atiq

Posted by | ژانویه 9, 2025
shared a link. – Jan 10, 2025

🔗 https://cloud.google.com/find-a-partner/partner/momtaz-ict

Continue Reading
Posted by | ژانویه 7, 2025
shared a link. – Jan 7, 2025

🔗 https://cloud.google.com/find-a-partner/partner/momtaz-ict

Continue Reading
سال نو شد، حال من هم بهتر شده. از روزی که کله پاچه خوردم و شب کله‌پا شدم و کارم از ناز و نوازش زیاد به آمبولانس و اورژانس رسید، خیلی بهترم. باید یک برنامه ورزش و workout منظم را ادامه بدهم. با این کارهای پشت میزی هر چقدر هم که خود را خم و راست کنیم، فایده ندارد. من میخواهم بعد از این، سالم زندگی کنم. بیشتر از اینکه نگران درآمد و پول و اقتصاد باشم، باید حواسم به سلامتی و فشار خون و میزان شکر خون و تپش‌های قلبم باشد. من میخواهم در روز جشن فراغت اولادهایم از دانشگاه، همگی با هم حرکت عقب عقب رفتن مایکل جکسون را بزنیم. نسبت سلامتی در دنیای بالای چهل و پنج سالگی، شبیه بازی فوتبال است که توپ در محوطه جریمه ما باشد. با اندکی غفلت، ممکن است گل بخوریم. آدم با یک خرما گرمی می‌کنه و یا یک غوره، سردی. باید حواس جمع جلو بروم. نادر در اینستا یک پیام روان کرده، وقتی از پوشیدن گرمکن در زیر شلوار حس خوب پیدا میکنی، این آغاز میانسالی است. یکی دیگه از دوستان را میبینم که بروت گذاشته، تا همین چند سال قبل، یک خوشه بچه بود و صورت‌اش لشم بود. به یاد شعر سعدی می‌افتم که می‌گفت: تازه بهارا، ورقت زرد شد دیگ منه، کآتش ما سرد شد دلم میخواهد یک کار دوم پیدا کنم. مثلاً روزهای تعطیل میان هفته و شنبه یکشنبه ها برم سر اون کار. هنوز تعطیلات برایم مزه و معنی ندارد. چون حقیقتا از لحاظ فیزیکی و فکری زیاد خسته نمیشم. یک ایمیل دریافت کردم، از Young Agririan, فردا شب یک جلسه آنلاین دارند برای بررسی فعالیتهای پیش رو در یکسال آینده. قرار است یک زمین کشاورزی بگیرم. ببینم چی میشه. هنوز از سیستم کار اینجا خوب سر در نیاوردم. اما دلم خیلی سبزی و درخت و مرغ و خروس و گاو و گوسفند میخواهد تا با آنها سرگرم شوم. چند روز قبل، رفتم برای کار داوطلبانه در یک مطب سگ و گربه، صحبت کنم، در مدت یک ساعتی که در صف انتظار برای صحبت با دکتر و مدیر Atlas بودم، خیلی سگ و گربه دیدم، خیلی مراجعه کننده داشت. اینجا سگ و گربه و پرنده را جزو افراد خانواده و اولاد خود حساب میکنند. آخرش هم از این حجم از توجه به حیوانات دلم گرفت و گفتم بروم یک فکر اساسی‌تر به حال اولادهای خودمان بکنم. باید بیشتر و بهتر در خدمت خانواده باشم. همین بود که یک کمی به حال خودم تاسف خوردم و بدون ملاقات مدیر، بلند شدم و بیرون آمدم. گاهی فکر میکنم مهم نیست که ما چکار میکنیم، همین که ما حس میکنیم که با هم هستیم و در یک مسیر، کافی است. بالاخره آخر و عاقبت یک جوری میشود. باید بلد باشیم در طول مسیر، شاد باشیم و همدیگر را درک کنیم. دلم میخواهد با بچه‌ها چند سری weekly meeting دایر کنم. هر چی که بلدم و تجربه کردم را با اونا شریک کنم. ونکوور شهری قشنگی است. اما حیف که خیلی دوره، خیلی دور، اینقدر دور که آدم از فکر کردن به اینکه کی به مقصد میرسه هم خسته می‌شود. دلم میخواهد بیشتر کار کنم و دستم بازتر شود تا بتوانم روی بعضی استعدادهای موجود بهتر سرمایه‌گذاری کنم. میدانم آینده درخشان است و من با چشمانی پر فروغ به فردای روشن نگاه میکنم. به جوانی بچه‌ها، به نشاط و به همراهی با نسل جدید در جشن‌های آنها. آفرین‌تان، مرحبا. ❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
Posted by | ژانویه 6, 2025
سال نو شد، حال من هم بهتر شده. از روزی که کله پاچه خوردم …

