atiq

Posted by | سپتامبر 12, 2023
دیروز اولادها را بردیم برای ثبت نام مدرسه یا school.

دیروز اولادها را بردیم برای ثبت نام مدرسه یا school. اینجا یک طرحی وجود دارد به نام newcomer. در بخش‌های مختلف جامعه، وقتی بفهمند newcomer یا نوآمدگی هستی، اول لبخند...

Continue Reading
راستش را بخواهید، اینجا در ونکوور، آنقدر زیبایی و مهربانی و احترام و ادب و چشم سیری می‌بینم که گاهی خجالت می‌کشم عکسی را از اینجا پست کنم یا حرفی بزنم. نگران این هستم که مبادا دوستانی که در کابل و افغانستان و ایران و پاکستان هستند، احساس ناراحتی و نارضایتی از وطن را نکنند. این به این معنی نیست که وطن یا مهاجرت به کشورهای همسایه زیبا نیست، به این معنی است که ما هر چه قدر هم که تلاش کنیم، زحمت بکشیم، بدویم و خیز برداریم، باز هم شبیه مسابقات ورزشی، در برابر اینها، پسمان هستیم. اما به هر ترتیب، یک چیز و یک صحنه در کابل برایم همیشه غرور انگیز و امید بخش بود، اینکه در ساعت ۵ و ۶ صبح، کورسها باز است. و مخصوصا در زمستان‌ها که ساعت ۵ و شش هوا تاریک و سرد است، جوانها را می‌دیدم که دسته دسته در کوچه‌‌ها، در مسیر کورس در حرکتند. این صحنه را شما در هیج جای دنیا نمی‌بینید. شاید چون نیاز نباشد که صبح به آن زودی بیدار شوند و تلاش کنند. چیزی دیگر این است که اینجا یک جورایی شهروندان، پیر هستند. واقعا پیر و چروکیده‌اند که آدم هیچ جور نمی‌تواند با آنها حال کند. هر چه قدر هم تحصیلکرده و خوش تیپ و خوش صحبت و دانشمند باشند، باز هم پیر هستند. اگر کسی به دنبال شوگر ددی و شوگر ممی پولدار می‌گردد، شاید اینجا جای خوبی باشد. برای همین به جوانان وطن می‌گویم که قدر جوانی و طراوت و نشاط خود را بدانید. از فرصت‌های زندگی خود خوب استفاده کنید و فعلا افسار زمان را در اختیار خود بگیرید، بخیر روزی می‌رسد که افسار مکان را نیز در اختیار خواهید گرفت. اگر اراده‌ای برای ساختن وطن بود که خب، اگر هم نبود و نشد هم، غم نخورید و د غصه‌اش نشوید. بلا به پس‌اش. خودتان را عشق است. کنج جهان تنگ نیست و پای فقیر لنگ نیست، آخر نه آخر یک راهی پیدا می‌شود که خود را در جای مناسب مستقر کنید. توصیه میکنم بیشتر از آنکه به فکر ساختن وطن باشید، به فکر یافتن همسفر و شریک زندگی خود باشید که هر کجا که رفتید، وطن همان یار و دلدار شماست. و بدون یار، زندگی زهر است. که کیمیای سعادت، رفیق بود رفیق. این روزها بیکارم و می‌خواهم کتاب بنویسم، در زمینه گلها، در زمینه میوه‌ها، در زمینه سبزی‌ها، در زمینه طبیعت. با بهانه‌های کوچک شادابی خویش، خوش هستم و آنها را دست کم نمی‌گیرم. امروز یک زنکه پیر که موهای قشنگش کاملا سفید شده بود و یک تار موی سیاه هم نداشت، برایم گفت: از اینکه به کانادا آمده‌ام خوشحالم؟ آیا ترک وطن و تغییر کشور سخت است؟ من هم سوالش را با این سوال جواب دادم که؟ When you change your life partner, is it simple for you? While I have changed my country. که دیدم اشک در چشمانش جمع شد و محکم بغلم کرد و گفت: میتوانم بفهمم که چی میگی. قدر همدیگر را بدانیم، قدر روزهای جوانی و طراوت و مستی را. به همدیگر بوس و ماچ و بغل فراوان بدهیم. قبل از اینکه دیر شود و دور شویم و دیدارها به بعد از شش سال و ده سال و بیست سال برسد. اگر بخواهم در یک کلام، چهل سال زندگی را در یک نسخه بپیچم، میگویم: مهم نیست آدمی کیست و کجاست. مهم این است که بفهمی قلبی برای تو می‌تپد و قلبت برای کسی در تپش است، و چه بهتر که آنکس از نظر فیزیکی نیز نزدیک تو باشد. شبانه روز، دوستتان دارم. شناسنامه و تذکره تمام گلها را برایتان لیست میکنم. به همین زیبایی، به همین سادگی.
Posted by | سپتامبر 11, 2023
راستش را بخواهید، اینجا در ونکوور، آنقدر زیبایی و مهربانی…

