atiq

Posted by | فوریه 15, 2025
shared a link. – Feb 15, 2025

🔗 https://www.ericanotebook.com/store/p7/Meconopsis_betonicifolia.html

Continue Reading
Posted by | فوریه 7, 2025
shared a link. – Feb 7, 2025

🔗 https://youtu.be/EvHJljYX-0o?si=6LIgVzAHInDMdahP

Continue Reading
هوا ابری است، چند روزی میشود که برف باریده و زمین سفید پوش است. سطح دریاچه (چهلی) یخ زده و خبری از غازهای سفید و مرغابی‌های جفت جفت نیست و رنگشان گم است. تنها پرنده‌هایی که می‌بینم، زاغهای سیاه و گنجشکهای چوچه‌گگ هستند که مردم برایشان دانه ریخته‌اند. گاهی که سرم را بلند میکنم و به آسمان نگاه میکنم، یگان مرغ دریایی را می‌بینم که شبیه جت‌های جنگی بی صدا، در هوا به تنهایی پر میزنند. برگهای درختان نارون و بید و چنار کاملا ریخته و گاهی از لابلای شاخه‌های برهنه درختان، آشیانه‌ی پرنده‌ای از فصل قبل، نمایان است. به یاد یک شعر از زنده‌یاد سرور رجایی می‌افتم: دوباره چشم کابل میشود باز پر از نسرین و سنبل میشود باز تمام باغهای چهل ستونش پر از گنجشک و بلبل میشود باز من در چه حالتی هستم؟ صبح شده، اولادها بیدار شده‌اند و صدای گردش آب در لوله‌ها و صدای سیفون تشناب آمد. من روی تخت دراز کشیده‌ام و به گوگل کلندر خود نگاه میکنم که ببینم امروز چک لیست کارهایم چیست؟ شارژ گوشی موبایل ده درصد بیشتر نیست و سیم شارژر را به گوشی بند کرده‌ام و دارم این افکارم را می‌نویسم. ساعت هوشمند و گوشکی بلوتوث‌دار خود را نیز به شارژشان بند کردم تا در طول روز کارم لنگ نماند. ببین در این دنیای دیجیتالِ دیجیتال، چگونه کار آدم به برق و سیم‌های شارژر بند است. هنوز صورتم را نشسته‌ام و چند پیخیل در گوشه‌ی چشمم جمع شده. نمیتوانم آنها را با دستهایم پاک کنم، دستهایم نیز پاک نیست!! نمیدانم در فارسی ایران پیخیل چه میشود. و اگر شما میدانید برایم کامنت کنید. یادم آمد که وقتی در ایران مهاجر بودیم، وقتی می‌خواستیم بفهمیم کسی واقعا از افغانستان است یا نه از او پرسان می‌کردیم: افغانها به ته دیگ چی میگن؟ و اگر او می‌گفت: قسماق، در آزمون ما کامیاب بود. آماده بشم بروم پی کار و بار، ببینم دنیا دست کیست؟ با این مقدمات و تفاسیر، شعری از سهراب سپهری، در پس کله‌ام جا خوش کرده و شاید تا شب با خودم زمزمه کنم: زندگی حس غریبی‌است که یک مرغ مهاجر دارد...
Posted by | فوریه 7, 2025
هوا ابری است، چند روزی میشود که برف باریده و زمین سفید پو…

هوا ابری است، چند روزی میشود که برف باریده و زمین سفید پوش است. سطح دریاچه (چهلی) یخ زده و خبری از غازهای سفید و مرغابی‌های جفت جفت نیست و...

