atiq

Yoga in Afghanistan with @[574393022:2048:Fakhria Momtaz] Link of podcast is in comment. #yogainafghanistan #wildyogatribe #momtazyoga #fakhriamomtaz
Posted by | می 13, 2023
Yoga in Afghanistan with Fakhria Momtaz

Yoga in Afghanistan with Fakhria Momtaz Link of podcast is in comment. #yogainafghanistan #wildyogatribe #momtazyoga #fakhriamomtaz

Continue Reading
شبیه این آفتاب گرمی که بر روی گلبرگهای زرد گل شهناز می‌تابد و زندگی می‌بخشد، شبیه به: یک ظرف پر میوه، یک باغ پر گل، پرواز پروانه، آواز بلبل ساده و سبک و رها هستم.... شبیه یک حشره، شبیه یک زنبور، من، برای زنده بودن، جستجوی تازه می‌خواهم...
Posted by | می 10, 2023
شبیه این آفتاب گرمی که بر روی گلبرگهای زرد گل شهناز می‌تا…

شبیه این آفتاب گرمی که بر روی گلبرگهای زرد گل شهناز می‌تابد و زندگی می‌بخشد، شبیه به: یک ظرف پر میوه، یک باغ پر گل، پرواز پروانه، آواز بلبل ساده...

Continue Reading
برای دل خودم، چرخ میزنم.. صبح‌های خیلی زود، نزدیکیهای غروب بدون هیچ ای‌کاشی، بدون هیچ دلیلی خالی شدم، خیلی خالی و خاموش، بدون دم و دود ... انگار هر چه انرژی در بدنم بود، خلاص شد. شبیه low level battery با آن نشانه‌ی خطک سرخ در زیر آن. نرم نرمک، این جانِ شیرینِ خسته‌ی خندان را بر دوشم کشال کردم و به خانه رساندم. فقط می‌خواهم بخوابم. فقط خواب می‌خواهم.... می‌خواهمت، چونان که تن خسته خواب را ...
Posted by | می 8, 2023
برای دل خودم، چرخ میزنم..

برای دل خودم، چرخ میزنم.. صبح‌های خیلی زود، نزدیکیهای غروب بدون هیچ ای‌کاشی، بدون هیچ دلیلی خالی شدم، خیلی خالی و خاموش، بدون دم و دود ... انگار هر چه...

Continue Reading
Posted by | می 6, 2023
می‌خواهم بدانم کسانی که این درختها را کاشته‌اند، حالا کجا…

می‌خواهم بدانم کسانی که این درختها را کاشته‌اند، حالا کجایند؟

Continue Reading
الان بارش است، همراه با گر و گور و غرش آسمان، که آدم را به یاد غرش هواپیماهای تخلیه، در شب و روزهای خروج و evacuation، بعد از سقوط کابل، می‌اندازد. کمی هم سکوت و کمی هم شر شر یکنواخت باران بر بام خانه. در این میان، یگان مرغک بی‌خانه و بی آشیانه هم نغمه سر داده. زاغ نیست اگر نه زبان زاغ را بلدم و می‌فهمیدم چی میگه، دیگه مرغها هستند که تازه به این محل آمدند. یک رفیق پیدا کردم، کارش کرایه دادن انواع و اقسام موتر است. چند روزی است با هم مکالمه در حد سلام علیکی داریم و باقی گپها، با چشم و خنده و خود بخود تبادله میشود. با هم چای (البته شیرچای) خوردیم. قرار است یک تایم هم برای نوشیدن ست کنیم. جالب اینجا است که خودش مالک هیچ موتری نیست و همه موترهای بیکار منطقه خودشان را لیست کرده و با مسئولیت خودش کرایه می‌دهد. قبلاً مستری(مکانیک) بوده و از سیستم موترها، سر در می‌آورد. اگر کدام عوارض جزیی پیش آمد، خودش برطرف میکند. به مه میگه هر موتر کار داشتی، بیا ببر، نگران جواز سیر و گواهینامه هم نباشم. از گل و گلبازی قصه کردیم و شبیه لاف زدن آدمهای بدماش (بد معاش!) که میگن عکس بده جنازه تحویل بگیر، گفتم گلدان خالی بده، گلدان پر و شاداب و سرحال تحویل بگیر، که مرا برد به حیاط خلوت پشت ویلا و سی چهل دانه گلدان خالی و خشک نشانم داد و قرار شد آنها را دوباره احیا کنیم. باران بند آمده، دمای هوا عالی است. اما بوی بد و متعفن لجن در فضا پخش شده. هر بار که باران می‌بارد، تا مدتی این بو، هست و کم کم با تابش آفتاب برطرف می‌شود. هوای سلقین کابل را هیچ کجا نمی‌توانی پیدا کنی جانم. زاغی در تایید حرفم، قار قار کرد....
Posted by | می 4, 2023
الان بارش است، همراه با گر و گور و غرش آسمان، که آدم را ب…