راستش را بخواهید، اینجا در ونکوور، آنقدر زیبایی و مهربانی و احترام و ادب و چشم سیری می‌بینم که گاهی خجالت می‌کشم عکسی را از اینجا پست کنم یا حرفی...

Continue Reading
امروز خودم به همراه دو پسرم، رفتیم برای ثبت نام در کتابخانه محل، public library گفتیم که ما نوآمدگی هستیم و می‌خواهیم اینجا نام‌نویسی کنیم. در ابتدا، یک خانم میانسال، با قواره جاپانی، بسیار به گرمی و لبخند و انگلیسی خیلی آرام و شمرده شمرده، با ما صحبت کرد. و اسناد لازم را بررسی کرد و یادداشت گرفت. بعد، یک خانم سفید مسن و باریک و خوش تیپ، از روی یادداشت همکار قبلی، اطلاعات را وارد کامپیوتر کرد و هر جا نسبت به spelling نام و ایمیل سوال داشت، صفحه مانیتور را به سمت ما میچرخاند و به نرمی میگفت که: آیا درست نوشتم؟ و من هم میگفتم: yes. Of course. شهریار و شاهرخ، را دیدم که قلم‌های توش (ماژیک) رنگارنگ را ورداشته‌اند و در حال رسامی بر روی یک ورق کلان هستند که مخصوص این کار آنجا به دیوار نصب کرده بودند. هر بار که صفحه مانیتور را نگاه میکردم، به یاد دیزاین فرمها در Microsoft Access می‌افتادم. بعد از آن یک دختر جوان دیگه، آمد و کارتهای PVC بارکددار مخصوص کتابخانه را برایم داد و بعضی قوانین را برایم تشریح می‌کرد. خیلی با لبخند و ملایمت و با انرژی صحبت می‌کرد. چندین بار، احساس کردم در داخل صحنه‌های سریال‌های خارجی هستم. همه چیز واقعی و 4k به نظر می‌رسید. آخرین باری که اینگونه تحویل گرفته شده بودم، یکی در دوران دبیرستان، در کتابخانه‌های شهر سالم تهران بود. بعد موقع ثبت نام در دانشگاه تهران و دانشکده کشاورزی، در افغانستان هم موقعی که در بانک AIB حساب باز میکردم، و موقعی که در شرکت خودمان بودم. به شاهرخ گفتم: ببینید چطور تحویل میگیرند؟ دوتا بچه هم گفتند با این همه تکس و مالیاتی که میگیرند، بد کنند که تحویل نگیرند و من دهانم باز ماند. فکر کنم بچه‌ها، از طولانی شدن مکالمه بین من و آن دختر، ناراحت بودند و احساس خطر می‌کردند. معلوم بود سوالاتی را که می‌پرسیدم بیشتر بخاطر کش‌دار شدن صحبت بود، اگر نه جوابها، برای هر کسی واضح بود. به بچه‌ها گفتم قبلا به چنین کتابخانه‌ای آمدید؟ گفتند: آره، در گیم روبلوکس Roblox از این بهترهایش را دیده‌ایم. خدا آخر و عاقبت مرا بخیر کند با این وضعیت انگلیسی و مکالمه، اما امروز اعتماد به نفسم بالا رفت. اگر چه در speaking هنوز روان نشده‌ام، اما زبان بدنم خوب است. برای یک انگلیسی زبان، یک جوک دست اول تعریف کردم، از خنده خودش را جمع نمی‌توانست. این نشان می‌دهد چندان هم نابلد نیستم. من می‌توانم، من میتوانم، من می‌توانم..
Posted by | سپتامبر 10, 2023
امروز خودم به همراه دو پسرم، رفتیم برای ثبت نام در کتابخا…

امروز خودم به همراه دو پسرم، رفتیم برای ثبت نام در کتابخانه محل، public library گفتیم که ما نوآمدگی هستیم و می‌خواهیم اینجا نام‌نویسی کنیم. در ابتدا، یک خانم میانسال،...

