سال نو شد، حال من هم بهتر شده. از روزی که کله پاچه خوردم و شب کلهپا شدم و کارم از ناز و نوازش زیاد به آمبولانس و اورژانس رسید، خیلی بهترم.
باید یک برنامه ورزش و workout منظم را ادامه بدهم. با این کارهای پشت میزی هر چقدر هم که خود را خم و راست کنیم، فایده ندارد.
من میخواهم بعد از این، سالم زندگی کنم. بیشتر از اینکه نگران درآمد و پول و اقتصاد باشم، باید حواسم به سلامتی و فشار خون و میزان شکر خون و تپشهای قلبم باشد.
من میخواهم در روز جشن فراغت اولادهایم از دانشگاه، همگی با هم حرکت عقب عقب رفتن مایکل جکسون را بزنیم.
نسبت سلامتی در دنیای بالای چهل و پنج سالگی، شبیه بازی فوتبال است که توپ در محوطه جریمه ما باشد. با اندکی غفلت، ممکن است گل بخوریم. آدم با یک خرما گرمی میکنه و یا یک غوره، سردی.
باید حواس جمع جلو بروم.
نادر در اینستا یک پیام روان کرده، وقتی از پوشیدن گرمکن در زیر شلوار حس خوب پیدا میکنی، این آغاز میانسالی است.
یکی دیگه از دوستان را میبینم که بروت گذاشته، تا همین چند سال قبل، یک خوشه بچه بود و صورتاش لشم بود.
به یاد شعر سعدی میافتم که میگفت:
تازه بهارا، ورقت زرد شد
دیگ منه، کآتش ما سرد شد
دلم میخواهد یک کار دوم پیدا کنم. مثلاً روزهای تعطیل میان هفته و شنبه یکشنبه ها برم سر اون کار. هنوز تعطیلات برایم مزه و معنی ندارد. چون حقیقتا از لحاظ فیزیکی و فکری زیاد خسته نمیشم.
یک ایمیل دریافت کردم، از Young Agririan, فردا شب یک جلسه آنلاین دارند برای بررسی فعالیتهای پیش رو در یکسال آینده. قرار است یک زمین کشاورزی بگیرم. ببینم چی میشه. هنوز از سیستم کار اینجا خوب سر در نیاوردم. اما دلم خیلی سبزی و درخت و مرغ و خروس و گاو و گوسفند میخواهد تا با آنها سرگرم شوم.
چند روز قبل، رفتم برای کار داوطلبانه در یک مطب سگ و گربه، صحبت کنم، در مدت یک ساعتی که در صف انتظار برای صحبت با دکتر و مدیر Atlas بودم، خیلی سگ و گربه دیدم، خیلی مراجعه کننده داشت. اینجا سگ و گربه و پرنده را جزو افراد خانواده و اولاد خود حساب میکنند.
آخرش هم از این حجم از توجه به حیوانات دلم گرفت و گفتم بروم یک فکر اساسیتر به حال اولادهای خودمان بکنم. باید بیشتر و بهتر در خدمت خانواده باشم. همین بود که یک کمی به حال خودم تاسف خوردم و بدون ملاقات مدیر، بلند شدم و بیرون آمدم.
گاهی فکر میکنم مهم نیست که ما چکار میکنیم، همین که ما حس میکنیم که با هم هستیم و در یک مسیر، کافی است. بالاخره آخر و عاقبت یک جوری میشود. باید بلد باشیم در طول مسیر، شاد باشیم و همدیگر را درک کنیم.
دلم میخواهد با بچهها چند سری weekly meeting دایر کنم. هر چی که بلدم و تجربه کردم را با اونا شریک کنم.
ونکوور شهری قشنگی است. اما حیف که خیلی دوره، خیلی دور، اینقدر دور که آدم از فکر کردن به اینکه کی به مقصد میرسه هم خسته میشود.
دلم میخواهد بیشتر کار کنم و دستم بازتر شود تا بتوانم روی بعضی استعدادهای موجود بهتر سرمایهگذاری کنم.
میدانم آینده درخشان است و من با چشمانی پر فروغ به فردای روشن نگاه میکنم.
به جوانی بچهها، به نشاط و به همراهی با نسل جدید در جشنهای آنها. آفرینتان، مرحبا. ❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️


![🎉 It's my fan-iversary! I've been a top fan of VanDusen Botanical Garden since November 15, 2023. @[100064771598345:2048:VanDusen Botanical Garden]](https://pen.momtazhost.com/wp-content/uploads/2026/02/10239312730815507.jpg)
