atiq

Posted by | آوریل 27, 2023
خیلی‌ها شوق نگهداری گل و گیاه را دارند. اما بعد از یکی دو…

خیلی‌ها شوق نگهداری گل و گیاه را دارند. اما بعد از یکی دوبار تلاش، چند گلدان خالی و خشک شده روی دستشان می‌ماند. و دیگر به سمت گل تازه و...

Continue Reading
هر چی گُله، به پای تو می‌ریزم تو گلی، من باغبونت عزیزم دیروز سوار بر بایسکل، در اپلیکیشن Soundcloud توسط گوشگی Bluetooth بدون لین, آهنگ گوش میکردم. چند وقتی است سلیقه‌ام از آهنگ‌های انتخابی و ردیف شده، رفته به سمت حالت Shuffle و هر چه پیش آمد خوش آمد. موقع آغاز حرکت، از آهنگ دختر گلفروش، حیدر گفته شروع کردم و خوش خوش در مسیر مخصوص بایسکل، برای خودم رکاب میزدم و غرق در تمنیات و خیالات خودم بودم. ناگهان دیدم حالم خیلی خراب است، با اینکه سرک صاف و هموار بود، اما نفسم بند آمده بود و با اینکه ساجق می‌جویدم، اما گلویم تلخ تلخ می‌شد. آبی نوشیدم و گوشی موبایل را از جیبم کشیدم و دیدم به به، به آهنگهای مرتضی پاشایی (ره) رسیدم. آنقدر این خدابیامرز تلخ میخواند که خدا میداند. هیچوقت با تمام قشنگی که دارد، با خواندنهای مرتضی پاشایی حال نکردم. یک حالت عجیب کون سوزی درون آهنگهایش است که بدتر از ردّ هواپیماهای جت که در آسمان خط می‌کشند، آه از نهاد بشریت بیرون میکشد. خداوراستی اگر بگویم، بدون سیگرت زدن، دود از درونت می‌برآید اغراق نکردم. مچم چی کسی چه کاری در حقش کرده که اینطور تلخ و زهرآبه دار میخواند. دبلیو دبلیو دبلیو، داد داد، نداد، خانه‌اش آباد، کون سوزی خوب نیست مرتضی. دل تنگ نباشد، کنج جهان تنگ نیست... روانت شاد باد، نقطه سر خط. آی دختر گلفروش، گل را ارزان نفروش... من خودم باغبونم، قدر گل را می‌دونم... تصمیم دارم از این مدل گلبوته‌ها که عکس‌اش را ماندم، جور کنم. دو دانه بوته را چند ماه پیش بر اساس همین استراکچر، قیچی زدم. هنوز پر پشت نشده. امروز میروم گلخانه پیش فیض مامد، چند بوته دیگه هم بگیرم. همه را یک‌جای قیچی بزنم. عادت دارم از چیزی که خوشم بیاید، ده دانه جور کنم(Build) یا بخرم (Buy) و اصلا هم فکر نمیکنم که ضرورت است یا نه، در دلم میگویم باشد خوب است. داشته به کار آید‌. دوست عسل پرور افغانی‌ام، که کندوهای زنبور عسل دارد، از منطقه مولتان به سمت منطقه روالپندی آمده. چند وقت دیگه هم شاید برود پشاور و جلال‌آباد و کابل، یک روز می‌روم دیدن‌اش. عسل برای پر کردن کمر خوب است. اسب مسابقه را که در شب مسابقه آماده نمی‌کنند. باید از همیالی، تیاری بگیرم. از کرامات شیخ ما این است شیره را خورد و گفت شیرین است... بعد از اندکی دَمراسی، دوباره رکاب می‌زنم: گل گندم، گل کاسنی، گل پیچک، گل یاس با دو ابرو، قد و بالایت، میکنم راز و نیاز...
Posted by | آوریل 26, 2023
هر چی گُله، به پای تو می‌ریزم

هر چی گُله، به پای تو می‌ریزم تو گلی، من باغبونت عزیزم دیروز سوار بر بایسکل، در اپلیکیشن Soundcloud توسط گوشگی Bluetooth بدون لین, آهنگ گوش میکردم. چند وقتی است...

