atiq

وقتی به کاستکو Costco می‌رویم و یکجای برای یک هفته برای همه خانواده خرید می‌کنیم، باید در هر حالتی آرامش خود را حفظ کنم و همیشه لبخند بر لب داشته باشم. در ضمن هل دادن و حمل کردن چرخ دستی فروشگاه، با من است که واقعا لذت بخش است. اینجا یکی از رموز زنده ماندن، بلد بودن نرخ و قیمت اجناس در فروشگاه‌ها است. باید دخل و خرج را برابر و متعادل نگاه دارم. اگر نه واژه‌هایی مثل لبخند و خوشبینی و خوش خویی را تنها باید در کتاب‌ها ببینم. اقتصاد نسبت مستقیم دارد با خیلی چیزها. اینجا کسی از گشنگی نمی‌میرد. Food bank های رایگان و مفت هم است. مارکتهای ارزان هم است. معتاد و بی خانمان و homeless هم تا دلت بخواهد است که شکر بکشی سر معتادان و بی‌خانمان‌های پل سوخته. چرس هم آزاد آزاد. زندگی لایه لایه و انسانها هم طبقه طبقه هستند. فقط باید ساجق جوهر دار نعنایی خود را بجوم و بدتر از کارمندان McDonald لبخند بزنم. همین. زندگی زیباست. اما سرعت زندگی اینجا خیلی بالاست. سعی میکنم بیشتر درک کنم و بفهمم که څلور چند میشه؟
Posted by | سپتامبر 4, 2023
وقتی به کاستکو Costco می‌رویم و یکجای برای یک هفته برای ه…

وقتی به کاستکو Costco می‌رویم و یکجای برای یک هفته برای همه خانواده خرید می‌کنیم، باید در هر حالتی آرامش خود را حفظ کنم و همیشه لبخند بر لب داشته...

Continue Reading
Posted by | سپتامبر 1, 2023
دیروز گل صبح، در حالی که در جاگه دراز کشیده بودم و یک چشم…

دیروز گل صبح، در حالی که در جاگه دراز کشیده بودم و یک چشم خواب یک چشم بیدار، یک پایچه پایین و یکی بَر زده، در Market Place فیسبوک به...

Continue Reading
این روزها گیج‌ام. مات و مبهوت و منگ. یک جورایی هم میترسم. ترس بیدار شدن از خواب و تمام شدن رویای شیرین. مشابه یک چنین منظره‌ای را، با این هوا و دما و رطوبت و آرامش، حدود بیست و پنج سال قبل، در باغ ملی گیاه‌شناسی چیتگر در تهران دیده بودم. اما این منظره و آن قبلی، تفاوتی که با هم دارند زیاد است. اینجا احساس توانایی و قدرت بیشتری دارم. هم از لحاظ تجربه و هم از لحاظ پشتوانه و هم از لحاظ قوانین. مهمتر از همه، خانواده‌ی خودم، آگاهانه همراهم است. کافی است پیشقدم شوم و گام بردارم. حکومت و سیستم هم پشتیبان تفکر سازنده و خلاق است. من از این دنیا چه میخواهم؟ غیر از دیدن صحنه‌ی آرام شکفتن غنچه‌ها و شنیدن آواز بلبلها؟ یک ظرف پر میوه، یک باغ پر گل پرواز پروانه، آواز بلبل من خواب نیستم، اتفاقا تازه از یک دوره خواب طولانی و Dormancy بیدار شده‌ام. می‌خواهم بشکفم. می‌خواهم در زندگی، یکی دو پیرهن بیشتر پاره کنم و جوانه بزنم. شبانه روز، شبانه روز نیست، هر ساعتش، فصلی است از جوش و خروش زندگی. مرا بیدار نکنید لطفن ... می‌خواهم با مزه‌اش خودم از خواب بیدار شوم. فکر همه چیز را از قبل کرده‌ام. دوباره رویاها، در وجودم بیدار شده‌اند. من هم رویایی دارم.
Posted by | آگوست 30, 2023
این روزها گیج‌ام. مات و مبهوت و منگ.