الان بارش است، همراه با گر و گور و غرش آسمان، که آدم را به یاد غرش هواپیماهای تخلیه، در شب و روزهای خروج و evacuation، بعد از سقوط کابل،...

Continue Reading
این مهاجرتها، این سرگردانی‌ها و بیکاریها، فرصت خوبی ایجاد کرد برای یادگیری و ارتقای ظرفیت؛ آنقدر در ایام کرونا و بعد از سقوط کابل و طلوع طالب، بیکار و بی مضمون بودم که فکر می‌کردم دیگر محال است جوانه بزنم. اصلا به خانه نشینی عادت نداشتم. اما حالا که می‌بینم با خودم میگویم چندان هم بد نشد. خیلی زیرساختها و فاندامنتال‌های زندگی را بررسی کردم و به هر گوشه و کنار زندگی، از لحاظ فیزیکی و روحی و جسمی سر زدم. گذشته، حال و آینده را شخم زدم و خلاصه، حرمان در دلم نگذاشتم. کشاورزها، معمولا بعد از دو سه سالی که یک زمین را کشت می‌کنند، یکسال زمین را به حالت کشت نشده و بایر، رها می‌کنند تا خوب آفتاب بخورد و به اصطلاح، جان بگیرد. از آفتاب گرم پاکستان، از بارانهای یهویی و رعد و برق های هولناک‌اش، از رطوبت جان‌نشین‌اش که روزهای اول باعث استخوان دردی‌ام می‌شد اما حالا موجب لطافت پوست است، از همسایه داری و مهمان نوازی مردم مهربان‌‌اش، مخصوصا در ماه رمضان، از میوه‌ها و خوراکی‌های عجیب و غریب‌اش، از سرسبزی و طبیعت مست‌اش، از اینترنت بدون فیلتر و سرعت بالایش، از پیاده‌روها و پارکهای فراوان‌اش، از جاهای دیدنی و تاریخی و خاکی‌اش، و از راجا بازار شلوغ و درهم و برهم‌اش که با همه گَد‌وَدی ظاهری، یک نظم خاص و مهربان دارد، سپاسگزار هستم و بیشتر از اینکه به این فکر کنم که چرا ما در وطن از اینها نداریم و اینها دارند، به این نگاه میکنم که واقعا می‌توان مالک یک خانه، زمین، باغ یا پارک نبود، اما می‌شود خوش بود و مستفید شد. میشود بهبود بخشید و کم‌کم خودم در کنار اینها، بهبود پیدا کنم. احساس مالکیت، بیشتر از آنکه لذت داشته باشد، مسیولیت دارد. و بار مسیولیت، بدون آگاهی و آموزش، بدون همدلی و همراهی دوست و رفیق و شریک، بر شانه‌های آدم سنگینی میکند و: دلِ بی دوست، دلی غمگین است.... کیمیای سعادت رفیق بود رفیق با وجود دوستان خوب و یگانه، چه در داخل افغانستان و چه در بیرون، میشود از این قهوه‌ی تلخ مهاجرت، خاطره‌ای شیرین ساخت. خوب شد ماه روزه خلاص شد و حالا می‌شود با خیال راحت، ساجق جوید، بایسکل‌ دواند و آب خورد. حالا: نوبت عاشقی‌است، یک چندی...
Posted by | می 3, 2023
این مهاجرتها، این سرگردانی‌ها و بیکاریها، فرصت خوبی ایجاد…