سال نو شد، حال من هم بهتر شده. از روزی که کله پاچه خوردم و شب کله‌پا شدم و کارم از ناز و نوازش زیاد به آمبولانس و اورژانس رسید،...

Continue Reading
چند هفته قبل، به دعوت خانم دکتر ایرانی که همسایه یک خیابان بالاتر از ما است، رفتیم کازینو Rock River در منطقه ریچموند. البته یادداشت مربوط به این تجربه زیبا را چند روز قبل می‌نوشتم که یکهو دستم به صفحه موبایل خورد و همه نوشته‌ها ناپدید شدند و دیگر حس و حال نوشتنم نیامد. ما به کازینو رفتیم، البته برای خوردن صبحانه و نان چاشت‌اش که به سیستم بوفه است. یعنی شکم سیر هر چی میخواهی از ساعت یازده تا سه بعدازظهر میخوری بخور، از سالاد سبزی و میوه گرفته و ترشیجات خوشمزه بگیر تا انواع کباب و سوپ و کیک و استیک و نوشیدنی‌ها و البته بستنی (آیسکریم) خیلی خوشمزه. من از روز قبل شکمم را خالی نگه داشته بودم تا بتوانم خوب بخورم. کازینو مجهز و بزرگ بود، که هتل و رستوران و مرکز بازیهای مختلف و استخر و سونا جکوزی هم دارد. راه ورودی آن هم مستقیم از مترو و SkyTrain میتوانی وارد کازینو بشی. پارکینگ چند طبقه و وسیع رایگان هم دارد. من خیلی دوست دارم بازی پوکر را با بچه‌هایم یاد بگیرم و حتی برنامه‌ریزی کردم که وقتی درست و حسابی جا و مکان مشخص پیدا کردیم و از حال و هوای مهاجرت و خانه به دوشی برآمدیم، برای این کار با برنامه مشخص پیش بروم و امکانات و وسایل لازم پوکر را فراهم کنم. البته ورود افراد زیر ۱۹ سال به کازینو ممنوع بود. اما در بخش رستوران کازینو با همراهی یک بزرگسال اجازه دارند. که ما از همان ابتدا فقط بزرگسالان رفتیم. برای ورود، کارت شناسایی عکس دار هم نیاز است. خانم دکتر، پذیرایی گرم و صمیمی و هیجان انگیزی داشت. خانه‌اش آباد. ویو و منظره رستوران مشرف بر رودخانه و پل و قایق و کشتی بود. و از همه مهمتر، هر جور غذا با هر سلیقه و هر مقدار که دوست داشتی، فراهم بود. در مرحله بعد هم رفتیم بخش بازیها و شرط بندیها و چیزی که توجه ام را جلب کرد، کیفیت بالا و تصاویر گلسی مانیتورهای کازینو بود. همچنان محیط با نور مصنوعی که اصلا گذر شبانه روز را متوجه نمیشوی. دیگر اینکه کازینو پر بود از افراد پیر و بازنشسته که معاش بازنشستگی خود را میگیرند و میآیند اینجا تا برای هیجان و خوشگذرانی و تفریح این پولها را خرج کنند. بعضی وقتها هم برد های خوبی میکنند. اما در مجموع یکی از اهداف کازینوها، بیرون کشیدن پول از دست افراد پیر و بازنشسته است که هر ماه و به طور مستمر از دولت دریافت می‌کنند. درآمد کازینوها، سه تقسیم میشود، یکیش می‌رود برای کمک به خیریه‌ها، یکی دیگرش به عنوان مالیات دولت و باقیمانده جمله درآمد کازینو حساب میشود. به توصیه دوست خوبم، جناب @[100001224276498:2048:Zaki Oquab] رفتیم که ۷۷۷ بازی کنیم اما این بازی را نداشتند. به جای آن چند مدل دیگه بود که بازی کردیم و در نهایت چهارصد دلار باختیم و در آخر ها، خانم دکتر با مهارت و جادوگری خاصی که از چینی‌ها یاد گرفته بود، پانصد دلار برد کرد و نتیجه صد دلار فایده بود که آنرا به فروهر داد تا خرج درس و تحصیل خود کند. به نظر من، زندگی با قماربازیها و شرط بندیها زیبا است. . خیلی از پیشرفتها، مدیون قمار و پیش بینی احتمالات و کشف تریک‌ها و شگردهای آن است. خانم دکتر به نقل از مادر خدابیامرزشان گفت: قمار، بردش هم باخت است، باختن‌اش که باخت است. دور از دلتان، من از تمام خوراکی‌های کازینو، هوس ترشی کرده بودم. مخصوصا خیار شور را و اون کلم برگهای بنفش رنگ و ترش را. البته بستنی هم چسبید. خدا شاهد است تا دو روز بعد از آن، به غیر از آب هیچ نخوردم و به غیر از شکر پروردگار، هیچ نگفتم. که شکرگزاری راه و رسم دیرینه‌ی سالکان و پویندگان راه حق است. امشب و اکنون که ساعت چهار صبح است،در خانه، کله‌پاچه بار گذاشتیم. بوی خوش آبگوشت و گندم و نخود و ادویه‌ها در خانه پیچیده و من کشیک میدهم تا آبگوشت خوب پخته شود و استخوانهایش نرم شود. با آتش ملایم، دیگ بزرگ روی اجاق در حال قل‌قل ‌و جوشیدن است و من در تایم فریمهای پانزده دقیقه و نیم ساعته! یکبار میروم و با کفگیر محتویات دیگ را بهم میزنم و بعد میایم به کندلها نگاه میکنم. امشب بعد از مدتها یک trade کوچولوی بیست دلاری با پوزیشن Short و با leverage 5 روی بیتکوین زدم تا بهتر بیدار بمانم. دیدن کندلها و غرق شدن در خیال پلوهای باطل، از صد تا فیلم سینمایی هیجان انگیزتر است. باور نداری خودت امتحان کن. لعنتی مگر حالا پایین می‌آید؟ یاد وقتهایی می‌افتم که توپ پلاستیکی دو لایه ما بین شاخه‌های درخت، گیر میکرد و هر چه با سنگ می‌زدیم و یا شاخه را تکان می‌دادیم فایده نداشت و توپ پایین نمی‌افتاد. شنیدم در کابل هم برف باریده چه برفی، این برف و این آبگوشت و این سال نو را به فال نیک میگیرم و به پیش میرویم. هر چه بادا باد.
Posted by | ژانویه 2, 2025
چند هفته قبل، به دعوت خانم دکتر ایرانی که همسایه یک خیابا…

