atiq

صبح بخیر افغانستان Good morning Afghanistan من که اصرار ندارم، تو خودت مختاری یا بمان، یا که نرو، یا نگهت می‌داریم گاه‌گاهی که به گذشته نگاه میکنم، فکر می‌کنم ما زندگی را کانتُراد (contract) گرفته بودیم که زود زود خلاص کنیم. تیز بزرگ شویم و پشت لب سیاه کنیم و ریش و بَروت (سبیل) بکشیم و موی سفید و روی سفید از این دنیا برویم. اما بعد که می‌بینم، زندگی تِشله (تیله) نبود که لول بدهی و راست و درست برود داخل مات و قوت. در دو بعد و روی کاغذ، درست و راست دیده میشود، مگم (ولی، اما) دنیای ما تا فعلا سه بعدی است. بالا و پایین دارد، شاید ما بتوانیم یک خط راست روی نقشه بکشیم و بگوییم: اینه، کوتاهترین فاصله میان دو نفر، تنها یک لبخند است... اما این تنها، کار لب و لبخند نیست، آن تن و بدن و صدفهای دندان هم بیکار و بی‌صدا نبوده‌اند و همراه شده‌اند حتما. جان که جان است برجستگی ها دارد، فرورفتگی‌ها دارد. این که زندگی است جانم، حتما چیزهای بهتری هم دارد.... عطر دارد، بو دارد و جنس نازک پیراهن پوست پیازی را تنها یار می‌فهمد که چی وقت بپوشد.... که حیران بمانی که لوچ (لخت) است یا پُت (پوشیده، پنهان) است.... گُمِش کو (بیخیال، ولش کن) از داد و نصیحت بیاییم بیرون.... مرا چی فکر کردید؟ بشینم و نصیحت گوی شما شوم، مه خودم از نصیحت بیزارم و بیهوده تر از این کار، در زندگی سراغ ندارم. بزن، چپه کو، راسته کو. خودت آخر لَمِ بایسکل (دوچرخه) زندگی را یاد میگیری و بعدش هر قسم ( هر جور) که دلت است بدوان (بِران). یا با قَنجَغه (زین پشتی دوچرخه) یا بی قَنجَغه، یا با گِل‌گیر، با بی گِل‌گیر، مگم بدون بریک (ترمز) مشکل است. اَوگار (درب و داغون، افگار) میکنه. ماه تابان آستا بورو.... بولانیِ خوب و توپ کجا دارد؟ ویران شود این شهر که بولانی ندارد.... پیتزا و پَراته خورده ماندیم، شکم پُندید (باد کرد) خداوراستی... خلیفه یک جای گوشه کو، خوده تا پَرتیم.... (این بغلا، نیگر دار 😉)
Posted by | فوریه 4, 2022
صبح بخیر افغانستان

صبح بخیر افغانستان Good morning Afghanistan من که اصرار ندارم، تو خودت مختاری یا بمان، یا که نرو، یا نگهت می‌داریم گاه‌گاهی که به گذشته نگاه میکنم، فکر می‌کنم ما...

