atiq

Posted by | اکتبر 19, 2024
ساعت 5 عصر روز جمعه است‌. آمده‌ام به مجموعه تفریحی Hillcr…

ساعت 5 عصر روز جمعه است‌. آمده‌ام به مجموعه تفریحی Hillcrest تا تنی به آب بزنم. اینجا حوض‌های آب‌بازی درهم است، اما برهم نیست و نظم و آرامش و متانت...

Continue Reading
Posted by | اکتبر 18, 2024
دلم یک چَکَر می‌خواهد،

دلم یک چَکَر می‌خواهد، یک چکر با کشتی بر روی اقیانوس آرام، از کانادا به سوی جاپان، برای شرکت در مسابقات جهانی بونسای،

Continue Reading
Posted by | اکتبر 16, 2024
عادت کرده‌ام که بعد از چاشت، یک چشم (یک چُرت)، بخوابم. خی…

عادت کرده‌ام که بعد از چاشت، یک چشم (یک چُرت)، بخوابم. خیال خواب، گرد سرم حلقه می‌زند و چشمهایم را خمار میکند و پلکهایم را سنگین، و بعد چون سیل...

Continue Reading
Posted by | اکتبر 4, 2024
چند روز میشه که تصمیم گرفتم به طور جدی کتاب بخرم، کتابهای…

چند روز میشه که تصمیم گرفتم به طور جدی کتاب بخرم، کتابهای یک دلاری و دو دلاری. یک رسمی اینجا وجود دارد که مردم کتابهایی را که نیاز ندارند را...

Continue Reading
نوبت خزان است. تابستان، با رخصتی‌ها و مستی‌ها و جشن‌هایش گذشت و حالا در جشن Harvest day, باید کم‌کم برای زمستان‌های ابری و بارانهای ریز ریز آماده شویم. زمستان پارسال و هوای همیشه ابری آن مرا غم درون کرده بود. اما امسال فکر کردم و با خود گفتم شبیه تاک انگور باید باشم. قبلن‌ها در کابل، بیشتر مدل فکر کردنم، شبیه سیکل زندگی خربزه بود. هر چی و هر چه دارم، رو می‌کنم، میارم... و به بعد ماجرا فکر نمی‌کردم. مگم اینجا در کانادا، قضیه فرق میکند. چیزی کم، حدود شش ماه، زمستان تخماتیک دارد. که اگر در تابستان چیزی از مستی و سرخوشی و ویتامین دی در وجودت ذخیره نکرده باشی، زمستان در به در خواهی شد. تاک در تابستان و خزان همان‌قدر که انگور مست تولید میکند، دو چند دیگر شیرابه و شربت را در رگهای خودش برای گذران زمستان های سخت و یخبندان ذخیره میکند. وگرنه ممکن است یخ بزند و از بین برود. مبر گمان که به پایان رسید کار مغان هزار باده‌ی ناخورده در رگ تاک است... سیستم‌های سابقه، چالان است و بعضی سیستمهای جدید را داریم سور میکنیم. مخصوصا در بخش امور مالی و اعتباری و ورزشی و نمایشی. یک معامله و صحبت در اینجا، به تمام میراث مُردار پدرکلان در لشکرگاه و بغلان و پل خمری و سمنگان و ارزگان و بگرامی و چارقلای کابل، شیرین می‌ارزد. شمالکهای وحشی خوشبختی در حال وزیدن است. لنگرهای وطنی و گذشته را پس کنید. با بادبان‌های برافراشته و با شادمانی حرکت می‌کنیم. ای بادهای موافق، بوزید، بوزید... حرکت می‌کنیم.
Posted by | سپتامبر 29, 2024
نوبت خزان است.

نوبت خزان است. تابستان، با رخصتی‌ها و مستی‌ها و جشن‌هایش گذشت و حالا در جشن Harvest day, باید کم‌کم برای زمستان‌های ابری و بارانهای ریز ریز آماده شویم. زمستان پارسال...

Continue Reading
Posted by | سپتامبر 5, 2024
shared a link. – Sep 5, 2024

🔗 https://media2.giphy.com/media/YT7YvmsGKNEzEwJlfN/giphy.gif?kid=be302117&ct=s

Continue Reading
تا یک مدت شبیه این سنگها، سخت و سر به زیر و ساکت و صبور خواهم بود. نه حرفی، نه کلامی. چسبیده‌ام به یک سری کارها که اگر شد، قبل از پنجاه سالگی، همه بازنشسته میشویم و میرویم سیل و سات تیری دنیا را میکنیم. و اگر نشد نداره. باید بشود. فعلا، از زندگی چیز زیادی نمیخواهم، چون به اندازه کافی پول ندارم. داشته‌گی‌های سابقه، اینجا چون قطره آبی در دل کویر است. تفت هم نمیشود. زدن های اینجا فرق دارد. بخی! فرق دارد. فعلا همین که زنده بمانم و طاقت بیارم و خودم را نبازم، خدایی خودش خیلی هنر است. حاجی رضای کانادایی، هنوز امید مایی...
Posted by | سپتامبر 2, 2024
تا یک مدت شبیه این سنگها، سخت و سر به زیر و ساکت و صبور خ…

تا یک مدت شبیه این سنگها، سخت و سر به زیر و ساکت و صبور خواهم بود. نه حرفی، نه کلامی. چسبیده‌ام به یک سری کارها که اگر شد، قبل...