چند هفته قبل، به دعوت خانم دکتر ایرانی که همسایه یک خیابان بالاتر از ما است، رفتیم کازینو Rock River در منطقه ریچموند. البته یادداشت مربوط به این تجربه زیبا...

Continue Reading
یک، دو، سه، چهار آمده فصل بهار پنج، شش، هفت، هشت بیا که بریم به گلگشت بزنم به تخته، ما یک خانواده‌ی هشت نفره هستیم. دو تا مادر، دو تا پدر، دو تا دختر و دو تا پسر. مثل گیاهان، در زیر باران، و مثل گل‌برگ‌های گل، در کنار هم، در زیر یک چتر. من فراتر از آرزوهای پدر و مادرم زندگی میکنم. فرزندانمان در رویاهای ما زندگی می‌کنند. اینکه آینده چه خواهد شد، بر هیچ کسی معلوم نیست. اما باید شیرین زندگی کرد. مثل ماهی‌ها در آب‌های خروشان. مثل کبوترها در دل آسمان. با اینکه جمعه‌های ما، یک‌ شنبه شده! مگم ما هنوز همان شرقی‌های مست غزل‌خوان ورزشکار هستیم. بعضی‌ها نیمه‌ی پر گیلاس را می‌بینند، بعضی‌ها نیمه‌ی خالی، بعضی‌ها هم میگویند خوش به حالتان که لیوانی دارید، اما هر چه هست، با لیوان یا با کف دست، من تا جرعه‌ی آخر، سر می‌کشم و نوش میکنم این نوشدارو یا شوکران را. من میخواهم پر باشم از زندگی، میخواهم شبیه ساعت شنی، ذره ذره ذره، پر شوم و باز روز از نو و روزی از نو... اما میخواهم به جای ریگ و شن، هر ذره وجودم، تک تک سلولهای بدنم، دانه‌های سیاه‌رنگ و بسیار ریز شقایقهای وحشی باشد و سراسر دشت را از گل‌های سرخ، پر میکنم. نمیرم از این پس که من زنده ام..‌. پ.ن: برادر خانمم داکتر نیک محمدجان هم به جمع خانواده اضافه شده و ما از تجربیات و دانش ایشان در زمینه سلامت و خوراک و ورزش بهره‌مند میشویم. همچنان در نگهداری از بی‌بی و تامین رفاه و آسایش بی‌بی با هم تلاش می‌کنیم.
Posted by | دسامبر 31, 2024
یک، دو، سه، چهار

یک، دو، سه، چهار آمده فصل بهار پنج، شش، هفت، هشت بیا که بریم به گلگشت بزنم به تخته، ما یک خانواده‌ی هشت نفره هستیم. دو تا مادر، دو تا...

Continue Reading
Posted by | دسامبر 23, 2024
من این حس و حال جوانه زدن را خیلی دوست دارم.

من این حس و حال جوانه زدن را خیلی دوست دارم. خیلی خوشحالم که میتوانم در کنار خانواده، مراسم‌هایی مثل شب چله و کریسمس و سال نو چینی و سالگیره‌ها...

Continue Reading