این مهاجرتها، این سرگردانی‌ها و بیکاریها، فرصت خوبی ایجاد کرد برای یادگیری و ارتقای ظرفیت؛ آنقدر در ایام کرونا و بعد از سقوط کابل و طلوع طالب، بیکار و بی...

Continue Reading
صنف ده مکتب بودم. در درسها، بحث الکتریسیته و برق را می‌خواندیم و شوق الکترونیک به سرم زد و خواستم خودم یک رادیو ترانزیستوری بسازم. دو سال به دنبال این شوق دویدم. سر از کجاها که در نیاوردم. برای تهیه بعضی قطعات، مجبور شدم یک رادیوی کهنه قدیمی را بخرم، وقتی بازش کردم، داخلش پر از حشره بود. با دو دکان پرزه(قطعات)فروشی، نزدیک مدرسه‌مان آشنا شدم. یکیش در فلکه اول دولت آباد بود و دیگری در خیابان روشن شهرری. تمام پول و جیب خرجی مکتب را خرج پرزه‌جات الکترونیکی می‌کردم. دوست داشتم برنامه آهنگ درخواستی روز جمعه بی‌بی‌سی را از رادیوی خودم بشنوم. بعداً فهمیدم آن رادیو AM است و این که من می‌سازم، رادیو FM. تمام فکر و ذهن و خواب و خوراک‌ام، شده بود ساخت رادیو. چند بار، با خطر برق گرفتگی، مواجه شدم. بخاطر هویه‌کاری و لحیم، دستم سوخت و خیلی خاطرات دیگر. من هیچوقت نتوانستم رادیو را بسازم. اگر چه در کتاب راهنما، خیلی راحت نشان داده شده بود که در یک روز میشود آنرا ساخت. اما کیت و مدارهای آماده که ضمیمه آن کتاب بود، موجود نبود و تصمیم گرفتم به قول برنامه‌نویسها از اسکرچ شروع کنم. چیزهای زیادی در ادامه مسیر یاد گرفتم. یکی از بهترین مسایل، درگیر شدن فکرم بود. به جای دختربازی و متلک گفتن به دخترهای پارک، حداقل به یک چیز بهتر فکر میکردم. من می‌دانم فکرم کمی فارغ باشد، سریع می‌رود به سراغ مسایل آنچنانی. بعدها که دانشگاه رفته بودم، علاقه عجیبی به گرده‌افشانی گیاهان پیدا کردم. یا گاهی وقتها، می‌رفتم و در تلقیح مصنوعی گاوهای شیری هلشتاین کمک می‌کردم. گاوهایی که در شرایط مناسب تا پنجاه لیتر شیر در روز تولید می‌کنند. از اینکه می‌دیدم اسپرم گاو و اسب با نژادهای برتر چقدر گران‌قیمت است، یک حس خوبی بهم دست می‌داد و اعتماد به نفس به جنس نر، پیدا می‌کردم. و یا وقتی فهمیدم مهمترین عامل و گام اساسی در توسعه کار گلخانه‌ها، استفاده از تخم و بذر مناسب است، یک جور دیگه به تخم‌های خودم می‌دیدم. خلاصه، من هرگز در مسیر ساخت رادیو ترانزیستوری، به موفقیت نرسیدم. اما چیزهای زیادی یاد گرفتم. با طرز تفکر منطقی آشنا شدم. کار قطعات را در مدار، تا حدود زیادی شناختم و مقاومتها را از روی رنگ‌هایشان از حفظ بودم. مهمترین و ساده ترین چیزی که فهمیدم این بود که با دعا کردن جریان برق در مدار ایجاد نمیشود و باید کلید را فشار بدهم. باید منبع تغذیه وجود داشته باشد. تفاوت برق باتری و مبدل‌ها را فهمیدم. باید فیوز وجود داشته باشد اگر نه همه قطعات میسوزد. طریقه تست و عیب یابی قطعات را فهمیدم. مفهوم System را یاد گرفتم و اینکه تعامل با سیستم چطور صورت می‌گیرد. آنقدر در این کار، افراط کردم که کم کم دیوانه شده بودم. هر چه کتاب و مطلب از الکترونیک گیرم می‌آمد می‌خواندم، پدرم رفته بود پیش رفیق ملای خود و یک تاویز برایم گرفته بود. یکبار هم آمد و تمام خرت و پرت های کارم را جمع کرد و در کوچه انداخت. اما من الکترونیک دوست داشتم. من عاشق چراغهای LED سبز و سرخ و زرد بودم. من عاشق ایجاد رقص نور بودم و مثل کَنه، چسبیده بودم به الکترونیک. یک روز پدرم، یک رادیوی کوچک FM خرید و گفت: بیا این هم رادیو، دیگه چی میخوای؟ تمام قطعات آن رادیو را باز کردم و خراب کردم تا خودم سر در بیارم که چطور کار میکند، اما نشد که نشد که نشد. برق و الکتریسیته و الکترونیک، زیباست. خیلی زیباست. شبیه گلها، شبیه درختان. کدام رفیق است که بیاییم با هم یک دستگاه اتوماتیک برای آب دادن به گلدان‌ها درست کنیم؟ می‌خواهم دسته‌گل به آب بدهم...
Posted by | می 1, 2023
صنف ده مکتب بودم. در درسها، بحث الکتریسیته و برق را می‌خو…

