atiq

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان به بهانه تولد سیاه آمریکایی، مارتین چطورکایی: همو که گفت: [به جای شما]، من رؤیایی [را "دوست"] دارم و از آن‌روز به بعد همه رؤیا [را دوست] داریم و اصلا نمیدانیم که رؤیا کی است یا چی است؟ اگر نظر شخصی‌ام را بخواهید: به نظر من ، هیچ رؤیایی، شیرین‌تر و صادقانه‌تر از آن خوابهای شیطانی نیست که گاهی شبانه می‌بینم و صبکی، جان‌پاک (حوله) سر شانه، طرف حمام خیز میکنم و در زیر شاور دوباره به رؤیاهای جدیدتری فکر می‌کنم. اما خب از لحاظ اجتماعی، بهتر است یک چیز خوبتر بنویسم که مربوط مارتین هم بشود و جنبه آموزشی هم داشته باشد. در کابل، اولادها را کودکستان روان می‌کردیم. بعد از مدتی هر چی تعلیمات اجتماعی و روانشناسی خانه و کودکستان بود، اثر نمی‌کرد، و آنها روزبروز زخمی‌تر و ترسوتر و دل‌شکسته تر می‌شدند. چندین نظریه جامعه شناسی و کودک شناسی که از پیرِ خود، آموخته بودم نیز اثر نکرد. رفتیم اداره، دیدیم اداره هم بد نیست، همه چیز مطابق تعالیم و نظریه‌های روانشناسیِ به حساب مدرن است. اما مشکل چی بود؟ آنجا شاهد جنگ و دعوای دو کودک بر سر یک سامان‌بازی بودیم. اولادها خاماخا، جنگ می‌کنند. اما اکثر فامیلها، اولادهای خود را یاد می‌دادند که در کودکستان: "اگر کسی تو را زد، تو او را محکمتر بزن." ما از این قانون نانوشته، غافل بودیم. یک چند وقت با کمک استاد حسین صادقی، قهرمان جهانی ووشو، بر علاوه یوگا، ووشو و کنگ فو هم به اولادها یاد دادیم. آموزشهای ورزشی استاد صادقی جواب داد و یکی دو مورد لَت (کتک) خوردن اولادهای دیگرا، از جانب اولادهای ما گزارش شد و آنها شاکی شدند و ما مُشتَکی. از اینجا وارد مرحله بعدی شدیم. اولادها را جمع کردیم و این نکته‌ها را هم گوشزد کردیم که: اولا قوی شوید که در نظام طبیعت، ضعیف پایمال است. و ثانیا این پنج مورد را بعد از قوی شدن، درنظر داشته باشید: ۱. تا میتوانید به دوستای خود اضافه کنید و از دشمنای خود کم کنید. که لقمان حکیم به سعدی گفته است که به ما بگوید: هزار دوست کم است و یک دشمن، بسیار.... بهترین راه برای دوست پیدا کردن، این است که یک‌ چیز را خوب یاد بگیرید و به دیگران یاد بدهید. اما سر آنها تِم ندهید. و بگویید برایشان که مه سر شما تِم نمیتم تا حسادت نکنند و بگویید که تو چی یاد داری که از تو یاد بگیرم. ولو که آموزش بوکس و لقد باشد. یا چشم بندی و کیسه‌بوری و درس و تعلیم و کدنویسی و یا حتی آتش افروختن تنها با یک گوگرد. ❤ تا به اینجا، به نظر من، آموزش و اینترنال کالچرال اکسچنج internal cultural exchange در کشور و جامعه‌ای مثل افغانستان، بهترین راه ایجاد صلح است. چرا که هم دیده می‌شوم (آدم به حساب میایم) و هم دیگران را می‌بینم (دیگران را هم آدم حساب میکنم) و دیگران (جامعه جهانی) ما را می‌بینند و آدم حسابمان می‌کنند. ۲. اولادها را گفتم: در بین خود تمرین کنید اما براستی زدن نکنید. ۳. از خود خُردتر را نزنید. ۴. اگر زورتان به کلانتر از خود نرسید، خواهر و برادر یکجای شوید و او را بزنید. ۵. تا میتوانید مسائل را بین خود حل کنید و گپ را به والدین نرسانید. این پنج اصل، شبیه ۵ اصل هندسه اقلیدس، زیربنای بهتری بود برایشان تا اینکه "اگر کسی تو را زد، تو او را محکم‌تر بزن." در کنار درس، خوب است یگان بوکس و لگد را هم اولادها یاد بگیرند. خاماخا آدمی در طول تاریخ سر یک چیز جنگ میکنه در زندگی. سیاه و سفید هم نداره. از سامان بازی طفلانه گرفته تا دین و مذهب و دوست دختر و معشوقه و زن و خانه و نوبت ظرف شستن سر بمبه آب و مِلک و جایداد و منصب و غیره... اولادها، بهتر است قوی و هوشیار باشند و بر احساسات خود کنترل پیدا کنند. در کابل کنگ‌فو، مکتب و یوگا را میکس کردیم و خوب جواب داد،به یک صلح نسبی رسیدیم. مچم که در دیگه جای‌ها، چطور خواهد شد. دوستتان دارم. خیلی زیاد. ❤ #مارتین #حسین #صادقی #ووشو #ورزش #فخریه #یوگا #ممتاز #حق #بوکس #لقد #هندسه #آموزش #پیر #فرزانه #رویا #فدراسیون #black #king #Martin #nice #sport #yoga #wushu #education #power #cultural #exchange #dream #shower #federation
Posted by | ژانویه 18, 2022
Good morning Afghanistan