Continue Reading
تا به امروز، در زندگی حسرت و غبطه‌ی هیچ‌ چیزی را نخوردم. غیر از دو مورد: یکی اینکه مادرم سواد نداشت تا برایمان دیکته و املاء بگوید و ما بنویسیم. دیکته را خودم از روی کتاب می‌نوشتم و به خودم نمره می‌دادم. گاهی بخاطر اینکه عذاب وجدان نداشته باشم، تمام متن درس را حفظ میکردم و از بَر، می‌نوشتم. این حسرت را به هر ضرب و زوری بود با کمک خواهرانم تا حدی جبران کردیم. مادرم امروز برای نواسه‌هایش، کتاب میخواند، شعر هم خوانده میتواند. خانه‌اش حویلی دارد و گل‌های رز و یاس خوشبو و موّاجی را که در حویلی پرورش داده، برایم قابل تحسین است. مورد دوم این بود که سالها قبل، بعد از چهار سال از کابل به ایران رفتم که هم دیداری تازه شود و هم اینکه پدر و مادر را خوب چکر بدهم. اما انگار روی همه چیز آرد پاشیده باشند. همه جا گرد پیری و فرسودگی و چروکیدگی داشت. هیچ چیز آن طراوت و شادابی سابق را نداشت. مخصوصا گوشه‌ی چشمها و خط‌های پیشانی که چون ردّ شیارهای زمین کشاورزی عمیق بود. و یا پوست دستها که شبیه زمین‌های تشنه‌ای که از شدت خشکی، ترک خورده باشد. موتر و پای‌کَش و اسباب سفر و چکر مهیا بود، اما کسی گردن و کمر و پای و زانوی جور و سرحالی نداشت تا راه بروند. خیلی ضد حال خوردم. تمام شوق و اشتیاقم، بیریده شد. شبیه کسی که ماست مایه میکند ولی خراب میشود. یا شبیه وقتی که حواس آدم نباشد و ساجق را با نان بجوی. چه بگویم که ضد حال، ضد حال است و تعریف ندارد. اما برای جبران این دومی، تلاش داریم تا مادر را بعد از فوت پدر، بیشتر سرحال نگه داریم ، خودش هم تلاش می‌کند اما گاهی خجالت میکشد و می‌گوید حالا دیگه از من گذشته که سرخی و سفیدک کنم و کالاهای جَل و بَل بپوشم. مردم چی بگویند؟ بعد دیدم اگر ناخواسته این حسرت را در دل اولادهای خودم بگذارم چطور خاد شد؟ برای همین تصمیم گرفتم دقیقا از همین لحظه، کم کم ورزش کنم، به تغذیه و خواب و خوراک خودم و خانواده بیشتر توجه کنم و خود را برای دوران جوانی اولادها، سرحال نگه دارم. نمیخواهم یک آدم پیر فرتوت لایموت باشم که از بی دندانی، طوری باد در دهانش خانه میکند که حتی گوز خود را هم گرفته نمی‌تواند. میخواهم در برابر چشم نواسه‌های خود، با پدرشان کشتی و پهلوانی بگیرم و مردانه زمین بخورم، نه اینکه با دلسوزی پیروز شوم. آره، من میتوانم خودم را جمع و جور کنم. من نباید پخش و پلا شوم. اگر چشم و بینایی‌ام مشکل دارد، باید حافظه و شنوایی‌ام را تقویت کنم تا فردا‌ روزی نگویند که پیرَکی آلزایمر دارد. باید بتوانیم در مراسم شب نشینی‌های جوانان و فامیل، قصه بگوییم و شعر بخوانیم و درخشش داشته باشیم. هر چه باشد گاهگاهی در زمستان، شب نشینی لازم است و هزار باده‌ی ناخورده در رگ تاک است هنوز.... آره، ما باید بتوانیم زندگی را جرعه جرعه تا آخر به مستی بنوشیم.
Posted by | آوریل 25, 2023
تا به امروز، در زندگی حسرت و غبطه‌ی هیچ‌ چیزی را نخوردم. …

تا به امروز، در زندگی حسرت و غبطه‌ی هیچ‌ چیزی را نخوردم. غیر از دو مورد: یکی اینکه مادرم سواد نداشت تا برایمان دیکته و املاء بگوید و ما بنویسیم....