Continue Reading
با فعل و فاعل و مفعول و ضمیر و حرف ربط و قید مکان و زمان و نهاد و گزاره و جمله‌ی امری و خبری و متمم و پسوند و پیشوند درگیرم. گوه گیجه گرفته‌ام اساس. هر چه استاد توصیه می‌کند growth mindset داشته باشید اما مال من fix mindset شده. یک جوری کانکریتی فیکس شده که غیر از فارسی و راست به چپ، چیز دیگری نیست. تازه چندین سال است که تصمیم گرفته بودم کلمات عربی را هم کمتر استفاده کنم. حالا بیا و ببین. آشوب یعنی این. انگار مغزم شده شبیه دیگ حلوای سمنک که گاهی بخواهم از راست به چپ و گاهی از چپ به راست هم بزنم. خب نتیجه چیست؟ چیزی شبیه گوه در گوه است. اگر چه دلم را خوش میکنم که گرچند ظاهرش زیبا نیست اما خب، شیرین است. این وسط گاهی چند دانه چهارمغز را هم باید برای خوشرنگ شدن محتوا اضافه کنم. مثلاً بیشتر از کلماتی مثل obviously و actually و incredible استفاده کنم و لبخند ملیح بزنم. از همه ترسناکتر، لهجه. خدایا این را چکار کنم؟ بین water گفتن من و wader گفتن بقیه خیلی فرق وجود دارد. with یا wis یا مثلاً بین Help من و khelp بچه‌های اوکراین و روسیه. یا صدای Sion Sion گفتن اسپانیولی ها و فرانسوی‌ها جالبتر از شن شن tion tion گفتن انگلیسی است. انگلیسی با لهجه هندی ؟ oh my God افتضاحتر از این نمیشود. مثل اینکه بخواهی حلوای خشک را با نان بربری بخوری. اصلا ظرافت ندارد و از گلو پایین نمی‌رود. اما لعنتی خوب سیر نگه میدارد و عجیب کار را راه می‌اندازد. به یاد روزهایی می‌افتم که تازه شطرنج یاد می‌گرفتم. به اسب دست میزدم، حیران می‌ماندم با فیل چه کنم؟ پیاده و سوار و شاه و وزیر چه می‌شود؟ یا موقعی که رانندگی با ترمز و گاز و دنده و کلاچ و تنظیم آینه بغل و عقب و اشاره را تمرین می‌کردم. موقعی که از خشم فریاد میزدم، دوستان با خونسردی میگفتند ماشین از دوچرخه خیلی راحتتر است. سریعتر به کارهایت می‌رسی. اما خب، این همه کار که آخرش چه بشود؟ باز باید برگردم و برای تفریح، دوچرخه سواری کنم که. خب چرا از اول همه‌اش تفریح نکنم؟ دروغ گفته‌اند که بزرگترین تفریح، کار است. به نظر من، بزرگترین کار، تفریح است. من میخواهم در دنیای خودم غوطه بخورم و غرق باشم. با اولادها که صحبت میکنم، آنها میگویند: پدر ما از صحبتهای تو چیزی نمی‌فهمیم. میدانیم چی میگی اما نمی‌فهمیم یعنی چه و نمی‌توانیم تکرار کنیم. میگویم یعنی چه؟ مگر شما کم از کم ده سال در کابل زندگی نکردید؟ چه شد که در این یکسال همه را فراموش کردید؟ دلم میخواهد شل کنم و سست بگیرم. اما مسأله مخارج و پرداختی‌ها و هزینه‌ها، اجازه نمی‌دهد. این است که تصمیم گرفته‌ام یک کاری پیدا کنم که زیاد با کسی کل کل نکنم. منی که اگر مرا رها کنید، از صبح تا شب زر میزنم و شعر میگویم و آسمان و ریسمان را به هم می‌بافم، مهمتر از همه فکاهی و جوکهای دست اول و کاغذ پیچ میگویم، بخاطر یک مشت دلار، واقعا بخاطر یک مشت دلار! مجبورم لال شوم و بروم پی یک کاری که آخرش چند قران درآمد داشته باشم یا که بشینم و یکبار برای همیشه مثل آدمیزاد، زبان انگلیسی را خوب یاد بگیرم و پول پارو کنم. My mind is open and growing like a seedling 🌱. چشمها، گوشها، صداها، آواها، بویها، طعم‌ها، نازها، نخره‌ها و حرکات و سکنات و رفتارها و گشتارها... کابل! می‌شود دوباره با هم سقوط کنیم و سر از کوچه‌ی خرابات در بیاوریم؟ - آنکه دستور زبان عشق را بی گزاره در نهاد ما نهاد خوب می‌دانست تیغ تیز را در کف مستی نمی‌بایست داد - عشق شوری در نهاد ما نهاد...
Posted by | فوریه 6, 2025
با فعل و فاعل و مفعول و ضمیر و حرف ربط و قید مکان و زمان …

با فعل و فاعل و مفعول و ضمیر و حرف ربط و قید مکان و زمان و نهاد و گزاره و جمله‌ی امری و خبری و متمم و پسوند و...