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان به بهانه تولد سیاه آمریکایی، مارتین چطورکایی: همو که گفت: [به جای شما]، من رؤیایی [را "دوست"] دارم و از آن‌روز به بعد همه...

Continue Reading
Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان سالهای ۱۳۷۲ بود. آن‌سال تازه وحدتی‌ها و حرکتی‌ها می‌خواستند یکجای شوند. تکیه خانه شان را یکی کنند و به مجلس خودشان عظمت ببخشند تا ایرانیها هم آنها را آدم حساب کنند و در شورای شهر و روستای منطقه، افغانها هم صاحب رای و نماینده باشند. اما مشکل، برای یک جای شدن، چند تا دیگ کاسه و مایک و آمپلیفایر و بلندگو و ساوند سیستم و فرش و ظرف تکیه خانه نبود. مشکل تعیین ملا و منبر تکیه خانه بود. هر دو گروه وحدت و حرکت، بین خود جور آمده بودند و یک جای کلان را دیده بودند که محل دائمی تکیه خانه باشد، مشکل چیز دیگری بود: ملاهای زبردست دوگروه با هم کشمکش داشتند و جور نمی‌آمدند. یک شب "سید اُتو"، که شیخ زبردستی بود، تمام وسایل تکیه خانه را ورداشته بود و کوچ و بار را از ایران، آورد سمت مزار، سید اتو چند بچه داشت: بچه مابین‌اش که صنف پنج مکتب هم صنفی بودیم و اولین بار حروف انگلیسی و ورزش بوکس را از او یاد گرفتم، مرتضی نام داشت، بچه خردش مصطفی بود که او وقتها صنف دو بود. یک بچه کلان صنف ۸ داشت. ورزشکار و سرشار و دیوانه رقم ، نامش باقر بود. باقر، هر کس را در مکتب گیر می‌کرد، میزد، حتی گاهی ما را در وقت بازی میزد، می‌گفتیم باقر جان، از دست بچه‌ ترکهای ایرانی کم به عذاب هستیم که تو هم ما را میزنی؟ آن هم به شوخی و خرمستی گری. کاش کدام گناهی کرده باشیم. یک روز مرتضی، سر صنف نیامد، موقع برگشت رفتم احوالش را بگیرم، کسی خانه شان نبود. خبر آمد سید اتو، وسایل تکیه خانه و موتور برق(ژنراتور) و مخصوصا اکو و ساوند سیستم را برده مزار و یک تکیه خانه خوبیش جور کرده، موقع سخنرانی مردم عام و عادی اصلا محو صدای اکو می‌شوند تا بیانات خود ملا. آن الو،الو،الووو لو لو یک دو سه سع سع سع، گفتن ملا از همان ابتدا، ملت را فریز و میخکوب این قدرت الهی می‌کرد و اصلا به دیگر بیانات کاری نداشتند. همین که می‌دیدند سَلّه و لنگی ملا سیاه است و لابلای عبا و قبای سیاه ملا ، یک کمی رنگ سبز هم دیده میشود، خلاص بود کار. آن صدای اکو، در واقع تیر خلاص بود بر باورهای ساده‌ی مردم رنج دیده‌، یا مثبت تر بگویم: ملت مثل خمیر می‌شدند در دست نانوا، هر شکل و قالبی که میدادی در می‌آمدند. حتی وطندارهای پشتون هم که از کنار تکیه خانه مزار رد می‌شدند و صدای اکو را می‌شنیدند و نگاه می‌کردند، می‌گفتند: د هزاره‌گانه ملا تر ټولو ښه ده... (ملای هزاره‌ها، بسیار خوبیش است) اینش به کنار، خبر آمد، باقر، قوماندان (فرمانده) شده، یا خدا، باقر دیوانه، قوماندان‌ شده؟ پدر کلانم این را که شنید دفعتا گفت: وَطَّن جور نمیشه، یک دیوانگی او، برای بی عزت کردن (به فاک دادن) همه ما کافی است. اگر چه قبل از آن کمی امیدوار بود که نجیب، رئیس جمهور شده و مملکت جور میشه. [یادم می‌آید موقع کار و بار در مزرعه، به هر نسیم و شَمالکی که از سمت شرق و "آفتاوبرآمد" می‌دمید، یکبار ایستاد میشد و با خوشحالی کودکانه‌ای می‌گفت: بیا بخیر، شمالکهای نجیب جان است. وطن جور میشه] اما بعد از این خبر، تنها تسبیح کلان خود را می‌گرفت و دور دور می‌چرخید و زیاد در مجالس نمی‌نشست. بعد خبر آمد از مزار که سید اتو را بردند، سر گم و نامعلوم تا به امروز، باقر و مصطفی بچه خردش را هم بردند و مرتضی هم گریخته. اینکه کی برد و چی برد، تا به امروز مشخص نیست. اما من در دنیای کودکانه خود غرق بودم و ناراحت از اینکه چرا مرتضی با ما در سر صنف نیست.... این اولین رفیق کودکی‌ام بود که احساس کردم روزگار او را از ما جدا کرد... و بین بچه ترکهای جنگره، سخت احساس تنهایی می‌کردم. مثل اینکه یک تکه از وجود آدم گم شده باشد.... امروز، با تک تک بچه‌های ترک، رفیق هستیم، روابط نیک داریم و گاهی به شوخی تلخی می‌گویند: از وقتی فهمیدیم جنگ خوب نیست، دیگر وطندارهای تو را رد مرز نمی‌کنیم، سرکارشان میگزاریم و کار دستشان می‌دهیم. حالا بگو ببینم تو کارآفرینی یا ما؟ 😉 اما مچم که ما آدم شویم. بین یک منجلابی به نام حرکت و وحدت و جنبش و اسلام و جمعیت و مردم و ملت گیر مانده‌ایم، بدون ذره‌ای کار و امنیت و آرامش و آسایش. بدون پایین رفتن آب خوش از گلوی زن و مرد و پیر و جوان ما. این واژه‌های زیبا، چقدر بی روح و بی رمق، پیش چشم آدم رقص می‌کنند..... . . . . ‌. . #تکیه_خانه #وحدت #حرکت #افغانستان #ترک #مزار #تهران #ساوند_سیستم #آمپلی_فایر #تبلیغات_اسلامی #قومندان #دیوانه #آموزش #کودک #مهاجر #افغان #جنگ #مهاجرت #مرتضی #شرق #افتاوبرآمد #آفتاب #کارآفرینی #روح #رمق
Posted by | ژانویه 17, 2022
Good morning Afghanistan

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان سالهای ۱۳۷۲ بود. آن‌سال تازه وحدتی‌ها و حرکتی‌ها می‌خواستند یکجای شوند. تکیه خانه شان را یکی کنند و به مجلس خودشان عظمت ببخشند تا...

Continue Reading
Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان برای این فضا، کدام موسیقی را پیش‌نهاد می‌کنید؟
Posted by | ژانویه 16, 2022
Good morning Afghanistan

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان برای این فضا، کدام موسیقی را پیش‌نهاد می‌کنید؟

Continue Reading
Posted by | ژانویه 15, 2022
ز خاک تیره می‌روید ولیکن،

ز خاک تیره می‌روید ولیکن، نگاهش بر شعاع آفتاب است....