Continue Reading
Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان به نظر من، یکی از مشوره‌های اشتباهی که اکثر جوان‌ها به آن دچار می‌شوند و از هدف باز میمانند این است. من از دیدگاه اولاد اول میگویم، و ممکن برای دیگر اولادها هم کم و بیش صدق کند: در حدود صنف یازده و دوازده مکتب، معمولا پدرها، پیر و ریش سفید می‌شوند و دیگر آن جوانی و نشاط سابق را نمی‌داشته باشند. بعضی افراد به ظاهر خیرخواه، می‌آیند زیر گوش جوان میگویند: او بچه، چی میکنی این همه درس خوانده، سی کو پدرت موی سفید شده، این همه زحمت تو را کشیده که تو درس بخوانی، روز بروز هم پیر و فرسوده شده میره، حالا نوبت توست که زیر بغل‌اش را بگیری و قدردان زحمتهایش باشی، ایلا کو درس و مکتب را برو یگان پول و پیسه پیدا کو. کمک خرج خانه باش، جور و بازو را سی کو، قد و قامت را ببین، هی هی، از جوانی فقط همی موی و کاکل چرب کردن و شانه کردن را یاد گرفتی. بخه برو یگان کاری کن اقتصاد خانه خوب شود.... از خوبیهای پدرم این بود که همیشه برای ما می‌گفت: "هر وقت احساس کردید زندگی برایتان خوش نمیگذره، بیایید و خبرم کنید. اگر خبر کردید، با هم یک چاره پرده می‌کنیم، اگر نه باز گله نکنید." ما اوایل نمی‌فهمیدم چرا پدر این حرف را میزند، اما بعدها فهمیدیم یکی از بهترین سیستم‌های اسمارت و هوشمند تشخیص خطر را بر روی ما نصب کرده. خلاصه، از آن حرف قومای نزدیک ما، خوابم نمیبرد، طرف خودم می‌دیدم، به گذشته و مسیر طولانی تحصیل که آمده بودم و طرف پدر که جوانی و نشاط سابق را نداشت و روزبروز پیر میشد و بروتهای شخ‌اش، به سمت پایین لَم میگشت. یک روز، در دشت و صحرا، همان وقتهایی که حال پدر خوب است (good vibe) و یگان زمزمه‌ها زیر لب دارد، نشسته بودیم. مساله مشوره فُلانَکی و پیر شدن پدر و درس و تحصیل را مطرح کردم. پدر، دَر جا و دفعتا ، بلند شد و گفت: "بچم، بد کرده هر کس گفته پدرت پیر شده، زور و قوت پدرت هنوز هم کانکِرت را شکاف می‌کنه، هوش کده باشی فریب حرفهای شیرین این جماعت را نخوری که باز از دستت بسیار ناراحت میشم." تمام آرزوی مه چیست بچم؟ گفتم اینکه ما درس خود را تا آخر بخوانیم. گفت: چند سال را خواندی؟ گفتم یازده سال. چند دیگه‌اش مانده؟ گفتم حدود ۹ سال دیگه. باز با تاکید بیشتری گفت: "اصلا اونا از لَج و کینه، میخواهند مه به آرزویم نرسم. برو زده زده به یاری خدا و سَخی، راهی که هیچ کس تا حالا نرفته را نیمه کردیم. دیگه اش را هم ختم به خیر می‌کنیم. هوش کده باشی که خام نشوی و فریب این آدمها را نخوری که با مهربانی و در ظاهر دوست، می‌آیند و رای و اراده تو را ضعیف میکنند. اینها هم به یک نحو، دشمن ما و تو هستند. محکم و با قدرت برو و درسهایته ادامه بتی، ما هم هستیم پشتت، شده باشه میرم گدایی میکنم، پیسه پیدا میکنم مگم تو باید بخوانی، بدون تشویش و بدون نگرانی." و باز یک چرخ زد و رویش را سمت دیگری کرد و اخ و تف کرد و با خودش تکرار کرد: "لعنتی‌ها را، از جنگ روبرو و تن به تن میترسند، می‌آیند، زیر گوش اولادایم روضه رفاقت می‌خوانند. نَر استین به میدان درآیید ببینید مرد و نامرد کیست... " و باز رو به من گفت: " تمام امید و حاصل زندگی ما، تویی. هرگز سست و پودَه نباشی، که با یک گپ تغییر جهت بدهی. بچم، در راه هدف و خواسته‌ات، ثابت و محکم باش، مثل الماس... " از آن روز به بعد می‌دیدم که پدر، مثل سابق ریشها را چپه تراش می‌کند و نوک بروتهایش را به سمت بالا تَو می‌داد. کم کم دور از چشم همه و پوتَکایی، شبیه کُشتی گیرها و پهلوان‌ها، ورزش و دَوِش و دَیف و جَهد و جَهش می‌کرد. پدر نمی‌خواست پیر دیده شود. اگر چه هرگز، ریش و بروت خود را حِنا و خضاب نکرد. و آنرا یک قسم نیرنگ و دروغ به خود می‌دانست..... پدرم، تو برایم همیشه شیر استی شیر.... نمیدانم آن کلمه الماس چطور آن‌روز به ذهن پدرم خطور کرد، اما واقعا الماس شدن و الماس ماندن، سخت بوده، دَه‌قات (ده لایه) پوست آدم از درون و برون باید بریزد تا که اندکی جلا و استقامت الماس را پیدا کنم. پوستِ بیرون را ریختاندم، روزهایی بود که وقتی با ناخن‌گیر، ناخن خود را کوتاه میکردم، پوست‌های دَبَل و درشت و چند لایه کف دستم را هم می‌ورداشتم. اما این پوست‌های درون، هر کدام خون جگر و زهر است. سراسر رنج است. و گاهی فکر میکنم آیا زندگی به این همه رنج، می‌ارزد؟ به سمت کتاب نگاه کنم یا به اشاره‌های ابروهای باریک دخترک؟ به بوی کاغذ و کاه یا به عطر Joop همکلاسی‌ها.. پیر میگه : از یک نفر پرسان کردند خربزه میخوری یا هندوانه؟ نفر میگه: هر دو وانه. 😉 الم تر کَیف.... ما هر دو را گرفتیم. درس ها را با عشق می‌خوانیم. یکی نغز بازی کند روزگار که بنشاندت پیش آموزگار دانشگاه، عشق است، بیگ دیتا big data، عشق است، یوگا yoga، عشق است... ما عشق استیم. دوستتان دارم ❤
Posted by | فوریه 3, 2022
Good morning Afghanistan

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان به نظر من، یکی از مشوره‌های اشتباهی که اکثر جوان‌ها به آن دچار می‌شوند و از هدف باز میمانند این است. من از دیدگاه...

Continue Reading
Posted by | فوریه 3, 2022
تولدت مبارک آقا دکتر. قربون اخلاق ورزشکاری شما بشم.

تولدت مبارک آقا دکتر. قربون اخلاق ورزشکاری شما بشم.

Continue Reading
صبح بخیر افغانستان Good morning Afghanistan گاه‌گاهی در زمستان، شب نشینی لازم است آتش و چای نبات و بوسه چینی لازم است... گاه‌گاهی نه همیشه باید اینگونه نوشت در زمستان، یک شبی با نازنینی لازم است... دوستتان دارم. از کابل تا بجینگ.....❤
Posted by | فوریه 2, 2022
صبح بخیر افغانستان

صبح بخیر افغانستان Good morning Afghanistan گاه‌گاهی در زمستان، شب نشینی لازم است آتش و چای نبات و بوسه چینی لازم است... گاه‌گاهی نه همیشه باید اینگونه نوشت در زمستان،...