Continue Reading
سالهای ۲۰۰۷ بود. من باید مشتری جذب میکردم برای دیزاین وب سایت، آن هم در کابل با آن وضعیت برق و اینترنت آن سالها. در یک اتاق مجردی همراه دوستان در منطقه کارته چهار بودیم. وضعیت برق اتاق ما خوب بود. از همسایه که جنراتور بزرگ و کم صدا داشتند یک لین برق گرفته بودیم و خدمات آی‌تی برایشان می‌دادیم.خیلی دوستهای دیگر هم برای شارژ موبایل و لب تاب خود می‌آمدند اتاق ما. و اتاق پر میشد از لب تابها و موبایلها و سه ساکته‌های رنگارنگ. هنوز آیفون را ندیده بودم. اصلا فکر میکردم آیفون یک مدل زنگ دروازه است که وقتی نفر زنگ میزند، تصویر نفر را نشان میدهد و تو در را باز میکنی برایش. مثل حالا نبود که به لطف 4G و روابط دنیای مجازی و دوست پسرها و شوگر ددیهای اهل دل خرپول ، آخرین مدل آیفون قبل از اینکه در آمریکا release شود، شما آن‌را در دست یگان‌‌تا در کابل به وفور می‌بینید. آن موقع شیکترین مدل لب تاب که دیده بودم مارک دل بود. Dell latitude D630 که آن روزها خدا بود و هر شب خوابش را می‌دیدم و امروز می‌دانید که این لب تاب برای شروع کدینگ و برنامه‌نویسی و تایپنگ مَیدَه بچه‌ها، خوب است و چندان شیپ و تیپ ندارد. خلاصه، هر روز یک کاتالوگ و آلبوم از پرینت رنگی صفحات وب سایت را با خود می‌بردم پیش دکاندارها و شرکتها و صاحبان کسب و کار، و در شهر و بازار هم فقط به لوحه دکان‌ها توجه میکردیم که آیا ایمیل و وب سایت دارند در تبلیغاتشان یا نه؟ اگر ایمیل داشتند کار راحتتر بود. حداقل می‌فهمیدم نفر با اینترنت آشنایی دارد. یک روز با یک شرکت که در کار تورید ادویه (واردات دارو) بود، سَر خوردم. یک پسر جوان و یک پیرمرد با خرمنی از ریش در دفتر نشسته بودند. پرسیدم رییس کیست؟ پیرمرد را نشانم دادند. رفتم پیشش و در مورد اهمیت وب سایت در تبلیغات برایش توضیح دادم. فکر کنم از لهجه نیمه ایرانی نیمه هزارگی و نیمه کابلی ام چیزی نفهمید. اما چشمکی زد و گفت بسیار مقبول گپ میزنی. باز پرسید چطور است نرخ و نوای کارتان؟ وقتی قیمتها و نرخ‌ها را گفتم، گیلاس چای سبز را دوباره برایم پر کرد و گفت: اگر دیگه نفرها را بازی دادی و پیسه‌شان را گرفتی، کار ندارم. مگم مرا بازی داده نمی‌توانی. به بچه جوان خود اشاره کرد و گفت:شکر این بچه به این گپهای نو میفهمد. ما نفرهای سابقه استیم و به این گپ‌ها بلدیت نداریم. اما باز هم میفهمیم. این چیزها تمامش فری و مفت است و پیسه کار ندارد. و کمی قصه Gold Quest و کلاه‌برداری‌های آنرا گفت و گفت هر چیز که در اینترنت پیسه طلب کرد، فریب و کلاهبرداری است. و اضافه کرد: ما همیالی سه دانه وب سایت داریم. با تعجب پرسیدم: سه دانه وب سایت؟ گفت: بله، سه دانه، هم در Yahoo, هم در Gmail, و هم در Hotmail خندیدم و گفتم: حاجی صاحب اینها ایمیل است، وب سایت نیست. گفت: هر چی که است مقصد کار می‌دهد و مفت بوده. حالا تو آهسته آهسته بگو وب سایت چیست؟ و چه فرقی با ایمیل دارد؟ دوباره آلبوم وب سایتها را باز کردم و آهسته آهسته برای حاجی توضیح دادم. حاجی اصلا حواس‌اش به توضیحات من نبود، در مدتی که حرف میزدم فقط به صورت و لب و دهانم نگاه میکرد و نگاهش به کاتالوگ نبود. به قول معروف: به نقد چسبیده بود و به آن نسیه کاری نداشت. بعد بند دستم را گرفت و گفت: گپ کوتاه، دوصد دالر وب سایت میشه؟ گفتم: عا، برای شروع خوب است. حاجی گیلاس چای خود را سر کشید و گفت: خیر ببینی برادر قندم. تو شروع کن.خدا مهربان است. تا او وقت میده میده ما هم بیشتر بلد می‌شویم و دیگه کارها هم می‌کنیم. حاجی اهل معامله و مسایل نو بود. بعد از آن چند دوست و آشنای خود را برایم معرفی کرد تا وب سایت جور کنیم برایشان و امروز که دیتابیس را می‌دیدم، از آن زمان تا به حال، بیش از هژده هزار دالر در بخشهای خدمات وب سایت، ایمیل، طرح و دیزاین و دیتابیس با شرکتهای زیر نظر حاجی، کار کردیم و هنوز ادامه دارد. همه چیز از یک جلسه‌ی ساده‌ی چای سبز شروع شد.
Posted by | آوریل 24, 2023
سالهای ۲۰۰۷ بود. من باید مشتری جذب میکردم برای دیزاین وب …

