atiq

Posted by | جولای 15, 2024
گلها فصل و موسم دارند. به وقتش دانه از خواب بیدار می‌شود….

گلها فصل و موسم دارند. به وقتش دانه از خواب بیدار می‌شود. به وقتش جوانه میزنند و سبز میشوند و رشد میکنند و به وقتش، غنچه و گل و گلبرگ...

Continue Reading
Posted by | جولای 9, 2024
چند روزی میشود که به خانه‌ی جدید کوچ کرده‌ایم. این خانه ب…

چند روزی میشود که به خانه‌ی جدید کوچ کرده‌ایم. این خانه به باغ ون دوسن و کویین الیزابت نزدیکتر است. مدرسه اولادها هم در دسترس است. هذا خانه، هذا مکتب...

Continue Reading
ادامه داستان: موتر خراب شده بود و شب را در لب سرک صبح کردیم. صبح خیلی زود، با کمک خلیفه موتر را کش کرده و از نیمه‌ی راه سمنگان به سمت پل خمری برگشتیم تا صفحه کلاچ را تعویض کنیم. این عکس را هم در مسیر گرفتیم. هنوز آفتاب طلوع نکرده و گل صبح بود.
Posted by | جولای 6, 2024
ادامه داستان:

ادامه داستان: موتر خراب شده بود و شب را در لب سرک صبح کردیم. صبح خیلی زود، با کمک خلیفه موتر را کش کرده و از نیمه‌ی راه سمنگان به...

Continue Reading
Posted by | ژوئن 28, 2024
داستان عکس قبلی

داستان عکس قبلی سال 2018 بود، بعد از چندین سال، فرصت و فراغتی برابر شد و تصمیم گرفتیم همه خانواده در بهار برویم به مزار‌ و بلخ، به دیدن قوما...

Continue Reading
خواهرم در ایران، از آلبوم قدیمی خانه پدری، چند تا عکس در واتسپ برایم فرستاده بود. عکسهای نوزادی بچه‌ها و دخترهایی که حالا همگی جوان شده‌اند و در کشورهای مختلف زندگی میکنند. بیشتر آن عکسها را می‌شناختم. بعد عکس نوزادی نسل جدید را فرستاد، این جدیدها را خیلی کم شناخت داشتم. به جز نواسه های مادرم، بقیه را نمی‌شناسم. خیلی از عروسها و دامادهای جدید فامیل را هم نمی‌شناسم. بعد این عکس ما را به عنوان عکس برگزیده برایم فرستاد. گفتم چه چیزی در این عکس برگزیده بود؟ گفت خیلی حس خوب و جالبی در این عکس بود. بعد ازم خواست داستان این عکس را به طور کامل برایش تشریح کنم. چی شد که چنین عکسی گرفتیم؟ فردا داستان کامل این عکس را می‌نویسم.
Posted by | ژوئن 25, 2024
خواهرم در ایران، از آلبوم قدیمی خانه پدری، چند تا عکس در …

خواهرم در ایران، از آلبوم قدیمی خانه پدری، چند تا عکس در واتسپ برایم فرستاده بود. عکسهای نوزادی بچه‌ها و دخترهایی که حالا همگی جوان شده‌اند و در کشورهای مختلف...

Continue Reading
کامنت و دایرکت آزاد است. خوش میشوم امروز شما برایم بنویسید.
Posted by | ژوئن 23, 2024
کامنت و دایرکت آزاد است. خوش میشوم امروز شما برایم بنویسید.

کامنت و دایرکت آزاد است. خوش میشوم امروز شما برایم بنویسید.