Continue Reading
در ونکوور برف می‌بارید و دوباره داستان «مردها را قَول اس» را با صدای نویسنده اکرم عثمان، گوش میکردم. داستان شیر و طاهره و کاغذ پران و کابل. «برف می‌بارید و شیر، دانه‌هایش را از پشت شیشه، یگان یگان می‌شمرد: یک دو سه ، یک دو سه چهار، یک دو سه چهار پنج. اما ندّاف آسمان با چنان سرعتی، پنبه‌هایش را باد میزد که در دقایق کوتاهی بر و بالین خانه‌های کاهگلی و قدیمی را زیر لحافی از برف پنهان کرد و شیر از نفس افتاد و دم گرفت.» برف می‌بارید و من در میان برفهای دست نخورده و پاک، قدم میزدم و داستان پیش می‌رفت و من از شنیدن صدا و لهجه‌ی اکرم عثمان نشئه بودم. گاهی خودم را دانه‌های سفید و پنبه مانند برف احساس میکردم که سرخوشانه، چرخ میزنم و سبک سبک بر زمین می‌بارم و گاهی احساس شیر را داشتم که داشت بارش برف را تماشا میکرد و و گاهی با وزش باد، بوی دیوارهای کاهگلی خانه‌مان در قلای شاده کابل به مشامم میزد. در میان همه‌ی این احساسات، ناگهان توصیه یکی از دوستان در گوشم پیچید: رضا، فکرت باشد که دیگران، با پیسه خودت قبر خودت را نکنند‌. این صدای @[1813272190:2048:Abbas Ali] خدابیامرز بود که در میان سوز و سرمای برفها، در گوشم طنین انداخت، عباس در سالهای ۲۰۱۵ وقتی که از دانشگاه آمریکایی کابل، فارغ شده بود و ما می‌خواستیم کاروبار شرکت را گسترش بدهیم، این توصیه را به من کرد. اگر چه بسیار توصیه خوبی بود، اما به طرز فجیعی وحشتناک بود. چندین بار کابوس دیدم و در خواب تصور میکردم یکی بیل دستم داده و بالای سرم ایستاده و من دارم قبر خودم میکنم، بعد یادم آمد که در صبح یک روز برفی بود که خبر مرگ عباس را شنیدیم. من و حبیب باورمان نمی‌شد که این رفیق ما، که دو سه شب قبل‌تر با هم شب نشینی داشتیم، چرا و چگونه مرده است؟ اما خبر واقعیت داشت و چند لحظه بعد، ما در قبرستانی در دامنه کوههای قوریغ شهرک امید سبز، در میان سوز و سرمای برف، شاهد بودیم که چند مرد، در حال کندن قبری هستند و عباس را در داخل کمپل پیچانده بودند و انبوهی از جمعیت، متحیر و منتظر بودند. من باورم نمیشد و هر لحظه خیال میکردم الان است که عباس از میان تابوت بلند شود و همه را به باد فحش و ناسزا بگیرد و بگوید جمع کنید این مسخره بازیها را. اما عباس بلند نشد و قبر را با خاکها و برفها و یخها و سنگها پر کردند و همگی برگشتیم پی کار و زندگی خودمان. زمستان که میشد، عباس می‌گفت: کابلی‌های دیوث، پیرهای خود را در زمستان، در اتاقی سرد می‌خوابانند تا زودتر بمیرند و از شر آنها بیغم شوند. همین است که در زمستان به هر اداره و ارگان دولتی که مراجعه میکنی غیر از اطلاعیه ترحیم و جنازه پیرکی‌ها، هیچ خبر دیگری بر بورد اعلانات نمی‌بینی. هر چی می‌گفتیم عباس، یک کمی رعایت کن، با همان صراحت همیشگی خودش می‌گفت: ولینه، دروغ میگم؟ برف، بر و بالین شهر را در زیر لحاف سفید رنگی، پوشانده بود و شهر به خوابی عمیق فرو رفته بود. در این میان تنها چند گل زرد رنگ از خاندان شلغم، از زیر برفها، بیرون آمده بود و خودنمایی می‌کرد.
Posted by | فوریه 5, 2025
در ونکوور برف می‌بارید و دوباره داستان «مردها را قَول اس»…

