«به کجا چنین شتابان؟» گَوَن از نسیم پرسید «دلِ من گرفته زینجا هوس سفر نداری ز غبار این بیابان؟» «همه آرزویم، اما چه کنم که بسته پایم...» «به کجا چنین...
«به کجا چنین شتابان؟» گَوَن از نسیم پرسید «دلِ من گرفته زینجا هوس سفر نداری ز غبار این بیابان؟» «همه آرزویم، اما چه کنم که بسته پایم...» «به کجا چنین...
امروز از خانه تا دفترمان پیاده رفتم. این پیاده رفتنها آرامم میکند و کمک میکند تا افکار پراکندهام را سر و سامان بدهم. به این فکر میکردم که چهار پنج...
آرزو میکنم از هر رقم میوه که در جهان وجود دارد، نوش جان کنید. اسم این میوه longan است. در فارسی بهش چشالو گفتند. امروز برای اولین بار بود که...
عباس از بچههای سمت شمال است. از مزارشریف، از بلخ. هم یار روزهای رزم است و هم رفیق شبهای بزم. اگر دست سرنوشت دوباره دستهای ما را در دست همدیگر...
چشمان آبی بیبی درشت، روشن و نافذ است و فروغ سادهی خردمندانهای در نگاه او موج میزند.
دیروز عصر در شرکت بودم که تلفنم زنگ خورد. دوستی هنرمند، که استاد هنرهای نمایشی و بازیگری و تیاتر و فن بیان است، به نام طوفان مهردادیان بود. بعد از...
خواب بودم، معمولا عصرها نیم ساعتی میخوابم تا انرژی لازم برای کلاسهای شبانه را داشته باشم. خواب بودم که صدای تمرین فلوت شاهرخ آمد. سرم روی بالشت بود، در واقع...
باران بارید، برفهای سفید آب شد و سبزهها دوباره نمایان شدند. شام شده و آمدهایم بالای کوه، بالای کوه Grouse mountain. اینجا پر از برف است و همگی در حال...