دوستان به من میگن: تو که کار و بارت آی تی هست، چرا هیچوقت راجع به آی تی نمی‌نویسی و نظر نمیدهی؟ دلم میخواهد گاهی در این مورد بنویسم. اما بیشتر دلم میخواهد چیزهایی را بنویسم که دوست دارم و حس نوشتن‌اش وجود دارد. در مورد آی تی و تجربه کار در این مورد و هر آن چیزی که انتهای آن به پول و کسب درآمد از بازار ختم میشود هم تصمیم دارم یک پادکست بدون فیلتر و افکت و ادیت و فی‌البداهه درست کنم. گاهگاهی در زمستان، شب نشینی لازم است آتش و چای نبات و بوسه چینی لازم است گاهگاهی نه، همیشه باید اینگونه نوشت در زمستان یک شبی با نازنینی لازم است امروز صبح، به مادرم زنگ زده بودم. آنها در خانه، مراسم شب چله داشتند، با اینکه جای دو‌ سه نفر از بچه‌هایش خالی بود، اما بقیه خواهر و برادرها، سنگ تمام گذاشته بودند و دور و بر مادر، حسابی شلوغ بود. از همان شلوغی‌ها و دورهمی‌هایی که دوست دارم. همان شب‌هایی که بدون در نظر گرفتن توصیه طبیب و پزشک، آنقدر غذاهای خوشمزه میخوریم که تا صبح خوابمان نمی‌برد و به غلط کردن می‌افتیم. امشب هم از طرف تیم ممتاز یوگا، در یک سالن کوچک و خودمانی جمع شده بودیم و مراسم شب یلدا را برگزار کردیم. زدیم خندیدیم و رقصیدیم. اما در ته دلم، نیم نگاهی هم به تهران و کابل و افغانستان داشتم. وقتی آدم از پدر و مادرش دور می‌شود، وقتی خود آدم پدر و مادر می‌شود، دیگر آن کودک سابق نیست. من تا هفده هجده سالگی، تمام دنیایم از منطقه‌ای به نام شوش در تهران تا قرچک در ورامین، فراتر نمی‌رفت. این دو شبیه یک پاره‌خط، تمام دنیای مرا شکل میداد. اما حالا، اینجا شب یلدا است و آنجا چاشت روز اول زمستان. مادرم دیشب تعجب کرده بود. می‌گفت با یکی از اقوام در استرالیا صحبت کردم، آنجا تابستان است و اوج گرما و گفت من دوست دارم پیش تو بیایم. دوست دارم زمستان سرد باشد. تابستان گرم. حالا اگر فقط شب و روز ما فرق دارد، خیر است. اما اینکه یکدفعه تابستان و زمستان جابجا شود، ضد حال است. شب یلدا با تاریکی و یخی و سرما و زمستان مزه دارد نه با آفتاب و تفت و گرمی تابستان. طبق معمول از دلتنگی و دوری گله کردم و مادرم مثل همیشه گفت: بچیم، دلجمع باش، از وقتی از افغانستان و پاکستان برآمدی، دلم جمع است و شبها آرامِ آرام می‌خوابم. قدر این شب و روزهایت را بدان که همه خانواده دور هم جمع هستید. بخیر چند سال بعد که اولاد ها کلان شدند، همین جمع شدن و دورهم بودن، به افسانه‌های شب یلدا بدل میشود. این رسم روزگار بوده. هر که هستید و هر کجا هستید، از حضور نازنین همدیگر لذت ببرید: به می عمارت دل کن که این جهان خراب بر سر آن است که از خاک ما بسازد خشت
Posted by | دسامبر 21, 2024
دوستان به من میگن: تو که کار و بارت آی تی هست، چرا هیچوقت…