Continue Reading
خانه‌های ویلایی اینجا، تمامش از چوب است. درها، دیوارها، کف اتاقها، سقف، حتی سنگ دستشویی و ظرفشویی تشناب و آشپزخانه، در واقع چوب است با طرح و روکش سنگ. وقتی داخل اتاقها راه میرویم، ترق ترق و گدم گدم صدا می‌دهد. وقتی روی تخت‌خواب، اندک در دلم نیت می‌کنم، مثلا نفس عمیق میکشم، یا پهلو به پهلو میشوم، از همه طرف صدای غیژ غیژ و ذکر و تسبیح چوبها، بلند است. تو فکر کن اگر کار ما به سجده برسد، از تخت و کفپوش اتاقها، نعره‌ی تکبیر برمی‌خیزد. هنوز سیستم صدا خفه‌کن و سایلنت خانه را بلد نشدم. یادم می‌آید ما که بچه بودیم، وقتی فیلم بروسلی را دیده بودیم، هر چه دیوار گچی نمناک میدیدیم، با بوکس میزدیم و از اینکه چاپ بوکس ما روی دیوار میماند، خرکیف می‌شدیم و احساس قدرت میکردیم. اما اینجا اگر کسی جوگیر بشود و با بوکس به دیوار بزند، دیوار سولاخ می‌شود، چون دیوار از دو تا تخته نازک چوب تشکیل شده که یک لایه کوچولو گچ و کاغذ، روی آنرا پوشانده. خسوربره (برادر خانم)ام می‌گوید: اینجا اگر خانه‌ای بسوزد، فقط خاکستر به جای میماند، برای همین لازم است که اینشورنس(بیمه) برای خانه داشته باشید. بیمه آتش‌سوزی و دزدی خانه هم دو قسم است: یکی مربوط صاحبخانه میشه، یکی مربوط کرایه نشین. در واقع بیشتر معاش و حقوق و income آدم، می‌رود سر مالیات و بیمه. وقتی این را گفت، ناخودآگاه یاد داستان ضحاک ماردوش افتادم که دوتا مار بر روی شانه‌اش سبز شده بود. اینجا واقعا مالیات و اینشورنس‌های مختلف، شبیه مار، معاش را مبلعد. پول و خرجی فرستادن به ایران و افغانستان، از اینجا، هنر می‌خواهد. ببینی و نخوای، باشد و ننوشی، چراغ بدهد و چشمک نزنی، واقعا پرهیز طلب دارد. خلاصه داداش، آنچه شیران را کند روبه مزاج احتیاج است، احتیاط است، اقتصاد. صد رحمت به روباه، شیر، موش گشته.
Posted by | سپتامبر 9, 2023
خانه‌های ویلایی اینجا، تمامش از چوب است.

خانه‌های ویلایی اینجا، تمامش از چوب است. درها، دیوارها، کف اتاقها، سقف، حتی سنگ دستشویی و ظرفشویی تشناب و آشپزخانه، در واقع چوب است با طرح و روکش سنگ. وقتی...