در ونکوور برف می‌بارید و دوباره داستان «مردها را قَول اس» را با صدای نویسنده اکرم عثمان، گوش میکردم. داستان شیر و طاهره و کاغذ پران و کابل. «برف می‌بارید...

Continue Reading
چند وقتی می‌شود متوجه شده‌ام بخاطر طرح‌ها و حمایت‌های دولت کانادا و بریتیش کلمبیا، میتوانیم بچه‌های زیر ۱۸ سال را ببریم پیش دندان‌پزشک تا کارهایی مثل چکاپ و تمیز کردن و پر کردن را به طور رایگان انجام دهند. هنوز فرق قوانین فدرال و ایالتی و استانی را خوب متوجه نمی‌شوم. اما مهم نیست. مهم این است که فعلا قوانین بهداشتی و درمانی گفته که بچه‌های ما می‌توانند از خدمات دندانپزشکی رایگان بهره‌مند شوند. بهرصورت، بعد از تعیین وقت قبلی، با بچه‌ها رفتیم پیش دکتر. همین همسایه‌ی ما که قبلا گفته بودم خانم دکتری از ایران در بخش زنان و زایمان است، و در دهه شصت هجری شمسی تجربه کار در شفاخانه های کابل را داشته، نام خدا سه خواهر دارد که همگی در بخشهای سلامت و درمان انسانهایی جای رسیده و متخصص هستند. با مشورت ایشان، رفتیم به مطبی که خواهر بزرگشان آنجا بود. بعد از معاینه و عکس‌برداری، روی عکس، دندانهای شیری اولادها را نشان دادند و گفتند اگر اینها را بیرون نکشیم، ممکن است در رشد دندانهای اصلی اختلال بوجود بیاید. با نظرخواهی از بچه‌ها، قرار بر این شد که دندانهای شیری را بکشیم. من در بخش انتظار نشسته بودم و از پشت شیشه، رهگذران را در پیاده رو نگاه میکردم و در افکار خودم غرق بودم. داشتم به این فکر میکردم که آیا بره‌ها و گوساله‌ها هم دندان شیری دارند؟ یا جوجه مرغها نوک جدید درمیارند؟ بعد گفتم گوشی را از جیبم در بیارم و یک کوچولو گوگل کنم. باز گفتم نه، بهتر است جواب این سوال را به طور ارگانیک پیدا کنم. بگذار یک مدت در خماری پیدا کردن جواب بمانم. مثلاً خوب است بروم از کتابخانه یک کتاب در این مورد بگیرم و بخوانم و به جواب سوالم برسم و دست آخر بیایم و از خود خانم دکتر دقیق‌تر بپرسم. همین شد که الان آن بره‌ی کوچولویی که در ذهنم شکل گرفته بود روز به روز در حال بزرگ شدن است و من از صدای خرچ و خرچ دندانهایش موقع خوردن علفها و سبزه‌های بهاری کیف میکنم‌. دارم با خودم فکر میکنم نکند به مرض پدرم گرفتار بشوم! خدا بیامرز پدرم در دهه آخر عمرش، دایم مرا را با گاو و گوساله هایش مقایسه میکرد و می‌گفت: حیف این همه پولی که خرج تو کردم و آخرش هم هیچ! از تو یاغی کرده، گاوها و گوساله‌هایم بیشتر به دردم می‌خورد. خب، قبول دارم گوساله‌ها ناز هستند، چشمهای قشنگی هم دارند، اما پدر من! اولاد آدم با همه شیرینی‌ها و جگرخونی هایش، یک چیز دیگه است. این قیاس کودکان با جوجه و بره و گوساله تا یک حدی خوب است اما زیادش میشود مع‌الفارق و سنجش آدم را از هر نظر بهم می‌ریزد. میشود همان حکایت مشهور مش حسن و گاوش در «فیلم گاو». فردا میروم کتابخانه، در مورد دندان شیری ببینم چه میتوانم پیدا کنم. آیا بقیه حیوانات هم دندان شیری دارند یا نه؟ زندگی و روزگار، آرام آرام، آهسته و پیوسته در گذر است و کهنه‌ها و فرسوده ها و زنگ‌زده‌ها و رنگ پریده‌ها و قراضه‌ها و داغونها را با بی رحمی تمام و با همه‌ی عقاید و حقایق و افکارشان، در زیر خروارها خاک، خرد و خمیر و پودر میکند و نو ها و تازه‌ها و شاداب‌تر ها را همچون گل و سبزه‌ی بهار عرضه می‌دارد. از خوردن آدمی، زمین سیر نشد.‌...
Posted by | فوریه 1, 2025
چند وقتی می‌شود متوجه شده‌ام بخاطر طرح‌ها و حمایت‌های دول…