دوستان به من میگن: تو که کار و بارت آی تی هست، چرا هیچوقت راجع به آی تی نمی‌نویسی و نظر نمیدهی؟ دلم میخواهد گاهی در این مورد بنویسم. اما...

Continue Reading
Posted by | دسامبر 19, 2024
هیچ چیز این روزها به اندازه‌ی نقاشی‌ در داخل این مربع‌های…

هیچ چیز این روزها به اندازه‌ی نقاشی‌ در داخل این مربع‌های کوچک مرا خوشنود نمی‌کند. آنها در نظر من دریچه‌هایی برای خروج از این جهان و ورود به دنیای کهکشانی...

Continue Reading
دیروز جمعه بود، 13 دسامبر، همسایه یک کوچه بالاتر ما، یک خانم دکتر ایرانی است که چندین سال در شفاخانه ملالی زیژنتون(زنان و زایمان) کابل تدریس کرده و خیلی های ما که سالم به دنیا آمده‌ایم یا مادرانمان سر زاییدن ما، زنده مانده‌اند، ممکن مدیون زحمات و آموزشهای ایشان باشیم. در اینجا، در هر قدم و هر کاری، با خانم دکتر مشورت میکنم و من فارسی را با لهجه تهران میگویم و او با با لهجه کابل و گاهگاهی در صحبت هایش، بعضی لغات پشتو را کار می‌گیرد. پنج شنبه شب بود، زنگ زد. لابلای صحبتها، اشاره کرد که فردا جمعه است، سیزده هم هست. در اینجا جمعه که به سیزده خورد، از خانه نبرای، بشین د جایت و زیاد شور نخور. (تکان نخور). گفتم مه اولاد آدم غریب، از خانه بیرون نشوم کی کار کند؟ گفت: یک روز را حوصله کن، خدا مهربان است. در ضمن خوبی کار تو این است که تو میتوانی ریموت کار کنی. دیروز خواستم خانه بشینم و بیرون نشوم، اتفاقا بیشتر از روزهای دیگه، کار پیش آمد و مجبور بودم برایم. اول از همه خرید کرفس ‌و کچالو و زردک و شلغم بود که تا فروشگاه fruiticana که تم هندی دارد رفتم. هربار که اونجا میروم، از صندوق دار نام آهنگ هندی که فعلا در فروشگاه پخش میشود را پرسان میکنم. او هم با چهره چاکلیتی رنگ و لبهایی که به سرخی می‌زند، لبخند میزند و نام آهنگ را می‌گوید. سیاه و سرخ چقدر خوب با هم مچ میشوند. پس از آن، همراه آقا دکتر (برادر زنم)، رفتیم ببینیم کجا کله و پایچه گاو و گوسفند فروخته می‌شود. آقا دکتر ما تصمیم جدی دارد که بزند در کار کله پاچه پزی. یکی دو تا مغازه چینی را دیدیم که پایچه داشت اما مربوط مرغ و خوک بود و نخریدیم. پس از آن، غذای چاشت اولادها را تا مکتب‌شان رساندم و در آخر با یک دوست Resercher و فارسی زبان دیگه از دانشگاه UBC، در مورد جنسیت و زبان مصاحبه داشتم. آمد و در یک کافه نشستیم و قصه کردیم. شب هوا بارانی بود، تعجب میکنم در این باران، چطور مردم حیاط و درخت‌های خانه‌شان را رنگارنگ چراغانی میکنند بدون اینکه برقها شارت کند، من که هرگز جرات نکردم سیم برق