این روزها گیج‌ام. مات و مبهوت و منگ. یک جورایی هم میترسم. ترس بیدار شدن از خواب و تمام شدن رویای شیرین. مشابه یک چنین منظره‌ای را، با این هوا...

Continue Reading
سالهای 1383 بود، برای دوره ماستری در دانشگاه تهران پذیرفته شده بودم و کوشش داشتم که یکی دیگر از بچه محل‌ها را که در کار خیاطی بود، نیز شامل درس و دانشگاه کنم. اواخر تابستان بود و درسها از اول خزان و ماه میزان شروع میشد. تازه کارهای ثبت نام در خوابگاه دانشگاه را خلاص کرده بودم که دو تا از بچه محل‌ها که یکیش مامای خردم که از من شش هفت سال خورد تر است و دیگه اش بچه کاکایم که همراه مامایم همقراق بودند، پیدا شدند و گفتند که امروز مهمانت هستیم. من هم خوش و خوشحال از اینکه بالاخره اینها محیط اینجا را می‌بینند و میروند در قشلاق برای بقیه تعریف های خوب خوب می‌کنند و ممکن خودشان هم انگیزه بگیرند، آنها را تحویل می‌گرفتم. از قبل در نظر داشتم برای جبران زحمات مسیول ثبت نام دانشجویان خارجی، که یک خانم بسیار محجبه چادری به نام خانم قندهاری بود، یک چیزی تحفه ببرم. همراه ماما و بچه کاکا، در حال قدم زدن در پیاده رو های شهر بودیم که چشمم به یک دکان لوحه نویسی و تابلو سازی افتاد. با خط نستعلیق روی کاغذهایی که طرح ابر و باد داشت خطاطی میکرد و چوکاتهای مقبولی هم برایشان جور میکرد. داخل دکان شدیم، یک مرد میانسال و خوش برخورد، مسئول فروشگاه بود که در حال نوشتن و خطاطی بود. بالای سرش، پارتیشن سقف یک حالت قوس و کمان داشت و که یک شعر از حافظ را روی آن نوشته بود با این عنوان: وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم که در طریقت ما کافریست رنجیدن / رنجاندن همان وقتها، یک بحثی را از رادیو با عنوان «مَرَنج و مَرَنجان» شنیده بودم و با استاد خطاط کمی در این مورد صحبت و بحث کردیم و دلهایمان به هم نزدیک شد. برایش جالب بود که یک بچه افغانی اینقدر خوب با شعر آشناست و خیلی خوب با لهجه ایران، فارسی صحبت میکند. خلاصه، تابلوی مورد نظرم را که شعری از قیصر امین پور بود را فرمایش دادم. یک تابلو با منظره طلوع آفتاب و آسمان آبی و یک بیت شعر: طلوع میکند آن آفتاب پنهانی ز سمت مشرق جغرافیای عرفانی که درشت و کلان نوشته میشد و پشت بندش با خط ریزتر: کنار نام تو لنگر گرفت کشتی عشق بیا که حضور تو آرامشی است طوفانی این را که گفتم، دکاندار گفت: شما شیعه هستید؟ گفتم چطور؟ گفت این شعر که شما گفتید مربوط امام زمان می‌شود. داستان تابلو را برایش گفتم و در حال صحبت بودیم که یک مادر و دختر نوجوانش که همقراق ماما و بچه کاکا بود، وارد دکان شدند و چیزی را فرمایش می‌دادند. آنها هم وقتی قیافه‌های ما را دیدند پرسیدند بچه کجا هستیم که جناب دکاندار پیش دستی کرد و مرا به آنها به خاطر شعر و ادبیات معرفی کرد. کمی که صحبت‌ها، گل کرد، آن خانم برای موفقیت همه بچه افغانیها که زحمت میکشند، تلاش میکنند دعا کرد، عجله داشتند و فرمایش خود را دادند و دکاندار از آنها شماره تماس پرسید تا یادداشت کند. آنها هم با صدای بلند تلفن خانه خود را گفتند و رفتند. من هم فرمایش خود را گفتم و با دوستان از دکان خارج شدیم تا دو سه روز بعد، که فرمایش آماده شد، استاد خودش زنگ میزند و خبرم میکند. ماما و بچه کاکا رفتند به قشلاق ما تا از شهر گشتی و دید و بازدید خود برای بقیه تعریف کنند. دو سه روز بعد، استاد خطاط زنگ زد و گفت بیا دکان. رفتم به دکان که تابلو را بگیرم. استاد خطاط، تا مرا دید گفت: پسر، یک دعای خیری پشت سرت هست، شیر پاک خورده‌ای. گفتم: چطور؟ جریان چیه؟ گفت: آنروز آن خانم را یادت است که با دخترش آمده بود. گفتم: آره گفت: دیروز اینجا آمده بودند، چندین موتر و پولیس هم همراهش بود. می‌گفتند یکی زنگ زده به تلفن خانه‌شان، دخترش تلفن را جواب داده و یکی با ته لهجه افغانی به دخترش ابراز محبت کرده و پیشنهاد دوستی داده. هیچ دیگه، اینها فکر کردند که چه کسی ممکن است تلفن خانه آنها را داشته باشد که دخترش گفته همان بچه‌های افغانی که در دکان تابلو سازی بودند، وقتی شماره تلفن را به دکاندار دادیم، در ذهن خود ذخیره کردند. او زن، زن رییس زندانهای شهر تهران بود و با یک گله پولیس، ریختند داخل دکان و در به در دنبال تابلو طلوع میکند آن آفتاب پنهانی می‌گشتند. تا شماره و مشخصات تو را پیدا کنند. فضل خدا که تابلوی تو را چطور شد، ندیدند. اگر نه در پشت تابلو تلفن و نامت نوشته بود. من هم گفتم به گمانم تابلوی خود را برده، و کدام مشخصات ندارم از تو. اگر نه معلوم نبود حالا کجا می‌بودی. من میدانم کار تو نبوده، کار کار همو دو نفر همراهت بوده. به آنها بگو دیگه از این کارهای خام نکنند و تو هم دیگه با آنها نگرد که آبرویت را می‌برند. شعری را دوست دانشمند ما، جناب دکتر حسن زاده پست کرده بود که با دیدنش، تمام خاطرات آن روزها، از پیش چشمم گذشتند و نوشتم. وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم ....
Posted by | جولای 25, 2023
سالهای 1383 بود، برای دوره ماستری در دانشگاه تهران پذیرفت…