چند وقتی می‌شود متوجه شده‌ام بخاطر طرح‌ها و حمایت‌های دولت کانادا و بریتیش کلمبیا، میتوانیم بچه‌های زیر ۱۸ سال را ببریم پیش دندان‌پزشک تا کارهایی مثل چکاپ و تمیز کردن...

Continue Reading
آدمی تشنه‌ی توجه است. آدمی در هر سن و سالی که باشد، به تشویق نیاز دارد. امروز در تنهایی، خودم را تشویق کردم. بلند شدم و به افتخار خودم یک کف جانانه زدم. بعد خودم را بغل کردم و چرخیدم. می‌دانم این حرفها و حرکاتم دیوانگی است، اما من به این لودگی‌ها نیاز داشتم. من به خانواده‌ام، توجه نشان می‌دهم. من به دوستانم و همکاران با محبت و دوست داشتنی‌ام افتخار میکنم. به همسایه‌هایی که سرشار از عشق هستند و زندگی را زیباتر می‌کنند. دیگر ترسی از آینده و حسرت و افسوسی بر گذشته ندارم. شده‌ام مسافر زمان حال، که در هر دم و بازدمی که بر من میگذرد، ذره ذره اکسیژن را استنشاق میکنم و به سوی گیاهان کربن دی اکسید پس میدهم. دلم خوش است. و ترتیبات دنیا به تخم چپم نیست. اخبار و رویدادها را تعقیب نمیکنم و میگذارم که «هر چه پیش آمد، خوش‌آمد» باشد. دلم به چند پیاز گل لاله خوش است که با بچه‌ها کاشتیم و این روزها اندکی نیش زده‌اند و سر از خاک برآورده‌اند. به چند نهال انجیر و گل رزی که کاشتیم و به ترانه‌های تکراری بی بی دلم خوش است و با آنها زمستان را سر میکنم. هر شب، در مسیر برگشت به خانه، سعی میکنم پیاده از کوچه‌ها و خیابان‌های جدیدی گذر کنم و جاهای تازه‌ای را کشف کنم. امشب، دندانهایم را شستم، آب خوردم و از دستم، از پاهایم، از دندانهایم، از کفشهایم، از چشمهایم و لب و دهان و زبانم، از کمر و کفل و زانوهایم تشکر کردم و خوابیدم. تا فردا نصیب و قسمت چه باشد.
Posted by | ژانویه 30, 2025
آدمی تشنه‌ی توجه است.

آدمی تشنه‌ی توجه است. آدمی در هر سن و سالی که باشد، به تشویق نیاز دارد. امروز در تنهایی، خودم را تشویق کردم. بلند شدم و به افتخار خودم یک...