سالهای ۲۰۰۷ بود. من باید مشتری جذب میکردم برای دیزاین وب سایت، آن هم در کابل با آن وضعیت برق و اینترنت آن سالها. در یک اتاق مجردی همراه دوستان...

Continue Reading
به خیالم صنف چهار مکتب بودم، یک هم صنفی داشتم به نام «کامران پاک‌صفت ». تا آن زمان اسمی به نام کامران نشنیده و نخوانده و ندیده بودم و خارج از خیال و گمان و قیاس و وهم و تصور من بود. اکثر بچه‌های دور و اطراف ما به نامهای اکبر و اضغر و حسن و حسین و موسی و رحمان و علی‌داد و سخی داد بود. رضا و مرتضی از جمله نامهای باکلاس آنوقت به حساب می‌آمد. در اخبار تلویزیون وقتی که می‌گفت: وزیر نفت ایران آقای غلامرضا آقازاده، همین که نام غلامرضا را از تلویزیون می‌شنیدم، «کونم کُنتَی میشد.» یعنی به وجد می‌آمدم. و پیش خود می‌گفتم: غلامرضا که بودی، میشه که حتی وزیر شوی. خلاصه، در آن وقتها، یک کارتونی هم از تلویزیون ایران پخش میشد که یک بچه به نام استرلینگ یک چوچه راکون (شبیه گربه و پیشگ) را برای خود تربیه کرده بود و نامش را «رامکال» گذاشته بود. یک روز در کوچه با دیگه بچه‌ها فوتبال بازی می‌کردیم که یارکشی شد و من و کامران در یک تیم شدیم. وقت بازی توپ به پای کامران بود که با هیجان صدایش کردم که رامکال پاس بده رامکال. دیدم کامران توپ موپ را ایلا کرد و مستقیم طرفم آمد و با عصبانیت پرسید: تو منو چی صدا کردی؟ گفتم: رامکال. دست به یخن شد و گفت: باز بگوی ببینم. گفتم: رامکال خب. مگه اسم تو رامکال نبود ؟ گفت: اسم من کامران است احمق، رامکال خودتی. خلاصه آنروز شاید بیش از صدبار با خودم کامران کامران گفته تکرار کردم تا یاد بگیرم رامکال حیوان است و کامران انسان و این دو را نباید با هم اشتباه کنم، وگرنه ممکنه برایم گرون تموم بشه. آن وقتها، دقیقا قبل از اذان ظهر، یک سرود کوتاه از رادیو پخش می‌شد با این عنوان و من بیشتر از آنکه به خدا فکر کنم، به کامران فکر می‌کردم. راه تو به هر نمط/ روش که پویند، خوش است وصل تو به هر جهت که جویند، خوش است روی تو به هر دیده که بینند، نکوست نام تو به هر زبان که گویند، خوش است
Posted by | آوریل 23, 2023
به خیالم صنف چهار مکتب بودم، یک هم صنفی داشتم به نام «کام…