Continue Reading
Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان - یک روز یکی از دوستان، ازم پرسان کرد: رضا یک گل را بگوی که در هر آب و هوایی دوام بیاره و آب و مراقبت هم نخواهد، زود هم خشک نشود، کدام گل را پیش‌نهاد میکنی؟ چرت زدم و گفتم: به واقعیت که یک چنین گلی را نداریم، مگر اینکه یک گل پلاستیکی بگیری. یا یکی از این تابلو گل‌هایی که از اول خشک شده باشه. اگر نه گل تازه، خاصیت‌های خاص خود را دارد و نمی‌شود ناز گل را نکشید، گل است، ناز دارد خاماخا (خواه ناخواه) چهل ساله شدم، باور کنید نفهمیدم ناز وطن را چی رقم وردارم؟ لعنتی هم دوست داشتنی است، هم خرتاخری، یک تعارض عجیب‌. گاهی میگم، دیگه مملکتها از خدایشان است مثل ما واری، اولاد داشته باشند، این را ببین، خودش هم نمیفهمد با خودش چند چند است... بهتر است یک دوره مدیریت و منجمنت منابع خرمست و گشنه مست را بگذرانم. کدام دانشگاه این رشته را دارد؟ یا از صفر self study کرده پیش خود شروع کنیم؟ راست‌اش، یک مدتی است به گفته دوست ادیبم، دچار شک فلسفی شدم. یا به گفته دوست خراباتی، شکم زیاد سیر شده و قدرت هضم شکم و مغز پایین آمده و باید همیشه خود را stay hungry, stay foolish نگاه کنم. سوال و آن Big Question این روزهای من این است: تکنولوژی به کدام سمت روان است؟ یک روزی در ایام کودکی، در خانه بودیم که پدرم موقع چای خوردن، یک آهی از نهاد برکشید، یک آه عجیب و سوزناک، همگی برگشتیم و طرف‌اش سیل کردیم و گفتیم : چی گپ است پدر؟ پدرم گفت: هی روزگار، مردی نمانده، یک زمانی بود که در جنگ، مردی و نامردی مشخص میشد، دلاوری و شجاعت مالوم می‌شد، دوره، دوره رستم و سهراب و اسفندیار و سیاوش بود. زور و قوت و بازو و شمشیر و جنگ تن به تن بود. دوره گُرز گران و شمشیر و سپر و کمان بود. حالا ببینی، یک مَیده بچه، با تفنگ، از یک سولاخ، تَخ تَخ یک مرد چهل ساله را میکشه و معلوم هم نمیشه که کی بود. دوره دوره نامردی شده، گذشت او دوره عزت و جوانمردی. و باز مثل همیشه تاکید می‌کرد که : افغانستان جور نمیشه، حالی سلاح دست هر کس و ناکس افتیده، او دوره ما، تو سلاح را دست هر کس نمی‌دیدی، ترس بود، حکومت زور داشت. حالی خبر شدم بچه سید کلو(کلان) را در بلخ زدن، چی یک شخصیتی بود، سالها درس خوانده بود، کربلا و نجف و سوریه و مکه رفته دیده بود، او را هم کی زده؟ یک میده بچه بی ریش و کونی که فرق اِشپش را از کَیک نمی‌دانه، چی برسه به فرق دست چپ و راست خوده..... بی بی سی، یک گزارش تهیه کرده بود از: تاثیر مسج و موبایل بر آزادی زنان در افغانستان پدر میگفت: حالا نر و ماده با مَسِجَکان،در زیر کمپل هم با هم زدن کنند، پدرِ خانه روح‌اش هم خبر نمیشه. اینها کل‌اش فساد است‌. هر چی میگفتیم: پدر او رقم نیست، میشه استفاده درست هم کرد. میگفت: کجاست او تربیه و اخلاق.... یک گاو گَر، یک گله را گَر میکنه و یک میوه خراب، یک کِرِت را. شما کجا زورتان به فلانی و فلانی و فلانی میرسه؟ یک دفعه که فلانی مَی خورد و مست شد، "جونَه گَو" (گاو جوان و زوردار) قلبه‌ای واری همگی را زیر دست و پای میکنه، کس هم نیست دَم‌اش را بگیره.. باز بیا پوره کو..... برید به جای این همه درس خواندن، یک کمی هم ورزش کنید که در برابر این گاوهای وحشی، بر علاوه دانش، کمی زور و دلاوری هم داشته باشید. نشود که از ترس، خشتک‌ خود را تر کنید... پدرم عقیده داشت: زر در کمر و زن در بغل، ما می‌گفتیم یعنی چه؟ می‌گفت اگر زن و زر و طلا و دارایی‌ات در کنارت نبود، از تو نیست، پولی که تو در بانک داری از تو نیست، زری که در کمرت بسته است، از تو است. و زنی که در بغل‌ات باشد. اما این تکنولوژی، بدون آموزش وقتی در اختیار هر کسی قرار بگیرد، نتیجه چی میشود؟ زر را از کمرت می‌دزدند و زن را از بغلت. شب میخوابی و خواب میبینی، صبح اکانت خالی است و زن هم در بغل نیست. چهار تا خشت هم در زیرت گذاشته‌اند و مثل تیر موتر واری، تخمهایت را هم کشیدند و بردند و هنوز خبر نیستی. اما اگر آموزش و تربیه باشد، سال‌های سال، زر خود را در دشت ایلا کن، ده چند شده باز می‌گردد و سال‌های سال، زن را ایلا کن، [ده چند شده نمیایه 😉، خود را نگاه میکنه برایت ] و کسی دزدی کند؟ پدرش نتواند. اینجا هم اهمیت آموزش و تربیه و تعلیم مشخص میشود که: آدمیزاد، به تربیه نیاز دارد، سیب از سیب، رنگ میگیره. آدمی که آدم نبیند، کجا آدم شود؟ از سرعت حرکت، جهت حرکت مهمتر است. ما چو تخته پاره‌هایی بر موج، به کجا روانیم؟ Choose your direction at first. Why? Why? Why? Why? Why? You like New York city in the daytime. I like New York city in the nighttime. . We like it in the end of time... . We don't even know why? ‌.
Posted by | ژانویه 15, 2022
Good morning Afghanistan

