این روزها در ونکوور، موسم باز شدن گل‌های آفتابگردان است.

این روزها در ونکوور، موسم باز شدن گل‌های آفتابگردان است.

این عکس را از Riley Park Community Garden گرفتم.

یکی از بهترین و فعال‌ترین کامیونیتی گاردن‌ها در بریتیش کلمبیا، همین RPCG است.

دم دمای عصر بود و هوا ابری و نسیم خنکی هم می‌وزید که از خانه رفتم به سمت این باغ‌، شاید یک ماه بیشتر می‌شد که این باغ را ندیده بودم. یک کتابخانه عمومی و مجموعه حوض آب‌بازی و هاکی روی یخ و سایر ورزشها و تفریحات در کنار این گاردن وجود دارد. علاوه بر آن، Queen Elizabeth Park هم در کنار این گاردن است که یکی از مکانهای مورد علاقه من برای جستجو و بازدید دایمی است.

دیروز ناپرهیزی کرده بودم و هر چه خوراکی و غذای خوشمزه در آشپزخانه می‌دیدم را می‌خوردم. برای همین، احساس کردم که یکجا نمیتوانم بشینم و باید حتما پیاده راه بگردم تا غذا هضم شود.

گاهی با خودم فکر میکنم چطور بچه‌هایم می‌توانند خودشان را کنترل کنند و بی‌ تفاوت از کنار این همه خوراکی خوشمزه رد شوند؟ من تلاشها کرده‌ام و نشده است. نمیتوانم در برابر موز و پسته و پرتقال و خورشت مرغ و شیرینی و پنیر و آلو اسفناج بی‌خار باشم. باید از همه‌ی آنها نوش جان کنم. و بعدش من میمانم و یک شکم برآمده و قدم زدن اجباری. وگرنه شب تا صبح کابوس می‌بینم و خسته و کوفته از خواب بیدار میشوم.

همین بود که از خانه زدم بیرون و رفتم پیاده گردی و سر از Riley park در آوردم.

قبلن‌ها، یک مدل رز بسیار معطر و خوشبو و خوشرنگ در مسیر Riley Park دیده بودم و زیر چشم کرده بودم تا یک روز قلمه و بذر آنرا بچینم. دیروز روز خوبی بود. چون قلمه و پندقهای بذر آنرا با اجازه صاحب خانه‌اش که یک پیرزن آلمانی‌الاصل است که در آرژانتین بزرگ شده و سی سالی میشود آمده به اینجا، چیدم و آوردم و در حیاط خانه کاشتم. اسم پیرزن Carolin است و هر بار که کارولین را می‌بینم از شوهر خدابیامرزش یاد می‌کند که گلها را خیلی دوست داشت.

چند روز دیگه آزمون رانندگی دارم. کارولین میگوید اگر بتوانی درایو کنی، و یک کمی ابزار و ماشین آلات تهیه کنی، کار در زمینه نگهداری فضای سبز خیلی زیاد است. کارولین با سن بالایی که دارد، یک لب تاب مک‌بوک ایر دارد که میتواند ده انگشتی و خیلی سریع تایپ کند. کاش مادر و مادر بزرگ من هم کم از کم سواد می‌داشتند.

یکی از بزرگترین حسرت‌هایی که تا مدتها در دلم مانده بود این بود که چرا مادرم برای ما دیکته شب نمی‌توانست بگوید و ما مجبور بودیم خودمان از روی کتاب و یا از برِ دل، دیکته بنویسیم و خودمان به خودمان نمره بدهیم. اما حالا زیاد به این چیزها توجه نمیکنم.

گذشته‌ها گذشته و تنها به آینده فکر میکنم. به آینده‌ای که شبیه یک پدر شخ بروت یا ریشو، بزرگی کنم یا ریش و سبیل را بتراشم و در جستجوی کودکی‌های گمشده‌ی خویش باشم؟

به قول یکی از دوستان، شُل کرده‌ام و هر چه بادا باد.

Add a comment

*Please complete all fields correctly

Related Blogs

#better_Afghanistan
🎉 It's my fan-iversary! I've been a top fan of VanDusen Botanical Garden since November 15, 2023. @[100064771598345:2048:VanDusen Botanical Garden]
خاصیت برگ دارد آدمی،