سالهای 1383 بود، برای دوره ماستری در دانشگاه تهران پذیرفته شده بودم و کوشش داشتم که یکی دیگر از بچه محل‌ها را که در کار خیاطی بود، نیز شامل درس...

Continue Reading
دینه‌شَو، ساعتهای ۸ بجه بود که برای خریدن دو دانه فلفل دولمه، از خانه بیرون آمدم. سوداهای اصلی را قبلا گرفته بودم، خب این دو دانه مرچ دولمه، از قلم افتاده بود. میخواهم در مورد هوای دیشب بنویسم. این را یادتان باشد. با همه پیشرفت بشر در امر تکنالوژی، ذهن من بسیار بسیار کند و ناتوان شده، آنقدر ناتوان که نمیتوانم لیست پنج شش قلم سودا را از خانه تا دکان در یاد خود نگهدارم و مجبورم یا روی کاغذ بنویسم و یا از طریق مسج، برایم اطلاع بدهند. که اگر این کار را نکنم، یا سودا را غلط می‌آورم و یا مقدار آن، کم و زیاد می‌شود از پیشم. و هنوز هم بهترین راه مدیریت زمان، نوشتن لیست کارها با قلم بر روی کتابچه است. اپلیکیشنها و کلندرهای دیجیتال خوب هستند، اما برای من زیاد کاربرد اجرایی ندارند. خلاصه، دیشب حدود هشت بجه شام، برای خریدن دو دانه مرچ دولمه از خانه برآمدم. هوا بسیار عالی بود، می‌شد با وزش نسیم، خنکی و سردی را بر پوست بدنم احساس کنم. هرگز فکر نمی‌کردم که یک نسیم خنک ملایم و بیکلام، اینقدر بر حال آدم تاثیر بگذارد که صد تا کتاب و جمله فیلسوفانه در برابرش زانو بزنند. گاهی آدمی نیاز به گفتار ندارد، گاهی نباید چیزی را شنید و گوش کرد، گاهی فقط باید نفسهای عمیق کشید و به دم و بازدم خود توجه کنم. به هر نفسی که فرو میرود و به هر دمی که باز می‌گردد. گاهی فکر میکنم تمام بوق و کرنا و سرناها و تبلیغات، برای اظهار و بیان چیزی نیستند، برای مخفی کردن و پنهان ساختن چیزی هستند که ما دیده‌ایم. اگر نه وقتی یک نسیم، با حضور ملایم و بی سروصدایش، اینگونه پیام خود را می‌رساند و حال آدم را خوب میکند، چرا صدها رسانه‌ی دیداری و شنیداری، غیر از مشمئز ساختن و بد کردن حال آدم، کاری نمی‌توانند. قلب انسان، مغز انسان، شعور انسان، و اندیشه انسان، گاهی در تنفسهایش رنگ پیدا می‌کنند و فعال می‌شوند. وقتی که یکی دو درجه تغییر دما، اینگونه روی حال و اعصاب و تصمیم‌های ما تاثیرگذار است، چرا ما متعصبانه، پافشاری میکنیم که حق با کیست یا حق با چیست؟ من دیشب، ایمان آوردم به اینکه: از نسیمی، دفتر ایام بر هم می‌خورد... دیشب برای خریدن دو دانه فلفل دلمه از خانه برآمدم و به دکان رفتم، فلفلها را خریدم و در آن هوای دل انگیز و خوب، غرق شدم، نسیم ملایم از دستم گرفت، مرا با خودش برد و برد و گشتاند، بدون حرف بدون کلام، برایم قصه‌های سرزمینهایی را گفت که از آنجاها گذشته و به من رسیده. برای خودم حدود شانزده هزار قدم زده بودم و حدود دوازده شب بود که به خانه برگشتم. هوای وطن را، هیچ جا نمی‌توانی بیابی، حتی مشابه هم ندارد. این هوا، اکسیژن عادت نیست. این هوا، خود زندگی است.
Posted by | جولای 13, 2023
دینه‌شَو، ساعتهای ۸ بجه بود که برای خریدن دو دانه فلفل دو…

دینه‌شَو، ساعتهای ۸ بجه بود که برای خریدن دو دانه فلفل دولمه، از خانه بیرون آمدم. سوداهای اصلی را قبلا گرفته بودم، خب این دو دانه مرچ دولمه، از قلم...

Continue Reading
یک نکته‌ای از دوران سبزی فروشی یادم آمد. سبزی خوردن: تره (گندنه)، شاهی، تربچه (مولی سرخک)، ریحان سبز، ریحان بنفش، پیازچه (نیش پیاز)، مرزه و ترخون. سبزی آش: تره، اسفناج (پالگ)، گشنیز، جعفری. سبزی پلو: تره، اسفناج، گشنیز، جعفری، شبید. سبزی کوکو: تره، اسفناج، گشنیز، جعفری، شبید، سیر تازه. سبزی قورمه: تره، اسفناج، گشنیز، جعفری، شنبلیله. سبزی ترشی: مرزه، ترخون، جعفری، شبید. همه اینجا به شکل Package است. همگی با هم فروخته می‌شدند. در هر کدام، یکیش کم می‌بود، مشتری با علاقه خرید نمی‌کرد. فروختن به شکل Package، هم به نفع خریدار است و هم به نفع فروشنده. پکیج‌ها را در جاهای مختلفی میشود دید. یکی از بهترین پکیج‌هایی که دیدم، پکیج هفت‌ میوه نوروزی بود. کشمش سیاه و زرد، بادام، پسته، چارمغز، غولینگ (زردآلو خشک)، سنجد. البته اوایل سنجدهایش ضد حال بود. اما اگر یکبار عاشق سنجد شوید، دیگه دل کنده نمیتوانید. امروز میخواهم دوباره هفت میوه درست کنم. هزار و یک خاصیت دارد برای هزار و یک شب زندگی.
Posted by | جولای 11, 2023
یک نکته‌ای از دوران سبزی فروشی یادم آمد.

