دلم میخواهد یک کمی که به اوضاع زندگی و زن و فرزند سر و سامان دادم، برای همیشه برگردم افغانستان. نهایت یک ماه یا دو ماه آینده.
من اینجا طاقت نمیارم. زور که نیست. خودم را هم نمیتوانم بازی بدهم.
اینکه روانشناسی چه میگوید و منفعت کدام سمت است را هم کار ندارم. من زندگی در این سر دنیا را نمیخواهم.
زبان اینها را بلد نیستم و تا بخواهم خودم را به خوی و خاصیت خارجیها!! وفق بدهم، ده پانزده سال دیگر هم میگذرد.
من در این خاک غریبم و این خاک برای من غریب است.
نه زمستانش به زمستان میماند و نه بهار و تابستانش.
همین حالا که به حساب اوایل تابستان است، شبها بخاری روشن میکنیم. اول صبح هوا، بارانی است، چاشت از گرمی طاقت نمیشه, بعداز چاشت هوا بهاری است و دم شام دوباره ابری و بارانی. یک کوله پشتی دارم داخلش باید همزمان چتری و کاپشن و بوتل آب همراهم باشد.
تایم و زمان بهم ریخته و شب و روز قاطی پاتی شده و هیچ چیز برابر نیست. شب ما روز آنجاست و شب آنجا روز ما. اینجا شنبه و یکشنبه رخصتی است و آنجا پنج شنبه و جمعه.
اینجا هم نه فامیلی، نه دوستی، نه آشنایی. به هر کسی سلام کنی، بشینی و بلند شوی، کم از کم، ساعتی بیست دلار در دل خود حساب میکنند. دکتر مهندسها و وکیل مشاورها که ساعتی کمتر از صد و پنجاه دلار را قبول ندارند. همگی دنبال پول خیز میکنند و مردم یک جوری بندهی پول شدهاند. زندگی خوب و سریع است اما شبیه گلدانهای من، سوراخهای بزرگی در زیر آن است که نمیگذارد پول در جیب آدم گرم بیاید. تکس و کرایه خانه و انواع بیمهها و غیره، کار هم که کار شاق. دیگر فرصت و حال و حوصله و اعصابی برای گفتگو و تبادل نظر با اولادها و خانواده نمیماند.
من امروز و فردا را کار میکنم. تا پس فردا نتیجهی خانهی جدید هم مشخص میشود.
بعدش کتابهایم را بسته بندی میکنم و سر خرم را کج میکنم به سمت کابل و بلخ.
هر کسی هم همراه من میآید، بسم اله. نمیآید هم بسم اله.
این آب و خاک، این زمین و سرزمین، از من نیست.
زن و فرزند و زندگی هم خودشان را مستقل میدانند و حاجت به غیرت من نیست.
دو سه باری که صحبت از تامین مخارج و مایحتاج زندگی شده و گفتهام که من پوره میکنم، دوستان غربی یک جوری پنهانی ریشخند کردهاند که هنوز خصوصیات یک مرد شرقی در وجودم هست و زور دولت و سیستم غربی اینجا را دست کم گرفتهام.
بهرحال، هر آنکس نان دهد، فرمان دهد. اگر نان کم من را قبول ندارید و من نان داده نمیتوانم، من عقب نشینی میکنم.
پدرم روضهی رضوان به دو گندم بفروخت
من چرا باغ جهان را به جَوی نفروشم؟!
عید قربان مبارک،
از خوردن گوشت گوسفند وطنی،
لذت ببرید دوستان،
که لامصب خوشمزه و کمیافت است.


![🎉 It's my fan-iversary! I've been a top fan of VanDusen Botanical Garden since November 15, 2023. @[100064771598345:2048:VanDusen Botanical Garden]](https://pen.momtazhost.com/wp-content/uploads/2026/02/10239312730815507.jpg)