Continue Reading
این گل شبیه گل گندنه(تره) و پیاز است. یعنی از همان خاندان است. گفته بودم دلم است یک کرت گندنه جور کنم. برای فستیوال بولانی. یک عالمه نوشتن در ذهنم است. تمامش هم از پر و پاچه و قر و کمر است. کمترین‌اش چاک سینه است. نه اینکه یواشکی دید زده باشم، نه، در شهر و بازار، خودشان در برابر چشمهای بادامی‌ام قرار میگیرند. رنگارنگ. فیسبوک را می‌بینم همه از کارناوال کربلا و اربعین می‌گویند که با ذات و حال و هوای افکار و خیالات من، همخوانی ندارد. یادم می‌آید بیست سال قبل، صدام تازه سقوط کرده بود. مرزها باز شده بود و مردم دسته دسته با پای پیاده از مرز عبور می‌کردند و برای زیارت می‌رفتند. مشهورترین مرز هم مرز مهران بود. کردها در نقش پیش بلد و قاچاقبر، همکاری می‌کردند. عراقی‌ها، به پول ایران خمینی میگفتند. ما، یک جماعتی شامل پدر کلان و مادر کلان، کاکای کلان و زنش، ماما، پدر و مادر و خواهرم، یکی از اقوام و دو دختر جوانش، و چند نفر هم محلی‌ها، جمع شده بودیم و از تهران برای زیارت رفتیم. زمستان بود و هوا سرد. گلو ملویم گرفته بود و سینه‌ام تخته بود از خُنُک. وقتی به کربلا رسیدیم، اتاق و هتل پیدا نمیشد. عربها صدا می‌کردند خانه با آب الدّوش، من بعدن فهمیدم منظورشان از آب الدّوش، آب جوش برای چای دم کردن بوده، نه آب برای دوش و شاور گرفتن. آب را هم سر پیک نیک در داخل اتاق گرم میکردیم تا هم اتاق گرم شود و هم آب جوش بیاید. آب گرم برای حمام وجود نداشت. بهر حال، پدرم حمام رفت تا برای زیارت رفتن اول غسل کند، یک دفعه نعره زد که این چی رقم شامپو بود که دادید؟ هم چشمهایم می‌سوزد هم دو سه بار زدم سرم کف نکرده و هم جانم یخ یخ میشود؟ از یک سو آب یخ است و از دیگه طرف یخ یخ شدن شامپو، بعد فهمیدیم که پدرم قوطی دهانشویه را به جای شامپو برده حمام. من از شدت خستگی، یک گوشه اتاق افتاده بودم و خواب بودم. تمام ساک و بیگ‌ها در طول مسیر پیاده روی بر گردن من بود. تمام وجودم هم از خنکی و هم از خستگی درد میکرد و کرخت شده بودم. پدرم بعد از مراسم حمام، وقتی دید خوابم، یک لگد محکم زد که یالا پاشو برو غسل کن که بریم زیارت، گفتم بابا ولم کن بخوابم. استراحت کنم فردا هم میشه رفت زیارت. باز نعره زد که: هزاره استی خو، این همه راه را زده کنده خود را تا اینجا رساندیم به عشق زیارت، حالا خاو میکنی؟ نمیخوای به مراد برسی؟ به ضرب و زور و از ترس پدر، رفتم با آب یخ، غسل کردم. احساس می‌کردم موهایم از شدت سرما و یخی، سیخ سیخ شده. بهرحال، با حال خراب، به سمت زیارت رفتیم. وقتی از دروازه وارد شدیم، یک گوشه یک مقبره را دیدم، به نظرم شش گوش آمد. بی اختیار دویدم و خود را روی قبر انداختم و زار زار به حال خودم گریستم که من که نمی‌توانم در برابر ناملایمات پدرم قد علم کنم و خواسته‌هایم را مطرح کنم، چطور میتوانم بر جبر و جور زمانه چون مولایم حسین قیام کنم؟ باور کنید داشتم زار میزدم و آب دیده و خیلیم و خلط گلو یکجا شده بودند و دستمال هم همراهم نبود. ناگهان دیدم یکی دارد به شانه‌ام می‌زند که داداش پاشو، اینجا گریه نکن. این قبر امام حسین نیست، قبر امام حسین اونطرفه، این حبیب ابن مظاهر است. خیط شدم، کنف شدم. گفتم بدبخت، تو که فرق قبر این و آن را تشخیص نمیدی، بد میکنی که میای زیارت و اینجور زار میزنی؟ باز داخل‌تر رفتیم تا ضریح نمایان شد با یک عالم اسم و نام شهیدان بر گرداگرد ضریح. بعد از زیارت و بین الحرمین و زیارت عباس علمدار، اولین کاری که کردم، دنبال کافی‌نت می‌گشتم تا به بعضی دوستان اطلاع بدهم که ما سالم هستیم. در کافی‌نت، کامپیوترهای دسکتاپ سیاه‌رنگ مارک Dell را برای نخستین بار دیدم. داستان سر زبان آنروزها این بود که یک نفر افغانی، بعد از عبور از مرز مهران، تانکهای آمریکایی را دیده بود و طرفشان دویده بود. آنها هم آماده شلیک شده بودند. این بابا بعد از رسیدن به تانک، آنرا بوسیده بود و خوشحالی میکرد، می‌گفت از برکت وجود شما، صدام سرنگون شد و ما بعد سی چهل سال می‌توانیم برویم زیارت کربلا، سربازای آمریکایی هم یارو را بلند می‌کنند مستقیم تا کربلا می‌رسانند. بعد دیدن کربلا و خیمه گاه و شط فرات و تل زینبیه و غیره و غیره، بیشتر باورم شد که قبل این، تصویر ذهنی عجیبی از کربلا ساخته بودم. چندان چیزی نبود آنجا، یک منظره عادی بود و تصورات ذهنی‌ام زیباتر بود. بعد از آن، زیاد حول این مساله نپیچیدم و هرگز از پسوند و پیشوند کربلایی کار نگرفتم. زوار بودم، یعنی مشهد را زیارت کرده بودم قبلن. حالا هم کربلایی شده بودم. اسمم هم غلامرضا بود. اما هیچ احساسی نداشتم و اصلا غرور و پیشرفتی را حس نمیکردم. تازه آنموقع بود که متوجه عمق ماجرا شده بودم. یک چیز خیلی جالب هم که در کابل قبل از ۲۰۱۴ دیدم، رشد روزافزون شرکت‌های توریستی، سیاحتی زیارتی بود. از هزاره‌ها و شیعه‌ها و سمت غرب کابل، مشهد و قم و کربلا بود. نهایت سوریه و دمشق. از بقیه قوما، سمت شرق و کارته نو و شار نو و خیرخانه، اکثرن حج عمره. اما مساله مشترک همگی، ویزه‌های مدیکال هند و پاکستان بود. ما تا وقتی جوانیم، در پی لقمه نانی و کسب و کاری میدویم. بعد که صاحب چند قران میشویم، می‌بینیم پدر و مادر پیر و چروکیده و فرتوت می‌شوند. تمام آرزوی آنها هم، یا حج است یا مشهد و کربلا و نجف‌. اگر جانشان جور بود و سرپای بودند، که خب، اگر نه شرط اول قدم آن است که سرپای باشند و مشکل شکر و دیابت و فشار خون و روماتیسم نداشته باشند. مسائل و مشکلات مالی و روحی و روانی و انواع پریشانی‌ها به کنار. من هر وقت به مادرم زنگ میزنم، دیالوگ ما از این حد بالاتر نمیرود: ۱. بچم، شما شکر صاحب زن و فرزند و خانه و زندگی شدید، برادر خردت را چطور کنیم؟ دست همو بچه را هم بگیرید. هر چه هم می‌گوییم مادر ما خود ما خواستیم، او هم خودش اقدام کند، خودش پیشقدم شود، ما هم همراهش هستیم، به خرجش نمی‌رود. ۲. زانویم درد میکنه، پایم درد میکنه، سر و کمر درد میکنه. ۳. یکبار دیگه کربلا را قربانش شوم، زیارت میکردم، دیگه حرمان در دلم نمی‌ماند. و خیلی بیزنس‌ها، در جهت خدمات دادن به این خواسته‌ها، شکل گرفته‌اند. هر چه باشد، با جیب خالی زیارت و سفر رفتن چه به قصد زیارت یا درمان، تنها و تنها باعث بالا رفتن فشار خون می‌شود. جیب باید پر باشد. و این نسل ما هستیم که این فشارها را تحمل می‌کنیم. چاره‌ی جز کار و کار و سگ دو زدن نیست. چرا که این چرخ و این دور ادامه داشته و دارد. من همینقدر که در پیری زانویم درد نکند، تشویش نداشته باشم و فشار خون و دیابتم سر جایش باشد و تشنابم روبراه باشد، باعث دلجمعی و پیشرفت اولادها و خانواده و قوما و طایفه و بشریت شده‌ام. نمی‌خواهد چیز جدیدی کشف کنم و یا دستاورد آنچنانی داشته باشم. چرا که واقعا اکثر وقت و انرژی و توان و توشه ما، بعد از دهه چهل زندگی، صرف رسیدگی به پدر و مادر و پیر و پاتالهای زندگی است. نه اکسپلور جهان و کشف و ماجراجویی و اضافه کردن بر اکسپرینسهای زندگی. خیلی از دوستان را، منجمله خودم را دیده‌ام که بعد از مرگ پدر و یا مادر و یا عزیز معلولشان، تازه یک نفس راحت کشیده‌اند و کمی از زندگی‌شان لذت برده‌اند. حالا تصمیم گرفتم یک سر حج بروم. بروم که مردم به من بگویند: حاجی رضا. کدام حاجی رضا؟ حاجی رضا کانادایی.
Posted by | سپتامبر 8, 2023
این گل شبیه گل گندنه(تره) و پیاز است. یعنی از همان خاندان…

