، من هم تکان میخورم و یک حس خوشایندی در وجودم مور مور میشود. یک دختر بالا میشود. چاک سینههایش پیداست و باتری های وجودم، از حالت low power mode بیرون میاید. خودم را جمع و جور میکنم و صاف ایستاد میشوم تا با کسی، مزاحمت نشود.
از جلوی یک بانک عبور میکنیم، یادم میآید که یک ماه قبل، در همین بانک اکانت باز کردیم.
دوست دارم همیشه بانک اکانت فامیل، پر از پیسه باشد تا نگرانی از بابت خرید سودای خانه وجود نداشته باشد. خیال آنها راحت باشد، خیال منم راحت است.
در ایستگاه بعدی، دو جوان، در زیر بارانِ ریز، سیگار روشن کردهاند. یک لحظه به سرم میزند که پیاده شوم و بروم با آنها سیگار بکشم و همکلام شویم. بعد یادم میآید که من در زندگی به جای سیگار، ساجق (آدامس) جوهر دار شوگر فری را انتخاب کردهام. در دلم میگویم، اشکال ندارد، وقتی به خانه رسیدم، در اینترنت سرچ میکنم کجا توتون Capitan Black میفروشند، میخرم، نمیکشم، فقط بو میکنم.
یاد ترانهای میافتم که میخواند:
زندگی سیگار کاپتان بلکه، میکِشی تلخه، ولی بویش خوبه…
انگلیسیام فعلا در حدی است که از صداها نمیترسم، از کلمات بلندگوی اتوبوس هم فقط next stop را میفهمم و هنوز گوشم با اسمهای سرکها و خیابانها آشنا نیست.
به ایستگاه خودمان میرسیم. شبیه پرندهای که از روی شاخهی درختی پر بزند و برود، روحم، در میان هیاهوی جوانان آخر اتوبوس جا میماند و جسمم با لبخند و Full of charge به سمت خیابان، به پرواز در میآید تا سودای خانهی ما را با قوت تمام، شانهی به شانهی فخریه، در زیر نم نم باران، تا خانه برساند.
هزار بادهی ناخورده در رگ تاک است، هنوز.
📍 Vancouver, British Columbia


![🎉 It's my fan-iversary! I've been a top fan of VanDusen Botanical Garden since November 15, 2023. @[100064771598345:2048:VanDusen Botanical Garden]](https://pen.momtazhost.com/wp-content/uploads/2026/02/10239312730815507.jpg)