Continue Reading
گنگس و تشنه و عَرَق پُر، از خواب خیستم. زبان در کامم چسبیده بود و دهانم از تشنگی باز نمیشد. به زور آب دهانم را قورت کردم و کورمال کورمال، پشت عینک خود میگشتم. ساعت دو بجه‌ی دیگر (بعداز ظهر) بود و باید میرفتم طرف کار. زمین ها، نزدیک خانه بود و قرار بود تا شام کار کنم و خاکَو (خاک و آب اول) کِشتِ نَو را به حوصله‌مندی و دقت می‌دادیم تا زمین و کُرت را آب نشارانَد و تخمها را مورچه‌ها نَبَرد. دَم دَم غروب و آفتاوپریدن بود و شَمالک‌های دلچسبِ دمِ شام، که سروکله‌ی طفلکهای مهمانها در سرِ زمینها پیدا شد. هر کدام از دکان بچه حاجی محمدعلی، یگان چیپس و آیسکریم و خوراکی خریده بودند و دوان دوان و شادی کنان، به طرف چَیلَه و آلونک وسط دشت می‌آمدند. آن شب برای خواهرم خواستگار می‌آمد و جمعی از اقوام و فامیلها، هم پیشاپیش آمده بودند خانه ما. من اما قار (قهر) بودم. به پدرم می‌گفتم خواهرم درس خوانده، فهميده است، بگزار خودش همسر آینده خود را انتخاب کند. پدرم با تحکم گفته بود: تیر تیر ملایی تو به درد درس و دانشگاه‌ات میخورد، به درد زندگی روستایی ما نمی‌خورد. ما خرکارها و دهقانها در کار خود میفامیم و می‌دانیم چطور گوساله خود را کلان کنیم. و با غرور مخصوص خودش زمزمه کرد: "خر کاری دریای علم است نه پد پد ملایی" هنوز هم از دست پدرم قار استم. اوایل خوب بودیم. اما بعد از آن ضرب المثل که گفته بود: زن هر چه دانا بود، سوته بله مانا بود، و با دلیل برایش اثبات کردم که منظور از مانا، چوب نیست و معنا است، انگار غرورش شکسته بودو شبیه قمار بازی که دستش رو شده باشد، میدان را باخته می‌دید. بعد از آن، انگار چسب حرفها و سخنهایش، آب شده باشد و شبیه زهوار کتابی که از هم بپاشد، به هم بافت نمی‌خورد. او از این مساله ناراحت بود و بعد از آن، انگار بخواهد حرفها و مثلها و داستانهایش را با میخ و به زور بهم بدوزد، با غضب با ما حرف می‌زد و با تحکم صحبت‌هایش را تکرار می‌کرد تا خوب در مغز ما پیچکاری شود. خواستگار خواهرم، قبلا، کارگر گاوداری ما بود. یک بچه ساده و پیاده و بی شیله پیله که فقط تابع محض اوامر پدرم بود و گوش به فرمان و فرمانبردار باوفای او. صدبار به خواهرم گفتم با سرنوشت خود جدی باش، تو را دارد به کارگر ما میدهد، تو دوازده کلاس درس خواندی و او الف هم در جگرش نیست. خواهرم جای دندان خالی اش را نشانم داد و گفت: یکبار با پدر بگو مگو کردم و با بوکس به دهانم زد و دندانم پرید. دهانم پرخون شد و دیگر نمی‌خواهم این تلخی را بچشم. حاضرم بسوزم و بسازم. از روزی که تو رفتی دانشگاه، ما آب خوش از گلویمان پایین نرفته، هر روز پدر می‌گوید که تو ناق پشت درس را گرفتی، تو قَدَرَ سه کارگر کار میکردی و حالا مجبور است صبح تا شب با کارگرهای ناشی و کارنفهم، سروکله بزند و شب که به خانه میاید، بیشتر از آنگه خسته کار باشد، اعصاب خراب است از دست تو و کارگرهای ناشی... حالا تو فکر میکنی من نمیفهمم چی خوب است و چی بد؟ تو هم اگر آن بوکس را میخوردی میفهمیدی که یک من آرد و خَمیر، چند فَتیر میشود.... به خواهرم گفتم: اما درس خواندن من هم به همین سادگی نبود، ۶ سال، تمامِ ۹۰ روزهای تابستان را کامل و بدون یک روز تعطیلی کار کردم. غیر از آنروزی که عاشورا در ترق گرمی و تابستان میامد کدام روز رخصتی داشتم؟ برو کتابچه‌های حاضری را ببین؟ تا قبل از کانکور، همیشه نیم روز را پیش پدر، کار کردم. من از همان ابتدا به پدر گفته بودم درس می‌خوانم... و از کار و کارگر شدنِ من، امید نداشته باشد. خواهرم میگفت: از وقتی تو رفتی دانشگاه، پدر یکی از ما را هم مکتب رفتن نمانده، همه را از مکتب کشیده، ما در خانه، پوتَکایی درس می‌خوانیم و آخر سال به عنوان مستمع آزاد می‌رویم امتحان می‌دهیم و به یک رقمی خود را تا دوازده رساندیم. . میگه رضای شما که خوبِ شما بود، خواند چی شد که شما شوید؟ نمیدانم چرا پدرم خوب می‌فهمد که یک گوساله چی وقت گاو میشود، اما هرگز نمی‌خواهد بفهمد که درخت دانش و تحصیل دیر ثمر می‌دهد. ما را به زنبورهای بی عسلی تشبیه می‌کرد که در مکتب، غیر از شارگشتی و چکر زدن و بهانه جور کردن برای بیکار شدن، کاری یاد نگرفتیم. همیشه می‌گفت بر پدر این درس و مدرسه را نالت که ما را تباه تباه کرد، هر سال خروارهای پیسه را خرج میکنیم و باز همان خرک و همان درک است. اگر هر سال به جای آن همه پول و خرج و مصرف مکتب، گوساله بخرم، بیشتر و بهتر عاید دارد تا این مخارج سَرگُم و سربسته شما. بهترین مکتب، تجربه و سرگذشت است‌‌. معلم‌های شما، همگی از شکم خود، حرف مفت میزنند... هر چی برایش می‌گفتم درس و بحث مکتب و دانشگاه، چیزی نیست جز جمع شدن تجربه‌های دیگران، چیزی را که در ده یا بیست سال تجربه و کار آدم به دست می‌آورد، می‌توان در ۴ سال دانشگاه، حاصل کرد. روش تحقیق را یاد میگیریم و اینکه برای زندگی خود، چهارچوب و چوکات بسازیم. اما پدر باز با زور میگفت: زدم د چهارچوب و چوکات‌ات، از مکتب درس و دانشگاه، همی را یاد گرفتی که د روی پدرت بخیزی و احترام را بشکنانی.... برو بچم، خود را با مه نزن، مه پدرت استم، صد که زور بزنی و نَنَگدَه کنی، باز پیش مه هیچ استی، هنوز شاش‌ات قَف نکده، که گوزهای کلان بزنی..... برو پشت درس و ملایی و پدرنالتی خودت باش و کاری به مه و اولادایم نداشته باش. دلم بایسکلم. هر رقم که کردم اختیار زن و فرزند و زندگی‌ام در دست خودم است. شکر خدا هفت اولاد دارم. تو نشدی و ناشود برآمدی، شَش دیگِش، گِرد و بَرِم است و ازم حساب می‌برند. توواری حرامی و نمک نشناس نیستند. تو میفامی و کارت، مه میفامم و کارم. و آیت قرآن را میخواند که : لکم دینکم و لی دین.... فیکس ۱۲ سال ، یک گوساله را علف می‌دادم، چقدر چوچه و شیر پوست و پارو می‌داد، از تو شادی، چیزی جور نمیشه، مچم که تخم تو جانور، چی داشته که ایتو چشم سفید شدی.... حیران می‌ماندم، یک کلمه دیگر اگر گپ میزدم، حتما با یگان کلوخ و پاره سنگ، یا به فرق و سر خود میزد یا مرا غرق خون می‌کرد. اخلاقش را بلد بودم. تمام برادرهایش (کاکاهایم) هم همین اخلاق گوه را داشتند که وقتی احساس می‌کردند کم آورده‌اند، خودزنی می‌کردند یا که خون به پا میشد. نمی‌توانستیم مثل بچه آدم، مثل پدر و پسر، بشینیم و سنگهای خود را از هم باز کنیم. باز هم دیده بودم که اگر بحث بالا می‌گرفت، مردم و قوم و خویش هم حتما، طرف ریشِ سفید و کلانیِ پدرم را می‌گرفتند. تمامِ طایفه ما باور داشتند که آدم اگر زیاد درس بخواند یا مغز سرش خراب می‌شود و یا که کافر و منکر میشود. و یک رقم، بد بد طرفم سیل میکردند و کوشش می‌کردند اولادهایشان با من دم خور نشوند و نگردند. شب وقتی که سر را روی بالشت می‌گذاشتم، از یک طرف تن خسته‌ام خواب طلب می‌کرد و از طرف دیگر، چُرت و اندیشه راجع به آینده و گذشته و فراز و نشیب زندگی، خواب را تا مرزهای دوردست خیال، فراری می‌داد، فکرهایی اَرهَم و دَرهَم، از پشت پلکهایم می‌گذشت و شبیه میوه فروشِ سر کوچه، که نمیگذاشت خوبهایش را خوش کنیم و با مهارت از هر سه دانه سیب، یک داغ‌دار و زخمی را هم در کیسه می‌انداخت و به قول خودش همه را دَرهَم می‌فروخت، فکرها، خوب و خراب، جور و ناجور، تلخ و شیرین، در بین عقل و دل، درهم و برهم، در رفت و آمد بودند و گاهگاهی، نفسهای عمیق به دادم می‌رسید و مرا از غرق شدن در دریاهای افکار نجات می‌داد. بالشت از اشک تر میشد و روی دیگر بالشت را دور میدادم. و این تکرار و تکرار بود تا که خواب، زوری می‌کرد.... ای کاش آدمی، گاو میبود، ای کاش خدای آدم گاو میبود، ای کاش زندگی طویله بود... گاو هم نشدم. شاخ هم نکشیدم. همان گوساله‌ی بازیگوش و شیطانی که بودم، هستم. همان که گاهی، از شوخی و شیطنت، سطل کلان شیر را چپه می‌کند و از ترس دهقان، دوان دوان خود را پشت مادرش، پنهان می‌کند..... ای روزگار، رنگ چیست؟ با تمام وجود، یک میدان دیگر را هم می‌زنیم... وقت باقیست؟
Posted by | فوریه 1, 2022
گنگس و تشنه و عَرَق پُر، از خواب خیستم.