Continue Reading
این روزها در ونکوور، موسم باز شدن گل‌های آفتابگردان است. این عکس را از Riley Park Community Garden گرفتم. یکی از بهترین و فعال‌ترین کامیونیتی گاردن‌ها در بریتیش کلمبیا، همین RPCG است. دم دمای عصر بود و هوا ابری و نسیم خنکی هم می‌وزید که از خانه رفتم به سمت این باغ‌، شاید یک ماه بیشتر می‌شد که این باغ را ندیده بودم. یک کتابخانه عمومی و مجموعه حوض آب‌بازی و هاکی روی یخ و سایر ورزشها و تفریحات در کنار این گاردن وجود دارد. علاوه بر آن، Queen Elizabeth Park هم در کنار این گاردن است که یکی از مکانهای مورد علاقه من برای جستجو و بازدید دایمی است. دیروز ناپرهیزی کرده بودم و هر چه خوراکی و غذای خوشمزه در آشپزخانه می‌دیدم را می‌خوردم. برای همین، احساس کردم که یکجا نمیتوانم بشینم و باید حتما پیاده راه بگردم تا غذا هضم شود. گاهی با خودم فکر میکنم چطور بچه‌هایم می‌توانند خودشان را کنترل کنند و بی‌ تفاوت از کنار این همه خوراکی خوشمزه رد شوند؟ من تلاشها کرده‌ام و نشده است. نمیتوانم در برابر موز و پسته و پرتقال و خورشت مرغ و شیرینی و پنیر و آلو اسفناج بی‌خار باشم. باید از همه‌ی آنها نوش جان کنم. و بعدش من میمانم و یک شکم برآمده و قدم زدن اجباری. وگرنه شب تا صبح کابوس می‌بینم و خسته و کوفته از خواب بیدار میشوم. همین بود که از خانه زدم بیرون و رفتم پیاده گردی و سر از Riley park در آوردم. قبلن‌ها، یک مدل رز بسیار معطر و خوشبو و خوشرنگ در مسیر Riley Park دیده بودم و زیر چشم کرده بودم تا یک روز قلمه و بذر آنرا بچینم. دیروز روز خوبی بود. چون قلمه و پندقهای بذر آنرا با اجازه صاحب خانه‌اش که یک پیرزن آلمانی‌الاصل است که در آرژانتین بزرگ شده و سی سالی میشود آمده به اینجا، چیدم و آوردم و در حیاط خانه کاشتم. اسم پیرزن Carolin است و هر بار که کارولین را می‌بینم از شوهر خدابیامرزش یاد می‌کند که گلها را خیلی دوست داشت. چند روز دیگه آزمون رانندگی دارم. کارولین میگوید اگر بتوانی درایو کنی، و یک کمی ابزار و ماشین آلات تهیه کنی، کار در زمینه نگهداری فضای سبز خیلی زیاد است. کارولین با سن بالایی که دارد، یک لب تاب مک‌بوک ایر دارد که میتواند ده انگشتی و خیلی سریع تایپ کند. کاش مادر و مادر بزرگ من هم کم از کم سواد می‌داشتند. یکی از بزرگترین حسرت‌هایی که تا مدتها در دلم مانده بود این بود که چرا مادرم برای ما دیکته شب نمی‌توانست بگوید و ما مجبور بودیم خودمان از روی کتاب و یا از برِ دل، دیکته بنویسیم و خودمان به خودمان نمره بدهیم. اما حالا زیاد به این چیزها توجه نمیکنم. گذشته‌ها گذشته و تنها به آینده فکر میکنم. به آینده‌ای که شبیه یک پدر شخ بروت یا ریشو، بزرگی کنم یا ریش و سبیل را بتراشم و در جستجوی کودکی‌های گمشده‌ی خویش باشم؟ به قول یکی از دوستان، شُل کرده‌ام و هر چه بادا باد.
Posted by | آگوست 13, 2024
این روزها در ونکوور، موسم باز شدن گل‌های آفتابگردان است.

این روزها در ونکوور، موسم باز شدن گل‌های آفتابگردان است. این عکس را از Riley Park Community Garden گرفتم. یکی از بهترین و فعال‌ترین کامیونیتی گاردن‌ها در بریتیش کلمبیا، همین...

Continue Reading
این روزها مهماندار هستیم. به قول مهران مدیری: مهمان داریم چه مهمانانی. آهنگ هندی« همسو کمیسه چولارو » هم در فضای خانه به آرامی پخش میشود. صدای خامنه‌ای هم می‌آید که میگوید: یک پلیسی با خونسردی تمام، زانوشو بزاره روی گردن یک سیاهپوستی، و همینطور نگهداره فشار بده تا او جان بده، او التماس کنه استغاثه کنه، این هم خونسرد فشار بده. و یک پسر بچه‌ی افغان را زیر دست و پای پولیس ایرانی نشان میدهد. توصیفات خامنه‌ای خیلی جالب است. فکر نمیکنم کسی بهتر از این بتواند این صحنه را توصیف کند. کمرم درد میکند. اما هوا عالی است. از خانه میروم بیرون تا با برادرم و چند تا از دوستان، راحتتر تلفنی صحبت کنم. شکر که می‌توانیم مهمانان خود را قدر کنیم. همیشه شاد و سربلند باشید عزیزان. زندگی همین دید و بازدیدها و پخت و‌ پزها و گفت و شنودهاست. قصه‌های دوستان، همیشه شنیدنی است.
Posted by | آگوست 9, 2024
این روزها مهماندار هستیم. به قول مهران مدیری: مهمان داریم…

این روزها مهماندار هستیم. به قول مهران مدیری: مهمان داریم چه مهمانانی. آهنگ هندی« همسو کمیسه چولارو » هم در فضای خانه به آرامی پخش میشود. صدای خامنه‌ای هم می‌آید...

Continue Reading
Posted by | آگوست 1, 2024
ما می‌توانیم و توانایی‌اش را داریم.

ما می‌توانیم و توانایی‌اش را داریم.

Continue Reading