را در زیر آب و باران رها کنم. این عکس را هم امروز از سالن نمایش و تئاتر مکتب اولادها انداختم. نمیدانم عکس گرفتن درست است یا عکس انداختن یا عکس کندن. مهم عکس است و ثبت خاطره. به نادر در تهران پیام دادم. گفتم نادر طرح یک مدرسه برای کودکان افغانی را بکش که در کنار سایر فضاها و کلاسهای آموزشی، یک سالن بزرگ تیاتر مثل این داشته باشد. در مورد هزینه‌ها و جای هم، فکر کن با آدم طرف نیستی، اصلا فکر کن یک گاوداری با هزار تا گاو میخواهی درست کنی. ببین چقدر فضا و دم و دستگاه و تجهیزات و ماشین‌آلات میخوای، حداقل به همان نسبت، برای اولاد های آدم، فضا و تجهیزات و ماشین‌آلات در نظر بگیر. در تهران به آن بزرگی، یک زمین خالی بزرگ برای احداث مکتب . مدرسه مورد نظر تو نیست؟ شبیه آن دوست شکسته‌بند ما، که هر دست و پای در رفته و شکسته‌ای را پیچ و تاب می‌داد و جا می‌انداخت، تو هم در یک حرکت نمادین، برو یک گاوداری ورشکسته‌ی بزرگ را بگیر جا بنداز و مدرسه درست کن. نادر هم در جواب یک کلیپ روان کرد که یارو کارشناس صحبت میکرد که کلاس درس و آموزش و دانشگاه متحول می‌شود و شکل امروز خودش را از دست میدهد. دانشگاه شاید متحول شود، اما مکتب و مدرسه، نه تنها برای آموزش است، بلکه آنجا، بچه‌های ما را یک نصف روز هوش میکنند و گوش ما پدر مادرها یک کمی بیغم است. ما به این اندکی بیغمی نیاز داریم. جمعه و سیزده و زنان و زایمان و زبان و فرهنگ و غذا و کله پایچه و گاوداری و آموزش و پول. این حالت نرمال من است. وای از آن دم که زنم بوسه به رخسار تو صدبار دگر. تا باد چنین بادا، تا بوده چنین بوده. یکی مرا از برق بکشد و خاموش کند. من برای بلخ، میمیرم.
Posted by | دسامبر 14, 2024
دیروز جمعه بود، 13 دسامبر،

دیروز جمعه بود، 13 دسامبر، همسایه یک کوچه بالاتر ما، یک خانم دکتر ایرانی است که چندین سال در شفاخانه ملالی زیژنتون(زنان و زایمان) کابل تدریس کرده و خیلی های...

Continue Reading
این روزها خیلی حال و هوا و احساس سالهای 2015 را دارم. مخصوصا با حضور این بوته‌ی کوچک نخل مرداب که این روزها به دستم رسیده است. دقیقا در آن روزها هم کلاس جدید کاروبار را با چند بوته‌ی نخل مرداب شروع کردیم و کاروبار رشد کرد و بوته‌ی کوچک نخل مرداب هم بعدها تبدیل به جنگل شده بود.
Posted by | دسامبر 13, 2024
این روزها خیلی حال و هوا و احساس سالهای 2015 را دارم.

این روزها خیلی حال و هوا و احساس سالهای 2015 را دارم. مخصوصا با حضور این بوته‌ی کوچک نخل مرداب که این روزها به دستم رسیده است. دقیقا در آن...

Continue Reading