به خیالم صنف چهار مکتب بودم، یک هم صنفی داشتم به نام «کامران پاک‌صفت ». تا آن زمان اسمی به نام کامران نشنیده و نخوانده و ندیده بودم و خارج...

Continue Reading
Posted by | آوریل 22, 2023
جا دارد یادی کنیم از افسانه‌ی شجاعان، که هرگز وضو باطل نک…

جا دارد یادی کنیم از افسانه‌ی شجاعان، که هرگز وضو باطل نکردند. نماز و روزه و نذر و نیازهای خالصانه و صادقانه‌تان قبول. خانه آباد‌ و پیش رویتان خوبی.

Continue Reading
یک باجه‌(باجناق) دارم در استرالیا است.( آهسته میگویم، کسی نشنود، البته آنجا دو باجه دارم!!) امروز صبح خانم‌ام با خواهرش صحبت می‌کرد. بین صحبت هایشان پرسان کردم: خورشید گرفتگی کامل را چند روز قبل را در استرالیا دیدید؟ با تعجب گفت: نه، اینجا هوا ابری و بارانی بود. کجا دیده می‌شد؟ مگر قرار بود خورشید گرفتگی شود؟ برایم جالب بود. یاد وقتهایی افتادم که در کابل انتحاری که می‌شد، از اطراف و اکناف، از طرف اقوام و دوست و آشنا، برایم زنگ می‌آمد که چطور استی رضا؟ جور استی؟ وقتی پرسان میکردم که چی گپ است، می‌گفتند کابل انتحاری شده، خبر نداری؟ و من می‌گفتم نه ولا. هنوز خبر نشدیم. و آنها با دهان باز و با تعجب می‌گفتند که برو شکر که بخیر گذشت و خبر نشدی. ما اینجا دلمان هزار راه رفته که خدای نخواسته تو چیزی نشده باشی... امشب هم که گپ و قصه دیدن هلال ماه و عید فطر و زکات روزه و دید و وادید عید است. اگه از من تو بپرسی که در مورد ماه و هلال و بدر و moon lover یک مسأله شگفت‌انگیز را بازگو کنم، همین قدر برایت میگویم که: اگر در بامیان زندگی می‌کنی که فَبِها، اما اگر میخواهی توریستی و گذری چند شبی را در بامیان سپری کنی، طوری برنامه ریزی کن که در یک شب صاف، که قرصِ ماهِ شب چهارده است، در دشتی که بالای شانه‌های بتِ بامیان است قرار بگیرید و رو به دره‌ای که شهر در آن قرار دارد در کنار حضرت یار، زیباترین منظره‌ی عاشقانه‌‌ی جهان را دو نفره ببینید. اگر دیدید و چیزی در دل‌خانه‌ی وجودتان تکان نخورد، بیایید و پول خود را پس بگیرید. بهت قول میدم، در این حالت، و تنها در این حالت است که از هر معشوقی که خواستگاری کنی، نه نمی‌شنوی. در همچنین شبی است که انگار دروازه‌‌های آسمان باز میشوند و هر چه ستاره در کهکشانها است به افتخار شما، چون کفترهای چاهی جَلد، گرداگرد چرخ میزنند و بر زمین می‌بارند و شما را به مهمانی آسمان دعوت می‌کنند. و تو خواهی دید که زمین دو قمر دارد. یکی دور و بعید و یکی در دسترس و قریب... من غلام قَمَرم... عاشقان عیدتان مبارک باد....❤️❤️ هر کی ز حور پرسدت، رخ بنما که همچنین هر کی ز ماه گویدت، بام برآ که همچنین هر کی پری طلب کند، چهره خود بدو نما هر کی ز مشک دم زند، زلف گشا که همچنین هر کی بگویدت ز مه، ابر چگونه وا شود باز گشا گره گره، بند قبا که همچنین گر ز مسیح پرسدت، مرده چگونه زنده کرد بوسه بده به پیش او، بر لب ما که همچنین
Posted by | آوریل 21, 2023
یک باجه‌(باجناق) دارم در استرالیا است.( آهسته میگویم، کسی…