Continue Reading
این روزها هوای ونکوور خیلی گرم شده، از چهار صبح که خورشید طلوع میکند تا حدود نه و نیم الی ده شب که غروب میکند، هوا صاف است و یکسره آفتاب می‌تابد و تابش آن، چنان گرم و سوزنده است که انگار پوست آدم را سوراخ میکند. بدون کلاه و عینک دودی نمیشود در خیابان راه رفت. اما سایه درختان خنک است. ‌ مثل اسلام آباد پاکستان نیست. در اسلام آباد، همه جا گرم بود، جوش بود. سایه و آفتاب فرقی نداشت. گرما یک حالت شناور داشت. حالا نزدیک به یازده شب است و در خانه، در زیر پنجره‌ی باز، خوابیده‌ام و گاهگاهی نسیم ملایم و خنکی به داخل خانه می‌وزد و خوشم می‌آید. همه جا ساکت است و چراغ اتاقم خاموش است. از آسمان صدای طیاره می‌آید. صدای طیاره مرا به سه سال قبل پرتاب میکند. شب و روزهای بعد از سقوط کابل، که مردم را دسته دسته از میدان هوایی کابل خارج می‌کردند. و هر روز خبر خروج عده‌ای از دوستان را می‌شنیدیم. هم خوشحال بودیم و هم ناراحت و منتظر. ما شاهد سقوط یک مملکت بودیم. شاهد تغییر یکباره‌ و واگذاری یک شبه‌ی حکومت و نظام و کشور. از آسمان دوباره صدای طیاره می‌آید. احساس میکنم دوباره مردم در حال مهاجرت و خروج هستند. هفت هشت ماه میشود که به ونکوور رسیده‌ایم. همه چیز عالی است. عالی یعنی از انتظارم هم زیاد است.(البته به غیر از خانه‌ای که در آن زندگی می‌کنیم,خیلی قدیمی و فرسوده است و نیاز به یک ترمیم اساسی دارد.) نمیدانم چه وقت، آرام و قرار میگیریم و به قول معروف پیاز ما بیخ پیدا میکند. با این صدای طیاره‌ها، ناخودآگاه احساس میکنم دوباره از اینجا کنده میشوم. و باز باید سرگردان و آواره، گرداگرد بگردیم تا نقطه‌ای برای آرامش و قرار پیدا کنیم. دل و درونم می‌سوزد و می‌جوشد. دکمه‌های پیراهنم را باز میکنم تا نسیم ملایم و خنک، اندکی تسکینم دهد. آب می‌نوشم، در تاریکی اتاق، گریه میکنم و بالشت‌ام تر میشود. هر چقدر برایم بگویند: I belong here, because I am here. اما من واقعا نتوانسته‌ام قبول کنم که مال اینجایم. من کبر نمیکنم. من ناشکر نیستم. همه چیز عالی است، به جز این احساس تعلق داشتن و belonging. من متعلق به اینجا نیستم. هزار بار هم کارت و مارت و شناسنامه و تذکره و ورق و سند هم بدهید، من به اینجا تعلق ندارم. چشمان مرا به بلخ زیبا ببرید. غلام همت آنم که زیر چرخ کبود ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است
Posted by | ژوئن 22, 2024
این روزها هوای ونکوور خیلی گرم شده، از چهار صبح که خورشید…

این روزها هوای ونکوور خیلی گرم شده، از چهار صبح که خورشید طلوع میکند تا حدود نه و نیم الی ده شب که غروب میکند، هوا صاف است و یکسره...

