سالهای 1383 بود، برای دوره ماستری در دانشگاه تهران پذیرفته شده بودم و کوشش داشتم که یکی دیگر از بچه محلها را که در کار خیاطی بود، نیز شامل درس و دانشگاه کنم.
اواخر تابستان بود و درسها از اول خزان و ماه میزان شروع میشد.
تازه کارهای ثبت نام در خوابگاه دانشگاه را خلاص کرده بودم که دو تا از بچه محلها که یکیش مامای خردم که از من شش هفت سال خورد تر است و دیگه اش بچه کاکایم که همراه مامایم همقراق بودند، پیدا شدند و گفتند که امروز مهمانت هستیم.
من هم خوش و خوشحال از اینکه بالاخره اینها محیط اینجا را میبینند و میروند در قشلاق برای بقیه تعریف های خوب خوب میکنند و ممکن خودشان هم انگیزه بگیرند، آنها را تحویل میگرفتم.
از قبل در نظر داشتم برای جبران زحمات مسیول ثبت نام دانشجویان خارجی، که یک خانم بسیار محجبه چادری به نام خانم قندهاری بود، یک چیزی تحفه ببرم.
همراه ماما و بچه کاکا، در حال قدم زدن در پیاده رو های شهر بودیم که چشمم به یک دکان لوحه نویسی و تابلو سازی افتاد. با خط نستعلیق روی کاغذهایی که طرح ابر و باد داشت خطاطی میکرد و چوکاتهای مقبولی هم برایشان جور میکرد.
داخل دکان شدیم، یک مرد میانسال و خوش برخورد، مسئول فروشگاه بود که در حال نوشتن و خطاطی بود.
بالای سرش، پارتیشن سقف یک حالت قوس و کمان داشت و که یک شعر از حافظ را روی آن نوشته بود با این عنوان:
وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم
که در طریقت ما کافریست رنجیدن / رنجاندن
همان وقتها، یک بحثی را از رادیو با عنوان «مَرَنج و مَرَنجان» شنیده بودم و با استاد خطاط کمی در این مورد صحبت و بحث کردیم و دلهایمان به هم نزدیک شد.
برایش جالب بود که یک بچه افغانی اینقدر خوب با شعر آشناست و خیلی خوب با لهجه ایران، فارسی صحبت میکند.
خلاصه، تابلوی مورد نظرم را که شعری از قیصر امین پور بود را فرمایش دادم. یک تابلو با منظره طلوع آفتاب و آسمان آبی و یک بیت شعر:
طلوع میکند آن آفتاب پنهانی
ز سمت مشرق جغرافیای عرفانی
که درشت و کلان نوشته میشد و پشت بندش با خط ریزتر:
کنار نام تو لنگر گرفت کشتی عشق
بیا که حضور تو آرامشی است طوفانی
این را که گفتم، دکاندار گفت: شما شیعه هستید؟
گفتم چطور؟
گفت این شعر که شما گفتید مربوط امام زمان میشود.
داستان تابلو را برایش گفتم و در حال صحبت بودیم که یک مادر و دختر نوجوانش که همقراق ماما و بچه کاکا بود، وارد دکان شدند و چیزی را فرمایش میدادند. آنها هم وقتی قیافههای ما را دیدند پرسیدند بچه کجا هستیم که جناب دکاندار پیش دستی کرد و مرا به آنها به خاطر شعر و ادبیات معرفی کرد. کمی که صحبتها، گل کرد، آن خانم برای موفقیت همه بچه افغانیها که زحمت میکشند، تلاش میکنند دعا کرد، عجله داشتند و فرمایش خود را دادند و دکاندار از آنها شماره تماس پرسید تا یادداشت کند. آنها هم با صدای بلند تلفن خانه خود را گفتند و رفتند.
من هم فرمایش خود را گفتم و با دوستان از دکان خارج شدیم تا دو سه روز بعد، که فرمایش آماده شد، استاد خودش زنگ میزند و خبرم میکند.
ماما و بچه کاکا رفتند به قشلاق ما تا از شهر گشتی و دید و بازدید خود برای بقیه تعریف کنند.
دو سه روز بعد، استاد خطاط زنگ زد و گفت بیا دکان.
رفتم به دکان که تابلو را بگیرم. استاد خطاط، تا مرا دید گفت: پسر، یک دعای خیری پشت سرت هست، شیر پاک خوردهای.
گفتم: چطور؟ جریان چیه؟
گفت: آنروز آن خانم را یادت است که با دخترش آمده بود.
گفتم: آره
گفت: دیروز اینجا آمده بودند، چندین موتر و پولیس هم همراهش بود. میگفتند یکی زنگ زده به تلفن خانهشان، دخترش تلفن را جواب داده و یکی با ته لهجه افغانی به دخترش ابراز محبت کرده و پیشنهاد دوستی داده.
هیچ دیگه، اینها فکر کردند که چه کسی ممکن است تلفن خانه آنها را داشته باشد که دخترش گفته همان بچههای افغانی که در دکان تابلو سازی بودند، وقتی شماره تلفن را به دکاندار دادیم، در ذهن خود ذخیره کردند.
او زن، زن رییس زندانهای شهر تهران بود و با یک گله پولیس، ریختند داخل دکان و در به در دنبال تابلو
طلوع میکند آن آفتاب پنهانی
میگشتند. تا شماره و مشخصات تو را پیدا کنند. فضل خدا که تابلوی تو را چطور شد، ندیدند. اگر نه در پشت تابلو تلفن و نامت نوشته بود.
من هم گفتم به گمانم تابلوی خود را برده، و کدام مشخصات ندارم از تو. اگر نه معلوم نبود حالا کجا میبودی.
من میدانم کار تو نبوده، کار کار همو دو نفر همراهت بوده.
به آنها بگو دیگه از این کارهای خام نکنند و تو هم دیگه با آنها نگرد که آبرویت را میبرند.
شعری را دوست دانشمند ما، جناب دکتر حسن زاده پست کرده بود که با دیدنش، تمام خاطرات آن روزها، از پیش چشمم گذشتند و نوشتم.
وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم ….


![🎉 It's my fan-iversary! I've been a top fan of VanDusen Botanical Garden since November 15, 2023. @[100064771598345:2048:VanDusen Botanical Garden]](https://pen.momtazhost.com/wp-content/uploads/2026/02/10239312730815507.jpg)