گنگس و تشنه و عَرَق پُر، از خواب خیستم. زبان در کامم چسبیده بود و دهانم از تشنگی باز نمیشد. به زور آب دهانم را قورت کردم و کورمال کورمال،...

Continue Reading
Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان با سَرِ کَل، روز شنبه آمدم دانشگاه، یک کلاهِ سیاهِ پیک دار هم پوشیده بودم. دوستان هر کدام که قبلا مرا دیده بودند، از تعجب دهانشان باز می‌ماند. می‌گفتند : چکار کردی موهای خُرمایی خوشگل‌ات را؟ تازه می‌خواستیم این هفته پولهایمان را جمع کنیم و برای کمره zenith، فیلم ۳۶ تایی بخریم همرایت عکس بگیریم که بگوییم یک رفیق خارجی خوش تیپ داریم. تو که زدی همه برنامه‌های ما را خراب و نقشه‌ها را نقش برآب کردی. بدون گپ و سخن با دوستان، با دل پُر، رفتم پیش استادِ راهنمایم. یک مرد حدودا ۶۰ ساله با لبی خندان و عینکهای فتوکرومیک که برعلاوه چشمها، نیمی از کومه‌های چاق و تپل استاد را هم می‌پوشاند.موهایی که شبیه پوشش گیاهی مناطق کویری، کم پشت باشد و بیشتر سر دیده شود تا مو، و بین موها هم سفیدها، بیشتر از سیاه‌ها بود. از ماجرای پیش آمده بین خودم و پدرم، قصه کردم، از باربارا آنجلیس. از خشم و انفجار بغض پدرم سر دسترخوان شام. از خونسردی و تصمیم نهایی‌ام برای کَچَل کردن و از فحشهایی که پدرم داده بود. بیشتر از همه از قضاوت‌های پدرم دلم درد میکرد، از مثلهای نیش‌داری که جانم را می‌خَلید و می‌گَزید. استاد برایم چای ریخت. عادت داشت همیشه خودش با علفهای مخصوصی که از جاهای مختلف جمع میکرد، چای دم کند. در واقع چای نبود، یک قسم دمنوشهای خودساخته استاد بود که پشت هر کدام آن علفها، یک کتاب، داستان و خاصیت و تاریخ قرار داشت. استاد، اشاره کرد که از آب‌نباتهای کَندَلوس بردارم. کندلوس نام یک منطقه سرشار از گیاهان معطر کوهی است. تازگیها، یک فابریکه استخراج عصاره‌های گیاهی را آنجا تاسیس کرده بود و از آن عصاره‌ها و جوهرها، در ساخت شیرینیگک‌های جوهر دار با مارک candalus کار می‌گرفت. وقتی چای و شیرینیگک جوهر دار را به لب زدم، بِلکُل فکر و خیال از سرم پس شد. استاد روی چَوکی تَیرَک دار (صندلی چرخدار ) خود چرخ خورد و عکسی را نشانم داد، عکس مربوط سال‌های دور بود. یک عکس سیاه و سفید با حاشيه های کنگره‌دار و بریده بریده، که جمعی از جوانان در آن دیده می‌شدند. استاد گفت فکر میکنی کدامش من باشم؟ خوب به عکس دقت کردم، اما استاد را نیافتم. استاد گفت : اینجا آلمان است. برلین سال‌های ۱۹۶۰ . آن سالها آنجا از طریق بورسیه تحصیلی رفته بودیم برای آموزش کشاورزی نوین. آن که موهای پر پشت، شبیه دو روز پیش تو دارد من هستم. آن وقتها عینک نمی‌زدم. چشمهایم خوب می‌دید. روزگار است. می‌گذرد. با تمام گفته‌های پدرت موافقم. تو باید همیشه بدانی که یک افغان هستی و با ایرانی‌ها فرق داری، اما از دید مثبت اش ببین. همان گونه که ما هم یک روزی در آلمان درس خواندیم و برگشتیم ایران، تو هم یک روز برمیگردی افغانستان. اگر اینها را می‌بینی ‌که درس نمیخوانند و پیگیر نیستند حقشان است. پدرهایشان به اندازه کافی دارد، آینده شان تامین است. اما تو باید بخوانی، تو یک روز حتما به وطن‌ات برمیگردی و در واقع نماینده مردم و کشورت در بین اینها هستی. تو به عنوان یک مهندس، رسالت داری، تو مسئولیت داری در برابر مردم و وطن‌ات. آنها به تو نیاز دارند. به اندازه لازم، باید به سر و وضع و تیپ و ظاهر و آراستگی‌ات رسیدگی کنی. هر چیزی یک minimum و maximum دارد، اما پیدا کردن نقطه Optimum کار هر کسی نیست. تنها یک مهندس و کارشناس می‌تواند نقطه اُپتیمم درست را تشخیص بدهد. تلاش کن، دو برابر بقیه، درس بخوان، دو برابر بقیه، تفریح کن، بگرد و ببین. هر جای هم که مشکل داشتی، بیا پیش خودم، با تمام وجود، در خدمتت هستم. چرا که من، تو را یک دانشجوی مهاجر افغانی نمی‌بینم. من در تو، جوانیهای خودم را می‌بینم، با همان امیدها و آرزوها. با همان انرژی و قوت. با همان مشکلات و نگرانیها، هر چه تجربه خوب و مفید دارم در اختیارت میگزارم.... آن‌روز، چای چَسبید، حرفهای استاد، تا هنوز مَزَه می‌کُند و من در هوای کوهستانی کَندَلوس نفس می‌کَشم. یگان شیرینی‌ها، یگان اختلاط‌ها، یگان مزه‌ها، تاریخ مصرف ندارد. برای همیش و همیشه است.
Posted by | فوریه 1, 2022
Good morning Afghanistan

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان با سَرِ کَل، روز شنبه آمدم دانشگاه، یک کلاهِ سیاهِ پیک دار هم پوشیده بودم. دوستان هر کدام که قبلا مرا دیده بودند، از...