Continue Reading
دیروز سلمانی رفتم. حالا بعد از هشت ماه زندگی در خارج، از نرخ سی چهل دلاری سلمانی، نمی‌ترسم. البته این سلمانی که رفتم، نرخ‌اش 24 دلار بود. یک دلار هم تیپ tip دادم شد بیست و پنج دلار. به نظرم نرخ بیست و چهار دلار را خیلی هوشمندانه انتخاب کرده بود. آرایشگر بگویم یا ‌پیرایشگر یا دلاک و سلمان، اول پرسان کرد appointment دارم یا نه؟ گفتم نه، از سرک تیر می‌‌شدم خوشم آمد موهای خود را مرتب کنم. و بعد در مورد استایل مورد نظرم صحبت کردیم، و در ادامه بدون مقدمه ازم پرسان کرد: Are you Muslim? منم گفتم : عا سریع و بدون وقفه با لهجه عربی و با هیجان و مهربانی خاصی گفت: عید مبارک! حرف ع ‌را با غلظت قشنگی ادا کرد و سکون را در انتهای ک حس کردم. بعدش طبق معمول پرسید where are you from? منم گفتم: فروم افگانیستان. و او درست گفت: افغانستان؟ و اینبار حرف غ را حتی بهتر از من ادا کرد. وقتی پرسید اسمت چیست؟ گفتم: رضا. وقتی او تکرار کرد: رضا؟ فهمیدم بین رضا گفتن من و رضایی که او گفت خیلی تفاوت بود. ض رضا را یک جوری جالب گفت که فکر کردم در جلسه قرائت قرآن هستم تا سلمانی. ازش پرسان کردم تو از کجایی؟ گفت از لیبی. و نامش اَنَس بود. دو سال شده بود که آمده کانادا و او هم مثل من دلش پشت وطن‌اش دیق شده بود. وقتی گفتم از چه چیز اینجا بیشتر ناراحت است؟ گفت: the weather is cold. منم گفتم: الجو بارد؟ یکهو بلند خندید و گفت: do you know Arabic? گفتم عربی من از انگلیسی بهتر است. یک چیز جالب دیگر که آنجا شنیدم این بود که در زبان عرب واقعا حرف پ وجود ندارد. انس گفت: تو بشتو صحبت می‌کنی؟ این اولین بار بود که پشتو را بشتو می‌شنیدم. گفتم: نه ما پارسی وان هستیم. اما پشتو را هم کم‌کم بلدم. در خارج از افغانستان که بیایی، حتی با دیدن حروف الفبای پارسی و پشتو و اردو و عربی، و اینکه فکر کنی یکی از شرق است، احساس آرامش میکنی چه برسد به اینکه بتوانی با یکی غیر خودت، وصل شوی و به قول معروف کانکشن و ارتباط ایجاد کنی و دو کلام صحبت کنی. آدرس سلمانی انس را در گوگل مپ سرچ کردم، پنج تا ستاره review دادم و همین متن را در آنجا هم نوشتم. بک گراند این عکس را هم با هوش مصنوعی درست کردم. گفتم مرا در یک open office نشان بدهد. این را درست کرد. آرایشگرها، فقط آرایشگر نیستند، آنها همچنان که شانه می‌کنند و قیچی می‌زنند، می‌توانند با جادوی کلمات خود، قلب مشتریان‌شان را لمس کنند و احساس شیرین و لبخند نازک رضایت را به لبان آنها بیاورند.
Posted by | ژوئن 18, 2024
دیروز سلمانی رفتم. حالا بعد از هشت ماه زندگی در خارج، از …

دیروز سلمانی رفتم. حالا بعد از هشت ماه زندگی در خارج، از نرخ سی چهل دلاری سلمانی، نمی‌ترسم. البته این سلمانی که رفتم، نرخ‌اش 24 دلار بود. یک دلار هم...