صنف ده مکتب بودم. در درسها، بحث الکتریسیته و برق را می‌خواندیم و شوق الکترونیک به سرم زد و خواستم خودم یک رادیو ترانزیستوری بسازم. دو سال به دنبال این...

Continue Reading
اولادها، زود کلان می‌شوند. چشم به هم بزنی، همقد خودت شدند و کاملا با یک موجود جدید طرف هستی. این چیزها را که می‌بینم، یقین می‌کنم که ما انسانها هم دگردیسی داریم. ما هم پوست می‌اندازیم و تغییر شکل و تغییر ماهیت می‌دهیم. آن کودک نوپای دیروز، که دستش را می‌گرفتی و اگر از پای می‌ماند، بغل‌اش می‌کردی ، امروز از اینکه تو دستش را بگیری و همراهش قدم بزنی، خوار می‌خورد. او می‌دود، خیلی چابک‌تر، خیلی سبکبال‌تر. خیلی بالاتر پرواز میکند. چشم به هم بزنی، پدر و مادر پیر می‌شوند. دیگر اصلا آن اقتدار و هیبت گذشته را ندارند. چشمی به هم زدیم و دنیا گذشت... گاهی احساس می‌کنم شاید شبیه دانه‌ی قهوه!!! میان دو سنگ آسیاب مانده‌ام و بوی سوختگی می‌دهم. بین نسل قبل از ما، و نسل بعد از ما. گاهی هم به خودم میگویم همچون سنگ زیرین آسیاب هستی، طاقت داشته باش جیگر. این گندمها خوراک توست. هنوز اول عشق است. من، داستانهای مدیریت و بحران و جنگ و تجارت زیادی را خواندم. اما بیگانگی با کودک خودم را، هرگز تصور نمی‌کردم. اصلا و ابدا. باید دوباره شروع کنم. خط بزنم، چلیپا بکشم و دوباره یافته‌ها و بافته‌ها را دور بریزم و از نو با روش خودم شروع کنم. نوشته‌های تربیتی کتابها، به درد عمه خود نویسنده میخورد. کتاب زندگی خودم را، روابطم با کودکان سرزمین‌ام را خودم باید تعیین کنم. ای کودک درون، ای فطرت پاک، ای ضمیر روشن، به دادم برس... کودک درون، فعلا خودش را خیس کرده، جایش هم می‌سوزد. باید زودتر پوشک را تبدیل کنم. تو هم از کی کمک میخوای.... پاشو برو بیل بزن، کچالو (سیب زمینی) بکار.
Posted by | آوریل 30, 2023
اولادها، زود کلان می‌شوند.

