داستان عکس قبلی
سال 2018 بود، بعد از چندین سال، فرصت و فراغتی برابر شد و تصمیم گرفتیم همه خانواده در بهار برویم به مزار و بلخ، به دیدن قوما و دوستان و جشن گل سرخ. از شانس ما، آنسال بارندگی کم بوده و دشتها خالی از سبزه و گل سرخهای وحشی و خودرو بودند.
وقتی پس برگشتیم کابل، فخریه گفت: این سفر همهاش با اولادا و جنجال آنها گذشت و مزه نکرد. دوباره هفتهی بعدی تصمیم گرفتیم دو نفری برویم سمت شمال و شکم سیر و بیغم چکر بزنیم. تصمیم گرفته بودیم خانهی فامیلها نمیرویم و مزاحم آنها نمیشویم و در کدام هتل، اتاق کرایه میکنیم.
اینبار موتر را برای چکاب بردم پیش خلیفه مستری، در سرای غزنی تا آب و روغن و تایر و غیره را چک کند.
همه میگفتند راه امن است. فقط در منطقه چشمه شیر و رباتک، بعد از پل خمری، یک مقدار گاهی مسیر ناامن میشود. مخصوصا از طرف شب.
طوری برنامهریزی کنید که تا شب نشده از این منطقه عبور کنید. خلاصه اینبار دو نفری و جرهجانی حرکت کردیم.
چشم شما روز بد نبیند. اینبار در سالنگ برف باریده بود و در سر بالایی کوه، بند ماندیم. و با کمک چند نفر محلی، برای اولین بار در عمرم، به چرخهای ماشین زنجیر بسته کردیم و برآمدیم.
هنوز شب نشده بود که از چشمه شیر به سلامتی گذشتیم و رسیدیم به منطقه رباتک. یک جایی بود پر از تپههای پی در پی. در این منطقه، صفحه کلاچ سوخت و موتر از حرکت افتاد. به چند نفر از دوستان خواستم زنگ بزنم که چه چاره کنم؟ در حال صحبت بودیم که تلفن هم قطع شد. و آنتن شبکههای مخابراتی خاموش شد. نمیدانم چه دلیلی داشت که به محض تاریک شدن هوا، پوشش شبکه مخابراتی را قطع میکردند و دیگر نمیشد ارتباط بگیریم و باید تا صبح صبر میکردیم.
تک و تنها، مانده بودیم. در جاده هم فقط موترهای باری حرکت میکردند و هیچ موتر سواری دیده نمیشد. خواستم از چند نفر راننده کمک بگیرم، اما هیچ کسی ایستاد نمیکرد و همه از همدیگر میترسیدند. راه پیش روی ما سربالایی بود طبعا پیش رفته نمیتوانستیم. موتر را به هر زحمتی بود دور دادم تا برگردیم به یک خانه و آبادی تا شب را صبح کنیم. با کمک شیب جاده موتر حرکت میکرد و پنج شش کیلومتر را نرمنرمک برگشتیم و رسیدیم به چند خانه و دکان و هتل لب سرک. یکی از دکانها، پنچرمین بود. خلیفه آمد دید و گفت بهتر است شب در داخل موتر خودمان باشیم و پَیرهدار را که شبیه چوپانها یک چوبدستی بر سر شانه داشت را صدا کرد و گفتش موتر را هوش کند تا فردا صبح، موتر را با ریسپان کش کرده میبریم پل خمری برای جور کردن.
پیرهدار نسوار خود را به یک حالت خاصی تف کرد و رو به من کرد و گفت: خودت استی و کمپیرت؟
گفتم: عا.
پَیرهدار گفت: مُدا یک پنجاهی حق نگاهبانی میشه. دیگه دلجمع باش. آرام آرامی است.
ما که برنامه ریزی کرده بودیم و انتظار داشتیم امشب را در یکی از هوتلهای شهر مزارشریف صبح میکنیم، در کنار جاده، داخل موتر، سکوت، ستارهها و هوای خنک سمنگان، شب را صبح کردیم.
بقیه داستان باشد برای فردا،

![🎉 It's my fan-iversary! I've been a top fan of VanDusen Botanical Garden since November 15, 2023. @[100064771598345:2048:VanDusen Botanical Garden]](https://pen.momtazhost.com/wp-content/uploads/2026/02/10239312730815507.jpg)