Continue Reading
دلم میخواهد یک کمی که به اوضاع زندگی و زن و فرزند سر و سامان دادم، برای همیشه برگردم افغانستان. نهایت یک ماه یا دو ماه آینده. من اینجا طاقت نمیارم. زور که نیست. خودم را هم نمیتوانم بازی بدهم. اینکه روانشناسی چه میگوید و منفعت کدام سمت است را هم کار ندارم. من زندگی در این سر دنیا را نمیخواهم. زبان اینها را بلد نیستم و تا بخواهم خودم را به خوی و خاصیت خارجی‌ها!! وفق بدهم، ده پانزده سال دیگر هم میگذرد. من در این خاک غریبم و این خاک برای من غریب است. نه زمستانش به زمستان میماند و نه بهار و تابستانش. همین حالا که به حساب اوایل تابستان است، شبها بخاری روشن می‌کنیم. اول صبح هوا، بارانی است، چاشت از گرمی طاقت نمیشه, بعداز چاشت هوا بهاری است و دم شام دوباره ابری و بارانی. یک کوله پشتی دارم داخلش باید همزمان چتری و کاپشن و بوتل آب همراهم باشد. تایم و زمان بهم ریخته و شب و روز قاطی پاتی شده و هیچ چیز برابر نیست. شب ما روز آنجاست و شب آنجا روز ما. اینجا شنبه و یکشنبه رخصتی است و آنجا پنج شنبه و جمعه. اینجا هم نه فامیلی، نه دوستی، نه آشنایی. به هر کسی سلام کنی، بشینی و بلند شوی، کم‌ از کم، ساعتی بیست دلار در دل خود حساب می‌کنند. دکتر مهندس‌ها و وکیل مشاورها که ساعتی کمتر از صد و پنجاه دلار را قبول ندارند. همگی دنبال پول خیز میکنند و مردم یک جوری بنده‌ی پول شده‌اند. زندگی خوب و سریع است اما شبیه گلدانهای من، سوراخ‌های بزرگی در زیر آن است که نمی‌گذارد پول در جیب آدم گرم بیاید. تکس و کرایه خانه و انواع بیمه‌ها و غیره، کار هم که کار شاق‌. دیگر فرصت و حال و حوصله و اعصابی برای گفتگو و تبادل نظر با اولادها و خانواده نمی‌ماند. من امروز و فردا را کار میکنم. تا پس فردا نتیجه‌ی خانه‌ی جدید هم مشخص میشود. بعدش کتابهایم را بسته بندی میکنم و سر خرم را کج میکنم به سمت کابل و بلخ. هر کسی هم همراه من می‌آید، بسم اله. نمی‌آید هم بسم اله. این آب و خاک، این زمین و سرزمین، از من نیست. زن و فرزند و زندگی هم خودشان را مستقل می‌دانند و حاجت به غیرت من نیست. دو سه باری که صحبت از تامین مخارج و مایحتاج زندگی شده و گفته‌ام که من پوره میکنم، دوستان غربی یک جوری پنهانی ریشخند کرده‌اند که هنوز خصوصیات یک مرد شرقی در وجودم هست و زور دولت و سیستم غربی اینجا را دست کم گرفته‌ام. بهرحال، هر آنکس نان دهد، فرمان دهد. اگر نان کم من را قبول ندارید و من نان داده نمیتوانم، من عقب نشینی میکنم. پدرم روضه‌ی رضوان به دو گندم بفروخت من چرا باغ جهان را به جَوی نفروشم؟! عید قربان مبارک، از خوردن گوشت گوسفند وطنی، لذت ببرید دوستان، که لامصب خوشمزه و کمیافت است.
Posted by | ژوئن 16, 2024
دلم میخواهد یک کمی که به اوضاع زندگی و زن و فرزند سر و سا…

دلم میخواهد یک کمی که به اوضاع زندگی و زن و فرزند سر و سامان دادم، برای همیشه برگردم افغانستان. نهایت یک ماه یا دو ماه آینده. من اینجا طاقت...