اولادها، زود کلان می‌شوند. چشم به هم بزنی، همقد خودت شدند و کاملا با یک موجود جدید طرف هستی. این چیزها را که می‌بینم، یقین می‌کنم که ما انسانها هم...

Continue Reading
هوا گرم شده و جوراب و بوت و کِرمِچ(کتانی ورزشی) پوشیده نمیشه، دمی در کنار موچی (کفاش) در زیر سایه‌ی خوش‌آمدنی درخت نشستم تا چَپلی‌های رنگ پریده‌ی پارسالم را رنگ کند. از قیل و قال مدرسه حالی دلم گرفت از بوی واکس کفش خوشم می‌آید.... کفشها، هم حرفهای زیادی برای گفتن دارند. به قول مادر فارست گامپ، زندگی آدمها را میشود تا حدودی از روی کفش‌هایشان شناخت. امسال تا به حال یک کفش پاره کردم. یعنی واقعا پاره کردم. میخواهم دو کفش دیگه هم پاره کنم تا بلکه این شکم، جمع‌تر شود و تشناب‌رفتن‌هایم منظم‌تر. خواستم از دم و دستگاه موچی عکس بگیرم. اجازه خواستم، اجازه نداد. اگر چه بدون اجازه هم میشد عکس بگیرم. اما خودم خوشم نمی‌‌آید. شاید خوش نداشته باشد. مطمینم اگر بچه جوان موچی می‌بود، علاوه بر اینکه با خوشحالی قبول میکرد که عکس بگیریم، خودش هم چند ژست و استایل مرا یاد می‌داد و می‌گفت در اینستا حتما او را هم تگ کنم تا مشتری‌هایش زیادتر شود. گاهی با خودم فکر میکنم آیا در اروپا و آمریکا هم این مدل دکانک‌های موچی وجود دارد؟ یا آنجاها فرق دارد و کسی کفش را برای رنگ و ترمیم نمی‌دهد. دور می‌اندازند و یکی دیگه اش را می‌گیرد. شنیدم که سَرَک(جاده) هایشان از بس که تمیز است، در ماهی یک دفعه هم ضرورت نمیشه که بوت را رنگ کنیم. بر عکس کابل که گاهی روزی دو دفعه باید بوت را رنگ میکردم. از بس که خاک بود. این فیلم را میخواهم با دخترهایم ببینم: کفشهایم کو؟
Posted by | آوریل 29, 2023
هوا گرم شده و جوراب و بوت و کِرمِچ(کتانی ورزشی) پوشیده نم…

هوا گرم شده و جوراب و بوت و کِرمِچ(کتانی ورزشی) پوشیده نمیشه، دمی در کنار موچی (کفاش) در زیر سایه‌ی خوش‌آمدنی درخت نشستم تا چَپلی‌های رنگ پریده‌ی پارسالم را رنگ...

Continue Reading
Posted by | آوریل 28, 2023
دیدن این صحنه برایم، از تمام سرسبزی های دنیا، دل انگیز تر…

دیدن این صحنه برایم، از تمام سرسبزی های دنیا، دل انگیز تر بود.

Continue Reading