این گل شبیه گل گندنه(تره) و پیاز است. یعنی از همان خاندان است. گفته بودم دلم است یک کرت گندنه جور کنم. برای فستیوال بولانی. یک عالمه نوشتن در ذهنم...

Continue Reading
دارم انگلیسی خود را تقویت میکنم. شما فکر کن بخواهی شاخه تنومند درختی را خم کنی، این حال زبان آموختن من است در این سن. نرم‌تر از شاخه‌ی درخت بید که نداریم، حتی آن هم وقتی از یک سنی بگذرد، دیگر براحتی خم نمیشود. اما خب، فعلا هم مشکل حل می‌شود و حق مطلب ادا کردن است. خیلی نگران کننده نیست. اینقدر زبان در دنیا است که بلد نیستم. اما خوشحالم که کوچه و پس کوچه‌ی زبان فارسی را در حد توانم گشتم و دیدم و سر زدم. حتی بعد از پانزده سال، پشتو را یاد نگرفتم. بعد از دوسال زندگی در پاکستان، در حد سه کلمه اردو بلدم. بوهت آچاهه، تیکه، کیا حاله، همین. انگلیسی را هم کم کم باید انگیزه پیدا کنم تا یاد بگیرم. خلاصه، چی میخواستم بگم؟ آهان، می‌خواهم بونسای درست کنم. یک خوبی که این دنیا دارد این است که هر طرف که بروی، یک کمی که چرخ بزنی میفهمی که یک نفر چینائی یا هندی قبل از تو آنجا بوده و قسمت زیادی از مشکلات زندگی را حل کرده. حالا فقط باید ارتباط را قائم کنی و بفهمی که برای پیشبرد کار، دیگه چی لازم است. اونها بهتر از هر کس دیگری تو را راهنمایی می‌کنند. من گاهی فکر میکنم بهتر است حالا که قرار است انگلیسی تمرین کنم، در ‌کنارش کمی اردو و چینایی هم یاد بگیرم. دنیا را اگر قرار باشد بسازند، چینی‌ها و هندیها حتما سهم عمده دارند. عربی و فرانسوی را هم بگزارم برای پس پیری، وقتی که با حاجی خانم در حال بازدید از تونس و الجزایر و اهرام مصر و سرزمین لبنان و اسرائیل و عراق و عربستان و یمن هستیم. مچم اسپانیایی یاد بگیرم یا نه؟ شکیرا و مدونا یگان خواندن اسپانیایی دارند. نوای گیتار با ترانه‌های اسپانیایی لذت داره. مثل آهنگ دیسپرادو. سرزمین آمریکای جنوبی جای اسپانیایی‌ها است. فارسی را چطور کنم؟ هر طرف هم بروم، حتما یکی دو تا فارسی زبان هم می‌بینم. نیم بار ما در طیاره، کتاب‌های فارسی بود. فرهنگ عمید و معین و تاریخ تمدن و اوپانیشاد و یک عالمه کتاب و دیوان شعر. نیم دیگرش هم زعفران و هل و لباس‌های محلی. خیلی دلم می‌خواهد یکی دو تا لباس خود را نگهدارم. از بین تمام لباسها، بعضی از آنها را بیشتر دوست دارم. یک حس خوب می‌دهد پوشیدنشان. دلم میخواهد برویم بالای یک بلندی. و عکس بگیریم. و سی چهل سال بعد، باز دقیقا همان لباسها را بپوشیم و برویم همانجا و دوباره عکس بگیریم. که چه بشود؟ که بگوییم توانستیم دو جوره لباس را از میان چهل سال سهمگین، به سلامت بگذرانیم و چشم در چشم هم دوباره نگاه کنیم. آخرین باری که به چشمهای کسی عمیق نگاه کردید، کی بود؟ این زندگی است. Look deep
Posted by | سپتامبر 7, 2023
دارم انگلیسی خود را تقویت میکنم.

دارم انگلیسی خود را تقویت میکنم. شما فکر کن بخواهی شاخه تنومند درختی را خم کنی، این حال زبان آموختن من است در این سن. نرم‌تر از شاخه‌ی درخت بید...