یک باجه‌(باجناق) دارم در استرالیا است.( آهسته میگویم، کسی نشنود، البته آنجا دو باجه دارم!!) امروز صبح خانم‌ام با خواهرش صحبت می‌کرد. بین صحبت هایشان پرسان کردم: خورشید گرفتگی کامل...

Continue Reading
به توصیه دوست و رفیق خوبم، دارم مدیریت پروژه به سبک گوگل را می‌خوانم. یک دوره که اگر جَمپ‌ها را بگیرم و نرمال و آهسته، بیت‌‍ِ خود را بخوانم و پیش بروم، شش ماه طول می‌کشد و اگر جان را تلخ کنم و با گوپس‌گوپس آهنگ Modern Taking و Ariana Grande ریز بتم و تیز بروم، شاید در یک و نیم الی دو ماه خلاص کنم. یک زمانی، وطن و افغانستان برایم معنایی نداشت جز داستان‌هایی که از زبان پدر و مادرم می‌شنیدم. مادرم زیاد حرف نمی‌زد و می‌گفت: بلا به پس افغانستان، ایران خوب است، دوا است، داکتر است، برق و روشنایی است. در کالا شویی بی‌غم استی، زمستانها، آب و گل نیست، سرکها پخته است و سوخت گاز است و از دود آتش و خاکشتر باتَک تندور خانه، خبری نیست. مردهای خانه هم ایرانی‌ها را دیده، نسبت به وطن، خوش خوی‌تر شده‌اند. خوی و خاصیت اینها در وطن سگ‌واری بود. کجا خنده مرد خانه را می‌دیدیم؟ مرتکا، فقط پشت بهانه می‌گشتند که زنهایشان را لت کنند. پدرم می‌گفت: قربان افغانستان شوم، مسلمانی همونجا بود. زن که از گفت نمی‌شد، سوته چوب را می‌گرفتی وار میکردی. می‌زدی، خون و خیلیم‌شان یکی می‌شد، کی جرات داشت پیش بیاید؟ اینجا اندک گپ بزنی، دادگاه و پاسگاه و پولیس است. و باز قصه از شجاعت‌ها و دلاوری‌های دوران عسکری خود میکرد. تا که بعدها از کاکای کلانم خبر شدیم که پدرم به خاطر وضعیت دستهایش، مُعافیت گرفته و اصلا عسکری نکرده و بیشتر آن قصه‌ها را لاف میزند. اما خدایی قشنگ تعریف می‌کرد. مخصوصا وقتی اصطلاحات «تولَی مِشر» و «قومندان» و «پِشک» و «کَندَک» و «عسکر گریزی» و پَیرَه‌داری شبانه و نعره‌ای که وقت گفتن «دِرِش» به معنی ایست را با هیجان خاص‌اش می‌گفت، خیلی کیف می‌کردیم. یا قصه میله نوروز و گل سرخ و چار باغ سخی را می‌گفت و صانه‌ (صحنه و کنسرت) های قمرگل و رُخشانه را فریم به فریم تعریف می‌کرد. اما باور به خدا کنید روزی که در سال ۸۳ رفتم مزار شریف و زیارت سخی، فهمیدم یا چیزی از آن زیباییها نمانده، یا پدرم پیاز داغ قضیه را زیاد کرده بود. غیر از سگهای ولگرد اطراف و پوچاقهای تربوز و خربزه در داخل حوضهای روضه، با وضعیت افتضاح تشناب ها و انواع دریوزگی‌ها، کدام خاطره خوشی ندارم. گاهی با خودم فکر میکنم، اگر ما مهاجر نمی‌شدیم، چی میشدیم؟ با آن همه خشونت و خشم نظامی رقم که ما از بزرگان خود شاهد بودیم و ناخودآگاه به ارث برده‌ایم، و به تبع آن تخلیه آن تحقیرها در محیط خانه و خانواده، که هنوز رگه‌هایی از آن، در من هم وجود دارد، (مثلاً به اولادها میگویم بخه یک گیلاس آب بیاور) اگر چه تا به‌حال از گفتم شده‌اند و بی‌گفتی نکرده‌اند، اما بعد خیلی خودم را نهیب میزنم که رضا بچش، چرا خودت نمیخیزی و آب نمی‌گیری؟ که اولادها را توش می‌کنی؟ اینها که مزدور و نوکر تو نیستند. یا شب به همه میگویم هله دندانها را بشویید و بخوابید و بعد خودم دندانهایم را نمی‌شویم، خیلی شرمنده می‌شوم. تصمیم گرفتم یعنی تصمیم محکم گرفتم که از این فرصت استفاده کنم و روی روابط خودم با خانواده زیادتر دقت کنم تا اگر کار اساس و خوب و قابل تحسینی انجام ندادم، اقلا، کار اشتباه و غیر اصولی هم نداشته باشم. هر چه باشد، چند نفر نسل جوان آینده، در خانه داریم و ما امانت‌دار آینده می‌باشیم. اینکه قبلاً با من چه برخوردی شده، مربوطِ گذشتگان است. مهم این است که حالا من چه میکنم؟ آیا انتقام بزرگان را از کودکان خود می‌گیرم و یا شبیه مهندس‌ها و جنتلمن وار، با بررسی ابعاد زندگی، افکار و رفتار و گفتار درست و مناسب را انتخاب میکنم و نتیجه را پنج ده سال بعد شاهد خواهم بود. زیربناهای شجاعت، اعتماد و عزت نفس، باید از استوارترین‌ها باشد. از این پس در خانه، نمی‌خواهم کون گیرَنگ (تنبل) باشم و از کسی گیلاس آب طلب کنم. دندانهایم را هم هفته‌ای دو بار با خمیر دندان و مسواک خواهم شست. اگر چه هر روز، با کِلکهایم می‌شویَم. و نسبت به مسواک، تئوری توطئه دارم و فکر میکنم داکترهای دندان، به خاطر منفعت خودشان، میگویند روزی دوبار، همان هفته دو بار هم بس بس است و بیشتر از آن دهان و دندان، می‌شارد. تا قبل عید، چند گلدان گل سبک و سنگین آماده کرده‌ام برای تحفه دادن، گل هدیه می‌دهم و این یکی از لذت بخش ترین کارها است. خوشحال و شاد و خندانم. قدر دنیا را می‌دانم.
Posted by | آوریل 19, 2023
به توصیه دوست و رفیق خوبم، دارم مدیریت پروژه به سبک گوگل …

به توصیه دوست و رفیق خوبم، دارم مدیریت پروژه به سبک گوگل را می‌خوانم. یک دوره که اگر جَمپ‌ها را بگیرم و نرمال و آهسته، بیت‌‍ِ خود را بخوانم و...

Continue Reading
Posted by | آوریل 19, 2023
هوا خوشگوار و زمین پر نگار

هوا خوشگوار و زمین پر نگار نه سرد و نه گرم و همیشه بهار

Continue Reading
Posted by | آوریل 18, 2023
این درخت نزدیک خانه‌ی ما است. درخت نازنینی است. هر بار که…

این درخت نزدیک خانه‌ی ما است. درخت نازنینی است. هر بار که از کنارش می‌گذرم، یک سلامی عرض میکنم و او هم اگر حال داشته باشد، جوابم را می‌دهد. گاهی...

Continue Reading