Continue Reading
چند روز پیش، برای رضاکاری(volunteer) رفته بودم به یکی از این کامیونیتی گاردن‌های شهر. یکی که از جمله بهترین کامیونیتی گاردنهای سطح شهر ونکوور است و سیستم مدیریت و مشارکت آن فعال و خلاق است. در محله little mountain. بعد از گفتگو و تبادل نظر، وظیفه‌ی من، حمل مالچ با فرغون، برای درخت ماگنولیا ‌و انواع بوته‌های تمشک بود. اینجا مالچ از تراشه‌ها و خرده‌های چوب و تنه درختان تهیه میشود. معمولا شاخه‌های اضافی درخت را که قطع میکنند، آنها را داخل یک دستگاه می‌اندازند که خرد خرد به حالت چیپس میکند و یک مدتی در جایی آنها را انباشته میکنند تا پوسیده شود و بعد از آن به عنوان پوشش خاک و مالچ استفاده میشود که البته این نوع مالچ، خاصیت نوتروشن و تغذیه هم دارد. موقع پر کردن فرغون بودم که لابلای مالچ ها، چشمم به این «تشله‌‌ی شرابی بی پر» افتاد. آنرا برداشتم. خیلی کیف کرده بودم. یادم آمد در ایام کودکی، پدرم گاهی اوقات از سر کار که می‌آمد، در جیب خود چند تا تشله هم می‌آورد و آنها را با یک لبخند خاصی به سوی ما پرتاب می‌کرد. مخصوصا وقتهایی که برای لایروبی جوی آب در منطقه‌ی «قلعه‌گبری» شهرری می‌رفتند. ارزشمند ترین نوع تشله آن‌زمان تشله سه پر بود. تشله سه پر پرچمی. با رنگهای سرخ و سبز و سفید. که رنگ پرچم ایران بود. بچه‌های ایرانی آنرا «تیر دست» و بچه‌های افغانی آنرا «سانقه» می‌گفتند. و تابستان کوچه‌ها و خرابه‌های خاکی، پر می‌شد از میدان‌های تشله‌بازی. انواع و اقسام بازی فردی و تیمی با تشله. از میدان‌های دوستانه بگیر تا میدان‌های صد تایی و دویست‌تایی که واقعا تماشای برد و باخت آنها دیدن داشت. در مدرسه، یک ناظم داشتیم به نام آقای بابایی که دو زن داشت و در همان محله زندگی می‌کرد، در مدرسه همواره ما را از تشله‌بازی منع میکرد و اگر گاه‌گداری موقع بازی ما را غافلگیر میکرد، کمربند خود را باز میکرد و ما را به باد کتک می‌گرفت و ما هم میدان را رها کرده و می‌گریختیم و تشله‌های بی صاحب ما را جمع می‌کرد. جالب اینجا بود که همان تشله‌ها را در دست بچه‌های خنگ و تنبل آقای بابایی می‌دیدیم که برای بازی به کوچه می‌آمدند. و برای پس گرفتن تشله‌هایمان از دست اولادهای آقا ناظم نقشه‌ها می‌کشیدیم. بدتر از آقای بابایی مادربزرگ خودم بود که هر وقت تشله ما را می‌گرفت، یک راست آنرا داخل چاه تشناب می‌انداخت و یک آفتابه آب هم روش که این مسیر برای ما بی بازگشت بود!!! دشمن درجه یک پاسورهای فوتبال و هواپیما و موتورسیکلت و تشله‌های ما، در اصل مادرکلانم بود. پاسورهای نازنین ما را پاره پاره میکرد و من و دایی‌های هم سن و سال‌ام، اشک بود که می‌ریختیم. هرگز در این مسایل تشویق نشدیم و همواره عطش داشتیم. چند روز قبل، به توصیه‌ی یکی از دوستانی که سی چهل سال است در کانادا زندگی میکند، از یک کازینو دیدن کردم. میخواهم بچه‌هایم را با بازی پوکر و سایر بازیهای کازینو آشنا کنم. اما هیچکدام رغبتی نشان نمیدهند. همگی سرشان در بازی Roblox و Minecraft و انجام تکالیف مدرسه است. خودم به تنهایی میروم به کازینو و بازیها را تماشا میکنم. خودم به تنهایی میروم حوض و آب‌بازی میکنم. خودم به تنهایی میروم دوچرخه سواری و پیاده روی های بسیار طولانی. آنقدر پیاده پیاده می‌گردم که بیشتر از آنکه از گشتن خسته شوم، از بیهودگی روزهایی که برای زیستن می‌گذرانم خسته میشوم. نمیخواهم کبر کنم و ناشکر باشم. اما این روزها، این روزهای تخمی، حتی بدتر از روزهایی است که در اسلام آباد انتظار می‌کشیدیم. من هیچ چشم‌انداز و به قول معروف Prospect جذاب و جالبی برای زندگیم نمی‌بینم. هیچ هیجان و شعفی برایم وجود ندارد. فکر میکردم کانادا که رفتیم چقدر می‌نوشم، اما به قول آوازخوان تاجیکی: جان می‌رقصه دلم، جانانه می‌رقصه دلم جوی خون نوشیده و مستانه می‌رقصه دلم...
Posted by | ژوئن 14, 2024
چند روز پیش، برای رضاکاری(volunteer) رفته بودم به یکی از …

چند روز پیش، برای رضاکاری(volunteer) رفته بودم به یکی از این کامیونیتی گاردن‌های شهر. یکی که از جمله بهترین کامیونیتی گاردنهای سطح شهر ونکوور است و سیستم مدیریت و مشارکت...

Continue Reading