Continue Reading
Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان سه ماه بود خانه نرفته بودم و موهایم بلند شده بود و روی گوش انداخته بودم، مدل مویها، شبیه جکی جان اونا یا داوود سرخوش خود ما بود. یک دریشی (کُت) سورمه‌ای رنگ، با یک پیراهن سفید و یقه بلند که یقه پیراهن روی دریشی می‌آمد. شلوار (پَتلون) دریشی راسته و یک کفش جگری رنگ نوک تیز رقم، که او وقتها مدل شیطانی می‌گفتند... استایل عینک را هم بدون فریم (frame)گرفته بودم. البته او وقتها شکم نداشتم و از زیر پیراهن، سینه و شکم فقط میدان فوتبال واری، تخت بود، نه که مثل حالی واری، توپ فوتبال را قورت کده باشم. و البته سخت ترین و قیمت (گران) ترین بخش کار که انتخاب عطر و ادکلن بود. یک عطر و ادکلن را خریدم حدود ۵۵ دالر (دلار) با مشورت و راهنمایی پیر بزرگ. سرجمع برای این تیپ و استایل جدیدم او وقتها، چیزی حدود ۳۰۰ هزار تومن که معادل ۳۳۰ دالر میشد خرج کرده بودم. پیسه را از اولین کار ترجمه‌ام گرفته بودم. همراه یک نفر آنلاین رُخ شده بودم. در همی چت رومهای یاهو مسنجر بود و کار ترجمه از انگلیسی به فارسی ایران و دری افغانستان را برایم داده بود. پول را هم به حساب بانکی واریز می‌کرد که از ATM نزدیک دروازه دانشگاه می‌کشیدم. تمام استادا و دوستا، یک رقم از دیدنم خوش می‌شدند و تحسین‌ام می‌کردند و با شوق میگفتند: چقدر خوش تیپ (handsome)شدی. تو قبلا کجا بودی؟ بخی دانشگاه را خوش نما کردی. گفته سیتا قاسمی [ که همراه شرافت پروانی آهنگ نمی‌چرانم رمه را خوانده یگان وقت] که میگه: اینَمیتتتووووو.... اینَمیتتتوووو، تکسی پژو ۴۰۵ را دربست گرفتم و کَش دادم (حرکت کردم) طرف خانه، از دکه روزنامه فروشی سر ایستگاه هم برای دریور (راننده) تخمه ( دانه گل آفتاب پرست) و یک بوتل آب معدنی هم خریدم. یک روزنامه‌ی شَرق هم برای خودم خریدم. در راه، کَسِت مخصوصِ خود را، از جیب کشیدم و دادم به راننده. نوار را سَر کرد و پلی play کرد و تا خواندن ها خلاص می‌شد، مه هم از پوهنتون (دانشگاه) تا خانه می‌رسیدم. گَدوَد (درهم برهم) خواندن‌های فرمایشی خودم بود، گوگوش و حبیب و هایده و مهستی و ستار. یک خواندن هم از ساربان خود ما، آهنگ چشمک بزن ستاره.... که هنوز جزو favorite هایم است. در سیت پشت موتر (صندلی پشتی ماشین) لَم داده بودم و غرق رؤیاهای خود بودم. شیشه را بالا کرده بودم تا باد، استایل موهایم را خراب نکنه، AC چالان (روشن) بود. صدای آهنگ و بوی عطر هم پیچیده بود. بنده‌ خدا دریور (راننده) اعتراف کرد که ای کاش من هم افغانی می‌بودم. گفتم برو یک صدی زیادتر میتمت (می‌دهم بهت)بخاطر همی گپ‌ات، چشم‌هایش دیگام (باز هم) گرد شد. بیرادر جانی، خانه رسیدم. کورتی و لباسها را کشیدم و لباس‌های گَل و گشاد ورامینی کار را پوشیدم و رفتم سرِ زمینها، او وقتها، یک کتاب از باربارا آنجلیس را می‌خواندم. اونجا گفته بود هر چند وقت یکبار از اطرافیان‌تان پرسان کنید: "آیا چیزی هست که بخوای برایم بگویی یا بخواهی من هم بدانم؟ " و بعدش سکوت کنید و چیزی نگویید که فقط بشنوید. دیدم پدرم اعصاب ندارد، نه در دشت و نه سر دسترخوان شام. آهسته اَکت (act) کتاب باربارا آنجلیس را کردم و به پدرم گفتم: بابا، چیزی است که بخوای برایم بگی؟ یکدفعه پدرم دسترخوان را کشید و زد دیگ و شوربا و نان و سبزی را لَولیگد کرد و بهم ریخت، انگار که دیگ بخار بتَرقَد (بترکد) و انفجار کند، فریاد زد: تو از کی تا حالا کونی شدی؟ عطر میزنی و موی بلند میمانی و لباس اتو شده میپوشی؟ خَرِخدا، تو برای درس رفتی دانشگاه یا برای کونی‌گیری.... ای چی وضع و قواره است جور کردی برای خودت؟ ما دل ما خوش که بچه ما درس میخوانه، نه کی ادم، رفته خوده بچه فیلم جوره کده، هزاره کَم اَصل واری نشوی که تا یک چیز را دیدی، خودت را گم کنی. دیگرا اگر می‌کنند وطنشان است، تو افغانی مهاجر را چی که پشت کون اونا را گرفتی؟ بچه غریب واری برو درس‌ات را بخوان و تیز تیز خلاص کو مرد شو برو مملکت خوده آباد کو. از برای خدا.... خلاصه، شام آن شب، در سر دسترخوان خانه ما، قیامت برپا شد. فقط خوب شده بود در کتاب باربارا آنجلیس گفته بود، بعدش فقط گوش کنید و بشنوید و هیچ عکس‌العملی نشان ندهید. بعد پدرم رفت عکس روی کارت شناسنامه افغانی‌ام را نشانم داد و گفت: مه اینی‌تو بچه میخوایم. ببین مدل موهایش چی رقم است؟ در جیب تو کونی مُفلِس ایشپیش (شپش) کَمسایی ( یک مدل از بازی قمار) میزنه، باز تو میروی و پولهایته سر چی خرج میکنی؟ بهر حال، آن شب نمیدانم چرا آنقدر خونسرد بودم. آنقدر خونسرد و بیخیال که پدرم شک کرده بود کونی را بلا د پس اش، بچه معتاد نشده باشد... فردایش جمعه بود. هشت بجه صبح رفتم پیش دکان سلمانی. بسته بود، رفتم پشت خانه نفر سلمانی، صدایش کردم. خواب بود، گفتم کلید را بده، خود ما می‌رویم دکان، قبول نکرد، نیم خواب نیم بیدار آمد دکان را باز کرد. گفتم از ته بزن. یکبار با ماشین، یکبار با تیغ . کل کو. تعجب کرد، کَل کرد، قواره مه شد عموجانی اونا یا شبیه زِینال بَندری خودِ ما... یا همان جمشید آریای معروف... رفتم سر زمینها، پدرم سر بی موی و کل‌ام را دید، حتما در دل خود گفته باشد: معتاد را بلا د پس‌اش، بچه دیوانه نشده باشد.... بعد خبر شدم رفته بود پیش ملا، ۵۰ دالر داده بود تا یک تاویز ماویز محکم و چشم و حسد بگیره برایم. درس خواندن آسان نبوده، کار کردن هم آسان نبوده، پول پیدا کردن هم، پول جمع کردن و خرج نکردن بخی قیامت است برایم، ساختن وطن هم دیگه قیامت است. اما من تا هنوز، بعد بیست و دو سال بیخیال همه این قضایا، فقط در مرحله گوش کردن و سکوت بعد از آن سوالم هستم: آیا چیزی هست که بخوای بدانم؟ آیا چیزی هست که دلت بخواهد برای من هم بگویی؟ پ.ن: باد، موهای ما را با خود خواهد برد... باد، ما را با خود خواهد برد.... باد، ما را برد... باد، بُرد... باد... از خاک در آمدیم و بر باد شدیم.... غمگین‌ام. اصلا هم دوستتان ندارم. خیلی بَدید..❤
Posted by | ژانویه 31, 2022
Good morning Afghanistan