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان - یک روز یکی از دوستان، ازم پرسان کرد: رضا یک گل را بگوی که در هر آب و هوایی دوام بیاره و آب...

Continue Reading
اگر پول نبود، باز هم کار می‌کردید؟ اگر مدرک نبود، باز هم درس می‌خواندید؟ . . . . . . ‌. . . . . . . . با یک جماعتی یکجای شدیم که اگر جنت نبود، باز هم انتحاری می‌کردند. #الهه #انتحاری #افغانستان #طالبان #چرس_خوب
Posted by | ژانویه 14, 2022
اگر پول نبود، باز هم کار می‌کردید؟

اگر پول نبود، باز هم کار می‌کردید؟ اگر مدرک نبود، باز هم درس می‌خواندید؟ . . . . . . ‌. . . . . . . . با یک...

Continue Reading
Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان سرسبز باد بذر امیدی که‌ کاشتم....
Posted by | ژانویه 14, 2022
Good morning Afghanistan

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان سرسبز باد بذر امیدی که‌ کاشتم....

Continue Reading
Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان #بزک‌چینی و #گرگهای‌کونی: ۱. روایت عادی و نرمال چوپان دروغگو را که همگی شنیدید شاید. اما یک روایت متفاوت دیگر هم است به نقل از احمد شاملو. لینک را در کامنت میمانم، فرصت کردید بخوانید، جالب است. ۲. بعد فکر کردم ما که یک کارتونی و روایت وطنی از بزک چینی هم داریم. اما عایا روایتی متفاوت از بزک چینی هم داریم، سرچ کردم ولی چیزی نیافتم و با تماس با یکی از دوستان (که در واقع، گوگل زندگی من اوست، همه چیز را بهتر از گوگل می‌داند) ، یک روایت اسپات‌گونه و نمایشنامه‌ای ساخته شد بدین شرح تا باشد دوستان تصویرساز و تصویرگر که یکی بسازند: تصویر سیاه است و دوربین به حالت دایره‌ی گرد و روشن، در وسط است. این طرف و آنطرف می‌گردد تا چیزی را بیابد، کسی دیده نمیشود، بعد دوربین یک گردی دیگر را می‌بیند که وارد صحنه می‌شود، بعد دو تا دست گردی را محکم گرفته و بعد دوربین، تصویر گرگ نر را نشان می‌دهد که شکم گرد و کلان خود را با دو دست گرفته و مثل زنهای حامله در حال حرکت است... از داخل شکم گرگ، به حالت کمرنگ سه چوچه بزک چینی دیده می‌شود... حالا تصویر و منظره کامل است. کارگردان از گرگ میپرسد: جناب گرگ، الگگ و بلگگ و چیم چولگگ را خوردی؟ (همان شنگول و منگول و حبه انگور) جناب گرگ میگه نه ،اونا کجا بود که مه بخورم؟ کارگردان میگه : پس آنها در شکم تو چی میکنه؟ جناب گرگ میگه: هی بیرار پرسان نکو. گارگردان میگه: چطو؟ چی کرده؟ گرگ میگه: هشت ماه قبل بود جان بیرار، مه هم همی قصه را شنیده بودم، رفتم پشت دروازه خانه بزها، دست خوده با آرد سفید کرده بودم.