Continue Reading
Posted by | سپتامبر 7, 2023
added a new photo. – Sep 7, 2023
Continue Reading
دم دیگر بود، تازه از چرت بعد از چاشت بیدار شده بودم، شهریار گفت: پدر بیا برویم در پارک نزدیک خانه بازی کنیم. گفتم: نزدیک خانه پارک است؟ گفت: عا، هم پارک است هم مکتب ما. توپ فوتبال را ورداشتیم و کفش‌های ورزشی را هم پوشیدیم. توپ و کفش را دوستان کانادایی آورده‌اند. گفتند تا حد امکان لباس و کفش نخرید، ما برای شما کم‌کم فراهم می‌کنیم. ما هم که طبق قانون : موفت باشه، کوفت باشه هر کس هر چی آورد را قبول کردیم. اما اینجا کفش و لباس برند میارند. چیز به درد نخور و بیکار را نمیارند. باور کنید از کرمچی که خودم از فروشگاه خریدم، آورده‌گی همسایه‌ها شیک تر و با کیفیت‌تر است. اینجا یک اپلیکیشن موبایل است به نام Nextdoor که با توجه به موقعیت جغرافیایی ما را با همسایه‌ها وصل می‌سازد و برای شریک ساختن نیازمندیها و امکانات و وسایل است. برای مثال مه میتوانم آنجا روزهای بیکاری خودم را مشخص کنم و به هر کدام از همسایه ها که خواسته باشند، نگهداری گل و گیاه را یاد بدهم. یا درخواست بدهم که کلاه ایمنی برای بایسکل لازم دارم و هر کسی سراغ داشت، خبرم می‌کند. یا مثلا بگویم که می‌توانم هارد دیسک آنها را فرمت کنم که از غم و غصه راحت شوند. همسایه‌ها، یا اولاد ندارند یا هم به ندرت یک دانه و نهایت دو دانه دارند. اکثرا حیوان خانگی مثل سگ دارند. این را وقتی در پارک رفتیم بهتر دیدیم. اگر بخواهی سر صحبت را با کسی باز کنی، باید اول خم شوی و با سگ نفر احوالپرسی کنی و ناز بدهی، بعد از آن ببین که نفر چطور تحویلت میگیرد و تو را آدم حساب می‌کند. فعلا خدا را شکر میکنم که به جای سگ و کوته، اولاد دارم و با آنها بازی می‌کنم. اما آینده معلوم نیست، همانگونه که ما روزی به ناچار و بعد از ختم تحصیلات و خسته از مهاجرت، ایران را ترک کردیم و پدر و مادر را تنها گذاشتیم و برگشتیم افغانستان، شاید دوباره روزی برسد که اولادهای ما هم، مجبور باشند ما را ترک کنند و ما، روزها و ساعتها را چشم براه دیدار اولادها بمانیم و ناگریز باشیم برای سات تیری، کتاب بنویسیم و یا سگ و پشک نگاه کنیم. هر آدم کل و بی مویی، روزی روزگاری، کاکلی داشته و دو سه یار و دلداری را در پیچ و خم موهای خود گرفتار کرده. هیچ کس از بیخ بوته مفت نبرآمده و هر کسی قصه و داستان پر پیچ و خم زندگی خود را دارد. خوشحالم که بیشتر پیرمردها و پیرزنها در اینجا، سرحال و واقعا شاد و ریلکس هستند. احترام به افراد مسن و ناتوان و معیوب را همه جا می‌توانیم ببینیم و حمایت همه جانبه از آنها وجود دارد. دمشان گرم.
Posted by | سپتامبر 6, 2023
دم دیگر بود، تازه از چرت بعد از چاشت بیدار شده بودم، شهری…

دم دیگر بود، تازه از چرت بعد از چاشت بیدار شده بودم، شهریار گفت: پدر بیا برویم در پارک نزدیک خانه بازی کنیم. گفتم: نزدیک خانه پارک است؟ گفت: عا،...

Continue Reading
یک بایسکل مستعمل خریدم. بلکُل مفت. گیر دار (دنده‌ای) و سپورتی. کمی کهنه است و خوبی‌اش این است که لاف زده میتوانم که بایسکل سوار کهنه‌ کاری هستم. اگر چه ملت وقتی به طرف شکم و اندام غیر ورزشی‌ام نگاه می‌کنند می‌فهمند که تمامش پوف است، اما خب مهم اخلاق است که بهتر است اخلاقم ورزشی باشد. یک نکته که بعد از چهل سالگی اتفاق افتاده برایم این است که آمار تشناب رفتن‌هایم را دارم. اگر تحرک و ورزش نباشد، شاید دو یا سه روز طول بکشد که تشناب کلان ضرورت شود. بدون ورزش و پیاده روی، خورد و خوراک مزه نمیدهد. وقتی دل و درون پر باشد، هر چی از بالا چیقی(فرو) کنم، زحمت بیخود و بار اضافی بر گردن معده و روده می‌شود. بایسکل دواندن برای معده و روده و دستگاه گوارش، خیلی خوبیها دارد. طرز کار معده و روده هم، ارتباط مستقیم با خلق و خوی آدم دارد و نظریات اخلاق و معنویات در برابر تاثیر هورمونها و آنزیمهای گوارشی پشم هم نیست. این روزها، آب زیاد مینوشم و کوشش میکنم که رنگ شاشه، زرد نباشد. به هر کسی هم که کمی بد خلقی و اعصاب خرابی میکند، یک بوتل آب پیشنهاد میکنم و بعد از ده پانزده دقیقه از نوشیدن آب، دوباره صحبت‌ها را ادامه می‌دهیم و به نتایج خیلی خوبی می‌رسیم. کم کم هوا سرد می‌شود و رنگ برگها، مرا دیوانه می‌کند. چند روز پیش یک درخت را دیدم، از یک سر تمام برگهایش خالص زرد شده بود‌. شبیه موهای بعضی از پیرمردهای بی خانمان که موهایشان پر پشت و خالص سفید است. می‌خواهم چند تا تابلو درست کنم، از برگهای خشکیده و رنگارنگ درختها. چی از این بهتر که با تقویم طبیعت پیش بروم. بایسکل که تقریبا مفت تمام شد برایم، اما اینجا بدون کلاه ایمنی دواندن بایسکل ممنوع است. برای صبا، کلاه را چطور کنم؟ تا صبح، خدا مهربان است.
Posted by | سپتامبر 5, 2023
یک بایسکل مستعمل خریدم. بلکُل مفت.