Continue Reading
Posted by | ژانویه 26, 2025
shared a link. – Jan 26, 2025

🔗 http://shanglobe.com/

Continue Reading
از کار خسته شده بودم، در واقع از فکرهای عجیب و ابرهای سیاهی که دور سرم می‌چرخیدند خسته شده بودم و نمی‌توانستم تمرکز خودم را حفظ کنم و مغز کار نمی‌کرد. از دفتر کوچک‌مان که نام آن را آشیانه‌ی گنجشک گذاشته‌ایم، برآمدم و به سمت Burnaby Central Park رفتم تا کمی هوای تازه بخورم. به قول دوست شاعر ما، @[100005477529175:2048:Zia Qasemi] با خودم تکرار میکردم که: هر روز می‌رسم لب این سالخورده رود با کوزه‌ای که بشنوم از آبها سرود زندگی در کانادا، خوب است، اما تلخی‌های خاص خودش را دارد. چیزهایی که پارسال برایم گس و گنگ و مبهم بود، امسال شیرین شده، شبیه خرمالو های سفتی که از دکان میخرم و یک گوشه‌ی آشپزخانه می‌گذارم و بعد از مدتی هر کدام آنها برای خودشان شربت می‌شوند. سنترال پارک برنابی یک دریاچه دارد. اولین بار بود که می‌دیدم قسمت‌هایی از سطح این دریاچه را یخ زده. مرغابی‌ها در یک گوشه‌ی دیگر دریاچه، که آفتاب رخ است، شنا می‌کردند، بعضی از آنها هم روی یخها راه می‌رفتند. سال قبل، برای خریدن دو تا مانیتور دست دوم از Market place فیسبوک، گذارم به این پارک افتاده بود. با دوچرخه آمده بودم و خیلی آرام رکاب میزدم تا مانیتورها آسیب نبینند. حالا هم هر بار که فرصتی دست می‌دهد، خودم را به کنار این دریاچه می‌رسانم و مرغابی‌های نر و ماده را نگاه میکنم که جفت جفت در کنار هم شنا می‌کنند و همیشه از خودم می‌پرسم: اینها کجا تخم می‌گذارند؟ در کنار دریاچه، یک دکه‌ است که از آنجا طبق معمول، یک گیلاس Hot chocolate میخرم و برای خودم در مسیرهای پیاده روی پارک می‌گردم. درخت‌های گیلاس و افرا، لخت و بدون برگ و شکوفه هستند. همیشه برگ‌ریزان و خزان درختان برایم جالب بوده. یعنی خیلی دوست دارم فیزیولوژی ریزش برگ درخت را مرور کنم. همین چیزی که این سالهای مهاجرت، خود من دچارش شده بودم. برگ‌هایم ریخته بود!!! رنگارنگی و جلوه‌ی برگهای پاییزی در ونکوور، بی نهایت زیباست. بهار و موسم Sakura صورتی رنگ که از آن بهتر. همین چیزهاست که کم‌کم آدم را عاشق خودش میکند و نمی‌گذارد از اینجا جُم بخورم. می‌خواهم پادکست درست کنم. کم‌کم در آنجا قصه بگوییم و داستان تعریف کنیم. روایت و داستان انسانهای نازنینی که در دوران‌های مختلف تاریخ، مجبور شدند در یک لحظه، تمام زندگی خویش را در یک جامه‌دان کوچک ده بیست کیلویی جمع کنند و با ترک یار و دیار خویش، سر از این غربی‌ترین گوشه‌ی دنیا درآورده‌اند. ما با همه‌ی تفاوتهایی که داریم، در یک چیز مشترک هستیم. حالا ما بهار و خزان همدیگر را خوب می‌فهمیم و درک می‌کنیم.
Posted by | ژانویه 24, 2025
از کار خسته شده بودم، در واقع از فکرهای عجیب و ابرهای سیا…

از کار خسته شده بودم، در واقع از فکرهای عجیب و ابرهای سیاهی که دور سرم می‌چرخیدند خسته شده بودم و نمی‌توانستم تمرکز خودم را حفظ کنم و مغز کار...

Continue Reading
Posted by | ژانویه 17, 2025
چند روز قبل، من و مهندس محمد صالحی، سالگرد یکساله شدن شرک…

چند روز قبل، من و مهندس محمد صالحی، سالگرد یکساله شدن شرکت ممتاز در کانادا را جشن گرفتیم. یکسال میشود که ما با هم سرگرم تحقیق و توسعه و اجرای...

Continue Reading