صدای خوده نازک کردم. خود را جای مادر بزها جور کردم. چوچه ها را صدا کردم که دروازه را باز کنید. اما میدانی چطور شد؟ کارگردان میگه: چطور شد؟ به جای بزکها، پدر اونا که نو از سفر کارگری ایران آمده بود در خانه بود، دروازه را باز کرد، مرا دید. کش کرد، کشید و در خانه آورد، غیر از خودش هم کسی د خانه نبود، (لب آب و می ناب و دلبر نیکو سرشت) هیچ دیگه، پدر بزها، زبان را قات کرده، حیدر گفته، زد کی زد در ۵۴ پوزیشن، دم خوده راس کرد و دم مره بور (بیرون) کرد، از برکت اوتو زدن‌ها، گرگ نر را سه گانگی (سه قلو) آویست (آبستن) کرد و گفت اینالی(الان) برآی برو واسه بچه محل‌هات قصه کن که درس عبرتی شود برایشان، و دهان کارگردان باز میماند، و یکسال بعد، جماعتی از گرگهای کونی، به سمت خانه پدر بزها، روان‌اند. پدر بزها، به جای تیز کردن شاخ‌اش، آنلاین دارد تخم کدو و کاندوم و ویاگرا فرمایش می‌دهد.... و داستان تمام می‌شود. ۳. به همین منوال قصه گدای مسکین و نگین پادشاهی را هم می‌شود جور کرد که گدای مسکین به اشتباه در خانه یگان بدخوی را می‌زند و خود را بگا می‌دهد. و الی آخر.... دوستتان دارم. و مقصد از همه سروران میخواهم که اینبار سولاخ دعا را درست انتخاب کنیم، که اگر نه همه ما بگا خواهیم رفت. از برای خدا از سی و چهل و پنجاه و شصت سالگی تیر شدیم و صاحب یک بِلِست مُلک و مملکت و وطن چی باشد که نشدیم. نام ما هم چی؟ "وطندار" وطندار بی وطن، مرده‌ی بی گور و کفن اینی شی آدم را زور میته، اگر نه یک لقمه نانِ خوردن را آدم هر رقم باشد پیدا میکنه. . . . . . ‌. #وطندار #بی‌وطن #گور #کفن #گرگ #چوپان #بز #گوسفند #راست #دروغ #لقمه #نان #مهاجرت #درد #مرگ #عمر #زندگی #حاصل #مهتر #دانش #علم #عمل
Posted by | ژانویه 12, 2022
Good morning Afghanistan

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان #بزک‌چینی و #گرگهای‌کونی: ۱. روایت عادی و نرمال چوپان دروغگو را که همگی شنیدید شاید. اما یک روایت متفاوت دیگر هم است به نقل...

Continue Reading
Posted by | ژانویه 12, 2022
شُخم و تُخم خوب و دلخواهم را از زنده‌یاد حاجی عیسی یاد گر…

شُخم و تُخم خوب و دلخواهم را از زنده‌یاد حاجی عیسی یاد گرفتم. او بعد از سفر ارزگان، قصه‌های زیاد داشت. گاهگاهی دختر کلان حاجی عیسی، بی‌بی جان اولادهای ما،...

Continue Reading
Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان
Posted by | ژانویه 11, 2022
Good morning Afghanistan

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان

Continue Reading