یک بایسکل مستعمل خریدم. بلکُل مفت. گیر دار (دنده‌ای) و سپورتی. کمی کهنه است و خوبی‌اش این است که لاف زده میتوانم که بایسکل سوار کهنه‌ کاری هستم. اگر چه...

Continue Reading
این فضای پشت یکی از خانه‌های اینجا است. در واقع پشت حویلی، گاراژ Garage است. لب سرک، بدون در و دیوار و دروازه. اینجا فهمیدم به آشغالی که در خانه تولید میشود می‌گویند garbage. اما گاربیج، به معنی واقعی اینجا طلاست و آشغال نیست. در تصویر کمی خرد دیده میشه، اما آن سطل کلان، برابر قد خودم است. یعنی مرا هم داخلش بندازید جای می‌شوم. این سطل‌های کلان را برای مدیریت گاربیج از مبدا تولید استفاده می‌کنند. آن که از همه کلان‌تر است ، برای بقایای شاخ و برگ درختان و سبزه و چمن، استفاده میشود، بعدیش، برای باقیمانده مواد غذایی و چیزی که در آشپزخانه از پوست پیاز و سیب و کچالو گرفته تا استخوان ران مرغ و جمجمه کله پایچه، استفاده می‌شود. آن آبی رنگش، برای بازیافت بوتلهای شیشه‌ای الکل و خیارشور و زیتون است. او خردترک هم برای قوطی‌گکهای فلزی است. یک ساعت طول کشید تا این موضوع را برایم یاد دادند و به اهمیت مدیریت آن مرا واقف ساختند. اگر نه من از روز اول، همه چی را درهم و برهم داخل یک سطل انداخته بودم و وقتی موتر مخصوص آشغالی آمد و آشغال همه را برد به غیر از خانه‌ی ما، تازه فهمیدم که گپ به همین مفتی نیست. اینجا اگر آشغال خانه‌ی خود را Organise نکنیم، بی فرهنگ گفته میشویم، چه برسد به باقی مسائل. اینجا آشغال، در حکم طلا است. قبل از هر کاری، باید به فکر Organise کردن گاربیج آن بود، اگر نه آن کار موفق نمی‌باشد. شاید از همین خاطر است که اینجا کم اولاد می‌آورند. شاید حتی اولاد را گاربیج اصلی در فلسفه‌ی عشق و زندگی فکر می‌کنند. مچم، همین فکرها را میکنم و هنوز گیجم. تا یک کمی انگلیسی را بیشتر یاد بگیرم و بشینم پای صحبت یگان پیر و فرزانه اینجا، تا کمی روشنم بسازد. هیچکدامشان هم خود را پیر فکر نمی‌کنند. هفتاد ساله‌های اینجا، ادعای جوانی و مستی و سلامتی دارند و واقعا هم سلامت و شاداب و جوان و سر حال هستند.
Posted by | سپتامبر 4, 2023
این فضای پشت یکی از خانه‌های اینجا است.

این فضای پشت یکی از خانه‌های اینجا است. در واقع پشت حویلی، گاراژ Garage است. لب سرک، بدون در و دیوار و دروازه. اینجا فهمیدم به آشغالی که در خانه...

Continue Reading