یک نکته‌ای از دوران سبزی فروشی یادم آمد. سبزی خوردن: تره (گندنه)، شاهی، تربچه (مولی سرخک)، ریحان سبز، ریحان بنفش، پیازچه (نیش پیاز)، مرزه و ترخون. سبزی آش: تره، اسفناج...

Continue Reading
Posted by | جولای 10, 2023
تولدت مبارک آقا دکتر.

تولدت مبارک آقا دکتر.

Continue Reading
من گلهایم را دوست دارم. وقتی میبینم هر روز رشد میکنند، بینهایت خوشحال میشوم.
Posted by | جولای 1, 2023
من گلهایم را دوست دارم.

من گلهایم را دوست دارم. وقتی میبینم هر روز رشد میکنند، بینهایت خوشحال میشوم.

Continue Reading
دیروز گوسفندی را دیدم که زیر کارد قصاب، نعره‌های مذبوحانه‌ای می‌کشید و فریاد می‌زد. دلم می‌سوخت، اما خب کاری هم نمی‌توانستم بکنم، یکبار خواستم بروم جلوتر و پول گوسفند را بدهم و از دست قصاب رهایش کنم، که تا به خود جنبدیم و فکرهایم را متمرکز کردم، قصاب، گردن گوسفند را بسیار سریع برید و همه چی برگشت به نقطه‌ی صفر. دیگر چه کاری می‌توانستم بکنم، غیر از اینکه احساس کنم کارد در گلو داشتن چه حسی می‌تواند داشته باشد؟ اینکه آرزو کنی کاش کارد تیز باشد و به یکباره راحت و آسوده و خلاص شوی، دست و چشم از جهان بشویی. نه اینکه بخت بد و اقبال کج، گرفتار قصابی کند که کاردش کُند باشد. هیچ کابوسی برای یک گوسفند، بدتر از کارد کُند قصاب نمیتواند باشد. مرگ حتمی است. اما چگونگی و کیفیت مردن هم شرط است. همانگونه که کیفیت خواب میتواند بر سلامت جسم تاثیر داشته باشد، سنجش کیفیت مرگ هم شاید بتواند بر روال زندگی انسان موثر واقع شود. من دوست دارم این آخرین عکسم باشد که دیگران از من می‌بینند. نگاهم به سوی شاخه‌ی گلی که دیروز شکفته است و امیدوار است طراوت و زیبایی‌اش را همه‌ی پرنده‌های باغ ببینند. زنبورها، گرده‌هایش را پراکنده باشند و دانه‌هایش در حال نمو باشد. من دوست دارم وقتی با مرگم روبرو می‌شوم، بعد از جور پرسانی، با هم یک گیلاس مارگاریتای خنک و تگری بنوشیم و در یک بعدازظهر داغ تابستانی، شانه به شانه‌ی هم، بپریم در حوضچه‌ی اکنون و به سوی ابدیت برویم. دوست دارم مردم بدانند که من گلها را دوست داشتم و با آنها زندگی می‌کردم. من دوست دارم از خاک من، به جای گندم، گل بروید و در رگ و پی گیاه بدوم و دلیل سرخی گلبرگ های گلی باشم که نظاره‌گر رضایی دیگر است که میخواهد چشم در چشم مرگ، دوباره زندگی را تجربه کند. آی سنه قوربان...
Posted by | ژوئن 30, 2023
دیروز گوسفندی را دیدم که زیر کارد قصاب، نعره‌های مذبوحانه…

دیروز گوسفندی را دیدم که زیر کارد قصاب، نعره‌های مذبوحانه‌ای می‌کشید و فریاد می‌زد. دلم می‌سوخت، اما خب کاری هم نمی‌توانستم بکنم، یکبار خواستم بروم جلوتر و پول گوسفند را...

Continue Reading