دینهشَو، ساعتهای ۸ بجه بود که برای خریدن دو دانه فلفل دولمه، از خانه بیرون آمدم. سوداهای اصلی را قبلا گرفته بودم، خب این دو دانه مرچ دولمه، از قلم افتاده بود.
میخواهم در مورد هوای دیشب بنویسم. این را یادتان باشد.
با همه پیشرفت بشر در امر تکنالوژی، ذهن من بسیار بسیار کند و ناتوان شده، آنقدر ناتوان که نمیتوانم لیست پنج شش قلم سودا را از خانه تا دکان در یاد خود نگهدارم و مجبورم یا روی کاغذ بنویسم و یا از طریق مسج، برایم اطلاع بدهند. که اگر این کار را نکنم، یا سودا را غلط میآورم و یا مقدار آن، کم و زیاد میشود از پیشم. و هنوز هم بهترین راه مدیریت زمان، نوشتن لیست کارها با قلم بر روی کتابچه است. اپلیکیشنها و کلندرهای دیجیتال خوب هستند، اما برای من زیاد کاربرد اجرایی ندارند.
خلاصه، دیشب حدود هشت بجه شام، برای خریدن دو دانه مرچ دولمه از خانه برآمدم.
هوا بسیار عالی بود، میشد با وزش نسیم، خنکی و سردی را بر پوست بدنم احساس کنم.
هرگز فکر نمیکردم که یک نسیم خنک ملایم و بیکلام، اینقدر بر حال آدم تاثیر بگذارد که صد تا کتاب و جمله فیلسوفانه در برابرش زانو بزنند.
گاهی آدمی نیاز به گفتار ندارد، گاهی نباید چیزی را شنید و گوش کرد، گاهی فقط باید نفسهای عمیق کشید و به دم و بازدم خود توجه کنم. به هر نفسی که فرو میرود و به هر دمی که باز میگردد.
گاهی فکر میکنم تمام بوق و کرنا و سرناها و تبلیغات، برای اظهار و بیان چیزی نیستند، برای مخفی کردن و پنهان ساختن چیزی هستند که ما دیدهایم.
اگر نه وقتی یک نسیم، با حضور ملایم و بی سروصدایش، اینگونه پیام خود را میرساند و حال آدم را خوب میکند، چرا صدها رسانهی دیداری و شنیداری، غیر از مشمئز ساختن و بد کردن حال آدم، کاری نمیتوانند.
قلب انسان، مغز انسان، شعور انسان، و اندیشه انسان، گاهی در تنفسهایش رنگ پیدا میکنند و فعال میشوند.
وقتی که یکی دو درجه تغییر دما، اینگونه روی حال و اعصاب و تصمیمهای ما تاثیرگذار است، چرا ما متعصبانه، پافشاری میکنیم که حق با کیست یا حق با چیست؟
من دیشب، ایمان آوردم به اینکه:
از نسیمی، دفتر ایام بر هم میخورد…
دیشب برای خریدن دو دانه فلفل دلمه از خانه برآمدم و به دکان رفتم، فلفلها را خریدم و در آن هوای دل انگیز و خوب، غرق شدم، نسیم ملایم از دستم گرفت، مرا با خودش برد و برد و گشتاند، بدون حرف بدون کلام، برایم قصههای سرزمینهایی را گفت که از آنجاها گذشته و به من رسیده. برای خودم حدود شانزده هزار قدم زده بودم و حدود دوازده شب بود که به خانه برگشتم.
هوای وطن را، هیچ جا نمیتوانی بیابی، حتی مشابه هم ندارد.
این هوا، اکسیژن عادت نیست.
این هوا، خود زندگی است.


![🎉 It's my fan-iversary! I've been a top fan of VanDusen Botanical Garden since November 15, 2023. @[100064771598345:2048:VanDusen Botanical Garden]](https://pen.momtazhost.com/wp-content/uploads/2026/02/10239312730815507.jpg)