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان سه ماه بود خانه نرفته بودم و موهایم بلند شده بود و روی گوش انداخته بودم، مدل مویها، شبیه جکی جان اونا یا داوود...

Continue Reading
Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان یادم آمد یک وقتهایی، یک پیرمرد دست فروش سه شنبه بازارهای طالب آباد، که اوضاع مالی خوبی داشت، عاشق یک دختر جوان افغانی، در محل ما شده بود. آمده بود برای مشورت پیش پدرم. پیرمرد تاجر، تازگیها، موترک زَرَنج خود را سودا کرده بود و یک وانت پیکان تَرپال دار، گرفته بود و داخل آن، آینه و وسایل آرایش زنانه و کم کم شانه و خمیر ریش و ژیلت مردانه هم می‌فروخت. اوضاع‌اش به گفته آن روزها، کُوَیت بود. پیرمرد تاجر، برای مشورت آمده بود پیش پدرم. سرِ زمینهای سبزیکاری. می‌گفت آن دختر، چشمم را گرفته، دلم را برده، خودش هم راضی است. گپ هم زدیم. فامیلش هم راضی است. اما برای مشورت پرسان کردم گفتند برو پیش ارباب خانعلی. این شد که آمدم پیش شما که نظر شما چیست؟ پدرم اشاره کرد به من که برای جناب تاجر، چای بریزم. چایی آتیشی که روی آتش و دود چوب دم کشیده باشد. بهمن‌ماه، بود، از بلندگوی مدرسه، صدای جشن‌های انقلابی می‌آمد. آفتاب آن موقع، مزه دار است. زیر آفتاب نشسته بودیم. روی جُل و پَلاس پلاستیکی که کارگرها، سرچاشت روی آن نماز میخواندند. پیرمردِ تاجرِ یکاولنگی، حرفهای دلش را زد، قصه‌های بُت‌ها و بازار بامیان و شبرغان و هرات و مشهد و سمنان و کویته و کراچی خود را گفت. از سفر یَمَن خود قصه کرد و چرخش خود به سمت کربلا و نجف و سوریه و بالاخره حضورش در بازارهای روز روستاهای اطراف شهرری. پیرمرد تاجر گفت و گفت و گفت و بِخی، پُر گفت ..... کم کم از قصه اشباع شده بودیم، حالتی که انگار آخرین لقمه‌های پیتزا را به زورِ کچاب بِچپانی به گلوی خود و با انگشت از پشت فرو کنی که تَه برود. در آخر، پدرم سرش را خاراند. انگار که در دلش بگوید: پیرمرد گوزو را ببین، آمده راهنمایی بخواهد یا با این جهانگردی‌هایش میخواهد کون ما دهقانهای یکجانشین را بسوزاند؟ این همه دنیا را گشته و تجربه دارد و باز آمده که من راهنمایی‌اش کنم، مرتیکه تو که پایت لب گور است، در این همه مدت، در این سفرهای رنگارنگ، باید رنگارنگ از خودت پذیرایی کرده باشی. حالا که آن بادرنگِ (خیار) وجود، بادخورده و پلاسیده و چُملُک شده، کجا میخوای آنرا فرو کنی؟ یعنی باور کنم این همه جاها را گشته‌ای و تجارت کرده‌ای و لب به لب‌اش نگذاشته‌ای، یعنی چه؟ در آخر، پدرم سرش را خاراند و گفت: کربلایی جان، خدا نیک و مبارک کُناد، قدمش نیک و با برکت، خدا صد داده، صدهای دیگه هم بدهد. مگم یک چیز را اول تیار کن بعد، پیرمرد تاجر، با اشتیاق گفت: چی را فراهم کنم ارباب؟ پدرم گفت: اول یک خانه بگیر. پیرمرد تاجر با عجله گفت: خانه گرفته‌ام. پدرم گفت: نه، یک خانه بگیر در جایی که تا چهل خانه پشت سر، چهل خانه پیش روی، چهل خانه سمت چپ و چهل خانه سمت راست، بچه جوان نباشد، که بخدا اگر بوی آن زن جوان تو به مشام بچه جوان برسد، نمیگزارد که آب خوش از گلوی تو پایین برود و عیش تو را مکدر می‌کنند، جوانهای این محل، ناشود جوان‌ها هستند. از گپ نیستند. خودت هم بهتر میدانی که قصه دختر و بچه، قصه گوشت و پیشگ است. بگیر و دور ببرش.... پ.ن: امروز از مادرم شنیدم، هنوز آن تاجر پیر یکاولنگی، با همان وانت پیکان ترپال‌دار خود، می‌آید سه شنبه بازارهای طالب آباد بساط می‌کند و هنوز آن دختر، مجرد است.... آدمی است دیگر، آدمی گاهی دلبسته می‌شود، آدمی گاهی وابسته می‌شود... آدمی گاهی بدون آنکه بداند چرا؟ پیر می‌شود، آدمی گاهی زمین‌گیر می شود. و عشق، صدای فاصله‌هاست، صدای فاصله‌هایی که غَرق اِبهام‌اند....
Posted by | ژانویه 30, 2022
Good morning Afghanistan

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان یادم آمد یک وقتهایی، یک پیرمرد دست فروش سه شنبه بازارهای طالب آباد، که اوضاع مالی خوبی داشت، عاشق یک دختر جوان افغانی، در...

Continue Reading
مواظب باشید که هک می‌کنند فیسبوک شما را.
Posted by | ژانویه 29, 2022
مواظب باشید که هک می‌کنند فیسبوک شما را.

مواظب باشید که هک می‌کنند فیسبوک شما را.

Continue Reading
Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان قسمت دوم: ای کاش طیاره نمی‌بود.... حالا چند وقتی است که از سفر هوایی میترسم، از طیاره‌های مسافربری و ترمینال‌ها.... پیش خودم میگویم: چرا آدم باید دور برود، چرا پیش مادرش نمی‌ماند؟ آدم چقدر می‌تواند ایلاگشت (وِلگرد و وِبگرد) شود؟ یک جمعی از دوستان در کابل جمع بودیم، بعد از ۲۰۱۰، بعد از ۲۰۱۴، بعد از ۲۰۱۸، بعد از ۲۰۲۱ شبیه گلوله‌های نفتالین، محو شدند یک تعداد از ما. دور شدند. آنهایی که به بیگ بنگ اعتقاد ندارند، ببینید ما هیچ نبودیم، اما حالا هرجا هستیم. اما نیستیم. وجود نداریم. این است هستی و نیستی ما. این است عدم و حضور ما. تو فکر کن بقیه ۷ میلیارد آدم روی زمین و خلا، هیچ فرقی با هم ندارند. تنها همان چند جمع دوستانه‌ی کابل را می‌دیدیم. که حالا ماشالا، همه جا هستیم. اما چه کنم که دوری، قَیرو (افسوس) که دوری.... چند روزی است در مسیر جاده‌ی ابریشم به سمت شرق روانم. از کابل و جلال آباد و تورخم و خیبر و پیشاور و اتک و تکسیلا و پندی و لاهور بگیر تا عجایب "کلیله و دمنه" هندوستان. چرا باید طیاره باشد؟ انگار فکر میکنم بروی رستورانت و فقط منو و عکس غذاها را ببینی و بعد پیش دوستانت لاف بزنی و بگویی من لازانیا خوردم، شبیه قصه بروت‌چربگ یارو..... خیلی از ما در حالی که آنتالیا را فقط روی نقشه دیدیم و سواحل به گند کشیده شده‌ی آنرا ندیدیم و فکر میکنیم دیده‌ایم. ما در عالم هپروت زندگی می‌کنیم دوستان، ما فکر می‌کنیم سفر کرده‌ایم. در حالی که از طیاره، از یک آشغال دانی به یک آشغال‌دانی دیگر تخلیه شده‌ایم.... آنقدر که از این کلمه evacuation و تخلیه بدم آمده است که احساس آشغال بودن لحظه‌ای رهایم نمی‌کند. من صدای غرش طیاره‌ها را شب تا صبح ، صبح تا شب، روزها و هفته ها در کابل شنیدم. در هر پرواز، در هر پریدن، در هر تخلیه، قسمت‌هایی از وجودم را بردند. و ما را در خلا، خلا مطلق، در یک حالت بی وزنی و معلق، رها کردند. دیگر کابل جاذبه ندارد. می‌فهمید چه میگویم؟ اینجا پاهایم در زمین بند نیست.... فقط دلم درگیر است.... اینجا هوا، برای از تو نوشتن مرا کم است..... لعنتی ها، من در عالم هَپَروت زندگی میکنم. حالا فهمیدید که آدم اگر #زجر بکشد و #زندگی مصرف کند، هزار برابر قویتر از #شیشه و #تریاک کشیدن و مصرف #حشیش است. زَجر، بیشتر از هر چیزی آدم را به هپروت می‌برد. به یاد یار و دیار، زجر میکشم، زجر میکشم و زندگی است که دود میکنم.... من از طیاره و غرش آن، چه جنگی و چه مسافرتی، بدم می‌آید. چرا آدمی راه ابریشم خود را گم کرده و دنبال کهکشان (کاه‌کشان) است. ابریشم بهتر است یا کاه؟ من دوست دارم در مسیر راه ابریشم، پیاده و تک و تهنا، به سوی شرق بروم. به سمت طبیعت، به سمت و سوی گلها به سوی پرنده‌ها... به دنیای رنگها و شادی‌ها... به سمتِ مشرقِ جغرافیایِ عِرفانی.... ما را تیر از این بیداد، (این شهر از تو باشد...) دوستتان دارم خیلی ❤
Posted by | ژانویه 29, 2022
Good morning Afghanistan

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان قسمت دوم: ای کاش طیاره نمی‌بود.... حالا چند وقتی است که از سفر هوایی میترسم، از طیاره‌های مسافربری و ترمینال‌ها.... پیش خودم میگویم: چرا...

Continue Reading